رمان نفوذی پارت 43

5
(1)

از اینکه شران منو خطاب قرار داده بود تعجب کردم و با خودم گفتم ‌خدا به خیر بگذرونه!

انگار زبونم قفل کرده بود که بگم من هانام

ولی به زور هم که شد بود،دهن وا کردم و گفتم :

 

-من هانا ام..چی شده؟

 

شران چشماشو به چشمام دوخت و گفت :

 

-با من بیا آقا یاشار کارت داره..

 

حرفشو زد و پشت به ما کرد و رفت

نگاهمو بین آیلین و شبنم چرخوندم و شبنم سوالی و کنجکاو گفت :

 

-یعنی یاشار چیکارت داره؟؟

 

شونه ای بالا انداختم گفتم :

 

-نمیدونم.. علم الغیب که ندارم.. برم ببینم چشه؟

 

صدای شران بلند شد که گفت اومدی، سریع پا تند کردم و خودمو به شران رسوندم

شران جلو تر می رفت و من پشت سرش

چیکارم داشت این دیو دو سر؟

خود‌ش نمی تونست بیاد که این شران گلابی فرستاده؟

نکنه میخواد بفروشم به شیخا؟؟

ضمیر ناخودآگاه ام به حرف اومد و گفت غلط کرده که بفروشه..

غلط که زیاد میکنه!

ولی اگه خواست این غلط کنه چیکار کنم؟

توی ذهنم داشتم دنبال جواب سوال هام می گشتم که شران دَم در اتاقی وایساد و تَقی به در زد..

با صدای یاشار که گفت بیا داخل شران داخل رفت و من همونجا دَم در موندم

صدای شران شنیدم که گفت آوردمش آقا و یاشار در جواب شران گفت برو بیرون اونو بفرست داخل..

شران درو کامل باز کرد و گفت بیا داخل..

نمیدونم چرا دلهره داشتم؟

انگار می‌خواستن ببرنم پای چوب دار!

داخل اتاق شدم و شران بیرون رفت و درو بست

نگاهمو توی اتاق چرخوندم

انگار اتاق کار بود شایدم اتاق مطالعه نمیدونم

قفسه های بزرگی توی اتاق بود که توی قفسه های کتاب ها به ترتیب و نظم چیده شده بودن

توی اتاق یک میز کار بود با صندلی چرخ دار چرمی سیاه و جلوی میز کار دو صندلی چرم قهوه ای قرار داشت با یک میز شیشه ای وسط دو صندلی..

دیزاین اتاق طرحی تقریبا قدیمی داشت

و چند تابلو روی دیوار اتاق آویزون شده بودن، چندین گلدون گل و گیاه هم توی اتاق قرار داشته که به اتاق زیبای خاصی می‌داد،این اتاق انگار با بقیه های اتاق های عمارت متفاوت بود..

اتاق که از نگاه گذروندم چشمم روی یاشار که کنار پنجره ایستاده بود سیگار کام به کام می کشید ثابت موند..

 

نمیدونم چرا تو اون لحظه دلم خواست فقط نگاهش کنم!

نور خورشید به صورتش می تابید و رنگ چشم های مشکیش روشن در دیده می شد

و مژه های بلندش با نور خورشید که بهشون می تابید،انگاری رنگ قهوه ای روشن داشتن..

دستش توی جیب شلوارش بود و سیگارو عمیق پوک می زد..

چه ژست قشنگی داشت.. آدم دلش می‌خواست فقط بشینه نگاهش کنه..

چند قدم به سمتش رفتم که به سمتم برگشت و نگاهم کرد

لب زدم و گفتم :

 

-کارم داشتی؟

 

برگشت و به سمت میز رفت و فیلتر سیگارشو توی جا سیگاری له کرد و اشاره به صندلی کرد و گفت :

 

-بشین

 

با اکراه به سمت صندلی رفتم و روش نشستم..

منتظر بهش چشم دوختم

نمیدونم چرا حرفشو نمی زد دیگه؟

میخواست منو جون به لب کنه تا بگه چشه

اخم کم رنگی کردم و گفتم :

 

-داری استخاره میگیری؟

 

با حرفم نیش خندی کرد و گفت :

 

-عجله داری؟

 

دستامو توی هم چفت کردم و گفتم :

 

-دو ساعت اینجام، انگار میخوای پیشنهاد ازدواج بدی، داری هی این پا اون پا میکنی!

 

یاشار از حرفی که زدم هم تعجب کرد هم خندید و با خنده گفت :

 

-پیشنهاد ازدواج؟

 

با اعتماد به نفس گفتم :

 

-البته بگم من با یک خلافکار ازدواج نمی کنم!

 

یاشار این بار بلند تر خندید و با خنده لب زد :

 

-پس با سفیر سلامت ایران حتما ازدواج می کنی

 

حرصی شدم داشت مسخرم می کرد، عصبی گفتم :

 

-کارت چی بود؟؟ حالا که به حرف اومدی کارتو بگو..

 

یاشار خندش ته کشید و مکث کرد و بعد چند ثانیه گفت :

 

-یه پیشنهاد مهمونی..

 

ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم :

 

-مهمونی؟؟

 

یاشار ریلکس گفت :

 

-آره مهمونی، امشب یکی از دوستای مسیح مهمونی گرفته و طبق معمول ما هم باید بریم و اینجور بگم این دوست مسیح یه خواهر داره که همیشه به پر و پای من میپیچه..

گفتم برا اینکه از دستش راحت بشم تورو به عنوان دوست دخترم به اون مهمونی ببرم..

 

هنگ کردم..

ویندوزم با حرفای که یاشار زده بود سوخت!!

مغزم نمی کشید که حرفاشو بفهمه..

این یاشار چی داشت می گفت؟

میخواست باهاش برم مهمونی؟؟

اونم به عنوان دوست دخترش؟؟

بعد از چند ثانیه با دستم اشاره به خودم کردم و متجعب گفتم :

 

-من..

 

و بعد اشاره به یاشار کردم و گفتم :

 

-با تو بیام مهمونی؟؟

 

یاشار تیکه به صندلیش داد و ریلکس گفت :

 

-آره..

 

اخمامو توی هم بردم و گفتم :

 

‌- ولی من چرا باید با تو بیام مهمونی؟؟

یکی دیگه رو با خودت ببر..

 

یاشار چشماشو ریز کرد و شیطون گفت :

 

-خروس جنگی بهتر از تو نبود!

 

ابروهام بالا پرید و چشمام به اندازه ای توپ تنیس گرد شد

به من گفت خروس جنگی؟؟

عصبی و حرصی گفتم :

 

-الان این چی بود گفتی؟؟

کی گفته من خروس جنگی ام؟؟

حرصی تر بهش توپیدم :

 

-اصلا پشت گوشتو دیدی منم توی مهمونی دیدی!

 

یاشار زد زیر خنده و نجوا کرد :

 

-حالا من یه چیزی گفتم.. تو چرا امپرت میره بالا؟

 

-پس چیزی نگو که امپرم بره بالا!

 

یاشار جدی گفت :

توی مهمونی کاسه ای که تینا زیر نیم کاسه ش مخفی کرده بود رو میشه!

اون صحنه ای هیجانی میخوای از دست بدی؟

 

یاشار خودشو جلو کشید و آرنج دستاشو گذاشت روی زانو هاش و جدی تر گفت :

 

-ببین تو با من بیا مهمونی من از دست اون دختره راحت میشم تو هم خیت شدن تینا ببین، هم فال هم تماشا، چی میگی؟

 

به حرفی که یاشار زد کمی فکر کردم، میخواستم ببینم دست تینا رو میشه چه ری اکشنی نشون میده و نمیخواستم اون صحنه از دست بدم..

یاشار که فقط میخواست از دست اون دختره راحت بشه..

 

توی فکر بودم که یاشار گفت ‌:

 

-هستی؟

 

-هستم

 

یاشار لبخند تُخسی زد و گفت :

 

-خوبه..

شران بعدا میفرستم وسایلی که نیاز داری برات بیاره

 

باشه ای گفتم و بلند شدم از اتاق اومدم بیرون..

فقط دلم میخواست قیافه ای تینا ببینم که وقتی دستش رو میشه حرفی هم داره برای گفتن یا نه؟

 

 

ساعت 7 بود و خودمو شبنم و آیلین توی اتاقمون بودیم..

به شبنم و آیلین گفتم که یاشار بهم گفته همراهم بیا مهمونی.. هر دوشون کفشون بریده بود و تعجب کرده بودن، آیلین گفت که تو اولین خدمتکاری که داری با رئیست میری مهمونی.. از طرفی هم آیلین و شبنم میگفتن قیافه ای تینا دیدنی وقتی تورو با یاشار ببینه فکر کنم فکش میفته کف زمین!

بهشون گفتم که یاشار برای خوش گذرونی که نگفته برای اینکه دختری از سرش وا کنه به من گفته..

 

و منم بخاطر این قبول کردم چون می‌خواستم وقتی دست تینا رو میشه جلوی بقیه قیافشو ببینم..

شبنم زد روی شونم و با شیطنت گفت :

 

-نکنه خودتو توی دل یاشار جا کردی بلا..

 

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

 

-چرا باید خودمو توی دل یاشار جا کنم؟

یاشار خلافکار.. مارو دزدین.. کار خلاف میکنه..

 

شبنم دستاشو به عنوان تسلیم بالا گرفت و گفت:

 

-شوخی کردم بابا.. چرا جوش میاری؟

 

-حرفا میزنیا..

 

داشتیم حرف می زدیم که در اتاق باز شد و شران مثل گاو وارد اتاق شد..

رو به من گفت:

 

– بلند شو بیا اتاقی که میخوای لباس بپوشی

 

و پشتش به ما کرد و رفت..

بلند شدم پشت سرش رفتم که شبنم و آیلین هم باهام اومدن..

شران به سمت دری که کنار اتاق تینا بود رفت و درشو باز کرد و رفت داخل‌ منم پشت سرش داخل رفتم..

برگشت و رو بهم با اخم گفت :

 

-توی کمد ها هر چیزی که نیاز داری هست!

 

شران،آیلین و شبنم دید که کنارم هستن اخمش پر رنگ تر شد و گفت :

 

-شما پایین کار ندارید که اینجا وایسادید؟؟

 

آیلین گفت :

 

-نه همه کار هارو انجام دادم..اومدیم بالا..

 

شران که انگاری قانع شده بود چیزی نگفت و فقط با اخم همیشگی از اتاق بیرون رفت..

 

آیلین شبنم به سمت کمدها رفتن و درشو باز کردن

شبنم سوتی کشید و پشت بندش سوتش..

آیلین با لبخند دندون نمایی گفت ‌:

 

-از سفید بخواه تا سیاه اینجا هست

 

اتاقی مخصوص لباس و پروو لباس بود..

هر چیزی هم میخواستی توی کمد ها بود

از لباس مجلسی و ساعت و کیف و ادکلن و…

نکنه اتاق لباسِ تینا بود و شران ما رو آورده اینجا؟

نه.. بابا چرا بیاره اتاق تینا حتما اتاقی جداگانه هست برای لباس..

 

آیلین و شبنم لباس هارو نگاه کردن و بین اون لباسا سه تا رو خودشون انتخاب کردن و توی دستشون گرفتن و رو به من گفتن :

 

-کدوم خوشگله؟

 

شونه هامو بالا انداختم و گفتم :

 

-نمیدونم.. من همیشه تیپ اسپرت می پوشیدم و توی انتخاب لباس مجلسی افتضاحم..

 

آخرش شبنم لباس حریری بلند که رنگش قرمز بود برام انتخاب کرد

لباسِ آستین حلقه ای و یقه قایقی بود

لباس ساده ای بود ولی خیلی خوشگل بود، بعد از انتخاب لباس رفتن سراغ صندل..

آیلین یک صندل قرمز پاشنه بلند برام انتخاب کرد

خداروشکر کم و بیش میتونستم با صندل راه برم وگرنه با این صندل پاشنه بلند حتما پخش زمین میشدم..

ولی اونقدرا هم حرفی راه نمی‌رفتم و از همین میترسیدم که یه وقت با این صندل ها بخش زمین بشم..

لباس رو پوشیدم و از اتاق پروو اومدم بیرون

آیلین و شبنم با لبخند دندون نمایی نگام می کردن که شبنم شیطون گفت ‌:

 

-جووون.. عجب چیزی شدی..

 

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

 

-کوفت..

 

صندل ها رو هم پوشیدم احساس کردم دو متر قدم شده!

رفتم جلوی آیینه ی قدی و خودمو برانداز کردم..

لباسِ فیت تنم بود و ساده،خوشگل بود..

قسمتی از پشت کمرم توی لباس نمایان بود

موهام که بالای سرم دُم اسبی بسته بودمو باز کردم روی شونه ها و کمرم ریختم که کمی از برهنگی بدنمو بپوشونه..

آیلین و شبنم اومدن کنارم و گفتن نمیخوای آرایش کنی؟

صورتت بی رنگ و لعابه..

یه رنگ و لعابی بهش بده

 

اول میخواستم بگم نه نمیخواد ولی دیدم که یه آرایش ملایم کنم بد نیست..

رو به شبنم گفتم :

 

-خانم پنجه طلا یه آرایش ملایمی کن..

 

شبنم لبخندی زد و چشمِ غلیظی گفت..

روی صندلی جلوی آیینه نشستم و شبنم شروع به رنگ آمیزی صورتم کرد..

بعد از چند دقیقه زیر دستش گفت تمام شد..

 

-چشماتو باز کن ببین چه کردم..

 

چشمامو باز کردم و خودمو توی آیینه نگاه کردم

شبنم برام خط چشمِ کشیده ای کشیده بود و با زدن رمیل چشم هام درشت و کشیده تر دیده می شد..

رژ لب قرمزی هم روی لبام زده بود..

و بهش گفتم به صورتم کرم پودر نزنه چون صورتم سفید بود و نیازی به کرم نداشت و دوست نداشتم کرم بزنم

 

آیلین هم موهامو شونه کرد و کمی ژل مو به موهام زد که خوش حالت بشه..

به شبنم گفتم ادکلن نمیخوام بزنم و گفت نه مگه میشه این همه به خودت رسیدی که ادکلن نزنی؟

آخرش یه ادکلن زنونه که بوی خیلی خوبی داشت بهم زد کلا ادکلن خالی کرد روم که آیلین خندید و گفت بسه دیگه با ادکلن حمام کرد..

آیلین و شبنم میخواستن برام زیوارلات هم بندازن ولی قبول نکردم و گفتم نمیخوام و تنها گردنبند مامانم رو به گردنم انداختم..

دیگه آماده شده بودم و تمام لباس و کفش و کیف شبنم و آیلین برام انتخاب کردن و خودم هیچ کدوم انتخاب نکردم.. اگر خودم میخواستم لباس انتخاب کنم فکر کنم بدترین تیپ امشب من میزدم!

 

داشتم خودمو توی آیینه نگاهی کردم که بدون در زدن در اتاق باز شد و شران عزرائیل اومد داخل..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x