رمان گریز از تو پارت 61

 

متین تقه ایی به در اتاق و زد و اسم دخترک را صدا کرد: یاسی؟

صدای گرفته و پر بغض او با مکث به گوشش رسید: الان میام… دارم وسایلمو جمع میکنم.

متین کلافه گفت باشه و عقب تر منتظرش ایستاد. ارسلان جلوی در اتاق خودش ایستاده و خونسرد نگاهش میکرد…

_آدمات اونجا هستن دیگه؟

متین از اتاق دخترک فاصله گرفت و آرام گفت: نفوذ کردن تو خونه ی منصور کار ساده ایی نیست آقا…

ارسلان پلک زد و متین به خوبی موج های خفته و پنهان درون چشمهای سرگردانش را دید. نگران بود و هر چقدر تظاهر میکرد به خونسرد بودن باز هم نمیتوانست انکارش کند. اسم دانیار و خبر برگشتنش شده بود سمی مهلک تا خونش را به بازی بگیرد.

_ساده نیست ولی شدنیه. زنگ بزن هماهنگ کن شاید یه دختر خدمتکار بتونه کارت و راه بندازه.

_بازم نمیتونه مراقب یاسمین باشه.

_کسی اونجا به یاسمین آسیب نمیرسونه فقط خبر لحظه به لحظه شو داشته باشیم کافیه.

_چشم آقا. فقط به منصور خان چی بگم؟

ارسلان سرش را کمی خم کرد و گوشه ی پلک هایش چین افتاد. ذهنش آرام نبود… جوابی هم برای منصور و بازخواست شدنش نداشت.

_خودم بهش زنگ میزنم. تو فقط برسونش…

متین چشمش را تکرار کرد و با باز شدن در اتاق سرش چرخید. یاسمین کوله پشتی اش را روی دوشش انداخته و خیره شده بود به کف زمین…

_من آمادم.

صدایش از زیر لایه های بغض بیرون آمد اما آرام بود. ته مانده ی غرورش میگفت که برود و پشت سرش را نگاه نکند‌… حتی به قیمت مرگ!

_باشه بریم.

نگاه ارسلان رویش سنگین بود اما یک لحظه‌ هم سر بلند نکرد تا عمق نگرانی را توی چشمهایش ببیند. جلوتر از متین از پله ها پایین رفت و بغضش را زیر کوبش پاهایش له کرد. له اش کرده بودند… به هر که اعتماد میکرد جوابش میشد پشت دستی محکم به قلبش که تا مدت ها زمین گیرش کند. چقدر ساده دل باخته بود به قدرت او…

یک لحظه حواسش انقدر پرت شد که دو پله را باهم پایین رفت و اگر متین به موقع زیر بغلش را نمی‌گرفت با سر سقوط میکرد. نفس توی سینه اش ماند و دست او زیر بازویش محکم شد…

_حواست کجاست دختر؟

نفسش تکه تکه از زیر سنگ های سخت حسرت رها شد و درد بدی قفسه ی سینه اش را لرزاند. مطمئن بود اگر به چشمهای او نگاه کند همان سد ناپایدار بغض هم توی گلویش فرو میریزد.
با همان سر پایین تشکر کرد و اینبار با دقت بیشتری قدم برداشت…

ماهرخ با دیدنش دوباره نزدیک بود اشک بریزد که دخترک با لبخند تلخی در آغوشش گرفت.

_مراقب خودت باش ماهی.

ماهرخ با بغض زل زد به صورت درهمش… چتری هایش را نوازش کرد و زیر لب فقط طوری که خودشان بشنوند گفت: تو کفتر جلد همین خونه ایی… برمیگردی.

_تو بگو کاش بمیری ولی دیگه برنگردی.

_یاسمین…

دخترک خم شد و گونه اش را بوسید: اینجا پیش شما خیلی احساس امنیت میکردم ولی کم خرد نشدم. دارم به گناه نکرده تو آتیش بازی این جماعت میسوزم.

لبخند تلخش را سپر کرد تا اشکش فرو نریزد: شدم توپ فوتبال. هی پاسم میدن به همدیگه… تهشم…

_تو اگه زبونت و کنترل میکردی این اتفاق نمیفتاد.

ماهرخ لب گزید و سر دخترک با مکث سمت متین چرخید: آره. راست میگی! ولی خوبه که روی واقعیش و دیدم…

متین خندید. کیف را از دست او گرفت و گونه اش را کشید: کاش روی واقعیش میدیدی. اونوقت نیاز نبود انقدر بغضت و قورت بدی.

یاسمین لب برچید و متین لبخندش را جمع کرد.‌ ارسلان گفته بود بهش همه چیز را گوشزد کند…

_اونجا خوب حواست و جمع میکنی یاسمین. فکر کن ده تا شاهرخ دور و برت هست که منتظره سرت و گرم کنه و…

_ولی تو اون خونه کسی جز منصور زندگی نمیکنه.

_ تو به هر حال باید مراقب خودت و هوش و حواست باشه. اینکه هیچکی عاشق چشم و ابروت نیست! باشه؟

یاسمین با تعجب نگاهش کرد: دم رفتن این چه استرسیه بهم میدی؟

_من فقط میخوام چشمات و باز کنم.‌ خونه ی شاهرخ چقدر ترسیدی؟! خونه ی منصور بیشتر از همیشه بترس. تو لاک خودت باش..‌. نه به کسی اعتماد کن نه رفاقت. یک اپسیلون فکر نکن کسی خیرخواهته. باشه؟

چشم های او پر شد از ترس و اضطراب مثل خوره به جانش افتاد. سیبک گلویش که لرزید ماهرخ دست دور شانه اش انداخت و روی سرش را بوسید.

_متین هر چی میگه به صلاحته! نترس فقط مراقب خودت باش.

لبخند زد و شال یاسمین را روی سرش مرتب کرد: اخرش میفهمی که جز اقا هیچکس قابل اعتماد نیست.

_منو مسخره کردی ارسلان؟!

ارسلان نیشخند زد و موبایل را روی گوشش جا به جا کرد: نه آقا…

_پس این کارا یعنی چی؟ چرا دختره رو فرستادی اینجا؟

ارسلان صادقانه گفت: از زبون تند و درازش خسته شدم. فرستادمش که چند روز اعصابم از دستش راحت شه.

منصور عصبی شد: من به تو میگم دلش و بدست بیار که راضی شه به ازدواج اونوقت تو از خونت بیرونش میکنی؟ عقلت و بلکل از دست دادی؟

_من بلد نیستم دل کسی و بدست بیارم. بهم یاد ندادن منصور خان…

منصور سکوت کرد و ارسلان مثل آدمی که در آتش میسوزد جلز و ولز کرد: حوصله ی این بازیا رو ندارم. خسته شدم… اگه قرار به مراقبت از یاسمین باشه، حله من هستم. خودم هر جور شده ازش محافظت میکنم ولی ازدواج…

_مرگ فرهاد روت تاثیر بدی گذاشته. طبیعیه! اما مگه اولین باره که یکی از دور و بریات و از دست میدی؟ آدمی مثل تو نباید بخاطر یه محافظ انقدر بهم بریزه!

نفس ارسلان بند آمد… تصویر جسد فرهاد و چشم های بازش یک لحظه هم از مقابل چشمانش دور نمیشد. مثل همیشه فقط خون بود و خون… گلوله و نفرت و آتشی که معلوم نبود از کدام جهنمی تغذیه میشود.

صدای منصور آرامتر شد: حتی اگه منم مردم نباید بشینی زانوی غم بغل بگیری.

ارسلان دستی به گلویش کشید و کلافه گفت: من از محافظ خودم نتونستم مراقبت کنم اون وقت یاسمین….

منصور عصبی میان حرفش پرید: مزخرف نگو. تو اگه فرهاد و بیرون نمیکردی شاهرخ جرات نمیکرد بهش دست بزنه. این حرفای صد من یه غاز بدرد خودت میخوره ارسلان. من خیلی براتون برنامه داشتم!

_من زیر بار ازدواج با اون دختر بچه ی سرتق نمیرم.

صدای منصور بالا رفت: منم با دانیار مینشونمش سر سفره ی عقد… بعدشم راهم و از تو جدا میکنم.

قلب ارسلان توی حلقش آمد. درمانده نشست روی تخت و موهایش را چنگ زد… برزخ همین بود دیگر؟!

_به جون خودت باهات شوخی ندارم ارسلان. همه میدونن که پسر من تویی ولی خیلی اعصابم از دستت خرد شده. این دخترم از دیروز که اومده چپیده تو اتاق مادرش غذا هم نمیخوره. یه بارم حالش بد شد… اینا همش تقصیر توعه که اذیتش کردی.

ارسلان به پشت روی تخت افتاد و چشم هایش را بست. نمیخواست حرف های منصور را بشنود اما نمیتوانست تماسش را قطع کند. دلش سکوت میخواست و آرامش…

ازدواج با آن دخترک سرتق یعنی پا گذاشتن در جنگی دیگر… نبردی سخت که شاید تا اخر عمر بیخ گلویش میچسبید… از این همه تنش خسته بود!

_این رفتارای متناقضت و پای چی بذارم پسر؟ یه بار یقه چاک میدی میای دستش و میگیری میبری بعدش از خونت بیرونش میکنی؟! تکلیفت با خودت مشخصه؟

ارسلان با صداقت گفت نه و جمع شدن اخم های منصور را ندید. سکوت مرد روی اعصابش رفت و تا خواست خداحافظی کند او محکم گفت: من با یاسمین حرف میزنم اگه یه درصد راضی باشه به ازدواج میای همینجا تو خونه ی من عقدش میکنی اما اگه…

_اگه قبول نکنم چی؟ میدینش به دانیار؟ من و طرد می‌کنین؟

_ارسلان…

_اصل حرفتون تهدید کردن منه و تحت فشار گذاشتنم. ولی اون دختر انقدر خنگ و بی عقل نیست که راضی بشه.

_ و اگه قلباً راضی باشه چی؟!

ارسلان جا خورد و سریع پلک زد. نگاه خیره اش به سقف بود اما صدای تپش قلبش کل اتاق را پر کرده بود.

_مگه حرفی زده؟

مکث منصور طولانی شد: راضی بشه تو قبول میکنی؟

ارسلان صاف روی تخت نشست و به یقه اش چنگ انداخت و با فشار دستش تمام دکمه های پیراهنش کنده شد. از سینه اش حرارت بیرون میزد… یاسمین قبول کرده بود؟!

با تمسخر خندید: این حرفا یعنی چی؟ شما تهدیدش کردین یا خودش…

_این حال و روز و کز کردنش کنج اتاق و بد شدن حالش برای من روشن ترین نشونه ست. حرف خالی نیست که تو هوا بمونه و زیرش سست باشه. یه حکایتی پشت افسرده شدنش هست که منم بچه نیستم نفهمم.

وزنه ایی سنگین روی سینه ی ارسلان راه نفسش را بریده بود. حرف های او را میشنید اما نمی‌خواست معنی شان بفهمد… یاسمین عاشق شده بود؟

دوباره خندید و منصور اینبار محکم تر از قبل گفت: وقتی تو نیستی این دختر از همه عالم و آدم می‌ترسه.‌ این یعنی بهت دل بسته…

_مزخرفه.

مشتش محکم روی میز خورد و صدایش را توی سرش انداخت: تمومش کنید منصور خان من بچه نیستم که با این حرفا نرم شم. اون دختر بچه هم شکر میخوره به من دل ببنده.

کفر منصور درآمد: حرف آخرت همینه؟

ارسلان نزدیک بود سرش را توی دیوار بکوبد: منصور خان؟!

_اگه حرف آخرته پس پاتو برای همیشه از این بازی می‌کشی بیرون. دیگه هم اسم اون دختر و نمیاری…

4.5/5 - (55 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الله
الله
19 روز قبل

فرهااااااد من نمیتونم فراموشت کنم😭😭😭

KAYLA
KAYLA
19 روز قبل

واییییییی جررر منصور بد تهدیدش میکنه 😂 ارسلان بیچاره چجوری میتونه هضم کنه عشق یاسمنو 😂✋️
منصورم کوتاه نمیاد ارسلانم هی اصرار میکنه

Tamana
Tamana
19 روز قبل

دیگه پسر ندیده بودیم ک نخاد ازدواج کنه ک ب لطف ارسلان دیدیم😐😂

عمه نویسنده رمان دلارای
Elina
20 روز قبل

آدم میمونه چی بگه
هردوشون گناه دارن

Helia
Helia
20 روز قبل

هعی

20 روز قبل

وااایی افرین منصور زور بذار بالاس سرش این ارسلان تا زور بالا سرش نباشه هیچ کاری نمیکنه افررررییین👏👏👏

T
20 روز قبل

ارسلان گند نزن به همه چی من کلللی امال و ارزو دارم واستونننن😭😭😭💔💔💔
ارسلانِ دلی روت تاثیر گذاشته😑😂💔بداموزی داشته😂😂💔💔
خداییی یاسمین زبون درازی کرد هر کی دیگه بود میگفت برو تا خووود قیامت ریختتو نبینم😑💔ولی خب بلاهایی که ارسلان اون اولا سرش اورد با چیزایی که یاسی گفت این به اون در شد …

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x