رمان زاده نور پارت 6

نفس در سینه خورشید حبس شد و انگار دیگر توانی برای بالا آمدن هم نداشت ………. با چشمانی وحشت زده و دهانی باز مانده از شوکی که به او وارد شده بود ، با مادرش چشم تو چشم شد ….. رنگ از رویش پریده بود و ضربان قلبش سر به فلک کشیده بود .

– من برات کلی آرزوی ریز و درشت داشتم خورشید .

فرنگیس بینی اش را بالا کشید و درجا لبخندی مصنوعی بر لبانش آورد …….. قلبش خون بود و نمی دانست کار درستی کرد که جلوی آقا رسول را نگرفت یا نه ……… نیمی از حرف های رسول را قبول داشت ………. او هم آرزو داشت دختر زیبایش در ناز و نعمت زندگی کند …….. چیزی که او هرگز رویش را حتی برای لحظه ای در کل زندگی زناشویی اش ندید …….. اما همه چیز پول هم نبود . برای یک زن از پول مهمتر ، مهر و عشق شوهرش بود ……… صفا و صمیمیت و پاکی قلب همسرش بود و دلی که تنها خودش بتواند در آن لانه کند .

– کیان …… شاید بتونه خوشبختت کنه ……. شاید بتونه تو رو به آرزوهای داشته و نداشتت برسونه …….. بتونی ادامه تحصیل بدی ……. مگه دوست نداشتی ؟

خورشید حال آدم های سکته ای را داشت …….. آنقدر وحشت زده و ترسیده بود که حس می کرد هر آن ممکن است قالب تهی کند و روح از تنش خارج شود .

– مامان ……..ما …..مان ……..

– جونم خورشیدم ؟

خورشید ترسیده خودش را عقب کشید و کامل از آغوش مادرش بیرون آمد . چیزی که گوش هایش می شنید را باور نمی کرد …. خواست بلند شود و از آن مهلکه فرار کند اما زانوان به لرز افتاده اش انگار توان بلند شدن هم نداشتند .

فرنگیس خانم حرف می زد . دلیل و برهان می آورد و گاهی هم بی طاقت به گریه می افتاد ……… وقتی که آقا رسول رفته بود جواب مثبتشان را به کیان آرا بدهد ، او دیگر راهی نداشت جز امید دادن به دخترش .

آقا رسول جلو باجه سر کوچه ایستاد و باز به شماره پایین کارت خیره شد ………… با این حال که راضی بود اما باز هم دست و دلش می لرزید ……… دست دست کرد …… دستش را روی گوشی سرد فلزی تلفن گذاشت و نگه داشت ……. فکرش حتی برای ثانیه ای آرام نمی گرفت ……. کارت تلفن را از جیب پیراهنش بیرون کشید و داخل شیار دستگاه فرستاد .

– بله ؟

صدای پر صلابت کیان آرا بیشتر از قبل دست پاچه اش کرد ………. گوشی را میان انگشتان لاغر و دراز و چروکش فشرد .

– سلام جناب کیان آرا ……. رفعت هستم .

– سلام جناب رفعت …….. منتظر تماستون بودم .

– برای همون موردی که پیشنهاد داده بودید ……… زنگ زدم .

– خب ……… فکراتون و کردید ؟

– بله آقای کیان .

– خب ؟

فرهاد پلک بر هم فشار داد و نفس عمیق کشید .

– قبوله .

– خوبه .

در صدای کیان آرا نه اثری از خوشحالی بود نه حتی موجی از ناراحتی پیدا می شد ……….. صدایش کاملا بی خیال و خنثی به نظر می رسید . لحن صدا و گفتارش به گونه ای بود که انگار تنها در مورد یک معامله نچندان پر سود صحبت می کرد . ادامه داد :

– ساعت سه منتظر باشید …… با عاقد می یام ……… ببینم دخترتون و که روشن کردید ؟

آقا رسول ناتوان دستش را به میله فلزی پایین باجه گرفت تا تعادلش را حفظ کند و نیفتد .

– بله ……. به زنم سپردم تا باهاش صحبت کنه .

– خوبه …….. پس ساعت سه می بینمتون …….. کاری ندارید ؟

– نه قربان .

– پس خداحافظ ….. به خانومتونم بگید تمام لباسای دخترتون و جمع کنه که همین امروز می برمش .

– به نظرتون یه ذره ……… زود نیست آقای کیان ؟

– نه زود نیست ……….. خدانگه دار .

– خداحافظ .

به سستی گوشی را روی دستگاه گذاشت و کارت را بیرون کشید و با همان قدم های کم جان به سمت خانه برگشت .

فرنگیس با شنیدن صدای بسته شدن در و ثانیه بعد دیدن آقا رسول که آهسته کفشش را در می آورد سمتش قدم تند کرد و مقابلش ایستاد .

– چی شد ؟

– جواب مثبت و دادم ……. خورشید کجاست ؟

فرنگیس با همان اخم به اتاق اشاره زد .

– کجا می خواستی باشه …….. بچم تو اتاق نشسته داره گریه می کنه .

آقا رسول بدون حرف اضافه ای دستگیره اتاق را گرفت و بدون مقدمه در را باز کرد ……. اتاق خیلی سردتر و خالی تر از همیشه به نظر می رسید …….. چشمانش را چرخی درون اطاق کوچکشان داد و خورشید را گوشه دیوار کز کرده در خود دید .

– دیگه گریه و زاری بسه …….. بلند شو دستی سر و گوش خونه بکش که کیان ساعت سه با عاقد می یاد .

خورشید پاهایش را بیشتر درون شکمش جمع کرد …….. تمام وجودش از خشم می لرزید و گلویش انباشته از فریادها و زجه های نزده بود …….. فکر ازدواج با مردی که خیلی بزرگتر از خودش بود دیوانه اش می کرد …….. یک مرد زن دار بول هوس …….

از آن مردهایی که حتی دیدنشان هم از تلویزیون و درون سریال ها هم حس انزجار درون آدم ایجاد می کرد ……… و حالا می خواستند خیلی محترمانه او را به اندازه هفتاد ملیون به چنین مردی بفروشن و پیشکشش کنند .

– من با این مرد ……. ازدواج …….. نمی کنم .

آقا رسول پریشان دست به پیشانی یخ کرده اش کشید ……. به نظرش تفاوت سنی چیزی نبود که خیلی حساسیت زا باشد . امیرعلی کیان آرا را مورد کاملی می دید که همه چیز داشت و این درخواست کیان آرا به نظرش تنها می توانست یک شانس باشد که به دخترش رو کرده بود …….. صدای آرامش به گوش خورشید رسید . انگار دیگر حتی جان داد زدن هم نداشت .

– بلند شو ، بلندشو …….. دیگه جونه یکی به دو کردن باتو رو ندارم .

خورشید موهای لخت خرمایی اش را چنگ زد . حس می کرد درون چاه عمیقی افتاده و پدرش بالای چاه ایستاده و کمکی برای بیرون آمدن او نمی کند .

– من نمی خوام شوهر کنم .

آقا رسول بی حوصله پلک بست و پوفی کشید و انگشت روی لبان خشک و باریکش کشید و ثانیه بعد با نگاهی جدی و بدون تعارف پلک گشود و به دختر رو به رویش خیره شد …….. بینی سرخ و پوف کرده ، صورت رنگ گچ ، چشمان سرخ و متورم با آن رگه های قرمز و خونی نمایان میان سفیدی چشمانش و موهای آشفته و در هم و برهمش ……….. اصلا او را شبیه عروس ها نکرده بود .

– ببین بابا ….. کیان مرد خوبیه ……. به سنش نگاه نکن ، هرچند اگه نظر من و بخوای بایدم خوشحال باشی که مثل جوونای الان نیست که امروز عاشق باشن و فردا فارغ ……کیان مرد دنیا دیدست .

خورشید از نرمی کلام آقا رسول کمی دل و جرأت پیدا کرد و صدایش را بلند نمود .

– من نمی خوام ازدواج کنم ………

آقا رسول عصبی سمت دیوارِ مقابل خورشید رفت و نشست و به دیوار تکیه داد . یک زانو را بالا آورد و آرنجش را روی زانویش گذاشت .

– بالآخره که چی باید ازدواج کنی یا نه ؟ نمی تونی که تا آخر عمرت کنار من و مادرت بمونی …….. بالآخره باید بری . اصلا از قدیم گفتن دختر مال مردمه …….. چه کسی هم بهتر از کیان ….. تو اصلا از زندگی چی می خوای ؟ …… چه می خوای که کیان نداره ؟

خورشید بار دیگر موهایش را چنگ زد و کشید ……….. پوست سرش به سوزش افتاده بود و او توجهی نمی کرد .

– یه زن داره …….. من نمی خوام بشم زن دوم ………. نمی خوام با اون مرتیکه هوسباز ازدواج کنم .

آقا رسول کنترل از دست داد ……… کمرش بار دیگر تیر کشید ……… خورشید بیش از اندازه دل و جرأت به خرج داده بود ………. هرگز خورشید را اینگونه یاغی و سرکش ندیده بود .

– بس کن دختره بی عقل …….( با درد از جایش بلند شد ) می رم بیرون و می یام ، حاضر شده بودی که هیچ اما اگر آماده نبودی ………. با کتک می نشونمت پای سفره عقد ………. دختری که انقدر بزرگ نشده که بد و خوب زندگیش و تشخیص بده باید زور بالای سرش باشه .

با صدای داد آقا رسول از داخل اطاق ، فرنگیس وارد اطاق شد و گوشه آستینش را گرفت و کشید .

– تو برو بیرون …… خودم آمادش می کنم .

آقا رسول خمیده و عصبی از اتاق خارج شد و وارد حیاط گشت و لبه آجرهای نچندان بلند باغچه نشست و سر در گریبان کشید ……….. دلش آرامش می خواست …….. چیزی که خیلی وقت بود گمش کرده بود و انگار دیگر پیدا بشو هم نبود .

فرنگیس با دل خون شده سمت کمد رفت ……. لبانش را رو هم فشار می داد تا باز به گریه نیفتد . می دانست حال خورشید به اندازه کافی داغون است و نمی خواست با گریه هایش درد و رنج او را بیشتر کند .

یک روسری سبز بیرون آورد و سمت خورشید گرفت :

– بگیر مامان این و بنداز سرت .

خورشید به هق هق افتاد و سر روی زانوانش گذاشت و شانه هایش بیشتر از قبل لرزید . فرنگیس سمت خورشید رفت و سرش را در آغوش گرفت و به سینه اش فشرد .

– مامان ، بابا داره من و می فروشه ……. ازش متنفرم ……. دیگه بدم می یاد ازش .

– این حرف و نزن …….. پدرت فقط فکر آرامش زندگیته . من و پدرت فقط به فکر خوشبختی تو هستیم …….. پدرت هم نگرانه ……… می بینی که کمرش عصبی شده که هی می گیره .

خورشید خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید .

– من از اون مرده خوشم نمی یاد .

خورشید کیان آرا را به خوب بخاطر می آورد . یک مرد بلند قامت که برای دیدنش گردنش به عقب می افتاد ، با شانه هایی پهن و سینه اندکی برجسته و فراخ که به خوبی در پیراهن زیر کتش نمایان بود و اخم و جدیتی که در وحله اول نظر هر فردی را به خودش جلب می کرد .

– من و پدرت هم اولش از همدیگه خوشمون نمی آمد یعنی هیچ حسی به هم نداشتیم ….. اما همین که وارد زندگی شدیم با هم کنار اومدیم و ……… دنیامون و ساختیم . خوشبختی پیدا کردنی نیست خورشید جان ، باید براش بجنگی تا بسازیش …….. اگه برای زندگیت تلاش کنی ، اگه مردت و همیشه راضی نگه داری خوشبختی رو هم به دست می یاری …….. اون وقته که قلب این مرد می شه خونه تو …….. اون وقتِ که خوشبختی رو حس می کنی . چون خودت با همین دستات ساختیش .

فرنگیس بوسه ای به پیشانی خورشید زد . گلویش انگاری زخم شده بود که این چنین به آتشش کشیده بود . نفس عمیق کشید و پشت خورشید رفت و موهایش را با برس آرام آرام شانه زد و بدون کوچکترین صدایی که خورشیدش بشنود هق هق کرد و شانه لرزاند و لب برهم فشرد .

ساعت سه بود که صدای زنگ خانه خورشید را به وحشت انداخت و قلبش را لرزاند …… فرنگیس روسری را به سر خورشید کشید و بوسه ای محکم به پیشانیش زد و از اتاق خارج شد .

آقا رسول با لبخندی تصنعی سمت در کوچه رفت و در را گشود ………. یک سمت کیان آرا ، یک روحانی نسبتا جوان ایستاده بود و سمت دیگرش سرباز جوانتری ………. چشمان آقا رسول از دیدن سرباز دو دو زد .

– سلام آقا …… خوش آمدید اما چرا با سرباز ؟

کیان آرا ابرو بالا داد و آهسته جواب سلامش را داد ……… عادت به نگاه کردن مردم از بالا نداشت ولی حسش می گفت برای این مرد مقابلش نیاز است .

– برای خیال جمعی خودم آوردمش ……….. گفتم شاید از تصمیمتون صرف نظر کنید .

بعد با سینه ای جلو داده و قدم هایی محکم و راسخ قدمی جلو رفت که آقا رسول هول کرده از جلو در کنار رفت و پرده را کامل با دست کنار کشید تا مهمان ها داخل شوند .

کیان آرا آرام بود نه اخمی بر چهره داشت نه شوقی از این ازدواج یک هویی …….. چهره خنثایش جوری به نظر می رسید که انگار اصلا اتفاق مهمی در شرف وقوع نیست ………. در تمام حرکاتش یک خونسردی دلهره آوری نشسته بود …….. اینکه چشمانش از هیجان برق نمی زد و یا حتی لبانش محض رضای خدا به لبخندی هر چند مصلحتی باز نمی شد و این خونسردی دلهره آورش آقا رسول را نگرانتر از قبل می کرد .

فرنگیس خانم با چشمانی کمی قرمز و رنگ و رویی پریده داخل اتاق شد . چادر سر کرده بود و رویش را هم حسابی گرفته بود …….. سلام داد و بالای اتاق رو به روی رسول نشست .

آقا رسول لبخند مضطربی زد . نگاهش یکسره میان کیان آرا و سرباز در گردش بود .

– قربان ما که پشت تلفن قول دخترمون و به شما دادیم ……… دیگه چه احتیاجی به ایشون بود .

و به سرباز اشاره زد .

– گفتم که ایشون و فقط برای خاطر جمعی خودم اومده و دلیل دیگه نداره …….‌. مگر اینکه شما ………

و جمله اش را ادامه نداد و لبخند باریک یک طرفه ای بر لب نشاند که آقا رسول خوب معنایش را فهمید و لبخندش مضطربانه شد .

روحانی مداخله کرد .

– ببخشید که دخالت می کنم ولی از صحبت ها شما من اینجوری برداشت کردم که شماها دارید معامله می کنید تا ازدواج ……… اصلا دختر شما راضی به ازدواج با این آقا هستند یا نه ؟ …….. چون در صورت ناراضی بودن ایشون صیغه باطله .

آقا رسول عجولانه سر تکان داد :

– نه حاج آقا با دخترم حرف زدم …….. اونم حرفی نداره و راضیه .

– پس می شه بگید بیان که ما هم خطبه عقد و شروع کنیم ؟

آقا رسول به فرنگیس اشاره زد و فرنگیس نفسی گرفت و از رو زمین بلند شد و سمت اتاق رفت و آهسته دستگیره را پایین کشید . خورشید ترسیده با همان چشمان خونی به در باز شده نگاه کرد و خودش را بیشتر در گوشه دیوار جمع شد . نمی دانست حالا باید منتظر چه چیزی باشد و یا باید اصلا انتظار چه چیزی را بکشد ؟

– بلند شو مامان جان .

خورشید باز چانه لرزاند و قطره ای اشک دیگری روی گونه های یخ زده اش رها شد …… حس زندانیان در بندی را داشت که لحظه اعدامشان فرا رسیده و دیگر هیچ راه فراری برایشان باقی نمانده است .

فرنگیس نفس عمیقی کشید تا بغض همچون خارش را پایین بفرستد . دل خودش انقدر خون بود که اگر می توانست همین وسط اتاق می نشست و زار می زد و به بخت بد دخترش لعنت می فرستاد …….. اما الان وقت گریه کردن و اشک ریختن مقابل او نبود …….. خورشیدی که حسابی خودش را باخته بود و با این رنگ پریده عجیب نبود اگر وسط جمع از حال می رفت ……… پس الان وقتی برای اشک ریختن نداشت .

لبش را از داخل گزید …….. جلوی خورشید زانو زد و پیشانی یخ زده او را بوسید و دستان لرزانش را گرفت و فشرد .

– گریه نکن …… کیان آرا مرد بدی به نظر نمی رسه ………. بیرون منتظرت هستن بیای .

و با شست دو دستش گونه های یخ زده و خیس او را پاک کرد و در یک آن ……. بی طاقت خورشید را به سمت خود کشید و محکم به سینه فشرد .

با ورودشان به پذیرایی امیرعلی کیان آرا سرش را بالا آورد اما از دیدن خورشید متعجب شد و اخم ریزی روی پیشانیش نشست …. روحانی هم با اخم نامفهمومی به دختر مقابلش که رنگ و روی پریده و چشمان و بینی متورم و قرمز نشان می داد تا همین الان هم عذا گرفته بود نگاه کرد ………. نارضایتی خورشید چیز پنهانی نبود که کسی متوجهش نشود .

خورشید بدون کوچک ترین فاصله ای کنار مادرش نشست و حتی برای لحظه ای دست مادرش را رها نکرد . تمام جانش را صدای ضربان کوبنده قلبش فرا گرفته بود .

– ببخشید خواهرم که می پرسم ……. من فکر می کردم که شما راضی به این وصلت هستید ، آخه پدرتون رضایت کامل شما رو اعلام کردن اما اینجور که از شواهد امر پیداست ………. ببینید خواهره من اگه راضی نباشید صیغه باطله ……. متوجه هستید که ؟

خورشید ترسیده سر بالا آورد و نگاهش ناخوداگاه به سمت پدرش رفت و بعد هم سمت کیان آرایی کشیده شد که اخم هایش را در هم فرستاده بود و نگاهش را به گلهای رنگ و رو رفته قالی داده بود .

لرزش صدایش واضح بود و کلمات لرزان و شکسته از لابلای لبانش خارج می شد .

– ن ……. نه …….. من …… من …… راضی …….هستم .

روحانی هم کمی اخم کرد و سر جلو کشید .

– مطمئن ؟

خورشید تنها سر تکان داد ……. آنقدر مضطرب و هراسان بود که صدای دم و بازدمش را مادرش هم می شنید . روحانی سر تکان و با دست کنار کیان آرا را نشان داد .

– پس لطفا بلند شید کنار ایشون بشینید .

پارت های قبلی همین رمان

4 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • لطفا پارت بعدی رو زود بزارین

    پاسخ
  • بیا بیچاره رو شوهر دادن عین یه سال پیش من که البته خدا کمکم کرد هییییی😔

    پاسخ
    • میدونستی عزیزم قانون تصویب کرده اگر کسی به زور دختر رو شوهر بده اون دختر میتونه شکایت کنه و حالا پدر یا مادرش باید هم جریمه پرداخت کنن هم زندان برن

      پاسخ
  • زودپارت بعدی رو بنوییس❤❤

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست