رمان گریز از تو پارت 62

 

دستش زیر چانه اش بود و نگاهش به باغی که نه سر داشت نه ته… مثل باغ عمارت ارسلان سوت و کور نبود‌! دور تا دورش پر بود از گل های رنگی و درخت های تازه نفس… انگار فواره‌های اب که در چند قسمت تعبیه شده و همراه چند باغ بان اجازه نمیدادند تا این باغ از نفس بیفتد.‌ ظاهر همه چیز زیبا بود و هیچکس فکرش را هم نمیکرد که در باطن این خانه چه خبر است…

دستش زیر چانه اش خشک شد و با اخی گردنش را صاف کرد. ناخودآگاه نگاهش به گچ دستش ماند و… پنج روز بود که از ارسلان هیچ خبری نداشت! فقط یک بار از طریق دخترک خدمتکاری که نمی‌شناختش با متین حرف زد و او گفت که به آن دختر اعتماد کند. باز هم نتوانست ارتباط خوبی با او داشته باشد.‌‌ دوست داشت ساعت ها یک گوشه بنشیند و به بدبختی هایش فکر کند طوری که حتی با مادرش هم بزور حرف میزد.

منصور اما انقدر باهاش مهربان بود که بی اراده بترسد.  دنیا کثیف تر از این بود که پشت و پناه یک دختر بی پناه باشد… باید دلش را سفت میکرد تا با هر یادی نلرزد. کسی بی چشم داشت برایش محبت خرج نمی‌کرد…!

_سلام…

نگاهش را با مکث از باغ گرفت و با دیدن مرد مقابلش کمرش را صاف کرد: سلام…

دانیار با لبخند صمیمانه ایی روبرویش روی صندلی سفید رنگ نشست و چشمش در اطراف چرخید. حواس یاسمین لحظه ایی پرت ظاهر او شد و با برگشتن نگاهش سریع چشم دزدید. دوبار در عمارت دیده بودش اما فرصت نکرده بود تا از نزدیک باهاش صحبت کند. ظاهر موجه اش با لبخند پر از سیاستش تناقض عجیبی داشت که ته دلش را میزد.

_از پنجره دیدم دو ساعتی میشه اینجا نشستین. درسته؟

یاسمین بی حرف سر تکان داد و لبخند دانیار کمرنگ شد: اسمتون یاسمینه؟

چهره ی دخترک توی هم رفت و دستی به گوشه ی شالش کشید: شما فکر کن من اسم ندارم.

دانیار اول با تعجب نگاهش کرد و بعد آرام خندید. سن زیادی نداشت اما بخاطر تجربه اش در این حرفه پخته شده بود. با یک لجبازی کودکانه از سمت دخترک عصبی نمیشد.

_اگه اسم ندارید پس من چی صداتون کنم؟

یاسمین بی حوصله نگاهش را چرخاند: مجبور نیستید صدام کنید.

لبخند کنج لب او اعصابش را بهم ریخت. یک لحظه خواست بلند شود که با سئوال بعدی او پاهایش از کار افتاد.

_این مدت پیش ارسلان بودی؟

سوم شخص مفردش تبدیل شد به اول شخص و لبخند صمیمی اش کمرنگ…‌ یاسمین با اخم نگاهش کرد.

_همه بهش میگن آقا نهایتا ارسلان خان شما بدون پسوند و پیشوند صداش میزنی؟

دانیار لحظه ایی جا خورد اما کم نیاورد: من رفیقشم.

_به ارسلان نمیاد با کسی رفیق و صمیمی باشه.

_ولی مثل اینکه تو خیلی باهاش صمیمی شدی که بدون پیشوند و پسوند صداش می‌کنی. هوم؟

یاسمین مات ماند و او آرنج هایش را روی میز گذاشت و خودش را جلو کشید: من داستانت و میدونم خانم زیبا. چرا انقدر حرص میزنی؟

دخترک صادقانه گفت: دلم نمیخواد باهات حرف بزنم.

دانیار خندید: چرا؟ ارسلان خان برات ممنوع کرده؟

_نه! ولی اونقدر بچه نیستم که نفهمم تو مثل ارسلان یک رنگ نیستی.

اخم های دانیار میان تعجب و غافلگیری جمع شد. گارد او سنگین بود و انگار باید یک ارتش را برای شکستنش به صف میکرد. درک نمیکرد که او چطور مدتی را با ارسلان سر کرده!

باد سرد موهای دخترک را روی پیشانی اش ریخت و دانیار به وضوح لرز کردن تنش را دید. نگاهش به دست گچ گرفته اش همه چیز برایش روشن کرد اما معنی حساسیت او روی ارسلان را نمی‌فهمید. حس میکرد یک ارتباط حسی بینشان جریان دارد که…

پلک هایش تا ته باز شد و نگاهش با دقت بیشتری روی دخترک ماند.
حرف های منصور توی ذهنش چرخید و نشد که جلوی خودش را بگیرد و شاید عجیب ترین سئوال دنیا را به زبان آورد.

بی مقدمه پرسید: ارسلان و دوست داری؟ 

یاسمین تکان بدی خورد و مثل برق گرفته ها نگاهش کرد: چی؟

صورت دانیار جدی شده بود: پرسیدم ارسلان خانت و دوست داری؟

یاسمین دست و پایش را جمع کرد: معلومه که نه. این چه سئوال مسخره اییه؟

_پس این حساسیت و دفاع ازش چه معنی میتونه داشته باشه؟

انگار ضربه ایی توی سر یاسمین خورد‌. از ارسلان دفاع کرده بود؟ از مردی که پسش زد و از خانه بیرونش انداخت؟ نگاه او مثل یک نیزه توی قلبش رفت و ماند که برای توجیه کردنش چه جوابی دهد.

_من با ارسلان کاری ندارم. دفاع هم نکردم…

دانیار با تمسخر خندید. دست دور دهانش کشید و به دست شکسته ی او اشاره کرد.

_عاشق مردی شدی که دستت و شکونده؟ جالبه!

نفس یاسمین توی سینه اش حبس شد: جالب تر اینه که تو نشستی زیر آب رفیقتو میزنی.

قلبش سنگین و نفسش هایش انگار زیر کوهی گیر افتاده بود. بغض کرد و سرش تکان داد… کارش به کجا رسیده بود!

از حیرت دانیار استفاده کرد و خواست بلند شود که با دیدن متین در ورودی باغ انگار دنیا را بهش دادند.  نفس عمیقی کشید و با لبخند پررنگی سمتش قدم برداشت اما با کنار رفتن متین و دیدن فردی که جلوتر از او داخل آمد قلبش از تپش ایستاد. برق از چشمهایش پرید. کوه روی سینه اش سنگین شد و… نفس و جان باهم از تنش پس رفت.
همان قدم ها را عقب آمد و با ایستادن دانیار کنارش، حس کرد میان چاله ایی بزرگ گیر افتاده…

صدای او درست کنار گوشش جانش را لرزاند: چیشد؟ اعتماد به نفستو با دیدنش از دست دادی خانم زیبا؟

سر یاسمین با بغض و حرص چرخید که با دیدن سر خم شده ی او روی صورتش اضطراب به جانش افتاد.

_دست از سرم بردار.

دانیار انگار از این بازی خوشش آمده بود: داستانتون برام جالب شده.

لبخند زد و با گرفتن بازوی دخترک اجازه نداد حرکت کند: جالب تر اینه که ارسلان از خونش بیرونت کرده و تو بازم با دیدنش میلرزی.

یاسمین با استرس خواست عقب برود که او محکم تر نگهش داشت: فرار نکن… صبر کن ببین اون مرد سنگی هم بهت حسی داره یا فقط تو دل باختی به زندگی سیاهش.

زبان دخترک بند آمد.‌ دانیار لبخند زد و فشار دست هایش را کمتر کرد.

_من دشمنت نیستم که دختر خانم اما اون مرد توانایی داره با چند تا کلمه نابودت کنه.

یاسمین نزدیک بود روی زمین سقوط کند. بغض کرد و نگاهش بی طاقت برگشت و با دیدن نگاه عصبی متین و نبودن ارسلان کنارش زمین زیر پایش خالی شد.
صدای خنده ی آرام دانیار مثل صدای بهم خوردن شمشیر های ذهنش بود.

_گفتم الان حداقل میاد یه چک بهم میزنه.

دیگر نفهمید چه شد… عقب عقب رفت و مثل یک جنازه روی صندلی افتاد…

_ارسلان یک رنگه و بقیه چند رنگ؟ خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم خانم.

یاسمین با حرصی وافر چشم بست: دست از سرم بردار.

بغض داشت… درد داشت و یک دنیا حسرت و بدبختی روی سینه اش سنگین بود. میترسید بغضش مقابل او پهن شود و رسوایی دامنش را بگیرد.

دانیار نیشخند زد و متین با قدم هایی بلند سمتش آمد.

_من راجب ارسلان اشتباه نمیکنم می‌شناسمش. اما تو مونده تا بشناسیش خانم زیبا…

_یاسمین؟

دخترک با دست و پایی لرزان سمت متین رفت. جوابی برای دانیار و رجز خوانی اش نداشت. یک ستون میخواست برای تکیه کردن… یک شانه برای باریدن و شاید متین تنها کسی بود که می‌توانست آرامش کند.

دانیار بدون توجه به متین و نگاه برزخی اش سمت ساختمان رفت و دخترک به بازوی او چسبید.

_این آشغال چی میگفت؟

یاسمین پلک زد… اشک هایش ریخت… سرمای هوا آخر پاییز شده بود قاتل نفس های نصفه نیمه اش…

_ارسلان خانتون کجا رفت؟

متین با دیدن حال خراب او دو طرف صورتش گرفت و اشک هایش را پاک کرد: چرا گریه می‌کنی؟

_از این پسره متنفرم متین.

_بگو چه غلطی کرد؟

سینه ی یاسمین از شدت بغض و درد داشت میترکید: ارسلان رفت؟

متین درمانده شد و محکم بازوهایش را گرفت: یکم اروم باش دختر…

_هر کی از راه میرسه تحقیرم می‌کنه. من چه بدی به دیگران کردم؟

_هیچی. بیا بشین. الان اقا میاد و…

صدای دخترک تحلیل رفت: میاد که بیشتر بهم زخم بزنه؟

متین میان نگرانی لبخند زد. شال او را روی سرش مرتب کرد و روی صندلی نشاندش: یکم نفس بکش بعد تعریف کن چیشده.

یاسمین سرش را تکان داد: مهم نیست دیگه…

_یاسی این پسره یه عوضی بالفطره ست. هر چی گفت و از ذهنت بیرون کن. حتی ارزش نداره بهش فکر کنی.

_ولی دروغ نمیگفت…

4.6/5 - (61 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
14 روز قبل

چقدر پارتا کم شدن ای بابا

Bahareh
Bahareh
15 روز قبل

بابا توروخدا هی پارتارو کوتاه نکن کاش پارتاش اندازه پارتای رمان الفبای سکوت‌ بود. قشنگترین رمان سایت همینه.

آراد
آراد
پاسخ به  Bahareh
15 روز قبل

از نظر رمانتیک بودنش دیگه

آراد
آراد
15 روز قبل

الهی

فاطمه
هستی
15 روز قبل

چه مرگتونه هر روز پارتهارو کمتر میکنین.

asma
15 روز قبل

فاطمه کم بود

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x