رمان افگار پارت 22

1.5
(2)

 

حنا نرسیده با دیدن دختری که نجلا برای خبر کردنش به بند فرستاده بود،درجواب سپیده که گفته بود بزار منم باهات بیام ،لازم نکرده ای زمزمه کرده و همانطور که سعی میکرد توجه کسی را جلب خود نکند به طرف کتابخانه پا تند کرد.

دلش از همان بعد از ظهر شور جانا را میزد..
اصلا به دلش خورده بود که جانا دوباره کار دستشان میدهد..

نجلا همانطور که هدی را راهی میکرد بار دیگر تاکید کرد:
-هدی جان دیگه تذکر ندم ها..!
نگی اینجا کسی سیگار کشیده قربونت برم..

هدی که دختر دهان قرصی بود سری تکان داده و با گفتن:
-خیالت راحت عزیزم
به عنوان آخرین نفر کتابخانه را ترک کرد.

نجلا همانطور که کتاب به دست خود را مشغول مطالعه نشان میداد با استرس جلوی در اتاق قدم رو میرفت و لحظه ای زیر لب دعا میخواند که کسی دیگر برای تحویل کتاب نیاید و لحظه ای بعد چهارده معصوم را قسم میداد که یه وقت کسی را برای بازرسی نفرستند و تنها به همان دوربین ها کفایت کنند.

با باز شدن یک دفعه ای در ترسیده جیغ خفه ای کشید و با دیدن حنا در میان در نفسش را رها کرد .
-ترسیدم دیوونه !
و همانطور که سعی میکرد در مقابل دوربین ها تابلو بازی در نیاورد،به سمت حنا رفت و نمایشی کوتاه بغلش کرد و هول زده پشت به دوربین نالید:
-خدا به دادمون برسه،دختره خودش و که تو سیگار خفه کرده هیچ،الان از شدت دودی که راه انداخته سیستم عایق حرارتی اینجا راه میوفته دیگه بدبخت میشیم…
تورو خدا تا کار دست ما و خودش نداده ببرش بیرون .

حنا زیر چشمی فضای کتابخانه را از نظر گذراند:
-باشه تو حواست باشه فقط کسی نیاد تو..
و دستی به نشانه دلگرمی به روی بازوی حنا کشید و با حالتی طبیعی انگار دنبال کتاب باشد به نقطه ای نامعلوم اشاره کرد و الکی پرسید:
-گفتی کتاب تو اون قفسه های آخر؟

و بدون آنکه منتظر جواب نجلا باشد با قدم هایی بلند به سمت آخرین قفسه راه افتاد.
هرچه که پیش میرفت بوی سیگار و حجم دود بیشتر میشد،به طوری که وقتی به جانا رسید اورا در هاله ای از مه یافت.

با دوقدم بلند خودش را به دختر رساند و با حرص سیگار نیمه سوخته را از دستش بیرون کشید:
-هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟احمق نمیگی…
فیلتر سیگار را بیرون انداخته و دلش میخواست هرچه از دهنش در می‌آید بار دخترک خیره سر کند،اما با دیدن چشمهای ماتم زده و صورت خیس از اشک جانا،حرف در دهانش مانده بود.

لحظه ای جیگرش برای حال غریب و چشمان درمانده‌ی جانا کباب شد.
با حالی گرفته شده دستانش را روی صورت دختر گذاشت وهمانطور که با انگشت شصتش اشک های جانا را پاک میکرد بغض کرد:

-چته قربونت برم،برای چی گریه میکنی؟
ارزش شو داره اصلا ؟
نگاه کن چه بلایی سر چشمات آوردی آخه..!

نگاه مسخ شده اش را از نقطه‌ی نامرئی گرفته و چشم به میشی های حنا دوخت.
-تو هم دیدیش…مگه نه!
حنا وامانده سری به نشانه تاسف تکان داد و دستش را بند بازوی دختر کرد و سعی کرد از روی طاقچه بلندش کند:

-پاشو عزیزم،پاشو قربونت برم،الان وقت این حرفا نیست،باید تا گیر نیوفتادیم اوضاع اینجا رو ..

جانا خیره به حنا لحظه‌ای شَک تمام وجودش را فرا گرفت.

آن کسی که خبر مرگ آبان را برایش آورده بود همین دخترِ عزیز تر از خواهرش بود و حتی فکر به نارو خوردن از حنا هم برای دیوانه شدنش کافی بود.

خشمگین از روی طاقچه پایین آمده و با ضرب دست حنا را پس زد:
-توهم دروغ گفتی بهم…
حنا با اخم هایی درهم رفته دوباره دست جانا را چسبید :
-چرت نگو جانا،یعنی چی منم بهت دروغ گفتم!
بیا بریم تو سلول باهم حرف میزنیم …

با حرص دستش را عقب کشید:
-جواب من و بده حنا ..
تو مگه نگفتی مرده!؟
مگه نگفتی گفتن ایست قلبی کرده ..!
دستش را تخت سینه ی حنا کوبید و داد زد:
-مگه نگفتی..

حنا ناباور وعصبی کف دستش را روی دهن جانا گذاشت و غرید:
-جیغ نزن ببینم سلیته،الان میندازنمون انفرادی…

و جویده جویده ادامه داد:
-تواگه به من اعتماد نداشتی گوه خوردی من و فرستادی دنبال کسی که بابت به زبون آوردن اسم فامیلش هم تو این مملکت باید کفاره بدی …

دستش را از روی دهن جانا کنار کشید و دو طرف پیراهن مردانه اش را گرفت و تکانش داد :

– تو من و چی فرض کردی ها؟
با اون عقل نخودیت به چی فکر میکنی که یقه ی من و چسبیدی؟
باشه اعصابت خراب قبول..
هر چرتی که از دهنت در میاد و تف میکنی بیرون، قبول … ولی دفعه اول آخرته که به من انگ نامردی و نارفیقی میزنی،شیرفهم شد؟

برای لحظه ای در سکوت هر دو خیره بهم شدند..
جانا به میشی هایی که از خشم جرقه می زدند نگاه کرد و حنا به تماشای دردِ به رقص درآمده در تیله های شیشه ای نشست..

ثانیه ای بعد صدای به خس خس نشسته ی جانا بود که سکوت میان شان را شکست:
-ازش متنفرم حنا،متنفر..

دخترک این را گفته و از حجم بی نفسی در ریه هایش به سرفه افتاد..
خوب جنس این سرفه ها را می شناخت…

حنا ترسیده به جانا که از شدت سرفه به روی زانوهایش خم شده بود نگاه کرد .
دخترک دوباره حماقت کرده بود ؟

نگاهش در فضا به گردش درآمد و با قدمی کوتاه خودش را به پاکت سیگار افتاده روی طاقچه رساند.
با دیدن تنها نخ باقی مانده در بسته دادش بلند شد:
-خدا لعنتت کنه جانا،احمق چه بلایی سرخودت آوردی..

***
با صورتی به عرق نشسته از خواب پرید.
ربدوشامبرش را روی نیم تنه برهنه اش کشید و بی آنکه بند هایش را ببندد از در شیشه ای وارد تراس اتاقش شد.

با پاهایی برهنه از سرامیک های تابستان زده عبور کرد و روی صندلی نشست.
با نفسی عمیق هوای شرجی را به ریه هایش فرستاد و مسکوت گوش به صدای جیرجیرک ها سپرد.

نگاهش به روی آسمان بی ستاره چرخید..
بازهم آن کابوس را دیده بود…
پوزخندی روی صورتش نشست.
در میان این ولوشو فقط برگشت کابوس هایش را کم داشت!

صدای مزخرف جیغ که در گوش هایش زنگ زد،کلافه از جایش بلند شد و با برداشتن لباس هایش به سمت سالن Gym* راه افتاد.

هیچ چیزی جز ورزش نمیتوانست ذهن آشفته اش را آرام کند.
____
*سالن بدنسازی

ساعاتی بعد دوش گرفته در حال خوردن صبحانه بود که تام تلفن به دست نزدیکش شد:
-Monsieur .. Mme Amini attend de vous parler au téléphone
-آقا..خانوم امینی پشت خط منتظر صحبت با شماست

با فکری مشغول شده با دستمال پارچه ای گوشه‌ی لبش را تمیز کرده و تلفن بی سیم را از تام گرفت.
چه مسئله ای باعث شده بود که ساره ساعت 7:40 دقیقه صبح با او تماس بگیرد!!

-الو
با پیچیدن صدای جیغ ساره در گوشی مجبور شد تلفن را از گوشش فاصله دهد.
-سلام آبــان جونــم…صبـــح بخـــیر هـــانی.

-صبح بخیر
ساره پنچر شده از صدای سرد و بی مهر آبان نق زد:
-آبـــان خیلی بی ذوقی به خدا،چه وضع صبح بخیر گفتن به نامزد خوشگلته؟

از پررویی دختر پوزخند روی صورتش نشست،
چه قدر هم که سر خودش معطل بود!
بی حوصله موضوع بحث را عوض کرد:

-این موقع صبح زنگ زدی که فقط صبح بخیر بگی؟
ساره کش و قوصی در میان ملافه های خنک به بدنش داد و با خمیازه کوتاهی گفت:

-آره دیگه،هم اون …
هم این که یاداوری کنم امروز ساعت یازده از Graff* تایم گرفتم برای بازدید مجموعه جدید شون،میدونی که چه قدر سخت وقت میدن دیگه!!

یک پایش را روی دیگر انداخت و بیخیال جرعه ای از قهوه اش نوشید:
-خب؟
ساره غلتی زد:
-خب چی!خب نداره که …!من بیام خونه یا شرکت پیش تو..یا که تو میای دنبالم!

خشک پرسید:
– قرار منم بیام؟
ساره همچون جن زده ها سرجایش نشست:
-تو که نمیخوای برای انتخاب حلقه نامزدی من وتنها بفرستی اونجا؟؟

ابرویی بالا انداخت،اتفاقا همچین قصدی را هم داشت.
سرش شلوغ تر از آن بود که وقت برای این حاشیه کاری های بی اهمیت داشته باشد.
-میدونی که چه قدر سرم شلوغ..!!

دخترک حرصی بند ابریشمی لباس خوابش را که به روی بازویش افتاده بود بالا کشید از جایش برخاست و سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند:

-آبــان عزیزم…باور کن درک میکنم چه قدر سرت شلوغ..
اما امیدوارم تو هم درک کنی که برای خرید حلقه ازدواج هیچ وقت تنهایی پام و تو اون مغازه نمیزارم..!
و مطمئنم که تو هم حتما بین اون همه مشغله کاری میتونی یه وقت کوچولویِ یکی دوساعت برای نامزد عزیزت پیدا کنی..؟
میبینمت هانی بای.. .
و بدون آنکه منتظر جواب آبان بماند تلفن را قطع کرد.

نفسش را پر حرص به بیرون فوت کرد.
تلفن همراه اش را روی میز آرایشش انداخت و با نگاهی به هیکل بی نقصش در آن تاپ شورتک سفید غر زد :

-از خداتم باشه که وقت تو با من بگذرونی،فکر کردی من خیلی مشتاق همراهی تم الان…!

با پیچیدن بوق آزاد در گوشش بی اعصاب گوشی تلفن را روی میز پرت کرد.

واقعا حوصله ی سر و کله زدن با آن دختر لوس از حد صبر و طاقتش خارج بود…
حیف که با خواسته ی خود تن به این نامزدی داده بود وگرنه میدانست چگونه حال دخترک خودسر را بگیرد.

در حال گره زدن کراواتش بود که با دیدن نام پدرش به روی صفحه گوشی دست از کار کشید
مثل آنکه واقعا روز شلوغی را پیش رو داشت..

-سلام حاجی
-سلام بابا جان،چه خبر از کار ها؟
چه قدر پیشرفت داشتین؟

کمی گره کراواتش را شل کرد و شروع به توضیح دادن کرد :
-کار های حساب ال سی تقریبا تموم شده.
با بانک هم دیروز یه قرار داد امضا کردیم که برای انتقال پول مشکلی پیش نیاد..
فقط مونده استعلام سی اف حساب بانک چینی که اونم تا امروز ساعت 2 کارهاش تموم احتمالا ..

حاج یونس در دل شیر مردش را تحسین کرد و با لبخندی محو دستی به ته ریش مرتبش کشید:
-باریک الله پسر،غیر از اینم ازت انتظارنداشتم..
خب باباجان یه خبرهایی شنیدیم…

کراواتش را مرتب کرد و یک دستش را در جیب شلوارش گذاشت؟
-چه خبرهایی؟!
-ای بابا دیگه باید از رسانه و آقای امینی بفهمیم پسرمون نامزد کرده؟
چه خبر از دخترم ساره؟
میبینیم که بالاخره تونسته قاپ تو بدزده..!
این را گفته و مردانه خندید.

از شادی نشسته در صدای پدرش لبی میکشد و کنار یکی از هدف هایش تیک سبز میخورد.
آسوده خاطر در طول اتاق قدمی میزند:

-اونم خوبه،قرار ساعت 11 بریم حلقه نامزدی بگیریم.
-مبارک تون باشه باباجان،فقط..

پدرش که مکث میکند،اخم هایش از صحبت های احتمالی در هم میرود و طولی نمیکشد که حدسش به واقعیت می‌پیوندد:
-در مورد مشکلت با ساره صحبت کردی؟

کلافه نفسی میکشد.
همینش مانده همچین آتوی بزرگی دست ساره و پدر طماعش بدهد.
گارد گرفتنش دست خودش نیست:

-اولندش که من مشکلی ندارم!
بعدش هم فکر نمیکنم تا بعد عقد رسمی احتیاجی باشه که بخوایم درمورد این مسائل با ساره صحبت کنیم،تا اون موقع هم حتما حال من بهتر میشه…

حاج یونس نگاهی به چشمان نگران همسرش انداخت و لا اله الله هی زیر لب زمزمه کرد:
-لج نکن پسرجان ،این قضیه شوخی بردار نیست،حالا که تصمیم گرفتی با اون دختر نامزد کنی باید از وضعیتت هم براش توضیح بدی..
اصلا چه بسا که ساره بتونه تو روند بهبودی بهت کمک کنه …

با صدایی منجمد شده از خشم غرید:
-پدر ،من قرار نیست هیچ حرفی با ساره درباره ی مشکلم بزنم ..امیدوارم شما هم به تصمیمم احترام بزارین.

-ببین پسر جان ،برای من لفظ قلم حرف نزن! وقتی میگم باید به ساره همه چی و بگی یعنی باید بگی.
الان هم جای بحث با من زنگ بزن به دکترت،بعدم دست اون دختر و بگیر ببر خرید،بعد خرید حلقه هم دوتایی برین پیش دکتر..
بزار خیالمون از این بابت هم راحت بشه.

عصبی از کلام بی منطق پدرش دندون قرچه ای کرد.
او عمرا زیر بار همچین خفتی میرفت،همینش مانده بود که از فردا روز ملعبه دست امینی شود.

در جواب خونسرد زهر خندی زد :
-پس شما نظرتون اینه که من همه چی و به ساره بگم؟
-به من اعتماد کن پسر،این بهترین راه…

ایستاده جلوی آینه به صورت نمایشی سری به تایید حرف های پدرش تکان داد و خیره در چشمان مرد درون آینه لب زد :

-چطور این کارو کنیم حاجی…
شما بعد من یه زنگ بزن به امینی بزرگ،راست و حسینی بگو امینی جان پسر من از مردونگی افتاده..
هنوزم حاضری دختر تو بهش بدی یا نه..!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…
شیطون2

رمان دانشجوهای شیطون 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان دانشجوهای شیطون خلاصه: آقا اینجا سه تا دخترا داریم … اینا همين چلغوزا سه تا پسرم داریم … که متاسفانه ازشون رونمایی نمیشه اینا درسته ظاهری شبیه انسان دارم … ولی سه نمونه موجودات ما قبل تاریخن که با یه سری آزمایشاته درونی و بیرونی این شکلی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۵ ۱۴۰۱۳۷۸۷۶

دانلود رمان شکسته تر از انار pdf از راضیه عباسی 3.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         خدا گل های انار را آفرید. دست نوازشی بر سرشان کشید و گفت: سوار بال فرشته ها بشوید. آنهایی که دور ترند مقصدشان بهشت است و این ها که نزدیکتر مقصدشان زمین. فرشته ها بال هایشان را باز کرده و منتظر بودند. گل…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۰ ۱۰۰۰۵۶۶۱۵

دانلود رمان مرد قد بلند pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         این داستان درباره ی زندگی دو تا خواهر دو قلوئه که به دلایلی جدا از پدر و مادرشون زندگی میکنند… یکیشون ارشد میخونه (رها) و اون یکی که ما باهاش کار داریم (آوا) لیسانسشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و کار میکنه ……
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۳ ۲۳۱۴۰۶۳۸۵

دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه وتوراه برگشت در دام یک پسر میفته ومورد تجاوز قرار می گیره دراین بین چند روزبعد برایش خواستگار قراره بیاید و.. پایان خوش
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
IMG 20240508 142226 973 scaled

دانلود رمان میراث هوس به صورت pdf کامل از مهین عبدی 4.1 (16)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:     تصمیمم را گرفته بودم! پشتش ایستادم و دستانم دور سینه‌های برجسته و عضلانیِ مردانه‌اش قلاب شد. انگشتانم سینه‌هایش را لمس کردند و یک طرف صورتم را میان دو کتفش گذاشتم! بازی را شروع کرده بودم! خیلی وقت پیش! از همان موقع…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Z
Z
2 سال قبل

ای آبان سنگ دل😐😐

آتاناز🌹
آتاناز🌹
2 سال قبل

پارت ها کم نیست ها ولی آدم هی میخواد هر چی میخونه ادامه داشته باشه از بس که قشنگه نمیتونم تا فردا صبر کنم

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x