رمان آوای نیاز تو پارت 45

5
(1)

 

 

_چی فهمیدی!؟… می‌دونستم از این آدم باید تو عصبانیت حرف کشید

 

نگاهش کردم که ادامه داد

_خب بگو دیگه

_هیچی دیگه گفت کلی سگ‌دو زده و سختی کشیده تا به حال الانش رسیده، گفت سهام شرکت و کامل می‌خواد و سهام شرکتم مثل این که گِرو ژیلاست… این یعنی باید با ژیلا ازدواج کنه و فکر کنم بهش علاقه ای نداره و مجبوره!

_همین شرکتی که توش کار میکردی؟

_فکر کنم

_یعنی سهام شرکت به نام ژیلاست! وَ ژیلا گفته بیا من و بگیر سهام به نامت بزنم؟

 

شونه ای انداختم بالا

_نمی‌دونم نشستیم که باهم مذاکره کنیم! این حرفام تو اوج عصبی بودنش از دهنش در رفته

 

سری تکون داد

_دیگه چیزی نگفت؟

_چرا کلیم بهم بد و بیراه گفت که چرا یهو وسط زندگیش سبز شدم و برنامه و هدفاش و خراب

کردم… همه کاسه کوزه هارم سر من شکوند و برای بار چندم بهم فهموند یه موجود اضافیم تو خونه و زندگیش!… یعنی من مثل یه حیوون خونگیم که فقط بهش حس داره و باهاش آرامش می‌گیره همین؛ آخر سرم گفت فکر کردی هدفم و بیخیال میشم و به تو می‌چسبم… هِیَم میگفت من بابام نیستم فکر کردی بابامم!

 

 

 

آتنا چند لحظه نگاهم کرد

_یعنی چی بابام نیستم؟

_چمدونم بابا آتنا… فقط دقیق گفت فکر کردی من بابامم که به خاطر عشق و عاشقی قید مال دنیارو زد و آخر سرم به خاطر نداشتن خرج عمل پسر کوچیک ترش خودکشی کرد و مرد!

_باباش خودکشی کرده؟

_این طور که گفت… ندیدم هیچ کدوم از اعضای خانوادش و جز آقابزرگ و آیدین و اون ژیلا

_آره ولی مگه نگفت به خاطر پسر کوچیک‌ ترش!؟ یعنی یه داداش داره اون و ندیدی؟

 

بی حوصله گفتم:

_چه سوالایی میپرسی آتنا نه ندیدم… اصلا از کجا معلوم خود جاوید همون پسر کوچیک تره نیست؟

 

چاییش و برداشت و روبه من اشاره کرد و گفت:

_به هر حال وقتی گفته پسر کوچیک تر یعنی برادر مرادر داره! نمی‌دونم والا چی بگم چاییت و بخور سرد شد… ولی این یه بحث ساده بود معلوم امروز فردا باز آشتی می‌کنین

_نمیخوام آتنا… نمی‌خوام برم‌ تو زندگیش که خودش علنن بهم گفت دارم خرابش میکنم… بزار بازی و ببازم، اون مصمم که هدفش و انتخاب کنه نه منو پس بزار کلا از این داستان جاوید و فرزان بیام بیرون و برم‌ پی زندگیم، چون تحمل این ‌که جاوید به خاطر پول و مال و چمیدونم‌ سهام شرکت من و انتخاب نکن رو ندارم‌! دوست ندارم برای چندمین بار تو زندگیم بهم‌ فهمونده شه که پول همه چیزه تو این دنیا و هیچ چیز دیگه ای اهمیت نداره… میدونی دوست داشتم‌ جای ژیلا بودم اما خب نیستم، الانم دوست ندارم‌ جاوید من و به عنوان یه حیوون خونگی که فقط ازش آرامش میگیره برای یه مدت کم‌ تو زندگیش داشته باشه!… دوست ندارم وسط زندگی متاهلیش باشم… می‌خوام زندگی خودم و داشته باشم جدا از اون که آخرین جملش این بود که پات از در خونه بیرون بره جوری خطت میزنم که انگار از اولم‌ نبودی!

 

 

بغض سنگینی تو گلوم نشست که صدای نفس آه مانند آتنارو شنیدم

_زود پاتو کشیدی کنار از بازی اما از نظر منم عقل میگه باید این کار و کنی… از این جماعت بکش بیرون آوا، ولشون کن من که حالا هستم بعدشم تو این جارو اجاره کن دیگه

_با کدوم‌ پول؟

_برو سر کارت دیگه اخراج که نشدی

_خُلی آتنا؟ برم بغل چشم جاوید و زیر دستش کار کنم؟! این جوری از این جماعت بکشم بیرون

_والا شغل به اون خوبی پیدا نمیکنی

_نه! میرم تو شرکت نظافت که بودم

 

پوفی کشید و گفت:

_راستی

 

نگاهم و بهش دادم که ادامه داد

_اون مرتیکه مفنگی صاحاب خونه بود!

 

سری تکون دادم

_خب؟

_اسباب وسایلتون و فروخت می‌خوای بریم خفتش کنیم پولارو بگیریم

_دنبال شریا من و تو می‌تونیم از اون مردک پول بگیریم؟!… به نظرت بریم‌ بگیم پول، پولمون و میده؟! اون جا بریم یه چیزیم ازمون میگیره! ول کن گور باباش

 

 

شونه ای انداخت بالا و بلند شد سمت آشپزخونش رفت

_شام پیتزا سفارش بدم؟

_نمی‌خواد آتنا غریبه که نیستم یه تخم مرغی چیزی می‌خوریم

_گمشو بابا این قدرم ندار که نیستم یه پیتزا باهم بزنیم امشب قول میدم از فردا چیزی جز تخم مرغ پیدا نکنی تو یخچال

 

خنده کوتاهی کردم و باز ناخوداگاه گفتم:

_آتنا جاوید بهت پیامم نداده؟

 

 

 

شونه ای انداخت بالا و بلند شد سمت آشپزخونش رفت

_شام پیتزا سفارش بدم؟

_نمی‌خواد آتنا غریبه که نیستم یه تخم مرغی چیزی می‌خوریم

_گمشو بابا این قدرم ندار که نیستم یه پیتزا باهم بزنیم امشب قول میدم از فردا چیزی جز تخم مرغ پیدا نکنی تو یخچال

 

خنده کوتاهی کردم و باز ناخوداگاه گفتم:

_آتنا جاوید بهت پیامم نداده؟

 

چند لحظه نگاهم کرد

_گور باباش آوا پیامم بهم بده دیگه نمیگم‌ بهت ولش کن!

 

 

×××

 

 

جاوید*

در خونرو باز کردم‌ و وارد شدم!… ناخوداگاه باز سمت اتاق آوا رفتم و درش و باز کردم اما با دیدن اتاق خالی با این واقعیت که آوا سه روز تو این خونه نیست و هیچ خبری ازش ندارم روبه رو شدم! خیره به اتاق خالی موندم و نفس عمیقی کشیدم… سرکارم‌ نمی‌یومد دیگه، هیچ زنگیم به آتنا نزده بودم فقط یه اس و مس خشک و خالی داده بودم که شاید خبری از آوا داشته باشه، در اصل خودم‌ و خوردم‌ که نباید زنگ بزنم و بهتر که آوا بره پی زندگیش!… دستی رو صورتم کشیدم و دوباره احساس سر درد کردم!… کامل وارد اتاقی که مال آوا بود شدم و با همون لباس کار و اورکتی که تنم بود روی تختی که سه روز اون جا می‌خوابیدم دراز کشیدم!.‌.. شده بودم مثل پسر بچه‌هایی که خودشون و با بوی مادرشون آروم‌ می‌کردن و من این سه روز با بوی تخت آوا به خودم آرامش می‌دادم!… ولی حیف که عطر و رایحه تنش کم کم داشت می‌پرید و این ترسناک بود!… چشمام و بستم بینیم و توی بالشت فرو کردم، نفس عمیقی کشیدم که عطر کمی که ازش رو تخت جا مونده بود تو ریه هام رفت و به یاد حال و روزش افتادم!… داشت چیکار می‌کرد الان!؟ نکنه الان مثل اون شب چند تا آدم بی‌ناموس دارن اذیتش میکنن؟!… اصلا کجا خوابیده؟ تو اون‌ محله قدیمی شون که نبود پس کجاست؟… دست کردم تو جیب اورکتم و گوشیم و دراوردم… به پیامی که به آتنا داده بودم برای صدمین بار نگاه کردم

 

” آوا؟ ”

” خوبه… ”

 

 

 

فقط همین دو کلمه می‌تونست باعث شه شبا بخوابم با فکر این که آوا خوبه!

 

×

 

یک ساعتی رو تخت دراز کشیده بودم‌ و به سقف زل زده بودم و فقط به این‌ فکر میکردم که الان آوا داره چیکار میکنه؟!… گوشیم و دوباره آوردم‌ بالا و به صفحش خیره شدم! خواستم رو شماره آتنا ضربه ای بزنم تا ازین بلاتکایفی که سه روز توش گیر کرده بودم در بیام اما پشیمون شدم و کلافه گوشی و کوبیدم به تخت که همون لحظه در اتاق باز شد و قامت آیدین تو در نمایان شد!

با تعجب و حرص گفتم:

_کار و زندگی نداری تو؟

 

_چرا خود خرمم هی میگم بچسب به زندگی خودت این نکبت برج زهر مار و ول کن ولی بازم‌ این دل مهربونم طاقت نمیاره

 

_الان‌ اومدی این جا چیکار؟

 

_اومدم از تنهایی درت بیارم

 

کلافه سر جام نشستم و دستی تو صورتم‌ کشیدم که خودش ادامه داد

_دای از دوریش خودخوری میکنی، بابا غرور بزار کنار یه زنگ‌ بزن‌ آتنا و بگو آوا زندست یا مرده!

 

_که چی شه؟

 

چند لحظه سکوت کرد

_یعنی چی که چی شه؟!

 

_یعنی این‌ که من اول و آخر باید با ژیلا ازدواج‌ کنم مجبورم، آوام قبول‌ نمیکنه این جا تو این‌ خونه بمونه یا حتی بعد ازدواجم باهام هم کلام شه! پس بهتره این رابطرو الکی کشش ندیم و تموم‌ش کنیم، بهتره هر کی بره پی زندگی خودش… من نمی‌خواستم‌ این‌ طوری شه‌ می‌خواستم بمونه و یه راهی پیدا کنم‌ ولی قبول نمیکنه!

 

 

اومد دهن باز‌ کنه چیزی بگه‌ که سریع گفتم:

_می‌دونم‌ آیدین!… می‌دونم تقصیر خودم بود‌ که صیغش کردم، میدونم اشتباه کردم و وضعیت الان مقصرش خود منم! اما وضعیت الان شده و دیگه کاریش نمیشه کرد!… درضمن هیچی بین من و آوا جز اون صیغه محرمیت نیست!

 

از جام بلند شدم و اورکتم و دراوردم… از کنار آیدین رد شدم و از اتاق زدم بیرون، خواستم وارد اتاق خودم بشم اما با حرف آیدین دستم رو دستگیره در خشک شد

_اتفاقا فراتر از اون برگه محرمیت بینتون هست!… قلب و روحتون و درگیر هم کردید، احساساتتون و درگیر هم‌ کردین، فکرتون و درگیر هم کردید!… الان میگی چیزی‌ نشده که یه صیغه نامه فقط بینمون و مارو محرم‌ نگه داشته؟! همه چی و تو رابطه جنسی می‌بینی؟!… نه دادش من از نظر من خیلی بدم شده چون تا آخر عمرتون باید به یاد هم دیگه بمونین و حسرت هم و بکشین اونم در صورتی که کنار یه آدم دیگه این

 

با پایان جملش عصبی در اتاق و باز کردم وارد شدم… در محکم بهم کوبیدم و اورکتم و رو تخت پرت کردم… دست کشیدم‌ لای موهام، فکر این که یکی دیگه دست آوا رو بگیره روانیم‌ میکرد چه برسه به این که آوا با یه مرد دیگه لحظاتی و بگذرونه که خود من هنوز باهاش نگذروندم… دکمه لباسم و تا وسط شکمم دونه دونه باز کردم تا شاید این گر گرفتگی بدنم که از حرفای آیدین نشاُت میگرفت و کم کنم… کلافه از این‌ ور اتاق اونور اتاق می‌رفتم که صدای آیدین از اون ور دَر بلند شد

_لباسات و در نیار باید بریم‌ بیمارستان دیدن خانمت

 

لحن تیکه دارش رو مخم بود اما این که باز پاشم‌ برم‌ دیدن آدمی که این روزا اصلا دوست نداشتم ببینمش رو مخ تر بود!… این دفعه دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم‌ و عصبی آباژور کنارم و با دست گرفتم و هول دادم سمت زمین که افتاد زمین و صدای شکسته شدن لامپش بلند شد!

 

×

 

بی حوصله از پنجره ماشین به بیرون خیره بودم و انگشت اشارم رو لبم بود، غرق افکارم بودم که آیدین در حالی که رانندگی می‌کرد یهو بی مقدمه گفت:

_این قدر خود خوری نکن

 

هیچی نگفتم که ادامه داد

_رفته خونه آتنا… توی یه شرکت خدمات و نظافتم همین دیروز رفته استخدام شده

 

با تعجب به آیدین نگاه کردم و خوب می‌دونستم منظورش آواست که نیم‌ نگاهی بهم کرد

_از آتنا پرسیدم و قول گرفتم که به آوا چیزی نگه و اینم ذکر کردم که تو هیچی از خبر گرفتنای من نمیدونی، هر چند که اونم گفت اهمیتی نداره جاوید بدونه یا نهوچون من چیزی از جاوید به آوا نمیگم! گفت پیامیم که داده پاک کردم!

 

اخمام رفت تو هم

_حال آوا؟

_بدتر از تو نباشه بهتر از توهم نیست… البته فکر کنم با از دست دادن یهویی مادرش و از دست دادن تو و دونستن این که کسی که دوستش داره به خاطر سهام و پول داره ولش میکنه با این که دستش به دهنش میرسه بدتر از تو!… البته که اون دختر پشتیوانه مالی و خانواده هم نداره و تقریبا تنها یا اصلا به قول تو بی کس، همه کسش تو بودی الان خودت و ازش گرفتی تازه بماند‌…

 

عصبی صداش زدم که اخماش رفت توهم و سمتم برگشت

_چیه حقیقت تلخه؟!… دو هزار می خندم بهت و دلقک بازی در میارم فکر کردی هیچی به هیچ جام نیست؟

 

 

دستی رو صورتم کشیدم و بعد مکثی خیره به چراغ قرمز روبه روم گفتم:

_میگی چیکار کنم؟… برم سمتش و بیارمش تو زندگیم تا باز دو ماه دیگه که اون ژیلا از تخت بیمارستان بلند شد ولش کنم به امون خدا؟!… می‌بینی که اونم قبول نمیکنه با من باشه و یکم صبر کنه

_نه من میگم قید ژیلا و شرکت و بزن!… اون موقع که بهت گفتم همین سه دونگ بستته ول کن گوش ندادی و باد انداختی تو گلو و گفتی این همه سختی کشیدم تا به این جا برسم و نمیشه و رفتی قراردادات و بستی سفارشاتم گرفتی!… حالام که مجبوری سه دونگ دیگرم بگیری اگنه به خاک سیاه می‌شینیم ولی همین الان ژیلا یه راه حل گذاشته جلو پات! میگه شیش دونگ شرکت مال من تو قبول نمی‌کنی، اگه قبول کنی حداقلش نه شرکت ورشکسته میشه نه تو به خاک سیاه می‌شینی، سهام شرکت میشه شیش دونگ به نام‌ ژیلا دیگه خودش میدونه و خودش!… توهم به اندازه یه کار و کاسبی و شروع یه زندگی دیگه و شروع دوباره پول داری بستته… جاوید گوش کن این زندگی خیلی تایمش کمه که بخوای واسه این چیزا سگ دو بزنی پس با اون و اون چیزی که حالت خوبه بمون!… بمون با آوا و نزار هم زندگی تو، هم زندگی اون خراب شه!… جاوید تو با ژیلا خوشحال نیستی و بدون آوام نمی‌تونی نگو می‌تونی که حال و روز الانت و دارم می‌بینم

 

شیشه ماشین و یکم دادم پایین و به بیرون خیره شدم، حرفاش حق بود ولی نه برای زندگی من که عادی نبود! با یاد گذشته تلخم و تمام هدفام ریشخندی زدم و گفتم:

_نمی‌تونم!

 

پوف کلافه داری کشید

_چرا؟! به خاطر اون گذشته کوفتی؟ ببین جاوید تو بابات نیستی خب؟!… تو گذشته پدر مادرت نیستی تو فرزان نیستی از گذشته بیا بیرون بابا

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

4 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (11)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اتاق فرمان
اتاق فرمان
1 سال قبل

لعنتی لطفا جاوید و آوا جدا شن
خواهشا آوا با فرزان ازدواج کنه و جاویدم بسوووووووزه

حنا
حنا
1 سال قبل

 🤗  :wpds_beg:  😉  :wpds_wink: خوب بود

انی
انی
1 سال قبل

کلا گیج شدم😐😐😐😐😐

رویا
رویا
پاسخ به  انی
1 سال قبل

واسه چی
من که خوب فهمیدم
خاوید شش دونگ رو میده ژیلا و با آوا زندگی میکنه

اتاق فرمان
اتاق فرمان
پاسخ به  رویا
1 سال قبل

عَح چه بد

علوی
علوی
پاسخ به  رویا
1 سال قبل

عمراً
این جاوید هم خر رو می‌خواد، هم خدا رو، هم خرما رو
این جور آدما، از خره جفتک می‌خورن، جای خرما صورتشون می‌ره تو یهن خره، شاکی می‌شن یه چرتی هم می‌گن زیر لب که اونم کفر گویی به خداست و از درگاه خدا هم می‌مونن!!
اما چون ندیدم که نویسندگان عزیز جرأت تلخ نویسی داشته باشن و خوانندگان هم عمرا با پایان ناخوش کنار بیان، پس آخرش به آوا می‌رسه.

yegane
yegane
پاسخ به  علوی
1 سال قبل

تصور این کِ صورت جاوید بره داخل پ* ه *ن خیلی خندع دارععع 😂  😂 

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x