رمان زاده نور پارت 5

فرنگیس که انگاری به گوش هایش شک داشته باشد چهارزانو خودش را جلوتر کشید و دوباره و نگرانتر از قبل پرسید :

– چی ؟

چشمان گود رفته آقا رسول از درد در هم رفت و کمرش را بیشتر فشرد و آهسته از ثانیه ای قبل گفت :

– می خواد که خورشید زنش بشه …….. شرطش اینه .

فرنگیس خانم ناباور اخم هایش در هم رفت نفس هایش از شرط کیان آرا به لرزه افتاد شد .

– خور…. شید ……. دختر من ؟ اون مرد کلی از خورشید بزرگتره اون …… اون ……

– از خورشید شاید فقط سیزده چهارده سال بزرگتر باشه .

– تو ….. تو چی گفتی ؟ تو که قبول نکردی ؟ ها ؟ حرف بزن رسول .

آقا رسول نگاهش را با همان اخم از سر درد سمت او کشید .

– منم اولش حالم شبیه تو شد . اولش شوکه شدم . منم اولش تو دلم کلی بد و بیراه بارش کردم ولی حالا که فکرش و می کنم می بینم ………. خورشید با اون مرد خوشبخت می شه …….. وضع مالیش و دیدی ؟ ….. داد و ستدش و با خارج دیدی ؟ ……… طرف تحصیل کرده است …… خورشید می تونه تو خونه اون به تمام آرزو هاش برسه . آرزوهایی که شاید اگه چند سال دیگه هم تو این خراب شده زندگی کنه یا با یکی آسمون جول تر از خودمون ازدواج کنه ، نرسه . خورشید می تونه ادامه تحصیل بده . می تونه دیپلمش و بگیره ……. این بدِ ؟

فرنگیس با خشمی که لحظه به لحظه بیشتر می شد از جایش پرید .

– تو عقلت و از دست دادی . دیوونه شدی ………. اون مرتیکه حلقه دستش بود …….. اون مرتیکه ازدواج کرده ، زن داره ……. دختر آفتاب مهتاب ندیده من و می خواد ؟ ………. خورشیدم و می خواد ؟ ….. ببینم نکنه چشمت به پولای اون مرتیکه افتاده ؟ لعنتی چشمت پولاش و گرفته ؟

آقا رسول بی طاقت داد کشید …….. فریاد زد :

– من و نگاه کن ……… سر وضع من و دیدی ؟ ……. به سر و وضع دخترتم دقت کردی ؟ ……. به من بدهکار بدبخت نگاه کردی ؟ …….. چی می بینی ؟ لعنتی منم که می خوام سرنوشت دخترم شبیه من نباشه یا لعنتی تویی که می خوای تو این فلاکت نگهش داری ؟ فکر کردی کی میاد خاستگاریش ؟ دکتر مهندس ؟ خوش خیال هر کی بیاد خاستگاریش سرو وضعش مثل خودمونه ، خورشید از این ویرونه باید بره تو یه خراب شده دیگه و فکرش همش فکر دو دوتا چهارتا کردن حقوق چندرقاز شوهرش باشه که آخر ماه سر گشنه زمین نزارن .

فرنگیس به گریه افتاد . مشتش را محکم به سینه اش کوبید .

– خدا خیرش نده ……. خیرش نده که چشمش دنبال دخترمنه .

خورشید با ورق قرص مسکن مسافت داروخانه تا خانه را بی وقفه دوید . مغزش هر لحظه در پی جستجوی جوابی برای شرط کیان آرا بود و همین به جواب نرسیدن ها او را دل نگرانتر می کرد و سرعت دویدنش را برای زودتر رسیدن به خانه بالاتر می برد بلکه از شرط و شروط سر دربیاورد .

کلید درون قفل انداخت و سمت آشپزخانه دوید و لیوانی از شیر آب پر کرد و سمت پدرش رفت و کنارش زانو زد . آقا رسول هنوز هم روی زمین دراز کشیده بود و پلک هایش را از درد رو هم گذاشته بود .

– بابا خوابی ؟

آقا رسول بی حال پلک گشود و نگاه مات شده اش را به چشمان سبز دخترش داد ……. چشمانی که ارثیه مادرش بود و از مابین تمام بچه ها و حتی نوه ها این چمن زار بکر و دست نخورده به دختر او رسیده بود ………. این چشمان درشت و سبز رنگ ، لبان غنچه ای و صورتی اش و یا این پوست گندمی صاف با آن گونه های برجسته اش تمام شبیه مادرش بود که همان اوایل ازدواجش با فرنگیس از دنیا رفت بود .

خودش و فرنگیس زیبایی آنچنانی نداشتن حتی سالار پسر بزرگش هم زیبایی آنچنانی نداشت اما خورشید زیبا بود . یک زیبایی معصومانه که باعث می شد صورتش دخترانه تر دیده شود و سنش از آنچه که هست کمتر به نظر برسد ………… یک زیبایی که خدادادی بود و دست خلق خدا درونش نرفته بود .

– بابا قرص گرفتم برات نمی خوری ؟

آقا رسول به زور با کمک خورشید بلند شد و نشست .

– چرا …….. چرا ………. هم سرم درد می کنه هم کمرم .

قرص و بالا انداخت و باز به سختی دراز کشید ……… ذهنش بیش از حد مشغول بود و انگار روحش هم درد می کرد .

– مامان کو ؟

– حتما تو اتاقه .

نگاه به پدرش انداخت . مطمئن بود با این حال و روز پدرش نمی تواند حرفی از زیر زبانش بکشد ……. عجولانه سر تکون داد و با لیوان خالی شده از آب از پذیرایی بیرون زد …….. مادرش حتما خبری از شرط و شروط داشت .

سمت اتاق رفت آهسته لای در را باز کرد و کله داخل کشید ……… محافظه کار شده بود . وضعیت و فضای سنگین خانه باعث شده بود محتاط تر قدم بردارد و همین حس به اضطرابش دامن می زد . به مادرش که وسط اتاق دراز کشیده بود نگاه کرد و در را کامل باز کرد و داخل شد و کنارش زانو زد ………. سر سمتش خم کرد و آهسته صدایش زد .

– مامان …… مامان .

فرنگیس خانم با چشمان سرخ و خیسش در حالی که اخمی هم ما بین ابروانش لانه کرده بود به خورشید نگاه کرد .

– جانم ؟

– تو هم سرت درد گرفته ؟

فرنگیس با انگشت چشمانش را فشرد . اشک باز هم داشت درون چشمانش می نشست و او نمی خواست خورشید اشکش را ببیند . گلویش انباشته از بغض بود و به سختی و شکنجه وار سعی داشت لرز صدایش را بگیرد و بغضش را پشت خشمش پنهان کند .

– آره لعنتی .

– می خوای برای تو هم قرص بیارم ؟

– آره ……. دستت درد نکنه .

دخترکش مهربان بود ……. دلسوز بود …….. سختی کشیده بود . تحمل دوری اش را نداشت . خورشید پاره تنش بود و به هیچ عنوان تحمل رفتن یک خار در پایش را نداشت . خورشید بیرون رفت و دقیقه ای بعد با قرص برگشت .

– مامان شرط آقای کیان چی بود ؟ ………. دوباره بهمون مهلت داد ؟

– مامان شرط آقای کیان چی بود ؟ ………. دوباره بهمون مهلت داد ؟

فرنگیس قرص را خورد و با اخم متکایش را درست کرد و این دفعه پشت به خورشید دراز کشید …….. تحمل دیدن نگاه جگرگوشه اش را نداشت ………. حتی دیگر توانی هم برای نگه داشتن سدّ اشکهایش نداشت .

– هیچی .

ابروی خورشید متعجب بالا رفت .

– اما بابا که رفت تو حیاط با آقای کیان آرا صحبت کرد .

– بلند شو از اتاق برو بیرون …….. سرم به اندازه کافی درد می کنه ……. تو دیگه بیشترش نکن .

– مامان ……

– خورشید می فهمی وقتی می گم سرم درد می کنه ، یعنی چی ؟

خورشید با سستی و ناراحتی از جایش بلند شد و لب رو هم فشرد و از اتاق خارج شد که آقا رسول ، خورشید را با همان صدای لرز گرفته از سر درد صدا زد ……… درد هایش انگار با هم دست به یکی کرده بودند تا او را از پا در بیاورند .

– خورشید …….. خورشید …….

خورشید با قدم های بلند بالا سر پدرش رفت ………. پدرش ذاتا آدم جدی بود و گاهی هم اخمالود و مهم تر از همه یک پسر دوست دو آتیشه بود و همین امر باعث می شد که او بیشتر با مادرش احساس نزدیکی داشته باشد تا پدرش .

– چی شده بابا ؟

– یه قرص دیگه هم بهم بده این آرومم نمی کنه .

خورشید قرص دیگری هم از جلد خارج کرد و فرهاد بی طاقت از درد بلعید .

روی زمین دراز کشیده بود ……….. انگار با خوردن قرص دوم ، دردش کمی آرام گرفته بود ……….. به سقف دلمه کرده و پوست انداخته بالا سرش خیره شده بود و تنها فکر می کرد ………. خواب انگاری از چشمانش فراری شده بود . مطمئن بود اگر تا صد سال دیگر هم منتظر می ماند همچین خاستگاری در خانه اش را نمی زد . مردی که با اینکه سنش از دخترش خیلی بیشتر بود و یک زن هم داشت …..‌‌ اما بجایش با وضع مالی عالی که داشت می توانست زندگی خوبی برای دخترش فراهم کند .

تمام شب را فکر کرد . به خودش به جوانی که نفهمید چه طور گذشت …… به زندگی که بازم نفهمید چگونه سپری شد . همیشه سر کار بود . به خوبی به یاد داشت که از نوجوانی برای چندرقاز پول کجاها که برای کار نرفته بود .

به کیان آرا فکر کرد ……. به خورشید …….. به فرنگیس که می دانست جانش به خورشید وصل است .
با روشن شدن آسمان دلنگران از تصمیمی که گرفته بود به سختی بلند شد و نشست . تمام دیشب را تنها سپری کرده بود و فرنگیس حتی نیامده بود حالش را بپرسد ………. مستأصل دست به ریش های بلند و نامرتبش کشید و درمانده از جا بلند شد ………. دهانش مزه زهر می داد . دستش نافرمان سمت جیب پیراهنی که از دیشب از تنش در نیاورده بود رفت و کارت سفید رنگ کیان آرا را بیرون کشید و مقابل دیدگانش گرفت . عینکش را برداشت و به چشم زد … … سوی چشمانش هم انگار اندک اندک قصد رفع زحمت داشتند .

دیشب کلی به راه حل اول فکر کرده بود ……. کیان آرا راست گفته بود . معلوم نبود چندین سال باید درون زندان بپوسد تا آن همه پول که یکقران دوقران هم نبود را پرداخت کند . اصلا خانواده اش این چند سال چه می کردند؟…….. از کجا می آوردند می خوردند ؟ ……… اصلا آبرویش که یک عمر برای حفظش زحمت کشیده بود چه می شد ؟……. با زندان رفتن او هم مطمئنا دیگر خاستگاری هم در این خانه را نمی زد . آخه کدام آدمی اعتماد می کرد دختر یک مرد تازه به زندان رفته را بگیرد ………. مطمئنا با زندان رفتنش آینده خورشید را هم تحت تاثیر قرار می داد .

نگاهی به ساعت دیواری انداخت که هفت را نشان می داد …… از جایش به سختی بلند شد و به سمت در خروجی راه افتاد . فرنگیس که تمام دیشب را بخاطر تشویش و اضطراب درونیش نتوانسته بود یک لحظه هم پلک بر هم بگذارد ، با شنیدن صدای قدم های سنگین و لخ لخ کنان آقا رسول به سرعت از جا پرید و با حرکتی در اتاق را باز کرد و آقا رسول را نزدیک در حیاط دید . با قدم های بلندِ نشأت گرفته از خشم نشسته در جانش ، خودش را جلو او پرت کرد و دستانش را از هم باز نمود .

– کجا ؟ ……. کجا می خوای بری؟

آقا رسول اخم کرد ……….. دیگر اعصاب یکی به دو کردنِ با او را نداشت ……….. دیشب به اندازه کافی خودش با خودش درگیری پیدا کرده بود .

– برو کنار ……. باید به کیان آرا زنگ بزنم .

– زنگ بزنی که چی شه ؟ ها ؟ ……….. که بگی بیا دو دستی دخترم و تقدیمت کنم ؟……… به تو هم می گن مرد ؟ می گن پدر ؟

آقا رسول خسته از تمام درهای بسته زندگیش که انگار خیال باز شدن هم نداشتن ، کمی عقب کشید و نگاه به شعله های خشم زبان کشیده در چشمان فرنگیس انداخت ………. به چشمانی الان شباهت زیادی به یک ماده ببر پیدا کرده بود ، که قصد محافظت از بچه اش را داشت .

– چرا نمی فهمی زن ……. این دختر اگه بچه تو هستش ، از گوشت و پوست و استخونِ منم هست ……… این دختر بچه منم هست ……منم آرزوی خوشبختیش و دارم ………. منم بدبختیش و نمی خوام …….. کیان آرا شرایط یه همسر ایده آل و برای خورشید داره . همین مرد بیست و خورده ای سال از من کوچیکتره

آقا رسول با دست دورش را نشان داد . غم در نگاهش نشست ، این ها همه واقعیت زندگی او بودند ……. ادامه داد :

– یه نگاه به دورت بنداز ، چی می بینی ؟ حسرت یه مسافرت خانوادگی تو دلم مونده ………. حسرت اینکه انقدر پول داشته باشم که خانوادم و مثل بقیه مردها شام بیرون ببرم ، تو دلم مونده . اما هیچ وقت نشد …….. از پونزده سالگی عین سگ برای چندرقاز دویدم . نوکری و غلامی این و اون و کردم ولی آخرش چی شد ؟ الان کجام ؟ وضع این زندگی نکبت بارم چطوره ؟ می دونم چقدر تو دلت آرزو و حسرت داری منم نگرانم ولی دلم نمی خواد خورشید هم تو زندگیش حسرت بخوره …….. امیر علی کیان آرا اونقدر داره که حسرت رو دل دخترت نزاره . اونقدر داره که نزاره نه خورشید نه در آینده بچه هاش مثل تو کمبودی رو حس کنن . خورشید می تونه بچه هاش لای پر قو بزرگ کنه . نه مثل ما به دندون بکشه . من نمی تونم این چیزا رو برای خورشید برآورده کنم هر آدم دیگه ای هم که جلو بیاد مطمئن باش اونم مثل ما یکش لنگ دوشه و نمی تونه یه زندکی درست حسابی برای دخترت دست و پا کنه ……… فرنگیس شانس در خونه دخترت رو زده ، لگد به بخت دخترت نزن ………. این همه آدم زن دوم می شن و خانمی هم میکنن .

فرنگیس در سکوت تنها بغض اش را خالی می کرد و اشک می ریخت . دستانش پایین افتادند و شانه هایش زیر بار سختی این حرف های آقا رسول خم شدند و هق هقش را بلند کرد .

آقا رسول آهسته از کنار فرنگیس خُرد شده گذشت و کفش های کهنه اش را که پشتشان خوابیده بود به پا کرد و همان طور سنگین و کمر خمیده و لخ لخ کنان پرده جلو در کوچه را کنار زد و از خانه خارج شد . اما قبل از خارج شدن بدون آنکه برگردد و بار دیگر زن ویران شده اش را ببیند گفت:

– تا برگردم با خورشید حرف بزن …… آمادش کن .

خورشید قلتی در جایش زد و لای پلک های خمارش را باز کرد …….. سر جایش نشست و پتو را از روی پاهایش کنار زد و از جا بلند شد . همین که از اطاق به قصد دستشویی رفتن بیرون آمد با مادرش که رو زمین نشسته بود و هق هق می کرد مواجه شد …….. به آنی کلی افکار شوم و منفی به ذهنش هجوم آورد ……….. ترسیده و وحشت زده با قدم های بلند خودش را به مادرش رساند و جلویش زانو زد و بازوانش را گرفت . حس می کرد صدای کوبش بی امان قلبش را همه عالم می شنوند.

– مامان …… مامان چی شده ؟ مامان .

فرنگیس خانم آهسته سرش را بالا آورد و نگاهش را روی دختر کم سن و سال اما زیبایش انداخت ………. همان طور خیره خیره نگاهش می کرد و اشک ریخت . دست لرزانش را میان خرمن موهای دخترش برد و نوازش کرد ……. جوری حسرت بار نگاهش می کرد که انگار به آرزوهای بر باد رفته اش نگاه می کرد …… دستش را از میان موهای او بیرون کشید و خورشید را میان آغوش کشید .

– مامان چی شده ؟ ترو خدا بگو ……. قلبم داره می ایسته ……. برای کسی اتفاق افتاده ؟ کسی فوت کرده ؟

– برات کلی آرزو داشتم …… دلم می خواست …….. دلم می خواست ……..

و باز هم با صدا به گریه افتاد ……. هرگز انتظار فردی با وضع مالی عالی را نداشت ، فقط کسی را می خواست کمی بزرگ تر از دخترش که فوقِ فوقش پنج شش سال از دخترش بزرگتر باشد که برای رسیدن به خورشیدش لحظه شماری کند ………. نه امیر علی که کلی از خورشید بزرگتر بود و یک زن هم داشت و هیچ شوق و ذوقی از بدست آوردن خورشید نه در نگاهش و در رفتارش نمایان نبود .

-مامان چی شده ؟

– شرط اون مرد ……. تو بودی ……..تو .

خورشید با اینکه چیزی از حرف های مادرش نفهمید اما نمی دانست چرا حس کرد زمین زیر پایش لرزید .

– شرط کدوم مرد ؟

– شرط کیان آرا .

خورشید وحشت زده خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید ………. چشمان گرد شده از ترسش را به چشمان سرخ مادرش داد .

– من …… من هستم ؟ یعنی چی ؟

– می خواد که زنش بشی .

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • من نظرم عوض شد
    نویسنده جون درسته موضوع تکراریه ولی میتونی محتواشو به نحواحسن در بیاری و تا میتونی سعی کن تفاوت داشته باشه و تکراری نباشه
    امیدوارم موفق باشی🌺

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست