8 دیدگاه

رمان نفوذی پارت 2

5
(1)

_اره پسرش توی ایران کاراشو ردیف میکنه

_کینطور،پس آمارِ این پسرشم برام در بیار

_حله

و صدای بوق آزاد توی گوشم پیچید گوشی به دستم ضرب گرفتم باید بفهمم نقشت چی و چی تو سرته!

“هانا”

غرزنانه رو به شبنم گفتم:

_بلند شو بریم بیرون که حوصلم سر رفته.

شبنم پوزخندی زد و گفت:

_مگه تو حوصلم به خرج میدی؟!

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_چی گفتی؟دوباره تکرار کن.

خندید و گفت:

_هیچی بابا،الانِ که بزنیمون

بلند شدم و از تو کمدم یه مانتو مشکی با خط های سیاه و سفید که با هم ترکیب شده بودن و نسبتا بلند بود در اوردم با یک شال مشکی و یک شلوار یخی تیره با لباسام عوض کردم و آرایش ملایمی هم کردم

_واااای تموم نشد دیگه؟؟

با اخم های گره خورده گفتم:

_اینقدر غر نزن شبنم!!

کیفمُ برداشتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم…

مامانُ بابا توی سالن نشسته بودن و با هم میگفتن و میخندیدن لبخندی روی لبم نشست و با خودم گفتم من چه خانواده ای خوشبختی دارم.

با صدای مامان به خودم اومدم

_کجا میخوایید برید شما دو تا؟

اروم به شبنم گفتم:

_بازرسی حالا چی بگیم؟

شبنم آروم خندید و زمزمه کرد:

_بگو میخوایم بریم خونه ی سوگل

_چی دارید در گوش هم میگید؟

_هیچ…هیچی مامان،میخوایم بریم خونه ی سوگل بعد بریم خونه عمو سامان.

_باشه مواظب خودتون باشید

_چشم،مامان.

خودمُ شبنم از سالن بیرون رفتیم…

 

“مهتاب”

با شیطنت خاصی که توی چهرش بود گفت:

_این شیطونم رفت حالا میتونیم دو تایی خلوت کنیم.

گونمُ آروم با دستش نوازش کرد و من چشمام خیره ی چشمای عسلی رنگش بود که زمزمه کرد:

_تو چی داری که من تو هیچ زنی ندیدم؟!

با بار اولی که دیدمت این دل لعنتی پیشت گیر کرد!

با صدای زنگ گوشیش خودشُ عقب کشید.

بلند شدُ با اخم های گره خورده گفت:

_این کی که نمیذاره ما دو دقیقه آرامش داشته باشیم؟!

گوشیشو از روی میز برداشتُ تماس جواب داد

_بله حمید؟

_انگار که پسرشم داره راه خودشو میره.

باشه دیگه خودم پیگیر ماجار میشم ، یا علی خدافظ

بعد از اتمام مکالمشون مشکفانه به میلاد گفتم:

_چی میگفت حمید؟

دستشو به کمرش زدُ دست دیگشو روی لبش کشید و گفت:

_فرهاد پسرش توی ایران کاراشُ ردیف میکنه و آماری که گرفتیم

پسرش توی کارِ قاچاقِ موادِ!

اینجور که شنیدم کاراشو با دقت و زیرکی انجام میده

نفسشُ بیرون فرستاد و کنارم نشست و ادامه داد:

_باید یه جوری برم تو نخ این پسره و از کاراش سر در بیارم،بعد برم سراغِ اون فرهادِ عوضی!

 

هانا”

ماشینُ خاموش کردم و خودمُ شبنم از ماشین پیاده شدیم.

توی راه شبنم به سوگل زنگ زده بود و سوگل هم درو برامون باز گذاشته بود.

وارد حیاط که شدیم چشمم به گلای توی باغچه افتاد

منم که عاشق گل بودم،محوِ تماشای گلا شدم که شبنم چند قدمی که جلوتر از من بود گفت:

_بیا دیگه چرا وایسادی؟!

شبنم اول تقه ای به در زد و بعد دستشو روی دستگیره گذاشت و درو باز کرد.

سوگل که داخل آشپز خونه بود به طرفمون اومد و با خوش رویی گفت:

سلاااام،خوش اومدین چطورین؟؟

شبنم با لبخندی که روی لبش بود گفت:

سلام عزیزم،من که عالیمممم!

لبخندی زدم و گفتم:

سلام به روی نشستت،خودت‌ چطوری؟

-بخوبیتون.

بعد اخماش توی هم رفتُ گفت:

_هانا خیلی بی معرفت شدیا یادی از من نمیکنی!

_ببخشید سوگل سرم خیلی شلوغ بود.

شبنم لبخند دندون نمایی زد و گفت:

_اره نکه چهار پنجتا بچه داره سرش خیلی شلوغه!

پس بندِ حرفِ شبنم هر دوشون زدن زیر خنده

دستامو به کمرم زدم و گفتم:

_ها ها خندیدیم بی مزه ها!

اخمالود به طرفِ مبل رفتم و نشستم.

سوگل که از خنده صورتش قرمز شده بود نفسی کشید گفت:

_واای از دستِ تو شبنم

شبنم نفس عمیقی کشیدُ به طرف من اومد و کنارم نشست و گفت:

_ناراحت که نشدی هانایی؟

با کنجِ چشمام بهش نگاه کردمُ گفتم:

_تو که منو میشناسی با این حرفا ناراحت نمیشم چشم سفید.

بعد خنده ی کوتاهی کردم که نیشگونی از بازوم گرفت

صورتم از دردِ نیشگون کمی جمع شد که دستمُ گذاشتم روی بازوم و گفتم:

_شبنم اگه دستم کبود شد میکشمت.

صاف نشست و گفت:

_حقته، پررو

سوگل که ما دوتا رو تماشا میکرد و میخندید با سینی چای که دستش بود به طرف ما اومد سینی رو روی میز گذاشت و روی مبل تک نفری نشست و با لبخندی که روی صورتش بود گفت:

_خب حالا چکار کنیم؟فیلم ببینیم؟!

شبنم لیوانِ چایُ برداشت و با نیشِ باز گفت:

_اره فیلم ببینیم،ژانر ترسناک!

_خنده ای کردمُ گفتم:

_تو اگه فیلم ترسناک دیدی که امشب از ترس خوابت نمیبره!

شبنم دهن باز کرد که چیزی بگه ولی سوگل وسط حرفش پرید و گفت:

_پس همون فیلمِ ترسناکُ می بینیم.

*************

نگاهی به ساعت مچیم کردم و با چشمای گرد شده گفتم:

_وایییی کی ساعت 9 شد؟!!

اصلا حواسم به ساعت نبود.

شبنم ریلکس جواب داد:

_9 که 9 مگه حالا چی شده؟

_الان مامان بازجویی میکنه کجا بودی تا الان؟چرا دیر کردی؟

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۹ ۲۳۲۰۰۱۸۰۷

دانلود رمان آفرودیته pdf از زهرا ارجمندنیا 0 (0)

5 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
InShot ۲۰۲۳۰۵۳۱ ۱۱۰۹۳۹۲۵۷

دانلود رمان گناهکار pdf از فرشته تات شهدوست 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی..فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد. انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Hank
Hank
4 سال قبل

میشه بدونم چند سالته و این رمان رمان چندمته هانا

Hana
Hana
پاسخ به  Hank
4 سال قبل

رمان اولم هستش چطور مگه گلم؟
.
.
.

S,A
S,A
4 سال قبل

رمان خیلی قشنگه دیگه خسته شده بودم از این رمان های تکراری دستت درد نکنه

Hana
Hana
4 سال قبل

ممنون گلم…سعی میکنم به کار ببرم و تمثیل و… در رمان فقط الان اول رمان

Artamis
Artamis
پاسخ به  Hana
4 سال قبل

احسنت به رمانتتتت اجی هانا اصلا کیف کردم واقعا قشنگ بود افرین

Hana
Hana
پاسخ به  Artamis
4 سال قبل

مچکرم گلم خوشحالم که خوشت اومده…

Artamis
Artamis
پاسخ به  Hana
4 سال قبل

فدات اجی هانااااا

Mia
Mia
4 سال قبل

هانا جان رمانت خیلی قشنگه معلومه حساب شده اس
فقط یه پیشنهاد دوستانه می تونی بجای کلمه ی غرزنانه از غرولند کنان استفاده کنی .

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x