25 دیدگاه

رمان خلسه پارت ۱

4.3
(6)

*** خلسه ***

((مقدمه))

برخی از آدم ها زندگیشان را در خلسه به سر میبرند.
برخی در خلسه ی خود بزرگ پنداری… برخی در خلسه ی مال اندوزی و پول پرستی… برخی در خلسه ی شهوت و سکس… برخی در خلسه ی خودپسندی و حقیر شمردن دیگران…
و چه سخت است که عاقبت در پایان عمر با تلنگری از خلسه خارج شوند و پیرامون و واقعیات را ببینند و بدانند که از آنچه عمری در کفش بوده و غرقش بوده اند، رکب خورده و عمر گران را به فنا داده اند و هیچ کمالی نیز حاصل نشده!

 

#پارت_۱_خلسه

صدای بوق ممتد ماشین ها و ترافیک سنگین کلافه اش کرده بود… به احتمال زیاد کمی جلوتر تصادفی رخ داده بود و مسبب این ترافیک غیرعادی بود. رانندگان بیصبر و عجولی که فکر میکردند با بوق زدن و فریاد کشیدن راه باز خواهد شد، روی اعصابش بودند!

_برو دیگه نفله چرا خوابیدی؟ ظهر شد بابا

نگاهی به راننده ی ماشین بغلی کرد که تا سینه از پنجره ی باز ماشین بیرون آمده بود و خطاب به ماشینهای جلویی فریاد میکشید. مرد متوجه سنگینی نگاهش شد و به سویش برگشت. با دیدن دختر جذاب پشت رل، لبخندی زد و با هیزی به دختر خیره شد. ولی او همان لحظه شیشه را بالا داد و کلافه از جو حاکم، شقیقه هایش را با سرانگشتان فشرد.
ترافیک و شلوغی تهران را دوست نداشت. دلش برای تبریز تنگ شده بود، برای زادگاهش… برای مردم ترک زبانش… و برای “اویی” که در آن شهر جا گذاشته بود… گمش کرده بود!

با باز شدن راه و جاری شدن سیل ماشین ها، سرعت گرفت تا هر چه زودتر به محل کارش برسد. در منطقه ای خوب و بالای شهر تهران، خانه ی کیک نقلی و شیکی داشت که علیرغم مخالفتهای پدرش، سه سالی میشد که برای دل خودش راه‌‌ انداخته بود.
ماشین مشکی شاسی بلندش را مقابل کافه قنادی، در جای همیشگی اش پارک کرد و پیاده شد… محیط خلوت و دنجی بود و اکثرا جای پارکش خالی میماند.

صدای آویز زنگوله ای پشت در کافه، خبر از آمدن کسی داد… دو دختری که پشت پیشخوان مشغول کار بودند سرشان را بالا گرفتند تا ببینند چه کسی وارد کافه شده.
صاحبکارشان بود که برخلاف هر روز با تاخیر آمده بود… مارال خبیری.

_صبح بخیر مارال جون

نسترن بود که با ذوق به تیپ خاص و مثل همیشه جذاب صاحبکارش نگاه کرد و به احترامش بلند شد.

_صبح بخیر بچه ها… همه چی روبه راهه؟

مارال… دختری که حتی تن صدا و لحنش هم صلابت داشت و عاری از کوچکترین ناز و عشوه بود… طوری با پشت صاف می ایستاد و طرز ایستادنش جذاب بود که آدم دوست داشت چند دقیقه ای نگاهش کند.

سحر هم مثل نسترن مقابل مارال بلند شده و گفت
_بله همه چی آماده ست، فقط گاناش کیک صورتی مونده که گفته بودی دست نزنیم خودت بیای
_خوبه… بشینید به کارتون برسید

این دختر دیسیپلین و مهربانی را توامان داشت. مارال خبیری خدای پارادوکس های دلنشین بود… طوری که اطرافیان و کارکنانش، هم با او احساس صمیمیت میکردند و از مهربانی های مدامش بهره مند میشدند، و هم از صلابت و جدیتش حساب میبردند و از خط قرمزهای نامرئی او رد نمیشدند.

دختر ۲۸ ساله ای که گاهی چون دختربچه ی هشت ساله ی شیطانی، کودکی میکرد، و گاه چون عاقله زن هشتاد ساله ای فکور و ژرف اندیش میشد.

رفت پشت پیشخوان و وارد قسمت آماده سازی کیک ها شد. این قسمت از دنیا، شاید تنها جایی بود که روح و روانش آرام میشد.
مانتوی طوسی بهاره ش را از تنش درآورد و دستانش را شست، روپوش صورتی نازکش را پوشید و پیشبند بنفش قشنگی دور کمرش بست.
عاشق رنگ بود و هر کسی که پایش را توی کافه اش میگذاشت حس میکرد به یک دنیای رنگارنگ و متفاوت پا گذاشته.
شش میز کوچک گرد با مبل های سفید و صورتی وسط کافه با کمی فاصله چیده شده بود و حتی کریستالهای لوسترها هم رنگارنگ و خاص بودند… عکسهای زیبایی از کیک ها و نوشیدنی های لذیذ و اشتهابرانگیز دیوارهای کافه را زینت داده بود و پیشخوانی که به رنگ سرخابی و آبی براق بود حسابی فضا را شاد و رنگی کرده بود.
چیزی مثل خانه ی شکلاتی کارتون هانسل و گرتل بود.
وقتی علی، همکلاسی دوران دانشگاهش، این حرف را با دیدن کافه زده بود، خنده ش گرفته و گفته بود
_لابد منم جادوگر این خونه ی شکلاتی ام که میخواست بچه ها رو بخوره

ولی علی زل زده بود به چشمهای سیاهش و گفته بود
_تو فقط میتونی سفید برفی قصه باشی… و یا سیندرلا

مثل همیشه نخواسته بود پیام نگاه علی را دریافت کند و نگاهش را از او گرفته بود و با شوخی گفته بود
_قصه ی هانسل و گرتل سفید برفی نداره علی آقا

علی از سالها پیش دوستش داشت و مارال از این احساس خبر داشت… اصلا چه کسی بود که مارال، تنها دختر زیبا و عزیز کرده ی پرویز خان را دوست نداشته باشد.
شاید فقط او!… آن گمشده!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
چشم دختر زیبا

دانلود رمان نارگون pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       نارگون، دختری جوان و تنها که در جریان ناملایمتی های زندگی در پیله ی سنگی خودساخته اش فرو رفته و در میان بی عدالتی ها و ناامنی های جامعه، روزگار می گذراند ، بازیچه ی بازی های عجیب و غریب دنیا که حال…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۳ ۱۷۳۲۵۴۰۸۹

دانلود رمان عقاب بی پر pdf از دریا دلنواز 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:           عقاب داستان دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه و با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش ، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش…
IMG 20240508 142226 973 scaled

دانلود رمان میراث هوس به صورت pdf کامل از مهین عبدی 4.1 (17)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:     تصمیمم را گرفته بودم! پشتش ایستادم و دستانم دور سینه‌های برجسته و عضلانیِ مردانه‌اش قلاب شد. انگشتانم سینه‌هایش را لمس کردند و یک طرف صورتم را میان دو کتفش گذاشتم! بازی را شروع کرده بودم! خیلی وقت پیش! از همان موقع…
porofayl 1402 04 2

دانلود رمان آرامش پنهان به صورت pdf کامل از سمیرا امیریان 3.5 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       دلارا دختری است که خانواده خود را سال ها پیش از دست داده است و به تنهایی زندگی می گذراند. روزی آگهی استخدام نیرو برای یک شرکت مهندسی کامپیوتر را در اینستا مشاهده می کند و برای مصاحبه پا به این شرکت می گذارد…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۸ ۱۱۲۶۴۰۲۰۲

دانلود رمان سرپناه pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :       مهشیددختری که توسط دوست پسرش دایان وبه دستورهمایون برادرش معتادمیشه آوید پسری که به خاطراعتیادش باعث مرگ مادرش میشه وحالاسرنوشت این دونفروسرراه هم قرارمیده آویدبه طور اتفاقی توشبی که ویلاشو دراختیاردوستش قرارداده بامهشید دختری که نیمه های شب توی اتاق خواب پیداش میکنه درگیر…
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
3

رمان جاوید در من 0 (0)

3 دیدگاه
  دانلود رمان جاوید در من خلاصه : رمان جاويد در من درباره زندگي آرام دختريست كه با شروع عمليات ساخت و ساز برابر كافه كتاب كوچكش و برگشت برادر و پسرخاله اش از آلمان ، اين زندگي آرام دستخوش نوساناتي مي شود.
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (36)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

25 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Kiana jedy
Kiana jedy
1 سال قبل

Mobina
Mobina
2 سال قبل

وایییییی مهرناز جوننننن سلام گلممممم من از رمان بر دل نشسته دنبالت میکنم ولی به دلایلی نمی تونستم کامنت بزارمممم .
سه تا رمان های قبلیت عالی بودنننن امیدوارم که این یکی رمان هم عالی باشه .
انشاالله همیشه سالم باشی گلم😍😍😍😍😍😍

Mobina
Mobina
پاسخ به  Mobina
2 سال قبل

فدات شم انشاالله همیشه قلمت پر قدرت بره جلو😘

Nika (نامرئی 😜🤪😝)
Nika (نامرئی 😜🤪😝)
2 سال قبل

سلام مهرنازی
شروع رمان جدیدت مبارک باشه💃🏻🕺🏻🎊🥳🎉
آنقدر قشنگ نوشتی که من الان دلم برای غریبه ترین آشنای مارال تنگ شده 😫😭💔
موفق باشی خانم نویسنده

Nika (نامرئی 😜🤪😝)
Nika (نامرئی 😜🤪😝)
پاسخ به  Nika (نامرئی 😜🤪😝)
2 سال قبل

🥰😍🌹

مها
مها
2 سال قبل

واى ممنونم كه رمانت رو پارت گزارى كردى❤️❤️😘😘😘

مثل هميشه عالى نوشتى
.
.
.
فقط يه چيزى اينو همه روز پارت گذارى ميكنى؟؟!

Tir
Tir
2 سال قبل

به به 😍😍
فعلا زبونم قفله شعر نمیاد بیرون هنوز تو شوکم شما به نازی بودنت به بخش 😍😂😂😘😘
تبریک جونم 😘😍💖💖
.
هعی نازی امروز …. ولش کن بزار نگم 🙂😎

Tir
Tir
پاسخ به  Tir
2 سال قبل

شعر و بگم یا خرابکاری رو 😂🥲😌

Tir
Tir
پاسخ به  Tir
2 سال قبل

خرابکاری رو نمیتونم اینجا بگم 😂😫

Tir
Tir
پاسخ به  Tir
2 سال قبل

بیریخت
بودنش و
هنوز
رو نکرده
😂

Atoosa
Atoosa
2 سال قبل

خیلی خوب بود😍😍 چقدر خشکل بود کافش دلم خواست برم😅
مرسی عزیز دلم خیلی عالیه😘فقط احساس کردم کمی کمه نسبت به پارت های رمانای قبلی😂😂 نمیشه به ابهام جان بگی بیشتر بنویسن؟😉😂

نسیم
نسیم
2 سال قبل

سلام م.ابهام.نازی جانم😍
شروع پارت گذاری رمانت رو خیلی خیلی تبریک میگم عزیز دلم
خیلی مشتاقم برای خوندن داستان مارال و معراج با قلم قشنگت😍

پرقدرت به پیش بری مثل همیشه با کلی انرژی مثبت از طرف من و بقیه بچه های عزیز اینجا💪💪🍬🍫🍩

دلارام
2 سال قبل

آخ جوون شرو شد

یکی
یکی
2 سال قبل

عزیز دلم یجووری غافلگیر شدم که اصلا موندم چی بگم…یجوری ذوق زده شدم که دلم زیر و رو شد.من گاااهی میام ببینم سرانجام بهار چیشد!!!
وااقعا نمیدونم چطوری خوشحالیمو از بابت شروع دوباره ات بروز بدم جانا…بهت تبریک میگم.از همین الان ناگفته پیداست چی در انتظاره…چقققدر خوشم اومد از اینکه مارال اینقدر رنگها رو دوست داره.منم عااشق رنگها و قاطی کردنشونم.عااشق رنگ بنفش.و رویای بنفش.خیال بنفش.و داشتن یه کافه با طیف رنگهای بنفش….اگه یه روز خوب بشم شاید بهش فکر کنم….هر چند مخالفتهایی هست.
.
در تفصیر داستان میخوام بگم که قطعا معراج میشه شاهزاده ی قصه و مارالی که شه بانوی این قصه هست…روزی میرسه که تموم رویاهایی که مارال تو اون حباب رنگی خیالش پرورونده، یکی یکی میترکه و بعد از تمام فراز و نشیبهای سنگلاخی رود پر تلاطم زندگی ، در نهایت جهت مسیر رو به راه رو طی میکنه…و قطعا شه بانوی قصه سپید پوش لباسی میشه با گل سر، بنفش و گوشواره آویزی که الماسی به رنگ بنفش صورتی داره .کنار شاهزاده ای با پیراهن سپید و کت بنفش سورمه ای که دور یقه اش پاپیون به رنگ بنفش بادمجونی داره هخخخخخ
.
خلاصه اینکه ته ماجرا میشود آن چیزی که فقط دستای قشنگ رنگین کمون من میتونه روایت قلب و ذهنش رو به تصویر بکشه…تا نباشه، نیست…!!!!
.
تا نکشیدی ،نمیکشی
.
لمسش کردی که ترواش میکنه ذهن قشنگت و میجوشه دل قشنگترت♥
.
موفق باشی …والسلام

یکی
یکی
پاسخ به  یکی
2 سال قبل

عزیزم♥

Mahsa
Mahsa
2 سال قبل

میشه مارال با نیمه گمشده باشه نه بایکی دیگه

پوریا
پوریا
2 سال قبل

مهری تو آبجی منو از کجا دیدی انقدر دقیق نوشتیش😐😐😐
این رمان خانوادگی تحت تصرف ماست😎
ابجیم که نقش اوله
خودمم پشت صحنه
مهرنازم این وسط مسطا شیر و کیک میخوره و پوستشو میندازه😒
😝😂
خیلی عالی بود مهرنازی خیلی
ولی خدایی خیلی حال کردم با این نوشتنت درمورد دختره
اگر کمی بهمون نزدیک بودی شک نداشتم که روی زهرا اینو نوشتی ولی خب میدونم ندیدیش و این ساخته خودته
میبالم بهت😌😉(نسیم جان درست بخون چیز دیگه نخونی ذهنت چپ بشه😂)

نسیم
نسیم
پاسخ به  پوریا
2 سال قبل

پوریااا
اتفاقا الان شرایط جوریه که راست ترین چیزا رو هم چپکی میکنه ذهنم، دیگه حواست باشه چی می نویسی😜😂😂

Tina
Tina
2 سال قبل

چه سورپرایز قشنگی مهرنازی😍😍😍بی صبرانه منتظر پارت بعدی ام

نگین
2 سال قبل

به به چی میبینم🤔
رمان جدید😍🎊🎉
من یهو گفتم بیام تو سایت که دیدم اولین پارتو گذاشتی🥰
خلاصه که سورپرایز شدم😁😍
چرا اون گمشده مارال رو دوست نداره🤕
شایدم داره🤷🏻‍♀️😁
کاش اونم به یاد مارال باشه🤔😍🤤
ولی خب اگرم نباشه تو یجور خاصی بهم وصلشون میکنی که نمیتونه مارال رو دوست نداشته باشه😂
بس که قلمت با قدرت و قشنگه😍🤤
ولی از اینی که همین اول رقیب عشقی معراج مشخص شد خیلی خوشحالم…♥️♥️😂🥰

نگین
پاسخ به  نگین
2 سال قبل

قابلتو نداره مهرناز قشنگم😍😘

MamyArya
MamyArya
2 سال قبل

عالیه مهرنازی😍😍😍😍
بی صبررانه منتظر ادامه شاهکارت هستم میدونم ک این بارم ی گل طلایی میکاری دلبر هنرمند💋💋💋💋❤❤❤❤❤

sheyda
sheyda
2 سال قبل

خواهشمندم زود پارت گذاری کن مهرناز جونم

elnaz
elnaz
2 سال قبل

عالی مثل همیشه 👌😍

شهاب
شهاب
2 سال قبل

به به
چه میکنه قندی خانوم
رو به جلو 🍺🍻

دسته‌ها

25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x