رمان دختر نسبتا بد ( بهار ) پارت 33

 

لیوان رو گذاشتم رو میز و چشم دوختم به نوشین که درست با کمی فاصله رو به رومون ایستاده بود….اگه فقط یه آن متوجه شیطنتهای مهرداد با تن من و انگولک کردنهاش میشد همون شب خون هردومون رو می ریخت!

ته مونده ی آب توی لیوان رو خالی کرم و زیر لب پچ پچ کنان گفتم:

 

 

-مهردادخواهش میکنم…

 

 

با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

 

 

-نترس نمیفهمه…

 

 

نگران جواب دادم:

 

 

-ولی من مثل تو فکر نمیکنم…درسته قرص خورده ولی کور که نیست…

 

 

دستش پیشروی بیشتری کرد و نقطه ای از بدنم رو لمس کرد که باعث شد نفس کشداری بکشم و زیر لب از شدت شهوت بگم:

 

 

آاااه….اووووم….

 

 

دستشو همه جای باسنم کشید و گه گاهی تو چنگش میفشردش.نفسم منقطع و لرزون شده بود خواستم ازش فاصله بگیرم ولی کمرم رو گرفت و این اجازه رو بهم نداد و بعد هم گفت:

 

 

-کجا کجا….دست من تازه داره میرسه به جاه های خوب….

 

-مهرداد لطفا…

 

 

-اصرار نکن که بدجور دلم براش تنگ شده

 

 

لبمو زیر دندون فشار دادم و نفس زنون لبه کابینت رو تو دست فشار دادم.دستشو از زیر شورتمم رد کرد و رسوند بین پاهام و کنار گوشم گفت:

 

 

-آااااه….لعنتی… خیس و داغ!

 

 

پاهام سست شدن چون دستش درست رسیده بود به وا*ژنم.ریتم نفسهام تند شد.آب دهنمو به سختی قورت دادم و خواستم چشمهای خمارمو ببندم که همون لحظه حس کردم اون نوشین میخواد به سمت ما بچرخه.

فورا مهرداد رو هول دادم عقب و ازش فاصله گرفتم و سمت یخچال رفتم.

حدسم درست بود و من سر بزنگاه ازش فاصله گرفتم خوشبختانه.

نوشین چند قدمی جلو اومد و گفت:

 

 

-مهرداد…

 

 

مهرداد از تو آشپزخونه جواب داد:

 

 

-جونم!؟

 

 

نوشین وسایل توی دستش رو گذاشت رو میز چون ظاهرا نمیخواست به خودش فشار بیاره و بعد گفت:

 

 

-من چشمام بخاطر مسکن سنگین شده میشه بیای کمکم بکنی…!؟ وسایلمو باخودت

 

 

مهرداد یه نیم نگاه به من انداخت و گفت:

 

 

-باشه..خودم میام صبر کن!

 

 

از آشپزخونه که بیرون رفت یه نفس عمیقی کشیدم.داشت با کارهاش سر هردومون رو به باد میداد.

وسایل نوشین رو بلند کرد و اونو همراه خودش برد.

صدای نوشین رو شنیدم که میگفت:

 

” میخوام از شهناز بخوام شبانه روز اینجا بمونه…آتوسا بهم گفته اصلا نباید از خودم کار بکشم اصلا”

 

 

” تا این حد بهش نیاز هست!؟ از نه صبح هست تا ده شب کافی نیست!؟”

 

 

بقیه ی حرفهاشون رو نشنیدم ولی همون حرف های آروم نوشین حسابی آشفته ام کرد.شهناز همینجوری مدام فضول و کنجکاو و مارموز بود وای به اینکه بخواد شبانه روز اینجا بمونه….

اون موقع شاید بگم دردسرها میخوان شروع بشن!

غذا رو تو مایکرو گذاشتم و بعداز گرم کردنش مشغول خوردن شدم دیگه خبری از مهرداد نشد.

چنگالو تو تیکه ی لازانیا فرو بردم و لای لبهام گذاشتم.

فکر اینکه شهناز بخواد اینجا بمونه واقعا کفری کننده بود.

بعداز خوردن شام چراغ های آشپزخونه رو خاموش کردم و از پله ها بالا رفتمو خودم رو رسوندم به اتاق خواب.

با بستن در شال لخت کرم رنگ و رو پوشی که روی تیشرت آستین کوتاه تنم پوشیده بودم رو رو دسته ی صندلی انداختم و با گام های آروم به سمت

سرویس بهداشتی رفتم.

مسواک زدم صورتم رو شستم و با زدن کرم شب به پوستم سراغ تخت خواب رفتم.

چراغارو خاموش کردم و گوشی موبایلم رو برداشتم.

رفتم تو چت پگاه و براش چند تا ایموجی فرستادم و نوشتم:

 

” ببینم…نکنه آرتین اومده که خبری ازت نیست؟”

 

 

چنددقیقه بعد جوابم رو داد.گوشی رو برداشتم و فورا پیامش رو باز کردم.یه عکس فرستاده بود و زیرشم نوشته بود:

 

“اره دوسه ساعت پیش اومده…سورپرایزم کرده مثلا! ببین…خواب خواب ”

 

 

عکس که لود شد با دیدنش خندیدم.سرش رو گذاشته بود رو بازوی آرتینی که مشت خواب بود. چند تا ایموجی لبخند براش فرستادم و گفتم:

 

 

“همین که باشه کافیه حتی اگه خواب باشه…”

 

 

بلافاصله پیاممو لایک کرد و گفت:

 

 

“وای آخ گفتیاااا…تو این مدت اونقدر دلم براش تنگ شده که واقعا همیشه تو دلم اینو میگفتم…میگفتم کاش فقط باشه…تو چی پیش مهرداد؟! ”

 

“نه من توی اتاق خوابم و اون پایین”

 

 

پیام خودمو با چند تا شکلک خند برام فرستاد:

 

 

“همین که باشه کافیه دیگه اره؟ حتی اگه پایین توی یه اتاق دیگه باشه”

 

 

آهسته خندیدم و براش نوشتم:

 

 

“آره همین که باشه کافیه”

 

 

اونقدر سرگرم پیام بازی و چت با پگاه شدم که اصلا نفهمیدم کی پلکهام سنگین شدن و خوابم برد اما با حس یه دست روی شکمم ناخواداگاه پلک زدم و چشمام رو باز کردم….

 

#پارت_۳۲۲

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

اونقدر سرگرم پیام بازی و چت با پگاه شدم که اصلا نفهمیدم کی پلکهام سنگین شدن و خوابم برد اما با حس یه دست روی شکمم ناخواداگاه پلک زدم و چشمام رو باز کردم…فکر میکردم دارم خواب میبینم چون حتی تو اون لحظه هم خوابالود بودم ولی وقتی اون دست بیشتر پیشروی کرد صدای نفس عمیقی پشت گوشم شمیدم مطمئن شدم بیدارم و هیچ چیز خواب نیست..سرمو که برگردوندم با مهرداد چشم تو چشم شدم.

ناباورانه ودرحالی که اصلا فکر نمیکردم واقعا اینجا بیاد گفتم:

 

 

-مهردااااد….اومدی اینجا…

 

 

کنارم دراز کشید و سرش رو فرو برد تو گردنم و خیلی آروم گفت:

 

 

-اهوم…دیدی اومدم….

 

 

خوابالود ودرحالی که هنوزم گیج و ویج بودم باترسی که حتی تو اون حالت بین خواب و بیداری رهام نمیکرد گفتم:

 

 

-مهرداد چرا اومدی….نوشین میفهمه…

 

 

دستشو از زیر تیشرتم رد کرد و رسوند به سینه ام و آهسته شروع به مالیدن سینه ام از روی لباس کرد و همزمان پاش رو بین دو لنگم گذاشت و گفت:

 

 

-بیدار نمیشه…مسکن خورده…

 

 

-اگه شد چی!؟

 

 

سینه ام رو از توی لباسم کشید بیرون و بدون مانع اونو توی مشتش فشار داد و همزمان به جبران تمام روزهای دوری بی ملاحظه و ترس از بیداری نوشینی که البته فاصله اش خیلی خیلی زیاد بود شروع به بوسیدن گوش و کردن و سر سینه ام کرد و گفت:

 

 

-نگران نباش خواب خواب

 

 

-ساعت چند !؟

 

 

-سه…

 

 

 

آه آرومی کشیدم و بازهم

نگرام پرسیدم :

 

 

-اگه بیدار بشه چی!؟

 

 

دستشو از زیر تیشرتم بیرون آورد و از تنم درش آورد.یه سینه ام بیرون بود و یه سینه ام توی سوتین.

غافلگیرم کرده بود.

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بین دستهاش گرفتم و گفتم :

 

 

-نباید میومدی…اگه یه وقت بیدار بشه و تورو اینوقت شب نبینه جی!؟

 

 

آروم آروم خودش رو کشید پایین تا جایی که سرش دقیقه وسط پاهام قرار گرفت.دو طرف شلوارک پام رو گرفت و دو دستی تا زیر زانوم کشی پایین و گفت:

 

 

-فقط به من فکر کن… به لذت الان نه به چیز دیگه ای…نه به نوشین…

 

 

همزمان با گفتن این حرف زبونش رو روی رون پام کشید.نفسم تو سینه حبس شد.چشمامو بستم و سرم رو به عقب خم کردم و لبمو بین دندونام فشار آوردم.

وقتی اون میومد توی اتاق باخودش یه حس عذاب وجدان برای من به همراه میاورد که تو همچین مواقعی اصلا نمیتونست تحت تاثیرش قرار بگیرم و مهرداد رو از خودم برونم.

حتی گاهی خودم رو توجیه میکردم و خودم به خودم میگفتم تو خیانت نمیکنی…

تو خیانت نمیکنی چون مهرداد نوشین رو دوست نداره جون انتخاب اجباریش بود.

نفس زنون دستمو دراز کردم و انگشتامو لای موهاش کشیدم.

زبونش رو بالا تر کشید و شروع کرد بوسه بارون کردن دو تا رونم.

آب دهنمو قورت دادم و با بالا گرفتن سرم نگاهش کردم.

زل زدم تو چشماش و دقیقه همون لحظه چشم تو چشم شدیم.

چون زبونش رو بیرون آورد و همونطور که تو چشمهام نگاه میکرد زبونشو وسط پاهام کشید.

لرزیدم و ناخوداگاه پاهام رو چفت کردم…

خوشش اومد و خندید و بعد دونا رونم رو گرفت و خیلی آروم ازهم بازشون کرد و گفت:

 

 

-بازشون کن عزیزم…بازشون کن…

 

 

ناخوادگاه پرسیدم:

 

 

-مهرداد…

 

 

-جونم !؟

 

 

با اینکه میدونستم از شنیدن این سوال ممکنه قاطی بکنه اما پرسیدم:

 

 

 

-کار ما درست…!؟اینکه تو نوشین رو ول میکنی و میا..

 

 

فورا کف دستشو گذاشت روی دهنم. میدونستم چقدر از این حرفها بدش میومد.از اینکه من وسط همچین کارایی همچین حرفهایی بهش بزنم.آهسته و آروم گفت:

 

 

-دیگه هیچوقت این حرفارو نزن….من گناه نمیکنم چون اومدم پیش کسی که دوستش دارم….گناه این که من کنار کسی باشم که دوستش ندارم….درست!؟

 

 

به حرفهاش فکر کردم و حتی برای چنددقیقه قانع شدم.سکوتمو که دید دوباره پرسید:

 

 

-بگو…درسته!؟

 

تحت تاثیر اون لحظه و چون قانع شده بودم گفتم؛

 

 

-درست

 

 

-آفرین دختر خوب…هیچوقت اونجوری فکر نکن…تو کسی هستی که من دوست دارم ..فقط توو…

 

 

 

همزمان با گفتن این حرف دستشو از روی دهنم برداشت وانگشتشو فرو برد توی دهنم و همزمان سرش رو دوباره خم کرد و لبهاش رو جای گذاشت که چشمای من فورا بسته شدن….

بجای آه و ناله کردن شروع به مکیدن انگشتاش کردم

اونارو تو دهنم عقب و جلو کرد و همزمان کاری رو انجام داد که منو عین مار به خودم پیچوند….

پلک میزدم و آهسته می نالیدم…

سرش رو برداشت و اومد بالاتر…

همه جای شکمم رو بوسید و زبونشو دورانی دور نافم چرخوند …

همزمان با اینکارها آروم اروم خودش رو میکشید بالا تا جایی که تقریبا خیمه زد روی تنم.

چشمامو بستم و اینبار اون همه جای گردنم رو بوسید..

 

آه کشیدم و با کج کردن سرم دستهامو روی تنش کشیدم و تیشرتش رو از تنش درآورد.

خودش دستهاشو بالا گرفت تا من تیشرتش رو دربیارم و اینبار لبهاشو روی لبهام گذاشت….

 

#پارت_۳۲۳

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

خودش دستهاشو بالا گرفت تا من تیشرتش رو دربیارم و بعداز اینکار اینبار لبهاشو روی لبهام گذاشت…. به لب طولانی ازم گرفت پاهامو دور کمرش حلقه کردم و دستهامو دور گردنش….

لبهامو که بوسید اومد پایینتر سراغ سینه هام…

چشمامو بستم و عین مار به خودم پیچیدم….

پای لذت که به میون میومد خوب و بد زندگی به فراموشی سپرده میشد.واسه منم همینطور بود.دیگه نتونستم به چیزی فکر کنم جز لذتی که میبردم….

بعداز چنددقیقه بالاخره یه نفس عمیق کشید و با بوسیدن پیشونیم و زدن یه لبخند لطیف کنارم دراز کشید!

چرخیدم و سرم رو گذاشتم روی بازوش و آهسته گفتم:

 

 

-ای کاش میشد پیشم بمونی ..

 

 

دست آزادشو رو به بالا،، لای موهاش کشید وگفت:

 

 

-از کلمه ی کاش متنفرم! هروقت پای این کلمه وسط میاد یعنی کاری که میخوام رو نمیتونم انجام بدم یا چیزی که دوست داشتم و دارم رو نمیتونم به دستش بیارم…

 

 

دستمو روی سینه اش که به لطف باشگاه رفتنهای مداوم حسابی ورزیده شده بود کشیدم و گفتم:

 

 

-اومممم فکر کنم دلیل تنفرت منطقیه….

 

 

به سمتم چرخید و اونم مثل من به پهلو دراز کشید.شستشو خیلی آروم روی لبم کشید و پرسید:

 

 

-با پسرعموت رفتی رستوران ناهار خوردی!؟

 

 

هوووف! هنوز تو ذهنش بود.البته ی نکته ی مهمترش این بود که اون منو تعقیب کرد.با صورتی خالی از هر نوع واکنشی گفتم:

 

 

-مهرداد…تو تعقیبم کردی!؟

 

 

انگار که از قبل جوابشو آناده زیر زبونش داشته باشه بلافاصله جواب داد:

 

 

-اتفاقی دیدمتون!

 

 

کاملا مطمئن بودم هیچ اتفاقی دیدنی درکار نبود و اون تعقیبم کرده با این حال گفتم:

 

 

-باهم بحثمون شد.من کلی بهش دری وری گفتم و درنهایت چون حس عذاب وجدان بهم دست داده بود آخرش قبول کردم ناهارو کنارش بخورم…ولی…

 

 

چشماشو ریز کرد و پرسید:

 

 

-ولی چی !؟

 

 

دستمو یه طرف صورتش گذاشتم و گفتم:

 

 

-ولی تو منو تعقیبم کردی! چرا بهم اعتماد نداری هوم؟!

 

 

چرخید تا با من چشم تو چشم نشه و رو به سقف جواب داد:

 

-بس کن…گفتم که ..همه چیز اتفاقی بود.اتفاقی دیدمتون

 

 

مهرداد نشون داد هیچ مسئله ی ریز و کوچیکی رو فراموش نمیکنه شاید یه مدت در موردش چیزی نگه اما فراموشش نمیکنه.

خندیدم و گفتم:

 

 

-بگو ببینم دیگه اتفاقی چیا دیدی!؟

 

 

از کنج چشم نگاهم کرد.این فقط یه نگاه ساده نبود.یه تهدید هم به حساب میومد از طرف اون.

خندیدم و پرسیدم:

 

 

-چیه؟! میدونی تو گاهی خیلی مرموزی…میدونی چه مواقعی رو میگم!؟

 

 

انگشتاشو روی شکم خودش حرکت داد و پرسید:

 

 

-چه مواقعی!؟

 

 

-دقیقا مواقعی مثل الان…که حق با من، شاکی منم اما یه جوری طلبکار نگاه میکنی و حرف انگار اونی که باید تنبیه بشه خودمم… خیلی سیاست داری

 

 

دوباره به سمتم چرخید.دستشو دور کمرم انداخت و منو کشوند تو بغلش.قرار گرفتن تو حصار دستهاش لذت بخش ترین حس رو داشتم.

چشمامو بستم و صورتمو رو بازوش گذاشتم و گفتم:

 

 

-عاشقشونم!

 

از کنج چشم مظری بهم انداخت:

 

-عاشق چی!؟

 

-عاشق بازوهات …

 

-بهار…

 

-جونم!

 

 

دست راستشوروی موهای بلندم که خودم انداخته بودم روی پتو کشید و باز حرف نیما رو پیش کشید و گفت:

 

 

-باهاش حال نمیکنم

 

 

چون اول متوجه نشدم ازکی حرف میزنه پرسیدم:

 

 

-کی رو میگی !؟

 

 

اخمو جواب داد:

 

 

-پسر عموت….دیگه دوست ندارم ببینیش

 

 

پووووفی کردم و گفتم:

 

 

-ای بابا…عجیبی تو عجییی…

 

#پارتی_۳۲۴

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

پووووفی کردم و گفتم:

 

 

-ای بابا…عجیبی تو عجیبی…

 

بازهم چیزی نگفت و یه جورایی سعی میکرد با من چشم تو چشم نشه.اگه به اون بود دلش میخواست حتی موقع راه رفتن هم من سرم رو پایین بگیرم و حتی اگه یه تریلی سمتم اومد هم سرمو بالا نگیرم.

دستمو دو سه بار رو بازوش زدم و گفتم:

 

 

-عزیزم.عزیزم! اون پسرعموی بنده زن داره.شدت عشقش به زنش هم زیانزد عام و خاص….بنده هم ازش متنفرم!

 

 

ابروی چپشو بالا انداخت و از کنج چشم گوشه نظری بهم انداخت و گفت:

 

 

-ازش متنفری و باهاش میری رستوران!؟ جالب شد

 

 

کلافه خندیدم و با دستهام صورتم رو پوشندم.ببین چیمیگه!

خونسرد بهش نگاه کردم و سعی کردم با آرامش کلامم بهش بفهمونم من هیچ خطایی نکردم:

 

 

-من که توضیح داوم برات.مهرداد…تو اصلا توضیحات منو شنیدی!؟

 

 

-آره شنیدم

 

 

دستمو از زیر پتو دراز کردم و رسوندم به رون پاش و گفتم:

 

 

-نه نشنیدی! اگه شنیدی که این حرفهارو نمیزدی…اینکه یه نفر به من بگه با ادمی مثل نیما رابطه دارم وحشتناک و من ترجیح میدم با صدام حسین و شمر و یزید باشم اما با اون نه!

 

 

 

با احساس دست من روی رون پاش نگاهی به پایین انداخت و گفت:

 

 

– پس داستان چی بود!؟

 

 

ناخنهامو خیلی اروم روی رون پاش کشیدم و گفتم:

 

 

-توضیح دادم که!

 

 

-توضیحاتت نصفه بودن یک دستت داره شیطنت میکنه دو!

 

 

خندیدم و تا اونجایی که راه داشت بهش نزدیک شدم تا دستم فرصت ماجراجویی های بیشتری پیدا بکنه و بعدهم گفتم:

 

 

-میخواستم خونه اجاره بکنم

 

 

فورا واکنش نشون داد.بدنش رو تکونی داو و سرش رو با چنان سرعتی به سمتم چرخوند که یه آن یه باد از این سرعت ایجاد شد.

چشماشد تنگ کرد و پرسید:

 

 

-چی!؟ چی شنیدم!؟ میخواستی خونه اجاره بکنی!؟

 

 

میدونستم اگه اینو متوجه بشه ممکنه همچین ری اکشنی از خودش نشون بده اما خب…نمیگفتم هم تا خود صبح یه بند سوال پیچم میکرد.

نوازشش کردم و جواب دادم:

 

 

-اهوم…

 

 

خواست چیزی بگه و یا بهتره بگم خواست شدوع کنه به توپیدن به من اما خیلی سریع و حتی قبل از باز شدن لبهاش گفتم:

 

 

-ولی تو حق نداری منو شماتت بکنی! میدونی چرا ؟ چون اون زمان من از تو خیلی عصبانی بودم و برای اینکار دلایل محکمی داشتم…

 

جواب من جملاتی که اون آماده کرده بود بهم بزنه رو خنثی کرد.عوضش به جورایی اون حرص و خشم درونی رو با یه نفس عمیق تخلیه کرد و بعد گفت:

 

 

-بعضی وقتها خون آدمو به جوش میاری!

 

 

آهسته خندیدم و پامو روی پاش انداختم.ته دلش مهربون بود البته نه باهمه.

اون غرور و تکبری که گاهی تو وجود و ذات بعضی از آدمای مایه دار میشد رگه هاش رو پیدا کرد رو میشد تو رفتارهای اون دید ولی اثبات شده بود برای من که اون با دوستان و با کسانی که دوستش دارن یا دوستشون داره رفتاری خاکی داره…

چونه اش رو ماچ کردم و گفتم:

 

 

-من دنبال استقلال بودم عزیزم….

 

خونسرد و با صراحت گفت:

 

 

-ریدم تو استقلالت عزیزم!

 

 

 

خنده ام گرفت و باهمون خنده متاسف نگاهش کردم و گفتم:

 

 

-دیوث!

 

 

ادامو درآورد و رو به دیوار انگار که بخواد اونو مخاطب قرار بده شروع کرد حرف زدن:

 

 

-راحت و بیخیال به من میگه میخوام خونه اجاره کنم.حقش نیست یه فصل کتکش بزنم من اینو آخه!

 

 

دستشو تکون دادم و گفتم:

 

 

-اینجوری واسه من خط و نشون نکش…حالا که نکردم…اصلا گیر نیومد بحثمم با پسرعموم سر همین موضوع بود…

 

 

پرسید:

 

 

-سر خونه!؟

 

 

-آره

 

بازهم مشکوک پرسید:

 

 

-خب اولا به اون چه ربطی داشت دوما از کجا میدونست!

 

 

نه! مثل اینکه تا سیر تا پیاز رو بدای این بشر توضیح نمیدادم ول کن نمیشد.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

 

 

-اون وسایل منو از شیراز برام آورد.بعد همون موقع من با یکی از اینایی که آگهی زده بودن به همخونه نیاز دارن قرار داشتم…واسه همین به نیما هم گفتم وسایلمو بیاره اونجا بهم بده اونم اومد اما دختره رو که دید سعی کرد منصرفم

 

 

 

انگار حرفهای من بیشتر کنجکاوش کرد چون پرسید:

 

 

-چرا!؟

 

 

– بچون میگفت دختزه آدم نرمالی نیست و نذاشت من باهاش صحبت کنم سر خاطر همین موضوع عصبانی شدم کلی لیچارد بارش کردم بعدشم واسه اینکه جبران مافات بکنم باهم رفتیم بیرون…همین!

آهان…محض اطمینان خاطر جنابعالی باید یادآور بشم بعداز ناهار بنده رفتم سرکار ایشونم رفتن پی گرفتاری هاشون…

 

 

چهار صبح درحال اعتراف گرفتن از من خسته بود اما خب ظاهرا بالاخره قانع شد اتفاقی نیفتاده اما اینبار به خونه اجاره کردنم گیر داد و گفت:

 

 

-این بازی مسخره ات رو هم برار کنار

 

 

-کدوم بازی مسخره!؟

 

 

-همین اجازه کردن خونه…قبلا گفتم الانم میگم حق نداری از من جدا باشی

 

 

واسه ختم این سوال و جوابها گفتم:

 

 

-چشم…

 

 

چرخید و خیمه زد روی تنم و بعدهم پتورو کشوند روی سر و صورت هردومون و از زیر همون پتو شروع کرد به شیطونی کردن….

 

#پارتی_۳۲۵

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

چرخید و خیمه زد روی تنم و بعدهم پتورو کشوند روی سر و صورت هردومون و از زیر همون پتو شروع کرد به شیطونی کردن….

خندیدم و زیر پتو به خودم پیچیدم.

زبونشو روی رون پام کشید و گفت:

 

 

-هیش هیش! آرومتر…

 

 

دستامو تو موهاش فرو بردم چون با کارهاش داشت قلقلکم میداد.آهسته گفتم؛

 

 

-مهرداد…مهرداد داری قلقلکم میدی…لطفاااا

 

 

دوتا پام رو گرفته بود و با زبونش همه جامو لیس میزد و قلقلکم میداد.لبمو گاز گرفتم تا نخندم.

نرم نرمک اومد بالا و لبهاش رو روی لبهام گذاشت و این ختم شد به یه بوس طولانی زیر همون پتو ….

نفس که کم آورد سرش رو عقب برد و گفت:

 

 

-بوسیدن تو تاریکی هم بد چیزی نیست….

 

برق چشماشو می دیدم.دستامو زیر چونه اش گرفتم و گفتم:

 

 

-مهرداد…من یه احساس بدی دارم

 

سرشو روی شکمم گذاشت و پرسید:

 

-بابت چی!؟

 

انگشتامو لای موهاش کشیدمو و خیلی آروم نوازشش کردم.نحوه ی نگاه های نوشین هنوز توی ذهنم ثبت بود.زیر همون پتو و دنیای تاریکی گفتم:

 

 

-نوشین!

 

 

سرش رو بلند نکرد.حتی حس کردم چشماشو بسته .تو همون حالت پرسید:

 

 

-چرا!؟

 

 

به نوازشهام ادامه دادم و گفتم:

 

 

-چون حس میکنم مثل اوایل از بودن من چندان خوشحال نیست.حتی بر عکس…رفتارهاش سرد و تلخن…حس بدی بهم میدن.

 

 

نفس آرومی کشید لبهاش چسبیده یه شکمم بود.دستشو رو پهلوم گذاشت و پرسید:

 

 

-چیزی گفته مگه!؟

 

 

سرمو تکون دادم و جواب دادم:

 

 

-نه چیزی نگفته ولی لازم هم نیست بگه…با رفتارش به من نشون میده و یه جوری این حس رو به من میده که چندان از بودنم خوشحال نیست

 

 

بالاخره پتورو از روی صورت هردومون کنار زد و نشست روی تخت.

نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

 

 

-توجه نکن.باز رفته پیش رفقای احمقش و اونا هم مغزشو از یه سری چرت و پرت و دری وری پر کردن…

 

 

غمگین لب زدم:

 

 

-من دوست ندارم جایی باشم که آدماش دوست ندارن باشم…

 

 

دستشو زیر چونه ام گذاشت و با بالا آوردن سرم گفت:

 

 

-ببین گوش بده…تو نباید اهمیت بدی.مهم فقط منم نه کس دیگه ای…تموم شد رفت….بعدشم نوشین همیشه همینطوری بوده و هست…تو کم کم داری میشناسیش ولی من یه عمره میشناسمش….دمدمی مزاج…یه روزایی باهات مهربون یه روزایی انکار عصا قورت داده….

مثل جنی هاست….پس خیلی به این رفتارهاش اهمیت نده

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-چیبگم! یه حس بد بود…گفتم شاید دلش نخواد من اینجا باشم…

 

با تاکید گفت:

 

-دل من مهم نه کس دیگه

 

 

چون حس کردم داره از واقعیت دور میشه محض یاداوری گفتم:

 

 

-ولی اینجا خونه ی اون هم هست….

 

 

با حرص چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

 

 

-بهار…تو به من گوش میدی اصلا!؟ میگم دمدمیه…الان باهات بده صبحش خوب…مونده تا بشناسیش….

 

 

دوباره ساعت رو نگاه کرد و بعد گفت:

 

 

-وقتش دیگه برم….پنج و نیم صبح….

 

#پارت_۳۲۶

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

 

 

 

دوباره ساعت رو نگاه کرد و بعد گفت:

 

 

-وقتش دیگه برم….پنج و نیم صبح….

 

 

گرچه اوایل از بیدار شدن نوشین ترس داشتم وخودم دوست داشتم بره وحتی اصرار به رفتنش میکردم اما حالا…حالا دیگه دلم نمیخواست چون حلقه شدن دستهام به دور بازوش رو دوست داشتم….

چون نشستن لبهاش روی لبهامو دوست داشتم….

داغی نفسش روی گردنم و نوازشهاش رو دوست داشتم.

وقتی اون نشست رو تخت و تیشرتش رو پوشید من از پشت بغلش کردم و گفتم:

 

 

-دلم میخواست بمونی!

 

 

دستشوروی دستم که دور سینه اش حلقه بود گذاشت و با نوازش انگشتهام گفت:

 

 

-خودمم دلم نمیخواست برم ولی مجبورم…ساعت نه باید برم کار خونه الان ساعت پنج و نیم….باید یکی دوساعت استراحت بکنم!

 

 

دستمو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو برگردوندم سمت خودم و خیلی کوتاه بوسیدمش.

دل کندن ازش سخت بود اما نمیشد که آویزونش کنم و بخاطر دل لامصبم خودمو بندازم توی دردسر.

یکم که باخودم منطقی فکردم فهمیدم نباید لوندی و ناز بیام و رفتنش رو لفت بدم.

اونجوری دل کندن برای هردومون سخت میشد.

عقب رفتم و گفتم:

 

 

-شب بخیر!

 

 

از روی تخت بلند شد و با زدن یه لبخند گفت:

 

 

-البته فکر کنم بهتره بگی صبح بخیر!

 

 

خزیدم زیر پتو و تا زیر گلوم بالا آوردمش.به چشمهاش نگاه کردم و با لبخند صورت تماشایش رو تو اون فرصت محدود بازهم لز نظر گذروندم:

 

 

-تو کی میای خونه!؟

 

 

جلوی تیشرتش رو آورد پایین و جواب داد:

 

 

-حدودای سه چهار…شاید زودتر شاید دیرتر…البته این مدت سرم خیلی شلوغ فکر نکنم بتونم خیلی زود بیام!

 

 

دستامو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم:

 

 

-پس فکر نکنم ببینمت…

 

 

به کل یادش رفته بود میرم سر کار چون متعجب پرسید:

 

 

-چرا؟ نکنه قصد داری بری شیراز!؟

 

 

سرمو تکون دادم و با کنار زدن موهام گفتم:

 

-آ آ… من عصرها میرم سر کار…یعنی دقیقا ساعت

چهار و نیم باید مطب باشم!

 

 

بالاخره براش یاداوری شدکه اوضاع از چه قراره.دوتا دستشو توی موهاش بالا و پایین کرد و گفت:

 

 

-اهوم! که اینطور! بهار

 

-جونم!؟

 

-گفتی کی اینکارو برات پیدا کرد!؟

 

وایی که وقتی همچین سوالهایی میپرسید مغز من کلا بهم می دیخت و اعصابم قروقاطی میشد چون میدونستم اگه بگم فرزین حاتمی بانی پیداشدنش یا حتی میگفتم مطب خودش هم اونجاس دوباره بحث و قهرها شروع میشدن برای همین عاجزانه گفتم:

 

 

-مهرداد تورو خدا از این سوالهای ساده نرس به بگو مگو…بزار شبمون قشنگ بمونه

 

شونه بالا انداخت و گفت:

 

 

-مگه اصلا من چی پرسیدم!؟یه سوال ساده بود

 

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

 

 

-آخه همیشه سوالهای ساده ی تو تهشون ختم میشه به قهر…دوست داری قهر کنیم!؟

 

 

ابرو بالا انداخت و جواب داد:

 

 

-نوچ ولی…

 

 

-پس دیگه حرف از ولی و اما و اگر به میون نیار…

 

 

دستشو تو موهاش کشید و با یه حالت کسلی و کلافگی گفت:

 

 

-اهههه! خوشم نمیاد کار میکنی!

 

 

به در اشاره کردم و چون نمیخواستم ادامه ی این جمله سراغاز یه بحث جدید باشه گفتم:

 

-عزیزم صبح و شبت هردو باهم به خیر! راه خروجی از اونوره…

 

 

ابروهاش بالا رفتن و دست راستش بالا اومد.انگشت اشاره اش صورتم رو نشونه رفت و بعدهم گفت:

 

 

-عزیزم تو خیلی بدی!

 

آهسته خندیدم.از دور برام بوس فرستاد و بعدهم آهسته و گاماس گاماس از اتاق بیرون رفت.

چشم از در بسته برداشتم و به پهلو چرخیدم.

پلکهامو خیلی آروم روی هم گذاشتم و چشمامو بستم.

من اونو یه وقتهای،شب و نیمه شب وقت و بی وقت دوستش داشتم.

در همه حال…

تو ذهنم دوتایمون رو تو اتاق خونه ای تصور کردم که فقط مال خودمون….

اتاقی که نیاز نیست اون پنهونی پا توش بزاره.

من و اون تبدیل میشیم به ما ..به یه “ما”ی قوی و محکم!

 

اصلا مگه چه ایرادی داره آدم لااقل تو رویاهاش اون زندگی ای رو داشته باشه که دوست داره نه اون چیزی که روزگار براش رقم زده! و من غرق شدم تو یه عالمه رویای قشنگ قشنگ….

رویاهایی که نفرسوم نبودم..رویاهای شیرین و دل پذیر و دل پسند….

 

#پارت_۳۲۷

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

قبل از اینکه پلکهام بالا برن و چشمهام باز بشن این دستهام بودن که از خواب خوش بیدار شدن…

انگشتام جایی رو که تا چندساعت پیش مهرداد روش دراز کشیده بودن رو لمس کردن و چون ردی ازش ندیدن برای چند لحظه منو به شک انداختن که نکنه همه چیز خواب بوده ولی نه….

خواب نبود.

یه رویای واقعی بود.یه اتفاق خوب که نمیخواستم از جنبه های بدش بهش فکر بکنم.

مستقیم دراز کشیدم و بالاخره چشمهام رو باز کردم.اولین چیزی که دیدم ساعت آویزون شده از دیوار بود که دقیقا رو به روم قرار داشت.

ساعت ، ربع ساعت مونده به دوازده بود و فکر کنم خستگی و بیخوابی دیشب دلیل این “سحرناخیزی”شرم آور بود.

نیم خیز شدم و پتورو کنار زدم.یکم همونجا نشستم تا ویندوزم بالا اومد و بعد لخت و راه فتادم سمت سرویس بهداشتی.

میدونستم از یکی دو روز دیگه با خیال راحت نمیتونم تا این وقت از روز بخوابم و بعد سر حوصله و وقت یه چیزی بخورم و خودم رو برای رفتن سر کار آماده بکنم.

کلاسها کم کم در حال شروع شدن بود و من باید خودم رو برای چیدن یه برنامه ریزی سنگین آماده میکردم.

دست و صورتم رو با حوله خشک کردم و سراغ کمد لباسهام رفتم.

یه شلوار طرح گشاد کِرم رنگ پوشیدم و یه بلوز سفید.

شال نازکی سرم انداختم و بعداز یه نگاه به خودم توی آینه از اتاق بیرون رفتم.

این خونه همیشه ساکت بود اما اینبار بر خلاف همیشه صدای داد و بیداد از پایین به گوش می رسید.

کنجکاو پله هارو اومدم پایین.تکیه دادم به نرده و نوشینی رو نگاه کردم که رو به روش یه ظرف پر از انواع مغزیات بود و تو حالت نشسته رو صندلی مخصوص راحتیش هر چی از دهنش درمیومد به مخاطب پشت تلفن میگفت.

گاهی می دیدیمش بددهنی میکرد اما به طور کلی احساس میکردم کم کم دارم دختر خاله رو میشناسم.

با نهایت عصبانیت به کسی که حدس میزدم‌منشیش باشه میگفت:

 

 

“خفه شو پول با مفت میگیری هیچکدوم از کارهارو هم درست انجام نمیدیدن نه تو اون نه تون دختره ی احمق تر از خودت…دهنتو ببند آشغال مگه من نگفتم فقط از چهار تا نه مریض بپذیرین؟ برای چی منو بدنام میکنین؟ سه تا شلغم بجای شما استخدام کرده بودم الان اینجوری اعصابم‌بهم نمی ریخت….”

 

 

بیچاره دستیارها و منشیش.هر چقدر هم که حقوق میگرفتن لایق اینهمه فحش و بدو بیراه نبودن.

دو سه تا پله ی باقیمونده رو پایین اومدن و چون برای رفتم به سمت آشپزخونه حتما باید از جلو چشمهای اون رد میشدن یه لبخند ردی صورتم نشوندم و گفتم:

 

 

-سلام…

 

 

فقط سر تکون داد و بعدهم دوباره با اخم و تَخم و عصبانیت به دادو بیدادها و فحش دادن و بدو بیراه هاش ادامه داد.از کنج چشم نگاهش کردم و همزمان به سمت آشپزخونه رفتم.

اخلاقش سگی شده بود و فکر کنم حتی نباید باهاش چشم تو چشم میشدم!

شهناز پشت اجاق گاز ایستاره بود آشپزی میکرد.اگه اخلاقش مزخرف بود اما عوضش دستپخت درجه یکی داشت که هرکسی رو به اشتها میاورد.

یخچال رو نگاهی انداختم ولی پاکت شیر رو ندیدم.نگاهی به شهناز انداختم و پرسیدم:

 

-پاکت شیر رو ندیدین!؟ دیشب همینجا بکد!؟

 

 

نیم نگاهی معنی دار بهم انداخت و گفت:

 

-میخواین صبحانه بخورین !؟

 

-بله!؟

 

-ساعت دوازده است وقت ناهار تقریبا بعد شما تازه میخوای صبحانه بخوری…!؟ لِنگ ظهره…

 

 

دریخچال رو بستم و بِر و بِر تماشاش کردم‌.هرچقدر تو اون مدت زمان کوتاه باخودم فکر کردم دلیلی پیدا نکردم که اون بخواد با من اینطوری صحبت بکنه!

سنگینی نگاه هام رو که حس کرد درحالی که طعم کوفته قلقلی هایی که پخته بود رو میچشید گفت:

 

 

-پاکت شیر از دست آقا وفتاد زمین ریخت منم انداختم توی سطل آشغال…

 

دست به سینه پرسیدم:

 

-بنظرت من باید به تو توضیح بدم که چرا دبر از خواب بیدار شدم!؟

 

نگاهی کوتاه بهم انداخت اما جوابی نداد.

نفس عمیقی کشیدم و از با فاصله گرفتن از یخچال چشم ازش برداشتم و اومدم بیرون.یه جوری رفتار میکرد یا حتی بهم نگاه میکرد انگار ارث باباش رو خوردم و ننه اش رو هم‌کشتم و اون هن درجریان همه ی اینها بود و هم شاهد عینی قتلهای زنجیره ای من.

گاهی این رفتارهاش اونقدر میرفتن رو مخم که وسوسه میشدم به مهردادی که عین من حس خوبی بهش نداشت بخوام عذرشو بخواد.

من واقعا هیچوقت رفتار بدی باهاش نداشتم اما اون خیلی انگار با من و حضور من تو این خونه حال نمیکرد.

به نشوین نزدیک شدم و پرسیدم:

 

 

-حال بچه چطوره!؟

 

 

تلفن توی دستشو پرت کرد رو میز و با برداشتن ظرف مغزیات عصبی و کلافه جواب داد:

 

 

-مگه میزارن حال ما خوب باشه… یه مشت احمق کودم دور منو گرفتن که مُخ تو سر هیچکدومشون نیست…چند روزه مطب رو سپردم دستشون تمام مریضای منو فراری دادن و از من یه آدم بدقول ساختن! تمام پولایی که میتونستم بدست بیارمو بر باد دادن…..

 

 

اصلا فکر نمیکردم بخواد اینقدر حرص پول رو بخوره.یعنی بهش نمیومد اما اینجوری بود.من همیشه فکر میکردم آدمای خیلی پولداری مثل اون براشون مهم نی

 

ست اینجور مسائل اما ظاهرا تصور من اشتباه بود و هرچی بیشتر پول دار باشی بیشتر حرص پول رومیخوری…

 

#پارت_۳۲۸

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

اصلا فکر نمیکردم بخواد اینقدر حرص پول رو بخوره.یعنی بهش نمیومد اما اینجوری بود.من همیشه فکر میکردم آدمای خیلی پولداری مثل اون براشون مهم نیست اینجور مسائل اما ظاهرا تصور من اشتباه بود و هرچی بیشتر پول دار باشی بیشتر حرص پول رو میخوری…

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-ایراد نداره نوشین…هیچ چیز به اندازه ی سلامتی تو و بچه ات مهم نیست!پول همیشه به دست میاد…

 

 

ابرو درهم کشید و با تکون دستهاش درحالی که همزمان پسته میخورد گفت:

 

 

-وا معلوم که مهم!اعتبار من رو زیر سوال میبرن…الان یه بازار رقابتی هست….اونا دارن با کارهای احمقانه شون منو ذره ذره از این بازار حذف میکنن…

بهشون گفتن یه برنامه درست و حسابی بچینن من همه مریضارو از چهار تا نه ببینم اونقدر احمق بازی درآوردن که همه مریضای من سراغ رقبام رفتن….مرده شور شونو ببرم مفت خورای حیف نون!

 

 

ظاهرا این موضوع برای اون خیلی اهمیت داشت.خیلی زیادهم…لم داد رو صندلی و پرسید:

 

 

-اوضاع کار و بار چطوره !؟

 

 

قبل از اینکه من جوابی بدم، شهناز از کنارمون رد شد و رفت سمت اتاق خواب نوشین و مهرداد.با چشم دنبالش کردم و همزمان جواب نوشین رو دادم:

 

 

-خوبه بد نیست…البته چندروزه دیگه کلاسهام شروع میشه ..یکم ممکن شرایط برام سخت بشه ولی خوشحالم که الان کار دارم..

 

سرش رو تکون داد و گفت:

 

 

-آره اینجوری خوبه! میتونی بعدا حتی خوابگاه هم بگیری یا حتی سوئیت مستقل!

 

 

این یه طعنه بود.یه تیکه.‌‌‌..‌همون چیزی که به مهرداد گفتم و اون حاضر نبود بپذیرش.نوشین دیگه دوست نداشت من تو خونه اش باشم این قابل درک بود.

بقول مهرداد دوستهاش اونقدر راجع به اینجور مسائل بهش هشدار داده بودن که حتی دوست نداشت من اینجا بمونم.

البته…من میدونستم تمام اون نظرات هم پر بیراه نبودن!

اما اگه قبلا شک داشتم حالا دیگه تقریبا مطمئن بودم اینجا موندن بیفایده و احمقانه است و یه نوع توهین به حساب میومد. باید کم کم به فکر این میفتادم که راهی برای راضی کردن مهرداد پیدا بکنم تا از این خونه برم. این تصمیم بهتری بود.

 

واسه اینکه مطمئن بشه منم علاقه ای به اینجا موندن ندارم گفتم:

 

 

-آره …به محض اینکه دستم پر بشه صدرصد یه جایی رو اجاره میکنم! برای همین حاضر شدم همزمان با درس خوندن کار بکنم….خیلی وقت دنبالشم!

 

 

وسط صحبتهای ما شهناز با سبد لباسها اومد که به سمت رختشورخونه بره.نوشین فکرا صداش زد و گفت:

 

 

-شهنار…وایسا…

 

 

شهناز ایستاد و به سمت ما چرخید و گفت:

 

 

-بله خانم؟

 

نوشین دستشو تکون داد و با اشاره گفت:

 

 

-بیا اینجا…بیا کارت دارم…

 

 

شهناز خیلی سریع اطاعت امر کرد و اومد سمت نوشین.سبد توی دستهاش رو گذاشت روی زمین و بعد گفت:

 

 

-بفرما خانم!کاری دارید با من!؟

 

 

-آره اون سبد رو بیار اینجا ببینم

 

 

نوشین شکاکانه دماغش رو بالا کشید.انگار داشت چیزی رو بو میکشید.متعجب نگاهش کردم.نوع نگاه هاش پر شک بودن. شهناز هم که مشخص بود عین من به تعجب افتاده خم شد و با برداشتن سبد به سمت نوشین رفت.

تیشرت مهرداد رو از توی سبد بیرون کشید.نفسم تو سینه حبس شد.

این لباس همونی بود که دیشب تن مهرداد بود.

تو دست گرفتش و به بینیش نزدیکش کرد و عطر لباس رو عمیق بو کشید و گفت:

 

 

-بوی عطر دخترونه ای میده نه!؟

 

 

نمیدونم مخاطب سوالش کی بود! من یا شهناز.اما در هر صورت حس خوبی نداشتم چون احتمال میدادم اون تیشرت بوی عطر منو گرفته.ادکلنی که خود مهرداد برام خریده بود.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-لباسهاتون قاطی ان حتما بوی عطر لباسهای تورو گرفته…

 

 

خیلی مطمئن سرش رو تکون داد و دوباره لباس رو عمیق بو کشید و گفت:

 

 

-نه! من همچین ادکلنی نداشتم و ندارم.چرا باید تیشرتش همچین بویی بده!؟حس میکنم این بو آشناست

 

 

اگه بگم تو اون لحظه فاصله ای تا قبض روح شدن نداشم دروغ نگفتم.آب دهنمو آهسته قورت دادم و حرکاتش رو تماشا کردم که درست همون موقع سرو کله ی مهردادی پیدا شد که فکر نمیکردم بخواد این موقع بیاد خونه!

از سوئیچ توی دستش و یهویی پیدا شدنش مشخص بود اومده دنبال یه چیز مهم که البته یه این مورد مهم هرچی که بود بد موقع مهرداد رو کشوند اینجا…

زبونشو توی دهن چرخوند و راهش رو کج کرد و اومد سمت ما و گفت:

 

 

-خب…بیشتر بو بکش…بیشتر…نظرت چیه اصلا سگ شکاری استخدام کنیم !؟ هان!؟

 

 

نوشین بلند شدو درحالی که همچنان پیرهن رو توی دستش گرفته بود گفت:

 

 

-بوی عطر زنونه میده!؟ کجا بودی!؟ هان؟ چرا پیرهنت بوی عطر زنونه میده!

 

 

و باز دردسر و بگو مگو و دعوا ها قرار بود شروع بشن….چقدر خسته کننده بودن این بگومگوها که گاهی مثل اینجور مواقع ختم میشد به یه بحث خیلی طولانی…..

 

#پارت_۳۲۹

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

و باز دردسر و بگو مگو و دعوا ها قرار بود شروع بشن….چقدر خسته کننده بودن این بگومگوها که گاهی مثل اینجور مواقع ختم میشد به یه بحث خیلی طولانی…

نمیدونم چرا خسته نمیشدن از این دعواها…یه روز قهر یه روز آشتی یه ساعت خوب یه ساعت بد…این دمدمی بودن عاصیشون نکرده بود!؟؟

متو که به تنگ آورده بود…

از گوشه ی چشم نگاهی به مهرداد انداختم.

بیچاره تیشرتش بوی ادکلن منو گرفته بود و نمیدونم الان چه جوری میخواست این داستان رو رفع و ختم به خیر بکنه!

قدم زنان جلو و جلوتر اومد.وسایل توی دستش رو گذاشت روی میز وبعد پیرهنش رو باعصبانیت از دست نوشین بیرون کشید و گفت:

 

 

-تو باز زده به سرت؟ باز خل شدی؟ چرا دست از این شک و شک بازیات برنمیداری؟ بو عطر بدم گیر میدی …بو عن بدم گیر میدی…کوفت کردی این زندگی رو….

 

 

نوشین دستشو روی شکمش که حالا دیگه برآمده شده بود گذاشت و با لحن خیلی تندی گفت:

 

 

-تو باز یه غلطی کردی مهرداد…باز یه گهی خوردی…این بوی عطر زنونه است…

 

 

مهرداد پیرهن رو گوله کرد و انداخت توی سبدی که همراه شهناز بود و بعدهم با صداشو برد بالا و گفت:

 

 

-بس دیگه…بس این دری وری هارو از کجات درمیاری تو خامم مارپل…حالا خوبه و بودم فهمیدم اینبار چه انگی بهم چسبوندی….

 

 

نوشین باعصبانیت زیر ظرف مغزیات پیش روش زد و انداحتش روی زمین.

صدای شکسته شدن اون ظرف چینی خوشگل تو خونه پیچید….

دستاشو مشت کرد وبعد با کشیدن یه جیغ بلند عصبی و دیوانه وار گفت:

 

 

-چرا داری به من خیانت میکنی؟ چرا؟ ما دیگه الان بچه داریم اینو بفهم لعنتی…

 

 

حالم گرفته شد.مهرداد اما عصبی وار خندید و گبت:

 

 

-تو زده به سرت روانی هستی…تورو باید ببرن مریضخونه باید ببرن تیمارستان… به زمین و زمان مشکوکی …

 

 

نوشین اومد سمت مهرداد و درحالی که از شدت خشم زیاد صورتش سرخ شده بود داد زد:

 

 

-آره آره…بازم انگ دیوونگی بهم بزن…بازم برچسب روانی بودن بچسبون وسط پیشونیم….باشه…باشه ولی تو …توی گه..توی عوضی کثافت به من خیانت کردی…

 

 

مهرداد چند نفس عمیق کشید ودرحالی که کاملا مشخص بود مثل همیشه داره جلوی خودش رو میگیره تا خشمش فوران نشه دستشو دراز کرد و گفت:

 

 

-روانی…روانی….روانی من پیش تو بودم.کی فرصت کردم بهت خیانت بکنم؟ هان؟ کی!؟

 

 

دیگه نتونستم اونجا بمونم. باصدای جیغ و دادشون سرم درد گرفته بود.حرفهاشون کلافه کننده بود و فحشهایی که رد و بدل میکردن منو عاصی میکرد.

حس عذاب وجدان دوباره هجوم آورد سمتم.تکیه از دیوار برداشتم و خواستم از بینشون رد بشم و برم بالا توی اتاق که نوشین فورا اومد سمتم و مچ دستم رو گرفت.

با ترس و نگرانی نگاهش کردم.

عصبانی گفت:

 

 

-بمون بهار…بمون تا به این آشغال ثابت کنم کی دیوونه است…

 

 

با ترس آب دهنم رو قورت دادم و به مهرداد نگاه کردم.دستشو دراز کرد و گفت:

 

 

-حرف دهنتو بفهم هی هرچی من هیچی نمیگم پرروتر میشه….

 

 

دستمو گرفت و کشون کشون بردم سمت شهناز.خم شد و از توی سبد دویاره تیشرت رو برداشت و گفت:

 

 

-بگیر بو کن….بگیر دیگه…این بوی عطر دخترونه نمیده…؟؟؟

 

 

نفسم تو سینه حبس شده بود.اگه یکم سرش رو جلوتر میاورد و گردن منو هم بومیکشید متوجه میشد که اون بو، بوی عطر من….

آشفته بودم و پریشون.

با نگاه دست به دامان مهرداد شدم.

تا رسوایی فاصله ای نمونده بود…واقعا نمونده بود…

پیرهن رو به دماغم فشار داد و گفت:

 

 

-بو کن بهار….بو کن دیگه..تو قاضی…تو بیطرف…بگو دیگه.بگو این بو عطر زنونه میده مگه نه؟

 

 

حالم داشت از خودم و از این وضعیت بهم میخورد.سرم درد گرفته بود از اون فشار روحی سنگین اما درست وقتی فکر میکردم کار تموم مهرداد گوشه پیرهنم رو گرفت و برای اینکه از نوشین دورم بکنه هلم داد به سمت دیگه ای و بعد گفت:

 

 

-بیا و آبروی مارو جلوی دختر خاله ات هم ببر….خودت دیوونه ای اونوهم دیوونه بکن….خسته ام کردی…لعنت به تو نوشین با این کارای احمقانه ات ..

 

 

نوشین به خودش اشاره کرد و گفت:

 

 

-کارای من احمقانه ان یا تو؟ هان؟ یا تو که از هیچ فرصتی برای خیانت کردن به من نمیگذری…بگو مهرداد…دوست دخترت کیه هان؟ اون کیه که تو هر فرصت کوچیک و بزرگی میری سراغش…

 

 

میدونستم تهش ممکنه اینطوری بشه.به مهرداد تذکر داده بودم ولی…ولی اون در نهایت همون کاری رو انجام میداد که خودش میخواست.

دستمو روی پیشونیم گذاشتم و عقب عقب رفتم.مهرداد که دیگه نمیتونست سکوت کنه و در مقابل حرفهای نوشین که اتفاق درست هم بودن صم بکم بمونه ،با حالتی عصبی که من خیلی کم ازش دیده بودم فریاد زد:

 

 

-من خیانتکارم یاااا تووووو…!؟ تویی که چپ و راست مهمونی میگیری و شب تا صبح با این دکتر و اون دکتر لاس میزنی…؟

من اگه مثل تو بی شعور بازی دربیارم و قایمکی برم سر گوشی تو و پیامهاتو چک بکنم که شرف واست نمیمونه….

 

 

بالاخره نوشین ساکت ش

 

د….مهرداد رو برای چند لحظه ی کوتاه خیره خیره نگاه کرد و با صدایی که ولومش دیگه بلند نبود پرسید:

 

 

-چ…چیمیگی تو….چرا مزخرف میگی!؟

 

 

مهرداد عصبی پوزخند زد و گفت:

 

 

-مزخرف میگم!؟ باشه…مزخرف میگم پس گوشیتو بده….گوشیتو بده دیگه…

 

 

نوشین بی حرف سر جاش ایستاد و خیره شد به مهردادی که دستش رو به سمتش دراز کرده بود…

 

#پارت_۳۳۰

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

نوشین بی حرف سر جاش ایستاد و خیره شد به مهردادی که دستش رو به سمتش دراز کرده بود…

این اولینباری بود که اون رو در مقابل مهرداد مغلوب میدیدم.مغلوب و ساکت و آروم و بی حرف…

لبهای چفت شده اش رو ازهم باز کرد و گفت:

 

 

-چیمیگی تو ؟ چرا چرت و پرت میگی!؟این خزعبلات چی ان!؟

 

 

مهردادکه کنترل اعصابش از دستش در رفته بود و حتی صداش خش دار شده بود و به گمونم خلاف میلش این حرف رو به زبون آورده بود گفت:

 

 

-عه!؟تهمتهای تو خزعبل و چرت و پرت نیستن اما حرفهای درست من چرت و پرتن؟ آره ؟ رد کن بیا گوشیتو….تو که عین طلا خود رو پاک می بینی .خانم پاک بده بیاد گوشیتو ….

 

 

نوشین دو دستی موهاش رو داد بالا و بعد گفت:

 

 

-تو.. توی عوضی زرنگی …داری یه کاری…

 

 

مهرداد حرف نوشین رو برید و باقطع کلامش گفت:

 

 

-بس کن بس کن…نمیخواد بحث رو بپیچونی.. تو روانی هستی مشکل روانی داری باید یری پیش روانپزشک…من دیشب پیش خودت بودم و حالا میگی شب رفتم جایی و بهت خیانت کردم!؟من تا حالا صدبار مچ تورو گرفتم…میخوای بگم به بهانه ی پارتی و مهمونی و دورهمی هی میری که با کیارش امینی لاس برنی!؟ فکر کردی نمیدونپ آره؟ میدونم…خوب هم میدونم اتفاقاااا…

من همیشه همه چیز رو میدونم

 

 

هردوتاشون داشتن کارای زیرابی همدیگرو لو میدادن و این برای من اصلا تماشایی نبود.

لبخندی پر تاسفی به حال هرسه نفرمون زدم و بعدهم از پله ها بالا رفتم.

خودمو به اتاق رسوندم و نشستم روی تخت.

با دستهام صورتم رو پوشنوم و به این فکر کردم که ای کاش ساعت زود بگذره و من از اینجا بزنم بیرون…

جو این خونه اونقدر تلخ و متشنج و مزخرف بود که من به شخصه ترجیح میدادم لحظاتمو هرجایی غیر از اینجا بگذرونم….

 

در لحظه ذهنم رفت پی ادکلن…وحشت زده از جا بلند شدم و دویدم سمت میز لوازم آرایشی….ادکلن رو برداشتم و انداختمش تو کوله پشتیم.

باید سر به نیستش میکردم هرچند عاشق بو و مارکش بودم.

خود مهرداد برام خریده بود اما امان از لحظه ای که به دست نوشین می رسید.

باید مینداختمش دور…ولی نه…حیف بود.باید می دادم به پگاه لااقل اونجوری حیفم نمیومد.

دستمال مرطوب رو برداشتم .یه پد از جاش بیرون آوردم و روی گردنم کشیدم درست همونجایی که از ادکلن به گردنم زده بودم.

زیپ کوله رو کشیدپ و همونجا کنار تخت نشستم رو زمین و یه نفس راحت کشیدم….

تو فکر بودم که گوشیم ویبره خورد.

بلند شدم و رفتم سمت میز مطالعه.

گوشی موبایلمو از اونجا برداشتم و نگاهی بهش انداختم.

پیام داشتم اونم از طرف مهرداد.

بازش کردم و متنش رو خوندم:

 

 

“خیلی ترسیدی؟ببخشید که مجبور شدم هلت بدم.میخواستم از اون روانی دور نگهت دارم ”

 

یه نفس عمیق کشیدم و با تاخیر براش تایپ کردم:

 

 

” اون روانی درست تشخیص داد.پیرهنت بوی ادکلن منو میداد”

 

دستمو به پیشونیم تکیه دادم.سرم درد گرفته بود از بگو مگوهای اونها.از این مچ گیری هاشون….

گوشی توی دستم ویبره خورد.

بی انگیزه اون پیام رو باز کردم و متنش رو خوندم:

 

 

“بهار… بارها به من….”

 

 

چشمام رو بستم و پیامش رو نخونده دیلیت کردم.میدومنستم میخواست چی بگه ولی من نمیخواستم همچین حرفهایی بشنوم.

دو نفر بودن که داشتن سر لج هم بهم خیانت میکردن…

شک برم داشت دوستم داره یا نداره که….

براشت پیام فرستادم:

 

” من میخوام استراحت کنپ فعلا…”

 

اینو گفتم که برای یکی دو ساعت هم‌که شده راحتم بزاره.خودمو انداختم رو تخت و پتو رو روی صورتم کشیدم.

اونقور همونجا توی اتاق موند تا ساعت از دو بعداز ظهرهم گذشت.

حتی برای ناهار هم پایین نرفتم.

ای کاش میشد یا میتونستم دیگه توی این خونه نمونم.

اینجا واقعا تحت فشار روحی روانی بودم.

روزی هزار بار ،هزارنوبت از این بگو مگو ها باهم داشتن و نه اعصاب واسه خودشون میذاشتم و نه اعصاب برای ما…

صدای در که به گوشم رسید پتورو از روی صورتم کنار زدم و گفنم:

 

 

-بله !؟

 

-شهنازم…ناهار آماده اس بیا پایین…

 

 

پتورو کامل کنار زدم و از روی تخت اومدم پایین.نمیخواستم نوشین فکر کنه رفتم توی فاز قهر و حرفهاشو به خودم گرفتم برای همین یه شالم سر کردم و رفتم پایین.

تو آشپزخونه تک و تنها پشت میز نشسته بود و با گوشیش ور می رفت.

سلامی کردم و بدون اینکه جوابی بشنوم پشت میز نشستم.

عصبی لبشو زیر دندون فشار داد و باخودش گفت:

 

 

“الانم رفته پیش دوست دخترش…باید براش بپا بزارم”

 

شهناز ظرف برنج رو پیش روم گذاشت و دوباره رفت سمت اجاق گاز و همزمان گفت:

 

 

-آره خانم.من

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست