رمان افگار پارت 28

1
(1)

 

نگاهش دودوزنان در چشمان برزگر دوخته و خنده اش قطع میشود.
سوال زن را کمی در دهانش مزه مزه میکند:

-ازکجا میام…؟

سری به نشانه متوجه شدن تکان میدهد و با انگشت شصت از ورای شانه اش جایی حوالی اتاقک نگهبانی و ورود و خروج را که در انتهای دالان است نشان میدهد:

-آها..دارم از ملاقاتی میام.

برزگر بی آنکه بتواند کنجکاوی اش را کنترل کند با تعجب پرسید:
-ملاقاتی..؟ملاقاتی داشتی..!کی بود؟

البته حق داشت کنجکاو هم بشود، چرا که جانا ماندگار از معدود زندانی هایی بود که در این پنج سال هیچ گاه اسمش درچک لیست ملاقاتی یا تماس ها دیده نشده بود.

جانا چادررنگی دست و پا گیر را از زیرپاهایش جمع کرده و از آرنج دستش آویزان میکند و بی تفاوت میگوید:
-مامانم …

با لحظه ای مکث حرفش را تصحیح میکند:
-آآآ اشتب شد ببخشید ..!
مامان قبلی مو دیدم .

برزگر چشم غره ای به جانا میرود.
دخترک سرکارش گذاشته است؟

-داری سر به سرم میزاری دختر ؟
یعنی چی که مامان قبلی تو دیدی؟
مگه مامان الانت کیه!

سوال زن همچون تیر خلاصی است بر قلب از تپش افتاده اش .
خیره در نگاه برزگر درحالیکه لرزیدن چانه اش دست خودش نیست دل میزند:

-الان دیگه مامان ندارم که ..!
بعد پنج سال اومده بود همین و بگه.
اومده بود بگه دیگه مامانم نیست..
خیلی وقته که نیست..

دو قطره زهر همزمان روی صورتش افتاده و پوست صورتش را می سوزاند.
با آهی دست زن را پس زده و سلانه سلانه راهی سلولش میشود..

صدای جیغ و خنده سلول را برداشته بود.
دختران سرخوش با خوراکی ها برای خود ضیافت کوچکی ترتیب داده و فارغ از آدم و عالم در حال شادی و بگو بخند بودند.

اگر پای درد و دل هر کدام مینشستی میتوانستی یک مثنوی هفتاد من از زندگی نامه و دردهایشان بنویسی .
اما آنها سالها بود که یاد گرفته بودند غم هایشان را برای خود و شادی شان را برای همدیگر نگه دارند.

چراکه تنها راه جان به در بردن از آن لجن‌زار بی صاحاب مانده که نامش را ندامتگاه گذاشته بودند،حفظ روحیه شان بود و بس..

خنده های بی غل وغش دختران را که دید بی هیچ حرفی از سلول فاصله گرفت.
نمیخواست با حال خرابش حس و حال آنها را هم بپراند.

هنوز دو قدم هم نرفته بود که با صدای ذوق زده نجلا در جایش ایستاد:
-جانا..برگشتی؟
شنیدم ملاقاتی داشتی..

در دل لعنتی بردهان لق حنا فرستاد..
حالا کی میتوانست این عجوبه هارا دست به سر کند؟
ناچار به طرف نجلا برگشت :
-بریم تعریف میکنم براتون.

صدای جیغ ناباور حنا در سلول می پیچید:
-یعنی چی..!
چرا جواب سر بالا میدی!
درست تعریف کن ببینم چه خاکی به سرت شده.
مگه تورو از سر گذر پیدا کردن که حالا انقدر راحت داره دورت میندازه؟
اصلا اگر میخواست همچین کاری کنه دیگه برای چی اومده بود ؟

در جواب حنا بی حال سرش را روی زانوانش گذاشت و بی خیال شانه ای بالا انداخته و شمرده شمرده گفت:

-انقدر جیغ جیغ نکن حنا سرم درد میکنه ..
اومده بود بگه حالا که قرار آزاد بشم حق ندارم دیگه به اون خونه برگردم..
اومده بود بگه حق اینکه روشون حساب کنم و ندارم..
اومده بود بهم حالی کنه که منم پنج سال پیش با جاوید و بابام براشون مردم ..
بسه یا بازم برات توضیح بدم برای چی اومده بود؟

حنا زیر لبی فحش پدر و مادر داری زمزمه کرده و بی اعصاب گوشه ای چمباتمه زد.

ریحان دپرس شده بالشت را زیر دستانش جابه جا کرد:
-حالا وقتی آزاد شدی میخوای چیکار کنی؟

قبل از آنکه حتی جانا دهان باز کند حنا توپید:
-الان وقت پرسیدن همچین سوالیه بیشعور؟نمیبینی حالش بده..

کج خندی از نگرانی بی موردشان روی صورتش نشست.
لحظه ای فکر کرد
کاش دردش فقط درد بی خانمان شدن بود.

او به چه فکر میکرد و در فکر بقیه چه میگذشت ..

کمی در جایش جابه جا شد و پاکت نامه ی تاخورده را از جیبش خارج کرده و وسط بند و بساط و پوست خوراکی ها پرت کرد.

سپیده که پاکت دقیقا جلوی دستش افتاده بود با تعجب پاکت را باز کرد و کارت بانکی را بیرون آورد.

-این چیه دیگه؟

همه در انتظار پاسخ به دهان جانا چشم دوختند.

جانا با دم عمیقی نفسش را پر صدا خالی کرد و بی حوصله تشر زد:
-چرا مثل بز اَخوش به من زل زدین؟
کورین مگه ؟
کارت بانکیه..

نجلا محتاطانه پرسید:
-خب کارت بانکی برای چیه؟

دستی به گوشه ابرویش کشید:
-آها از اون لحاظ..!
سهم الارثمه..

حنا با شندین جواب جانا همچون اسپندی که بر روی آتش از خشم جلز و پلز میکرد گفت :

-رسما بهت گفته برو گورتو گم کن دیگه..
مادرم انقدر سنگ دل میشه آخه ..!
اصلا اون هیچ ، خاک بر سر اون برادر سیب زمینیت کنن ..
اون دیگه چه بی رگ..

یقه اش که در دست جانا مچاله میشود خفه خون میگیرد.
جانا عصیان زده در حالیکه از از خشم میلرزید در صورت حنا غرید:

-کافیه یه کلمه دیگه درباره برادرم بگی تا فاتحه بخونم به این همه سال دوستی مون ..

حنا جا خورده از واکنش جانا با اخم دست هایش را به نشانه تسلیم بالا آورد و به سختی لب زد:
-آروم دختر،منظوری نداشتم که..

جانا خیره در چشمان دختر،بی اعصاب کلمات را جوید:
-من اعصابم خرابه حنا..
از عالم و آدم شکارم تو دیگه درد نشو برام .

این را گفته با قدم هایی بلند سلول را ترک کرد.

موهایش را نم دار به دورش رها میکند تا حالت درهم ریختگی اش کاملا طبیعی به نظر برسد.

کمی از لوسیون بدن را کف دستش خالی کرده و با مالیدن دست هایش بهم وقتی به خوبی دستانش به مایه کرم مانند آغشته میشوند،
کف دست و انگشتانش به نوبت از مچ پا تا بالای ران های برنزه شده اش کشیده می شود.

عطر ارکیده لوسیون که تمام تنش را در بر میگرد با رضایت نفسی می کشد.

ست زیبای توری بادمجانی اش را که هنوز مارک معروف Victoria secret*از بندش آویزان است تن میزند.

پیراهن سفید کوتاه را که از جنس ابریشم است و تنها میتواند قسمتی کوچک از ممنوعه هایش را از چشم پنهان کند می پوشد و روبدوشامبر کوتاه هم قد پیراهنش را بی قید به تن می‌کشد.

با استرس نگاهی به عقربه های ساعت که 12:40 دقیقه نیمه شب را نشان میدهد می اندازد.
دیگر وقتش است ..

جلوی آینه می ایستد.
کمی برای کاری که میخواهد انجام دهد تردید دارد اما سعی میکند با نفس های عمیق خودش را کنترل کند.

خیره در چشمان دختر مضطرب درون آینه لب میزند:
-استرس نداره که ..یه نگاه به خودت بکن!
کدوم مردی میتونه ازت بگذره؟
هیچ کس..

با اعتماد به نفس بیشتر،باری دیگر میکاپ لایت و طبیعی اش را از نظر میگذراند و با زدن عطر مورد علاقه اش کارش را تمام میکند.

در اتاق را به آرامی باز میکند و سرکی در طول راهروی بلندی که اتاق ها در آن تعبیه شده اند می کشد.

تمام سالن در خاموشی فرو رفته و تنها نور کم رنگ دیوارکوب ها کمی فضا را روشن کرده است.

وقتی از نبود کسی در سالن اطمینان خاطر کسب میکند،با قدم هایی آرام سعی میکند تا بدون ایجاد هیچ سر و صدایی فاصله میان اتاق خود تا آبان را طی کند.

در وسط راه با صدای تق بلندی که می شنود. ترسیده لحظه ای از راه می ایستد و وقتی هیچ صدایی نمی شنود این بار با سرعت بیشتری راه می افتد.

در دل لعنتی به فاصله طولانی میان اتاق هایشان میفرستد و غر میزند:

-انگار نه انگار که زنشم..
اتاق دورتر نبود بهم بدن!
انگار قرار پسرشون و بخورم.
اصلا از همون اول هم از نگاه خاتون مشخص بود چشم دیدن مو نداره ..
از این آبان هم که بخاری بلند نمیشه..
اصلا انگار نه انگار که منی هم اینجا وجود دارم.
ولی تموم شد دیگه آقا آبان..
ببینم امشب چجوری میخوای فرار کنی..

به اتاقی که آبان در آن اقامت دارد میرسد.
متزلزل شده می ایستد.

لحظه ای از تصمیمی که گرفته پشیمان می شود.
یک هفته است که در این خانه اقامت دارد.
و جالب اینجاست که تقریبا کل خانه را دیده به غیر از اتاق نامزد یا بهتر است بگوید شوهر عزیزش..

به هرکس بگویی خنده اش می گیرد اما واقعیت دارد.
تمام این یک هفته آبان را تنها به زور سر میز غذا دیده بود و بس ..
آن وقتی که از خانه به بهانه کارداشتن بیرون بود که هیچ..،آن وقتی هم که در خانه بود در اتاق خودش را حبس کرده و انگار نه انگار که ساره ای هم وجود دارد.

حتی یکی دوبار که خودش هم پیش قدم شده بود برای همراهی کردنش خیلی راحت پشنهادش را رد کرده و اورا به حال خودش رها کرده بود.

اما امشب قرار بود به آبان بفهماند که او شخصی نبود که بشود حضورش را نادیده گرفت.

دستش را روی دستگیره گوی مانند گذاشت و با نفس عمیقی در را باز کرده و به خودش تشر زد:
-خودتو جمع کن ساره..

یا حالا..یا هیچ وقت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013604 6622

دانلود رمان شوهر آهو خانم 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           شوهر آهو خانم نام رمانی اثر علی محمد افغانی است . مضمون اساسی این رمان توصیف وضع اندوه بار زنان ایرانی و نکوهش از آئین چند همسری است. در این رمان مناسبات خانوادگی و ضوابط احساسی و عاطفی مرتبط بدان بازنمایی…
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان برای مریم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم مریم و فرهاد: “مریم دختر خونده‌ی‌ برادر فرهاده، فرهاد سال‌ها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز عوض می‌شه… مریم و امید: “مریم دو سال پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۲۰۷۴۴

دانلود رمان آشوب pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     راجبه دختریه که به تازگی پدرش رو از دست داده و به این خاطر مجبور میشه همراه با نامادریش از زادگاهش دور بشه و به زادگاه نامادریش بره و حالا این نامادری برادری دارد بس مغرور و …
IMG 20211208 091030 865 scaled

دانلود رمان اسیر مشت بسته 0 (0)

3 دیدگاه
  دانلود رمان اسیر مشت بسته 🤍خلاصه: قصه دوتا راوی داره مهرناز زنی خودساخته که از همسر اولش به دلیل خیانت جدا شده و پنج سال به تنهایی از پسربیمارش مراقبت کرده….   هامین مردی که به دلیل یک سری اختلاف با خانواده ش و دختری که دوستش داشته و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۶ ۱۲۴۶۳۴۱۷۸

دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   گاهی آدم باید “خودش” و هر چیزی که از “خودش” باقی مانده است، از گوشه و کنار زندگی اش، جمع کند و ببرد… یک جای دور حالا باقی مانده ها می خواهند “شکسته ها” باشند یا “له شده ها” یا حتی “خاکستر شده ها” وقتی…
1

رمان عصیانگر 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۰۷۱۸۶

دانلود رمان همقسم pdf از شهلا خودی زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       توی بمباران های تهران امیرعباس میشه حامی نیلوفری که تمام کس و کار خودش رو از دست داده دختری که همسایه شونه و امیر عباس سال هاست عاشقشه … سال ها بعد عطا عاشق پیونده اما با ورود دخترعموی بیمارش و اصرار…
دانلود رمان بوی گندم

دانلود رمان بوی گندم جلد دوم pdf از لیلا مرادی 0 (0)

11 دیدگاه
      رمان: بوی گندم جلد دوم   ژانر: عاشقانه_درام   نویسنده: لیلا مرادی   مقدمه حالا چند ماه از اون روزا میگذره، خوشبختی کوچیک گندم با یه اتفاقاتی تا مرز نابودی میره   تو این جلد هدف نویسنده اینه که به خواننده بفهمونه تو پستی بلندی‌های زندگی نباید…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
2 سال قبل

اشتباه تایپ شد ساره

Bahareh
Bahareh
2 سال قبل

ای خدا جانای بدبخت تو زندان هییی مصیبت سرش آوار میشه اون وقت این طاره چشم سفید پرووووو از راه نرسیده میخوا قاپ آبان و بدزده داری میری اتاقش الفاتحه خدا بیامرزتت دخترهی پرو بدم میاد ازش خاتون جون زودتر دست به کار شو این آبان مغزش درست کار کنه بلکه جانا رو یادش بیاد طفلی گناه داره خیلی زجر کشیده.

[vc_wp_categories]

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x