رمان جرئت و شهامت پارت ۳۰

1
(1)

 

 

سمانه انگار با این حرفم تعجب کرد و لب زد:

_چه اتفاقی افتاده.؟

صدایم را پایین آوردم و زانو هایم را خم کردم و نشستم:

_فرید با دوست دخترش دست به یکی کردند من و بدبخت کنن.

چند ثانیه سکوت کرد.غرق فکر شده بود:

_مگه فرید دوست دختر داره.

صدایم گرفته شد متوجه نشدم چه میگویم با دست هایم پشت سرم را گرفتم و ادامه دادم:

_آره داره…داشت و من عین یه آدم احمق داشتم باهاش ازدواج می کردم..با اینکه مامانم من و خام خودش کرد و گفت برو تو با اون خوش بخت میشی

سمانه صدایش در تلفن واضح تر میشد. چشم هایم را بستم و با لحن ناراحت و افسرده گفتم:

_سمانه فقط یه فکری داره به ذهنم میرسه..

_الان فرید دوست دختر داره و اینا ،،چی دیدی که پکر شدی؟

بلند شدم و به لبه ی تخت تکیه دادم ،لب های خشکم را با زبانم تر کردم و ناخواسته گفتم:

_خونه ی زن دایی بودم که زن دایی کار داشت و رفت همون موقع فرید اومد.

اشکی در چشمانم حلقه شد که باعث شد دیگر صحبتم را ادامه ندهم .

_فهمیدم …فهمیدم..خب برو به خانوادت بگو

سرم را به چب و راست تکان دادم و با نیشخند گفتم:

_نمیشه،مامانم باورش نمیشه‌.‌..

اشک هایم باعث شده صورتم را خیس کند چینی به بینی ام دادم،و مصمم تر ادامه دادم:

_من تنها فکرم ،فراره فرار..نمیتونم بدبخت شدنم و با چشم هام ببینم

_ترنم،یکمی منطقی فکر کن ،یعنی چی فرار؟اون موقع میتونی سند خوشبخت شدنت و با فرار کردن امضا کنی؟

لب برچیدم و گفتم:

_دیگه نمیخوام خانوادمو ببینم…همین بسمه

سمانه نفسش را فوت کرد و با آرامش تمام گفت:

_یکمی دربارش فکر کن ترنم…

بغضم گلویم باعث شده بود لب هایم بلرزد، گفتم:

_من چند ساعته دارم به همین فکر می کنم ..فرار بهترین گزینه اس.

_ترنم گریه نکن

آب بینی ام را بالا کشیدم و خنده ی کوتاهی زدم و گفتم:

_نه من ناراحت نیستم..من دیگه برم.

میخواستم تلفن را قطع کنم که سمانه با صدای بلند گفت:

_صبر کن ترنم…اکه میخوای فرار کنی بیا پیش من چند روز خانواده ی من رفتن کربلا.فقط لطفا ترنم ،اشتباه تصمیم نگیر که یه عمر پشیمون شی.

و تلفن در دستم لرزید و قطع شد .زانو هایم را به بغل گرفتم ، بغضم را شکستم و زمزمه کردم:

“هی بغض لعنتی بیا بیرون
دیگر صدای هق هقت کسی نمی‌شنود.
نمی بینی تنهایم …”

♤ ♤ ♤ ♤

بی بی ظرف آش رشته را در دستانم قرار داد و برای تزیین آن نعنا داغ ریخت و لب زد:

_بدو دختر زود ببر حوری خانم و شوهرش اینجا اومدن.

چشمی میگویم و با صورت بی روحی که آن را با کرم پنهان کردم قدم میزنم و آن را در میز ناهار خوری می چینم.

حوری خانم تا کارم را میبیند رو به دایی ابراهیم میگوید:

_ماشالله ،خدا حفظش کنه این عروس خانوم و.

دیگر حرف هایشان برایم خوشایند نبود، پوزخندی میزنم و با گفتن “مرسی ” که خودم به سختی آن را شنیده ام صحنه را ترک می کنم.

میخواهم به سمت طبقه ی بالا بروم که صدای مادر باعث شد اخم هایم در پیشانی خود نمایی کند.

_چرا همش تو اتاقتی ؟ نمیبینی مهمون داریم. برو اونجا باهاشون بخند تو مثلا فردا مراسم عقدته.

بر میگردم و همینطور شالم را مرتب می کنم ،با طعنه میگویم:

_میخوای برم بغلشون کنم بگم خوش اومدید که گند زدید به زندگی من، مهمون توعه و بی بیه نه من .

مادر با دستانش صورتش را چنگ زد و پچ زد:

_زبونت و ببر بچه .این….

با صدای پدر چشم هایم را در حدقه چرخاندم ،حوصله ی هیچ احد و الناسی و نداشتم دلم تنهایی بی دغدغه میخواست :

_بیا دخترم.. ترنم

به سمت پدر رفتم و لبخندی زدم او تا من را دید اشاره کرد که دارو هایش را برایش بیاورم.

آب خنکی را از پارچ برایش ریختم و قرص را در دستانش گذاشتم همانطور که داشت سرفه می کرد و رنگ صورتش سرخ میشد نوشید:

_دستت درد نکنه دخترم

“خواهش می کنم”گفتم و تا خواستم قدم بردارم به سمت اتاق صدای حوری خانم را شنیدم.:

_دخترم بیا اینجا.

با اینکه دوست نداشتم کنارش بنشینم ،اما به اجبار نشستم کنارش و او با دستانش صورتم را نوازش می کرد لب زد:

_چه دختر خوشگلی،مادرت تو رو از کجا اورده.

به این جوک بی مزه اش همانطور با چشمانم به او زل می زدم و بی هوا گفتم”از لپ لپ”

_چی؟

با این حرفم به خودم لعنت فرستادم بابت بی فکر حرف زدنم.

_چیز خاصی نگفتم‌.

فرنود به تلوزیون نگاه می کرد جواب داد:

_حوری خانم چه سوال بی ربط می پرسید ،خب مشخصه دیگه …جواب نداره که.

اخم کوتاهی کرد و گفت:

_جنبه ی شوخی هم ندارید.

مادر ته چین مرغ را در سفره گذاشت و گفت:

_بفرمایید غذا .

غذا را با بی میلی خوردم ،و حتی به کسی هم توجه نکردم . چهره ی نگران فرنود به چهره ی بیخیال فرید که هزار دلیل میتوانست آنها را تشخیص می داد.

سعی کردم برایم مهم نباشد.
به سمت حياط رفتم و در آنجا ایستادم

باران نم نم می بارید انگار با این حرفش به من میگفت”خسته شدی ، امروز تو استراحت کن ، من به جایت می بارم …”

بوی باران من را وسوسه می کرد در حیاط بدون چتر قدم بزنم‌..همانطور که دیروز داشتم می رفتم .اما پشیمان شدم.

هوا خیلی سرد تر از اینا بود. صورتم مثل برف سفید شده بود و در چشمم گود افتاده بود.

انگشتان دستانم را بهم پیچاندم. و به این آسمان بی انتها نگاه می کردم.

مغزم درد گرفته بود جسمم سالم بود اما روحم سرگردان .

نمیدانم چقدر گذشته بود که همه ی مهمان ها رفتند.چرا هیچ وقت متوجه نشده بودم که فرید حتی به من محل نمیگذارد.؟

مهم نیست..
بالاخره نوبت من هم می رسد.
شاید چند سال طول بکشد،اما تاوانش را حتما پس می‌دهد
تاوان دل شکستن مرا،تاوان ساده گی ام را.

ساکم را برداشتم و لباس ضروری ام را در آن چیدم، و مقدار پولی که پس انداز کرده بودم هم در زیب جلویی اش گذاشتم .

از مادرم ،از فرید .. نمی گذشتم که اینگونه زندگی ام را بر من زهر کردند.

حس کردم چیدن لباس برایم به زودی تمام شد .تلفنم را برداشتم و ساعت زنگ گوشی ام را پنج صبر زدم .

و در تختم دراز کشیدم،آماده شد کل وسایلم. به راحتی . خیلی زود.

دیگر روز عقدم ،خودم نیستم جسمم نیست…دوست داشتم برای خانواده ام نامه بنویسم‌..

اما بی رحمی شان را دیدم.آن ها حتی به اندازه ی نوک سوزن برایم ارزش قائل نبودند.به من احترام نذاشتن .

همان که بهتر نباشم و آن روز ها را نبینم….

 

《خب بچه ها سلام،این هم از پارت طولانی که براتون گذاشتم،من چند روزه قراره برم مسافرت و چون عجله داشتم زیاد به نوشتن جمله هام دقت نکردم ،پارت بعدی انشالله شنبه اس.》
ممنونم از همراهیتون خدانگهدار❤️

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x