رمان آوای نیاز تو پارت 44

5
(1)

 

 

با یه قدم بلند خودش و دوباره بهم رسوند، فکم و محکم تو دست مردونش گرفت و با صدای بلندی گفت:

_تمومش کن آوا تمومش کن! میگی من تو رو برای تنوع میخوام‌!؟ منی که با وجود محرمیت بینمون، با وجود خواسته ی خودت، با وجود این که کشش دارم‌ سمتت بیام و دارم دیوونه میشم دست از پا خطا نکردم؟ منی که دستم بهت نزدم و هیچ غلطی نکردم تورو برای تنوع می‌خوام!؟… بهم‌ میگی برای تنوع زندگی‌ متاهلیم‌ می‌خوامت این قدر کوته فکری!؟ چی و میخوای بفهمی؟ تو نمی‌دونی جایگاهت تو زندگی من کجاست واقعا؟!

تو واقعا نمی‌فهمی یا خودت و زدی به نفهمی… نمی‌فهمی مجبورم؟! نمیفهمی روت حساسم نــــفــــهــــــــمــــی؟! دِ نفهم منم کنارت آرامش دارم که نگهت داشتم اگنه چیزی که زیاده دختر تو خــــیــــابــــون پس این دهــــــــن مــــن و باز نکن و هر حرفی به اون زبونت نــــیــــار

 

با دادی که زد تو خودم جمع شدم و چشمام و بستم، اما فکم و از دستش کشیدم بیرون

_آره نفهمم، آره آقا جون‌ نفهمم… نفهمم چون تو…

 

با انگشت اشارم چند بار محکم‌‌ و‌ پر حرص زدم روی قفسه سینش

_تو… تو هیچی بهم از زندگیت نمی‌خوای بگی، اصلا جایگاهی تو زندگیت ندارم چون تو همیشه من و به چشم یه زن صیغه ای که محتاجتم دیدی!… من تو ذهن تو یه آدم بی کس و کارم!حقم با تو من کسی و ندارم اما من خودم، خودِ خودم از پس خودم برمیام!… خودم میشم همه کس خودم پس ولم کن بزار برم پی زندگیم چون آخر این رابطه جدایی و تنهایی منه می‌خوام بـــِـر…

 

حرفم تموم نشده بود که ساک و از دستم کشید و محکم پرت کرد یه گوشه و بعد با کف دوتا دستاش محکم هولم داد به عقب که تلو تلو خوران به عقب کشیده شدم و پام به پایه میز خورد!

 

 

 

انگشتای دستش و طوری بهم فشار میداد که هر آن ممکن بود بشکنن، از لای دندونای قفل شدش کنار گوشم غرید

_چی و می‌خوای بدونی آوا چی و از زندگی کوفتی من می‌خوای بدونی؟ چی و بهت بگم که وضع الان و بهتر کنه…

 

داد کشید

_مــــیــــخــــــــوای چــــیــــو بدونــــی؟! ژیلا رو دارم می‌گیرم‌ چون مجبورم چون کل سهام شرکت و می‌خوام‌ و اون سهام لعنتی گروست پیش اون ژیلا بی پدر مادر… چون برای این که به این زندگی کوفتی و موقعیت الانم برسم کلی سگ دو زدم کلی از وقت زندگیم و گذاشتم و حالا تو اومدی!… تــــو گند زدی تــــو همه برنامه هام و هدفام و ریختی بهم تــــــــو… انتظار داری چیکار کنم!؟ بگو دیگه انتظار داری چــــیکــــار کنم!؟ تمام هدفام و تمام کارایی که می‌خواستم تو کل عمرم و انجام بدم و فراموش کنم و بچسبم به تو؟!… مگه مــــــــن بابامم! فکر کردی من یکیم عین بابام که به خاطر عشق و عاشقی قید مال دنیارو زد و آخر سر به خاطر این که خرج عمل پسر کوچیک ترش و نداشت خودکشی کرد و مرد؟!… فکرد کردی به خاطر تو گند میزنم به هر چی که دارم و ندارم؟

 

چشمام و محکم بسته بودم تا اشک از چشمام نریزه و تو بهت حرفاش بودم! از طرفیم صدای داداش داشت گوشم و پاره میکرد و انگار از حالت طبیعیش درومده بود که همه چی و این قدر مبهم گفت… صدای نفسای عصبیش به گوشم می‌رسید و بدنم از ترس می‌لرزید اما حرفاش به قدری برام‌ گرون تموم‌ شده بود که حالا واقعا جدی جدی می‌خواستم برم از این خونه خراب شده از زندگیش که به قول خودش داشتم خرابش می‌کردم هر چند ناخواسته و ندونسته… شاید چند دقیقه پیش قصدم فقط نقش بازی کردن و فیلم بازی کردن بود و یه جورایی پنجاه پنجاه بودم‌ که برم یا نه!… یه جورایی می‌خواستم بفهمه منم بخوام‌ میتونم راحت از زندگیش برم ولی الان صد‌‌ دَرصد می‌خواستم‌ از زندگی ای که واقعا چند بار تو عصبانیت بهم گفته بود اضافیم و الانم خیلی قشنگ اعلام کرد دارم گند میزنم توش برم‌… هنوز قدرت تکلم پیدا نکرده بودم و سردرگم بودم که کنار گوشم غرید

_میخوای بری برو!… اما آوا پات… پاهات از در خونه بره بیرون یه جوری خطت میزنم که انگار از اولم‌ نبودی!

 

 

این دفعه چشمام و باز کردم‌ و دستام و خواستم از دستش بکشم که نزاشت و تو چشمای اشکیم خیره شد، دستم و با شتاب از دستش کشیدم و با جیغ گفتم:

_ولــــم کــــــــن!

 

دستش که پایین افتاد بدون هیچ تردیدی با قدمای بلند سمت در خونه رفتم… حتی دیگه انتظار نداشتم بیاد دنبالم و نزار برم!… به در خونه رسیدم، بدون مکثی با بغض سنگینی در و باز کردم و خارج شدم!… در صورتی که می‌دونستم هر تیکه از قلب و احساساتم رو تو خونش جا گذاشتم!

 

×

 

تو راهرو روی پله روبه روی واحد آتنا نشسته بودم و قطره های اشکم و با دستم پاک‌ می‌کردم! سعی داشتم صدای هق هقم بلند نشه تا صدام تو راهرو نپیچه ولی حرفای جاوید هی تو گوشم می‌پیچید

“میخوای بری برو ولی پات از در خونه بره بیرون یه جوری خطت میزنم که انگار از اولم نبودی”

 

دوباره حجم بغض تو گلوم سنگینی کرد و شروع کردم گریه کردن!… دستام و جلو دهنم‌ گذاشتم تا صدام نپیچه تو راهرو و خدارو شکر کردم آتنا طبقه آخر این ساختمون و کسی از این قسمت راهرو رد نمیشه، اما همون موقع صدای پایی اومد که داشت نزدیک می‌شد!… با فکر این که ممکن یکی از همسایه ها باشه سریع بلند شدم و صورت خیس اشکم و پاک کردم اما همون لحظه قیافه متعجب و هول زده آتنارو دیدم!… تا من و دید با بُهت گفت:

_آوا؟! چی شده مردم تا از اون جهنم اومدم‌ بیرون وقتی بهم زنگ زدی

 

بدون حرف رفتم تو آغوشش و سرم و تو سینش گذاشتم و هق زدم، دستش و پشتم‌ گذاشت و بعد مدتی گفت:

_بیا بریم داخل آوا بیا!

 

در خونش و با کیلید باز کرد و من وارد واحد کوچیک جدید آتنا شدم که خیلی از اون خونه داغون تو اون کوچه و محله داغون‌ بهتر بود! داخل رفتم و روی تنها مبلی که سه نفره بود نشستم، سریع اومد روبه روم رو فرش نشست و گفت:

_میگی چی شده یا نه؟! صیغه باطل شد؟

 

سری به چپ و راست تکون دادم

_نه هنوز

_ببینم نکنه دست درازی کرده بهت و تو نخواستی!؟ پسره ی حرومــــ…

 

هنوز جملش تموم نشده بود که بینیم و بالا کشیدم‌

_نه آتنا نه

_پس چی؟ یهو با یه شماره ناشناس زنگ زدی با گریه میگی می‌خوام‌ بیام‌ پیشت الانم که اومدی هیچی نمیگی؟!

 

یاد وقتی که با صورت خیس از راننده آژانس خواستم گوشیش و بهم بده افتادم… اون لحظه که دعا دعا می‌کردم‌ شماره آتنا و درست حفظ کرده باشم تا نخوام شب آواره بمونم و آخر سر مجبور باشم با اندک‌ غروری که این روزا برام مونده پیش جاوید دست از پا کوتاه تر برگردم و اون‌ تو دلش نیشخند بزنه به این بی کسیه من؛ هر چند که حقیقتم داشت بی کس بودن من!

 

نگاهی تو صورت آتنا کردم

_میشه یکم‌ بخوابم به خدا اصلا نای حرف زدن و توضیح ندارم، حالم خوبه چیز خاصی نیست

 

لحن من و که دید پوفی کشید

_باشه پس پاشو برو رو تخت بخواب

 

بلند شدم و با شونه هایی افتاده وارد تنها اتاقی شدم که فقط یه تخت فلزی توش بود… لباسای آتنام کناره های اتاق چیده شده بود و بعضی قسمتام روی هم تلنبار شده بود، همین طوری نگاه می‌کردم به اصراف که صداش درومد

_برو دیگه

 

به خودم‌ اومدم‌ و متوجه شدم دنبالم اومده و کنارم ایستاده!

 

به خودم‌ اومدم‌ و متوجه شدم دنبالم اومده و کنارم ایستاده!… پالتو شالش و دراورد و انداخت گوشه ای از اتاقش و گفت:

_زیاد مرتب‌ نیست و به خونه آقا جاویدت نمیرسه، اما خب از اون اتاقک فکستنی با دو تا زن بوگندو غرغرو و خراب، با یه صاحاب خونه معتاد و بد دهن و همسایه های فضول بهتره

 

لبخند‌ تلخی زدم‌‌ و سمت تخت رفتم

_ببخشید من اومدم مزاحم تو شدم

 

چپ چپ نگاهم کرد

_خر و نگاه کنا! مزاحم‌ چیه؟ اولا که منم کسی و ندارم یه داداش دارم که اونم تو یه یتیم خونست و بهتر از من فعلا هواشو دارن درضمن همین چندر قاز پول و خونه ای هم که می‌بینی از صدقه سری تو دارم!… یادت رفته به خاطر گندی که زده بودم من و فرزان‌ با اُلدنگی‌ پرت کرده بود بیرون و گوش مالیم داده بود؟… اگه تو نبودی و اون موقع نمی‌رفتی پیشش الان اینارم نداشتم

 

لبخندی به یاد اون موقع که به خاطر آتنا وارد عمارت فرزان شده بودم زدم که صدای اتنا دوباره بلند شد

_راستی شرمنده دیر اومدم و تو راهرو منتظر موندی، فاصله سالن تا اینجا خیلی زیاده… حالا بگیر بخواب بیدار شی ولت نمی‌کنم همه چی و باید برام تعریف کنی

 

چیزی نگفتم رو تخت دراز کشیدم واقعا خسته بودم، بیشتر از سه ساعت تو راهروی سرده آتنا نشسته بودم و به حرفای‌جاوید فکر میکردم‌ و اشک می‌ریختم… الان واقعا به یه خواب بی‌دغدغه نیاز داشتم… هنوز چشمام سنگین نشده بود که گفت

_آوا لباسای بیرون و در نمیاری؟

 

از خستگی زیاد زیر لب و آروم‌ گفتم:

_نمی‌خواد خوبه

 

×

 

با برخورد محکمم به زمین چشمام‌ و باز کردم و صورتم توهم‌ رفت از دردی که تو سر و بدنم‌ پیچید… گیج به اطراف خیره شدم و همون لحظم‌ در اتاق باز شد و قامت آتنا مشخص شد!… نگاهش که بهم افتاد پقی زد زیر خنده و گفت:

_خوبی آوا؟

 

 

دستم و به سرم گرفتم و سری به نشونه آره تکون دادم که خودش ادامه داد

_تخت نرم و گرم‌ و سلطنتی جناب آریانمهر بد عادتت کرده که از این ور به اون ور قلت می‌خوری دیگه!… فکر کردی تخت داغون زنگ زده من همون تخته جاوید؟

 

 

همین‌طور که سرم و ماساژ میدادم روی تخت نشستم و ناخوداگاه گفتم:

_جاوید زنگ‌ نزد بهت؟

 

 

یکم‌ نگاهم کرد و بعد سرش و به نشونه ی نه تکون داد… دروغ چرا دلم‌ گرفت ازش! اونی که برای یه خبر ندادن که دارم میرم یکم قدم بزنم‌ قِش قرق به پا میکرد حالا کجاست تا ازم‌ فقط یه خبر بگیره و ببین کجام؟ اونی که می‌گفت خونه هر کسی و که شب توش بخوابی و خراب میکنم کوش؟ فقط ادعا بود؟

آوا نکنه یادت رفته بهت گفت پات از خونه بره بیرون جوری خطت میزنم که انگار از اولم نبودی!…یادت نیست؟! خطت زد!

یعنی دیگه نداشتمش؟! دلم گرفت از فکر این که دیگه نیست و جاویدی ندارم… تو افکار خودم بودم که صدا آتنا اومد

_غرق نشی دختر این قدر تو فکری!… پاشو بابا ساعت نه شب و رد کرده

 

 

از جام بلند شدم که خودشم از اتاق زد بیرون، خواستم‌ قدم بردارم‌ که پام روی لباسای آتنا فرود اومد… پوفی کشیدم برشون داشتم و رو تخت گذاشتمشون یا در اصل تلنبارشون کردم تا بعد یکم‌ مرتب کنم این جارو… از اتاق زدم بیرون که آتنا تو اشپزخونه کوچیک چسبیده به حال خونش در حال چایی ریختن بود و تا من و دید گفت:

_دستشویی کنار اتاق خواب

 

دستی روی چشمام کشیدم

_نمیخواد

 

خودمم از لحن گرفته و ناراحتم تعجب کردم‌ چه برسه آتنا!… سینی چایی و قند و برداشت و گذاشت وسط خونه و روبه من گفت:

_بیا چایی بخوریم غصه نخور یا کریم

 

رو بروش نشستم و گفتم:

_بهم نگفتی خونت و جدا کردی از اون زنا

 

نگاهی بهم انداخت

_زیاد نیست بابا همش دو هفتس… نمی‌بینی چه بهم ریختس، خودتم درگیر بودی چی می‌گفتم!

 

با پایان جملش قندی تو دهنش گذاشت استکان چاییشم بلند کرد و قلپی ازش خورد… منم به تبعیت از اون لیوان چایی و برداشتم سمت دهنم بردم اما با اولین قلپ، داغی چایی تا معدم و سوزوند!… لیوان چایی و سر جاش گذاشتم و گفتم:

_داغه چطوری می‌خوری تو؟

 

لبخندی زد و لیوان چاییش و گذاشت سر جاش

_ای خواهر ما این قدر از این زندگی نکبتی بد خوردیم و بد دیدیم و سوختیم که داغی این چایی به هیچ جاش نمیاد!

 

لبخندی زدم

_منم کم نسوختم یکم دیگه بسوزم جزغاله میشم… راستی چرا برادرت و نمیاری پیش خودت!؟ فکر کنم همین خونه و درامد کمی که داری کفایت کنه برای بزرگ‌ کردن یه بچه

_من که موندنی نیستم!

_یعنی چی؟

_یعنی سالنی که میرم، برای یاد گیری طرز راه رفتن و نشستن و لباس پوشیدن و نمی‌دونم یه جوری رفتار کنین که انگار بچه ناف لندنین و ایناست، حالا در کنارش یه کارای ریزیم هست اما پول خوبی داره… یکمش و که گذاشتم برای داداشم بعد این که رفتم بدم بهش یکمشم که خورد و خوراک خودمه و این جارو اجاره کردم، تا یکی دو ماه دیگم ورمون میدارن می‌برنمون‌ خارج برای کار مدل… داداشمم با من نباشه بهتره زندگی بهتری داره، شنیدم یه آدمی پیدا شده قَیمش شده و همه هزینه هاش و داره میده!… داداشم با من باشه مثل من یه بدبخت میشه که زندگیش مثل یه قایق سردرگم و با امواج حرکت میکنه و هدفی نداره!

 

ناراحت شدم و دلم بیشتر گرفت… نه برای این که داره یکی دوماه دیگه میره و همین یه دونه دوستیم که دارم از دست میدم و ازش دور میشم! به خاطر زندگی تلخش که مزش برام آشنا می‌زد! حال بدم و که دید گفت:

_تو بغض نکن یاکریم، بهت زنگ میزنم و اگه کَلمون و نکردن زیر آب میام بهت سر میزنم هر چند وقت یک بار

_دلم برات تنگ میشه

_دل منم برات تنگ‌ میشه ولی حالا که نرفتم بغض و گریرو بزاریم برای موقع رفتنم… بگو ببینم تو چته؟

_فرزان وقت و بهم داد

 

به چشمای منتظر آتنا نگاه کردم و ادامه دادم

_برام وقت خرید، دقیق نمی‌دونم چطوری اما به قولش عمل کرد… اولش خوشحال شدم اما بعدش با خودم گفتم که چی الکی خوشحال میشی! گفتم باید یه کاری کنم جاوید پای من بمونه باید از زندگیش سر در بیارم، تصمیم گرفتم بهش بفهمونم منم بخوام از زندگیش میتونم برم و فقط لب و دهن نیستم!… در اصل گفتم بزار ببینم چقدر براش مهمه که کنارش بمونم… برای همین تصمیم گرفتم نقش بازی کنم و به جاوید بفهمونم میخوام برم و برام مهم نیست که برای یه مدتی حالا چه بلند چه کوتاه کنارش زندگی میکنم! همین کارم کردم اما وسط این نقش بازی کردنا و عصبانی کردنای جاوید خیلی چیزا رو فهمیدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پیرهن صورتی
پیرهن صورتی
1 سال قبل

عععععععععع
آوای احمق 😒 چقدر دیگه باید حرص بخورم از دست اینا

هستیشونم
هستیشونم
1 سال قبل

چرا دیه ساعت ۷ پارت نمیزاری؟

اتاق فرمان
اتاق فرمان
پاسخ به  هستیشونم
1 سال قبل

قبلا گف چون نویسنده پارتارو کوتاه مینویسه دیگه فقط صبح پارت میزاره

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x