رمان خلسه پارت ۳

رضا نگاهی به مارال کرد که غرق فکر بود و انگار حواسش به پیرامونش نبود… دختر پولدار و زیبایی که همه چیز داشت ولی تنها بود. همیشه با خودش فکر میکرد خانم خبیری که فقط چند سال از دختر خودش بزرگتر بود چه دردی میتوانست داشته باشد که مثل هم سن هایش مشغول زندگی روزمره و ازدواج و بچه داری نشده و اینقدر تنها و غرق در خودش است.
احترام زیادی برایش قائل بود چون اعتقاد داشت مارال خبیری نمونه ی بارز یک انسان خوب است… رئوف و دلرحم بود و همیشه هوای کارکنانش را داشت و از آنها در مورد مشکلاتشان میپرسید و کمک میکرد.
هنوز نگاهش روی مارال بود که دختر متوجه سنگینی نگاهش شد و سرش را بلند کرد.

چشمهای درشت و رنگ شبش، به زیبایی چشمهای غزال بود… طوری که اسمش، مارال، واقعا مناسبش بود… بینی متناسب، و دهان و لبهایی که کوچک بودنش زیادی دلبر بود و به چشم میزد… روی پوست سفید و صافش آرایشی نداشت و تنها یک رژ لب کمرنگ و ریمل روی مژه های بلندش، آرایش همیشگی اش بود.

_خانم کیک رو ببرم؟

متوجه آقا رضا شد که لباس های کارش را عوض کرده بود و میخواست برود. نفسی کشید و از دنیای خاطرات سیزده سال پیش خارج شد.

_نه صبر کن تمومش کنم

سس شکلات مخصوصی را که دیشب برای این کیک درست کرده بود ریخت وسط کیک که از دورش بطور قشنگی سرازیر شد.
توپ های شکلاتیِ رنگی وسط کیک گذاشت و یک فیل بامزه که با خمیر فوندانت درست کرده بود هم گذاشت روی توپ ها و نگاه پر از رضایتی به کار تمام شده اش انداخت.

_میتونی ببریش آقا رضا، دستت درد نکنه

وقتی اوستای قناد رفت، پرنده ی خیالِ مارال باز هم پر کشید به آن سالها…
باز هم دلتنگ معراج شده بود… بعد از سیزده سال… هنوز هم!

*******

مارال:

ده سالم بود و در عالم بچگی حسی بجز لجبازی و کل کل با پسری که در اولین برخورد به من گفته بود “میمون” نداشتم… بچه ی غد و تخسی بودم و همیشه دنبال حریف قدری میگشتم که با او نرد کلکل بیندازم و از رو ببرمش، و این پسر تازه وارد کیس بینظیری بود برای این کار… هر چند که هیچوقت نتوانستم از رو ببرمش و او بود که هر بار مرا داخل رینگ ناک اوت کرد و من مقابل زبان تند و تیزش کم آوردم!

آنروز وقتی پسر پررو داخل خانه ی دایی اش شد و از جلوی چشمانم محو شد، از درخت پایین رفتم و به سوی عمارت قدم تند کردم… باید از مادرم در مورد این تازه واردها پرس و جو میکردم.
خانه مان در منطقه ی خوش آب و هوای تبریز بود و جزو معدود مناطقی بود که تبدیل به آپارتمان و بافت جدید شهری نشده بود.
باغچه ی سرسبزی که در وسطش عمارت دو طبقه ی قدیمی ولی زیبایی بنا شده بود و به دلیل بزرگی، بیشتر از باغچه به باغ شباهت داشت… حوض بزرگ مقابل عمارت، که پدربزرگم به درخواست مادربزرگم خانجان در جای استخر قدیمی ساخته بود، با فواره ها و بوته های گل سرخ دورش شاید باصفاترین قسمت باغ بود.
سنگفرش های باریکی که مسیر قدم زدن بودند از جلوی در باغ شروع و به عمارت منتهی میشدند و از عمارت هم سنگفرش دیگری تا خانه ی مش حسن، و راه دیگری هم تا انبار بزرگ ته باغ ادامه داشت… دو طرف مسیرهای سنگفرش، پر از درختان قدیمی و بلند بود و بعضی جاها را هم مش حسن بصورت باغچه و کرت درست کرده بود و انواع گلهای زیبا و در قسمتی دیگر سبزیجات متنوع از قبیل ریحان و جعفری و تره و فلفل کاشته بود… خانجان عاشق این سبزی های تر و خوشبو بود و اکثرا آن اطراف قدم میزد.
مشتریان پر و پا قرصی که سعی داشتند پدرم را برای فروش راضی کنند و در آن ملک بزرگ چندین آپارتمان و برج بسازند، کم نبودند… ولی پدرم دست رد به سینه ی همه شان میزد و میگفت بهیچوجه قصد فروش و تغییرات ندارم.
عمارت سفید قشنگمان که با گذر زمان کمی گرد خاکستری گرفته بود، در نظرم جایگاه خاصی داشت و خوشحال بودم که پدرم راضی به فروش نمیشد. هر چند که خانه برای زندگی پنج نفر زیادی بزرگ بود و طبقه ی دوم تقریبا به هیچ دردی نمیخورد و فقط پدرم برای کار و حساب و کتاب به اتاق کار خودش در طبقه ی دوم میرفت و دوباره برمیگشت پایین… پدر و مادرم و خانجان و من و برادرم بابک، ساکنین آن خانه ی بزرگ بودیم و من در دنیای کودکانه ام گاهی با خودم فکر میکردم که چرا خانه ی مشهدی حسن با فریده خانم و شیوا آنقدر کوچک است و چرا با ما در عمارت زندگی نمیکنند!
با آمدن فامیل مش حسن، تعدادشان شش نفر شد و من حساب کردم که طبقه ی دوم خانه ی ما بهترین مکان برای تازه واردهاست… ولی بعد که آن پسر پرروی دماغ گنده را به یاد آوردم فحشی نثارش کردم و ته دلم گفتم غیرممکن است آن پسر بی ادب زشت را به خانه مان راه دهم!

با حس فضولی و بیصبری برای شناخت آن سه نفر، از پله های جلویی عمارت بالا دویدم و وارد خانه شدم.
از راهروی ورودی مرمرین، که دیوارهایش با آینه های قدی و گچبری پوشیده شده بود دوان دوان رد شدم. قبل از رسیدن به سالن بزرگ که با مبلمان سلطنتی اش اکثرا بلااستفاده بود، پیچیدم سمت اتاقی که در واقع سالن کوچک و دلنشینی بود و بعنوان نشیمن از آنجا استفاده میکردیم.
مبلهای سبز بزرگ راحتی وسط سالن چیده شده بود و تلویزیون و میز سیاه زیرش مقابل مبل ها بود.
لبه ی پنجره های بزرگ سالن پر بود از گلهای محبوب خانم جان که خودش با وسواس و دقت خاصی آبیاری و نگهداری شان میکرد. جایگاه ویژه ی خانم جان هم که از دو پشتی فرش هریس، و تشک گرم و نرم پشم تشکیل میشد، در مجاورت پنجره و نزدیک مبل مادرم بود و دختر و مادر همانجا می نشستند و صحبت میکردند.
خانم جان روی مبل نمی نشست و میگفت دوست دارم مثل قدیم روی زمین نشسته و پاهایم را دراز کنم. پدرم هم گاهی پیش خانجان مینشست و باهم قلیان میکشیدند.
مادرم در حالیکه مشغول پاک کردن برنج داخل سینی بود با خانجان گرم صحبت بودند که من پریدم وسط صحبتشان و نفس زنان گفتم
_مامان این پسره ی بیتربیت کیه اومده خونه ی مش حسن؟

با اینکه فریده خانم، زن مش حسن مسئول آشپزی بود ولی مادرم همیشه بعضی کارها را خودش انجام میداد و از بیکار و بیعار نشستن خوشش نمی آمد. مادر مظلوم و مهربانم که همیشه میگفت “بچه تو به کی رفتی که اینقدر سلیطه و شر شدی” با حرفی که زدم لب زیرینش را گزید و گفت
_بزار از راه برسن بعد اذیت هاتو شروع کن دختر… نیم ساعت هم نشده که اومدن تو از کجا فهمیدی این پسره طفلی بی تربیته؟

با قیافه ی حق به جانبی گفتم
_چون از راه نرسیده به من گفت میمون

خانجان خندید و گفت
_حتما بالای درخت گردو بودی جیرانم

خانجان مرا “جیرانیم” صدا میزد… (کلمه ی ترکی به معنای جیرانِ من، آهوی من)… میگفت هم معنی اسمته هم چشمات شبیه جیرانه، و گل از گل من میشکفت و بغلش میکردم… هر چقدر هم که خوی دخترانه نداشتم و مثل پسرها شرور بودم ولی بازهم مثل هر دختری از تعریف و تمجید خوشم می آمد.
مادرم با تاسف گفت
_صد بار گفتم زشته دختر بره بالای درخت مارال… پسره هم حق داشته بهت گفته میمون

توجهی به اخم مادرم نکردم و رفتم نشستم کنار خانجان و رو به مادرم گفتم
_اینا کی هستن اومدن؟
_خواهر مش حسن و بچه هاش
_چرا اومدن اینجا؟ چمدون بود تو دستشون، میخوان بمونن؟
_چقدر سئوال میپرسی بچه، آره اومدن بمونن
_چرا اینجا میمونن؟

مادرم چشم غره رفت که یعنی اینقدر سوال نکن ولی خانجان با حوصله گفت
_پدر اون بچه ها دو سه سال پیش رفته پیش خدا… اونام برای اینکه تنها نباشن از تهران اومدن اینجا که پیش داییشون زندگی کنن
_از تهران اومدن؟ یعنی فارسن؟
_پدرشون فارس بوده خدابیامرز، خواهر مش حسن رو از تبریز عروس گرفته برده تهران… باهاشون بدخلقی نکن نزار غریبی کنن، برو با دخترشون دوست شو

سیبی از میوه خوری مقابل خانجان برداشتم و در حالیکه گاز میزدم گفتم
_با پسرشون چی؟ با اون دوست نشم؟ فارس نیست باهام ترکی حرف زد

مادرم با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت
_چیکار به پسرشون داری بچه؟ یه دختر همسن تو و شیوا دارن، برو با اون دوست شو

چسبیدم به خانجان و در حالیکه از گرمای تشک نرمش مثل گربه دچار رخوت میشدم گفتم
_خب من دخترا رو دوست ندارم، زود گریه میکنن، از همه چی میترسن، پایه نیستن

مادرم تشر زد و گفت
_این حرفا رو از کی یاد میگیری نیم وجبی؟ خانم باش یکم

خانجان با تعجب گفت
_پایه چیه مادر؟ مگه حرف بدیه؟ فکر کردم مثل پایه ی میزی صندلی ای چیزیه

بلند خندیدم و بغلش کردم و گفتم
_پایه ی میز نه خانجان، مثلا تو پایه ای که با من شریک جرم میشی

خندید و وشگونی از پایم گرفت و گفت
_ای پدرسوخته ی شیرین

مثل برق گرفته ها از جایم جهیدم و شکلکی برایشان درآوردم… مادرم اخمی به خانجان کرد و گفت
_مامان شما این بچه رو اینقدر لوس کردینا… دختر باید آروم و خجالتی باشه نه مثل این آتیش پاره… تازه میخواد بره با پسرشون دوست بشه، استغفرالله

در حالیکه از سالن خارج میشدم شنیدم که خانجان گفت
_بچه ست مادر… ده سالشه، دختر و پسر حالیش نیست که الان، سخت نگیر انقدر، بزار بچگی کنه

و من به سوی خانه ی مش حسن رفتم که بچگی کنم و با تازه واردین آشنا شوم… ساختمان خانه ی مش حسن با عمارت فاصله داشت و فقط شبها میشد نور چراغهایش را دید، صبح ها از پنجره ی عمارت دیده نمیشد و شاخ و برگ درختان مانع دید میشد.
مقابل خانه شان که رسیدم مثل همیشه در را به سبک سرخپوستان زدم که صدای فریاد فریده خانم بلند شد
_در شکست مارال، آرومتر

میدانست منم، بجز من چه کسی بود که مثل وحشی ها حمله کند!… در را که باز کرد پریدم داخل و سرکی به همه جا کشیدم که شیوا دختر مش حسن جلویم را گرفت و با ناز و ادا گفت
_چرا اومدی؟ مهمون داریم برو خونتون

ولی منکه گوشم به این حرف ها بدهکار نبود با نگاهم کل خانه را کاویدم و گفتم

_مهموناتون کوشن؟ اون پسره ی دماغ گنده کو؟ خواهرش کجاست؟
_عه به تو چه؟ پسر عمه ی خودمه

در همین حین صدای مش حسن را از آشپزخانه شنیدم که خطاب به دخترش گفت
_مارالو اذیت نکن شیوا، برو کنار بیاد تو

شیوا دوست و همبازی ام بود و از وقتی که چشم باز کرده بودم دیده بودمش… با هم بزرگ ‌شده بودیم و یا من خانه ی آنها بودم و یا او می آمد عمارت… ولی گویا با آمدن فامیلش عوض شده بود و چشم دیدن مرا نداشت!
بیتفاوت به رفتار عجیب شیوا وارد خانه شدم که با دیدن یک جفت چشم تیز و گیرا همانجا ایستادم… همان پسرک بود و در چهارچوب اتاق ایستاده بود و با پوزخند مرا نگاه میکرد. طوری که گویی با نگاهش کنترلم میکرد و اجازه ی حرکت نمیداد!
با خودم فکر کردم نکند از آن پسرهای فیلم ایکس من باشد و در چشمهایش قدرت خارق العاده ای داشته باشد!

 

 

4.7/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
37 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Samane
Samane
3 ماه قبل

😍😍همش یه حس میگفت یه سر بزن به رمان دونی
شاید مهرناز یه رمان دیگه رو شروع کرده باشه.نمیدونی چقدررر ذوق کردممممممم وقتی دیدم نوشته ابهام
از اولین پارت اولین رمانت تا همین پارت با کلی ذوق چک میکردم سایتو و میخوندم
از بس قلمت تکه…
خسته نباشی عزیزم💜🌙🤝

Tina
Tina
3 ماه قبل

مهرناز جون نمیشه هر روز پارت بزاری پلیززززز

شهاب
شهاب
3 ماه قبل

نحوه نوشتن ادبیت حتی از محاوره‌ ایتم بهتره
ایول داری قندی

فاطی
فاطی
پاسخ به  مهرناز
3 ماه قبل

ناموصا تا الان جالب ترین رمانی ک خوندم

زهرا
زهرا
3 ماه قبل

سلام مهرناز جان
خوبی عزيزم

مثل همیشه عالی بود😍❤️
قلمت عالیه امیدوارم همینجور پیشرفت کنی ❤️

فقط یک سوال هر چند روزی پارت میزاری ممنون میشم بگی 🙏❤️

زهرا
زهرا
پاسخ به  مهرناز
3 ماه قبل

ممنونم 😍❤️

Mobina
Mobina
3 ماه قبل

مثل همیشه عالی بود یا به قول خودت خارق العاده 😉ایشالا این رمان هم مثل بقیه عالی باشه ایشالااااااااا😃
برای رسیدن این مارال خانم و اون آقاهه که معلوم نیست کیه صلوات محمدی پسندددد ختم کنید😁😂

یکی
یکی
3 ماه قبل

عزیزم…♥
ناناز قشنگم، اینقدر قشنگ و روان نوشتی که شخصیتا رو تو ذهنم تصور کردم…! بهتره بگم انگار داشتم فیلم میدیدم
.
منتظر ادامه اش هستم…

Mahsa
Mahsa
3 ماه قبل

ممنون از اینکه جواب سوالای هممونو می دی اینجوری طرف دارای رمانتم بیشتر می سه😁❤️

مها
مها
3 ماه قبل

دستت طلا مهرنازى😍😍😍
خيلى عالى بود❤️❤️

Magic Shap
3 ماه قبل

سلام مهرنازی
خوبی؟
این پارتی محشر بود 🥰😍
وایی عاشق مارال کوچولو و خانوم جونش شدم 🥰😍
ممنونم 🌹

مهدیس
مهدیس
3 ماه قبل

منتظر پارت بعدیم.
کنجکاو شدم.
زود بزاریش ها

MamyArya
MamyArya
3 ماه قبل

دست و پنجت بی بلا مهری جانم خیلی خوجمل و دلچسب بود روز جمعه ای ی حس خوب از قلم قشنگت گرفتم❤❤❤😘😘😘😘

Atoosa
Atoosa
3 ماه قبل

عالی بود مهرناز جانم😘😘 عزیزم عکسی که روی پارتا میذاری همون عکس معراجه؟😮

نسیم
نسیم
3 ماه قبل

سلام نازی جان جان❤
عالی و زیبا😍
بریم جلوتر تا تحلیل دونی من هم فعال بشه کم کم😜😂

نسیم
نسیم
3 ماه قبل

سلام تینا جان❤

ما دخترهای خجالتی رو دور ننداز😢 ما اونقدا هم به درد نخور نیستیم😥😂

Tina
Tina
پاسخ به  نسیم
3 ماه قبل

نسیم جونم من همچین جسارتی نمی کنم و شرمنده ام اگه ناراحت شدی.اما خودم شیطونم 😁😁😁 و دوست دارم دخترا همه شر باشن تا کسی حقشون رو نخوره

نسیم
نسیم
پاسخ به  Tina
3 ماه قبل

عزیزی❤
یه شوخی بود تینا جونم
اصلا روایت داریم دخمل شیطون گلی از گل های بهشت است😜😂

Marzi
Marzi
3 ماه قبل

سلام.عالی مهرناز💗👌
اینطور که معلومه شیوا معراجو میخواد
این رمان غمیگنه انگار
اما لطفا یکم مثلا قبلنا پارتارو بیشتر کن

Tina
Tina
3 ماه قبل

جون پارت جدید😍😍😍خیلی خوبه مهرناز جون.به نظر من دختر باید شر باشه و اصلا از دخترای کم رو و خجالتی خوشم نمیاد

atena
atena
پاسخ به  Tina
3 ماه قبل

دقیقا من خودمم شرورم دختر باید شیطنت کنه از دیوار راست بالا بره.عصبی هم باشه😂😂😂
شاید بخاطر سنم مسخرم کنند بزرگ شدی خانمانه باش بگن ولی اصلن گوش نمیدم یه گوشم در یه گوشمم دروازه😂😂

Nazanin
Nazanin
پاسخ به  atena
3 ماه قبل

بسیار هم عالی بنده هم بمب انرژی تشییف دارم تو جمع دوستام سر کلاس سوسک یه بار بردم تمام بچه ها ترسیدن انقد حال کردم😂😉
ولی تو جمع فامیلی مظلوم و سربه زیر میشناسنم نمیدونن که بلایی م برا خدم😎

فهرست
37
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x