فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی کیو فیس

رمان های بیشتر در کانال رمان من  https://t.me/romanman_ir

رمان گلادیاتور
رمان گلادیاتور

رمان گلادیاتور پارت 295

    با درست کردن شکمش ، بار دیگر سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به یزدانی که با یکی از،ماموران در حال صحبت بود نگاه انداخت و گوشه لبش را از استرس گزید و پوست لبش را کند .       چشمانش معطوف یزدان بود که با

ادامه مطلب »
رمان هامین
رمان هامین

رمان هامین پارت 157

      با دیدن کسی که وارد شد نفس راحتی کشیدم.   تنش تنم از بین رفت و دوباره ریلکس به مبل تکیه دادم.   درو که بست مستقیم اومد و کنار میلاد نشست.   _ بدون من ضیافت گرفتید؟   _ چه وضع داخل شدنه؟   _ قراره

ادامه مطلب »
آبشار طلایی
رمان آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 56

        تنم یخ بست و لب هایم به هم دوخته شد.     و او همانطور که مرا در آغوش گرفته بود، عقب عقب رفت.     روی مبل نشست و مرا هم روی پاهایش نشاند.     چسبیده به سینه‌اش نگهم داشت و صورتم را به

ادامه مطلب »
رمان بگذار اندکی برایت بمیرم
رمان بگذار اندکی برایت بمیرم

رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 4

      نگاهش خشم داشت. از مامان دلخور بودم. امیریل با چشم هایش داشت برایم خط و نشان می کشید…   صدای حاج یوسف باعث شد رشته نگاهش پاره شود.   -عمو جان دخترم خدایی نکرده کسی بهت حرفی زده…؟!   تحت فشار بودم. نمی توانستم حرف بزنم…! بغض

ادامه مطلب »
رمان حورا
رمان حورا

رمان حورا پارت 252

            از همه متنفر شده بود، از خودش، مادرش، خانواده‌ها و دوستانش، تنها کسی که تحملش امکان پذیر بود، کیمیا و وحید بودند که با بچه‌ی تو راهیشان کمی میتوانستند به روحیه‌ی قباد کمک کنند.   در را باز کرد و با دیدن اخم‌های در

ادامه مطلب »
رمان حورا
رمان حورا

رمان حورا پارت 251

            پوزخندی زد تا بتواند بغض و حال بدش را کنترل کند:   _ اونقدر تو تربیتت کم گذاشتی که الان وضعم اینه، یه ماهه نرفتم شرکت، چند هفته‌س عید شده‌ و من انگار عزادارم…   با درد خندید و پر بغض نالید:   _

ادامه مطلب »
رمان آس کور
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 160

      حامی از اصرار بی اندازه ی سراب به حق بودن، بیشتر از دروغ هایش حرص میخورد.   دروغ میگفت، روی اثبات حقانیتش هم پافشاری میکرد. این مدلش نوبر بود دیگر!   تکخند تمسخرآمیزی زده و با لودگی سری به تایید حرف های سراب تکان داد.   _

ادامه مطلب »
رمان آووکادو
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 163

      همان‌طور که به شانسم لعنت می‌فرستم، موبایلم زنگ می‌خورد و نام رهام خودنمایی می‌کند.   با جمع کردن خودم، چند نفس عمیق کشیده و تماس را با لغزاندن انگشتم روی صحفه‌ی گوشی، وصل می‌کنم.   – سلام.   صدای بشّاشش به گوشم می‌رسد:   – سلام آلاله

ادامه مطلب »
رمان ماهرخ
رمان ماهرخ

رمان ماهرخ پارت 152

        ماهرخ با حرص نگاه شهریار کرد. آنقدر خشم وجودش را پر کرده بود که با تمام زورش دست تو سینه مرد گذاشت و او را به عقب هل داد…   -تو حق نداری من و محدود کنی عوضی…!!!   شهریار سکندری خورد اما سخت توانست خودش

ادامه مطلب »
رمان شاه خشت
رمان شاه خشت

رمان شاه خشت پارت 100

      _ دزده، فروغ جون، نترس، خدمتش رسیدم.   به جای تشکر سمت دزد نابکار رفت و زیر بغلش را گرفت.   _ ماهان، چه بلایی سرت اومد؟   «ماهان»؟ آشنا بود؟   رو به من برگشت.   _ چکار کردی آخه؟ کشتیش که!   عوض تشکرش بود،

ادامه مطلب »
رمان رز های وحشی
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 46

    میکائیل لیوان شیرش را بالا آورد و قلپی خورد: – کار دارم   لیوان را داخل سینک انداخت و سمت در که رفت رز از جایش پرید و سمتس تقریبا دوید: – واستا من میترسم   میکائیل نچی کرد: – تو این همه سال تنها بودی   –

ادامه مطلب »
رمان گرداب
رمان گرداب

رمان گرداب پارت 300

    سامیار اشک های سوگل و پاک کرد و کلافه گفت: -خیلی خب سوگل جان..الان میارنش بسه دیگه..اینقدر گریه نکن…   سوگل مثل بچه ها لب برچید و مظلومانه و با ناراحتی به سامیار نگاه کرد…   سامیار انگار که دلش از حالت سوگل ضعف رفته بود، با خنده

ادامه مطلب »

رمان های کامل

دسته‌ها