5 دیدگاه

هم دانشگاهی جان پارت ۱۷

0
(0)

.

 

 

 

از راهروی مراقبت های ویژه که بیرون رفتم بچها رو دیدم رنگاشون پریده بود

باید یه پرستار خبر میکردم

رفتم سمت ایستگاه پرستاری به یکی از پرستارا گفتم:

ببخشید خانم میشه دوستای منو‌ یه چک کنین؟ رنگ به صورت ندارم احساس میکنم فشارشون پایینه.

 

پرستاره: بله خانم یه چند لحظه صبر کنید الان میام

 

بعد از دو دقیقه اومد و حرکت کردیم سمت بچها توی راهرو که داشتیم می‌رفتیم سمت بچها گفت:

از کجا می‌دونی که فشارشون پایینه؟

 

_ چون خودم دانشجو پزشکی ام ینی اون دوستان دانشجو پزشکی ان حتی اونی هم که روی تخته کماس دانشجو پزشکیه

 

پرستاره: اخی عزیزم،ناراحت نباش انشالله خوب میشن

 

رسیدیم به بچها از حال رفته بودن

یا حضرت عباس دلوین کم‌بود این دوتام اضافه شدن؟

خودت کمکشون کن

پرستاره تا فشارشونو گرفت گفت رو هفته و باید بستری بشن

یا خدا حالا من چیکار کنم تک‌ و تنها؟؟

دانشگاه فردا رو چیکار کنم؟؟

باید یه کاری میکردم

باید میرفتم خونه گوشی دلوینو میاوردم رفتم‌ اتاق محبوبه رامتین کنارش بود

 

_ سلام رامتین خوبی؟هنوز به هوش نیومده؟

 

رامتین: سلام ممنون تو خوبی؟نه هنوز که بیهوشه حال دوستات خوبه؟ از دلوین خبری داری؟

 

_ نه والا چه خوبی کم‌ مونده سکته کنم،اون دوتا که انقد فشارشون پایین بود بستری شدن،دلوینم که…پووف

 

رامتین: ناراحت نباش درست میشه،جانم کاری داشتی؟

 

_ اره،الات تنها کسی که اینجا بیهوش نیست من و توییم من باید برم خونه گوشی دلوینو بیارم،میتونی اینجا باشی؟

 

رامتین: اره من که هستم،تو‌ برو یکمم استراحت کن بیا

 

_ نمیتونم رامتین،دل و دینم اینجاس،میرم سریع میام

 

رامتین: باشه هر طور راحتی مواظب خودت باش

 

_ ممنونم ازت،فعلا خدافظ

 

رامتین: خداحافظت

 

کیفمو برداشتم و رفتم سمت ماشین یگانه سوییچای ماشینش دست خودم بود

 

نشستم پشت رل و ماشینو روشن کردم حرکت کردم،رفتم سمت خونه ای که الان دلوین توش نبود

برعکس شانس من اهنگای یگانه رفته بود تو پوشه ی غمگینا

الانم که کسی پیشم نبود میتونستم‌ گریه کنم

با فکر به دلوین گریم شروع شد دلم براش تنگ شده بود،دلوین قرار نبود هیچوقت ما رو سه روز تنها بذاره

….

ساعت ۹ شب رسیدم خونه و سریع رفتم سراغ کیف دلوین

گوشیشو برداشتم

رو صفحه ی گوشیش عکس چهارتاییمون بود

گریم‌ دوباره از نو شروع شد..

صفحه ی قفلشو باز کردم رفتم داخل تماس هاش

شماره ی خالشو پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم

بعد از سه تا بوق جواب داد:

_ سلام دلوین خوبی خاله؟ چه عجب زنگ‌ به ما زدی؟

 

_ سلام خاله،من مائده ام دوست دلوین شرمنده این موقع مزاحم شدم.

 

خاله: ای بابا این حرفا چیه مائده جان

جانم عزیزم کاری داشتی؟

 

_ راستش یه زحمتی براتون داشتم

 

خاله: جانم عزیزم چه زحمتی؟

 

_ میشه لطف کنید برید گوشی رو بدید به زهرا خانم همسایتون؟

 

خاله: باشه مادر،میدم بهش ولی این وقت شب چیکارش داری؟

 

_ خواهش میکنم خاله سوال نپرسید بعداً میگم بهتون

 

خاله: باشه مادر الان میرم بهش میدم

 

پس از پنج دقیقه گوشی رسید دست زهرا خانم

 

زهرا خانم: الو؟

 

_ سلام زهرا خانم خوبین؟ من مائده ام‌ دوست خواهر زاده خاله

 

زهرا خانم: آها خوبی خاله؟

.

_خیلی ممنون لطف دارید شما حالتون خوبه؟

 

زهرا خانم: خیلی ممنون عزیزم جانم کاری داری با من؟

 

_ راستش با شما نه،پسرتون خونس؟

 

زهرا خانم: کیو میگی؟ اریا؟ اره خونس

 

_ میشه گوشی رو بدید بهش؟

 

زهرا خانم: چیکارش داری خاله؟

 

_ خواهش میکنم نپرسید من قصد مزاحمتی ندارم فقط تو دانشگاه یه مسئله ای پیش اومده که باید از ایشون بپرسم،مسئله کاریه

 

مجبور بودم دروغ بگم،وگرنه فکر بد میکرد

 

زهرا خانم: باشه خاله پشت خط باش الان میدم بهش

 

رفت گوشیو داد به آریا،ای خدا ببین کار من به کجا ختم شده

 

آریا: الو؟ بله؟ بفرمایید؟

 

_ سلام آقا آریا حالتون خوبه؟

 

آریا: خیلی ممنون شما؟؟

 

_ دوست دلوینم

 

آریا: دلوین؟ حالش خوبه؟

 

_ نه همش تقصیر توعه حالشو خراب کردی

تو کماس الان حالش به شدت بده،داره میمیره،یه بار مرد ولی خدا خواست زنده شد

 

آریا: وای نه خدا بد نده چی شده؟ چرا تقصیر من؟ مگه چیکار کردم؟

 

_ مهم نیست چیکار کردی،مهم اینه فردا با اولین پرواز راهی تهران میشی،اگه پروازی نبود با قطار میای

خدا سر شاهده که اگه نیای میام خونتو رو سرت خراب میکنم

 

آریا: باشه باشه میام، میام میشه شما شماره ی خودتوبهم بدی که من اومدم تهران بدونم کجایی

 

_ شماره ی دلوین هست رو گوشی خاله از اونجا برش دار

 

آریا: باشه الان حال دلوین خوبه؟ چطوره؟

 

_ بد حالش خیلی بده داره میمیره هنوز به هوش نیومده

 

آریا: یا حضرت عبااااس خالش میدونه؟

 

_ نه بهش نگو

خودتو برسون

خدافظ

 

مهلت خداحافظی بهش ندادم و گوشیو قطع کردم

رفتم تو گالری تک تک عکساشو نگاه میکردم خوشحالی،غم،شادی…همه چی همه ی عکساشو نگاه کردم آخری انقد گریه کرده بودم میترسیدم تو خونه از هوش برم کسی هم منو نبینه نجاتم بده

 

یه پیامک با یه شماره ی ناشناس برای دلوین‌ اومد

بازش کردم

 

*سلام،اریام*

 

تمام وسایلایی که فردا برای دانشگاه نیاز داشتمو برداشتم و از خونه زدم بیرون

( بچها بخاطر شروع کلاس های زبان مجبورم عصرا ساعت پارت گذاریمو تغییر بدم متاسفانه ساعت کلاسمم۴تا۵.۵ از پنج و نیم به بعد هر ساعتی دوست دارید بگید پارت بذارم)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235014 207 scaled

دانلود رمان سونات مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         من بامداد الوندم… سی و شش ساله و استاد ادبیات دانشگاه تهران. هفت سال پیش با دختری ازدواج کردم که براش مثل پدر بودم!!!! توی مراسم ازدواجمون اتفاقی میفته که باعث میشه آیدا رو ترک کنم. همه آیدا رو ترک میکنن. ولی…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…
photo 2019 01 08 14 22 00

رمان میان عشق و آینه 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان میان عشق و آینه خلاصه : کامیار پسر خشن که با نقشه دختر عمه اش… برای حفظ آبرو مجبور میشه عقدش کنه… ولی به خاطر این کار ازش متنفر میشه و تصمیم میگیره بعد از ازدواج انقدر اذیت و شکنجه اش کنه تا نیاز مجبور به طلاق…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان برای مریم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم مریم و فرهاد: “مریم دختر خونده‌ی‌ برادر فرهاده، فرهاد سال‌ها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز عوض می‌شه… مریم و امید: “مریم دو سال پیش…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد سوم 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد سوم خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه زیر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Maede.f
Maede.f
1 سال قبل

عزیزم رسیدی خونه بزار

سپیده
سپیده
1 سال قبل

هر چقدر زودتر بزاری بهتره😘

e_xiu_om
1 سال قبل

هر ساعتی کع راحت بودی بزار

...
...
1 سال قبل

وای وای وای جالب شداا عجب خاله و همسایه روشن فکری بابا ایول خدا قسمت کنه
بعد از کلاس زبان هرچی زود تر میتونید پارت بزارید لطفااا🙏🙏

[vc_wp_categories]

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x