رمان زاده نور پارت 9

امیرعلی از سر میز بلند شد .

– من نیم ساعت می رم بالا استراحت می کنم و بعدش می رم بیرون …….. لیلا اومد بهش بگید با من تماس بگیره …….. به احتمال زیاد شب دیر می رسم .

امیرعلی به سمت اطاقش رفت ……. آنقدر خسته جسمی و روحی بود که حس و حال عوض کردن لباس هایش را هم نداشت …….. دلش یک خواب راحت می خواست ……. یک خوابِ راحت آن هم بدون هیچ فکر و خیالی …….. خودش را روی تخت انداخت و صلیب مانند روی تخت دراز کشید و پلک های خسته اش را روی هم انداخت و اجازه داد مغزش شروع به فعالیت کند .

امروز دختری را به عقد خودش در آورده بود که از هیچ لحاظ و نظری با او تناسب نداشت …… قد کوتاه و جثه کوچکش را در مقابل خودش به خاطر آورد …… سن کمش که دیگر مسخره تر از همه بود ……. و وای به روزی که این کارش به گوش کسی می رسید که امیرعلی کیان آرا با وجود زن و زندگی ، دست به چنین کار سخیفانه ای زده است .

آنچنان شناختی روی این دختر کم سن و سال نداشت …….. جز اینکه بی حد و اندازه به مادرش وابسته بود و ……… زیادی هم گریه می کرد .

کلافه و سردرگم چشمانش را گشود و نفسش را بیرون فرستاد دو دکمه دیگر تیشرتش را هم باز کرد و را با حرکتی از تنش درآورد و گوشه تخت انداخت …….. نگاهی به دریچه کولر کرد که معلوم نبود روشن است یا نه ….. آبان بود اما انگار وسط چله تابستان گیر افتاده بود که انقدر گرم بود ……. به سختی از جایش بلند شد ……. دیگر زمانی برای استراحت نداشت .

امروز از ساعت پنج صبح که بیدار شده بود دیگر نخوابیده بود ……… دیشبش را هم که با لیلا خانه خاله اش مهمانی دعوت بودند و زمان زیادی از نیمه شب گذشته بود که به خانه برگشتند ………. با فکر لیلا پفی کشید و چنگ در موهایش زد ……. آخ که اگر لیلا از کار امروزش باخبر می شد ……… بی شک که زمین و زمان را بهم می دوخت ……… هرچند که هرگز مرد دله و بی غیرت و هرزه ای نبود و تنها از اینکارش هدف خاصی داشت ……… اما باز هم آن برگه محرمیتِ درون کیفش سنگینی عجیبی روی شانه هایش انداخته بود .

دست سمت کیفش دراز کرد و برگه محرمیت را بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت کرد ……. خورشید معرفتی …… دو زنه شده بود …… پوزخندی زد و برگه را درون گاوصندوق تعبیه شده در کمد دیواری گذاشت .

اینجا جایش امن بود و لیلا نمی توانست پیدایش کند .

وقت دوش گرفتن نداشت . قرارش همین جوری هم به اندازه کافی دیر شده بود …….. پیراهن سفیدش را به تن زد و شلوار پارچه ای سرمه ای را به پا کرد و ساعت مچی طلایی و سفید رنگش را هم به مچش انداخت و اندکی از ادکلنش را دور گردن و روی سینه اسپری کرد و کت هم رنگ شلوارش را روی ساق دستش انداخت و موبایلش را از رو میز توالت برداشت و کیف به دست از اطاق خارج شد .

خورشید ظرفای روی میز را جمع می کرد و داخل سینگ ظرفشویی می گذاشت . جلوی این زن عبوس جرأت جیک زدن هم نذاشت .

– ظرفا رو که شستی ……….. سبزی ها رو هم پاک می کنی ، گذاشتمشون پشت در . خورشید نگاهی به ورودی آشپزخانه انداخت ……. آنجا که خبری از سبزی نبود .

– اونجا که …….. سبزی نیست .

سروناز نگاه خورشید را دنبال کرد .

– اونجا نه …….. این یکی در که کنار گازه و رو به حیاط باز میشه …….. از این در زباله های آشپزخونه رو بیرون می زارم . بعضی وقت ها هم که مهمون تو خونه رفت و آمد داشته باشه ما از این یکی در استفاده می کنیم .

خورشید سر تکون داد .

– مهمون وقتی زیاد باشه برای بالا بردن سرعت کار ظرفا رو همه با ماشین می شوریم اما باقی زمانا زیاد راضی نیستم که با ماشین شسته بشه ، پس ظرفا رو تو سینگ می شوری . صبحانه آقا ساعت 8 باید آماده باشه اما لیلا خانم، خانم خونه رو می گم صبحانه اش و ساعت 9 ، بعضی وقت ها هم 10 می خوره . اگه برای ناهار و شام لیلا خانم خونه نباشن ، آقا غذاش و همین جا تو آشپزخونه می خوره . اخلاق لیلا خانم کمی تنده ، هر چی گفت فقط می گی چشم . آقا تنها نوشیدنیش چاییِ که باید هر لحظه آماده باشه . خانم هم بیشتر یا قهوه می خورن یا نسکافه که اینم باید هر لحظه آماده باشه . لباس ها مگر در مواقعی که آقا احتیاج داشته باشه ، تنها روزای دوشنبه و جمعه شسته می شه .

نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :

– چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه . می تونی سبزی ها رو پاک کنی . واردی که ؟

خورشید شیر آب را باز کرد و سری برای سروناز خانم تکان داد ……. چشمان سبز همچون چمنزارش را سراسر غم پوشانده بود ……… بی شک این زندگی تنها یک کابوس بود که باید برای شش ماه چشم بر هم می گذاشت و فقط ردش می کرد .

ظرف ها را تمیز شست ……. سروناز هم بالا سرش قدم می زد و گاهی کارش را نظاره می کرد …….. آدم وسواسی بود و اعتقاد داشت ظرف ها باید آنقدر تمیز شوند که وقتی رویش انگشت می کشی صدا بدهد .

– سبزی ها رو بیار داخل ……. بیرون گرمه الان اون بیزون می پلاسن .

شیر را بست و سمت در کنار گاز رفت و دستگیره دایره شکلش را چرخاند و نگاهش روی کپه ای سبزی پشت در نشست . دسته ای بلند کرد و داخل آورد و روی میز گذاشت که سروناز با دیدن کار خورشید صدایش بالا رفت و ابروانش در هم پیچ خورد .

– چی کار می کنی دختر …….. میز و گلی می کنی . ما رو این میز غذا می خوریم . اول سفره یکبار مصرف زیرش بنداز بعد سبزی ها رو بزار روش ……. سفره تو کشو سومه …… درش بیار پهنش کن رو میز .

خورشید هول کرده و ترسیده از صدای بلند سروناز دسته سبزی را به سرعت از روی میز بلند کرد و در هوا گرفت و خیره سروناز شد . بغضش همچون ماری خزنده داشت اندک اندک بالا می آمد و میان حلقش چمبره می زد ………. اتفاقات امروز ، زیادی حساسش کرده بود .

سمت کشو ها رفت و سومی را بیرون کشید . درونش پر از دستمال های سفید نظافت بود ……. نگاه تار شده اش را چرخی داد و دستمال ها را کمی بالا و پایین کرد و عاقبت سفره یکبار مصرف را میانشان پیدا کرد و بیرون کشید . لول سفره را سمت سروناز بالا گرفت و نشانش داد .

– این می گید ؟

سروناز با همان اخم برگشت و نگاهش به چشمان انباشته از غم خورشید خورد . دلش سوخت …….. دلیل آمدن خورشید به این خانه را نمی دانست ، اما در چشمان خورشید معصومیت و غمی نشسته بود که سروناز را با آن همه اخم و جدیت اندکی نرم کرد .

سر تکان داد و آهسته گفت :

– آره همون ……… فقط دسته ریحون و پاک کن . بقیه اش بمونه خودم پاک می کنم ……… آقا گفت امروز لازم نیست خیلی کار کنی .

خورشید سفره را روی میز پهن کرد و دسته ای ریحان روی سفره گذاشت . سبزی پاک کردن چیزی نبود که برایش دشوار باشد . خانه مادرش که بود گاهی اوقات با مادرش می نشست و بیست کیلو سبزی برای در و همسایه پاک می کرد و در ازایش پول می گرفت . اما الان وضعیت فرق می کرد . الان او فقط یک زیر دست بود ……. یک خدمتکار …….. یک بدبخت که دیگر هیچ کس را هم نداشت .

اشک میون حدقه چشمانش نشست و ابروانش لرزید ……. برگ های ریحان را می کند و درون سبد می انداخت و با پشت دست اشک راه گرفته روی گونه هایش را وسط راه پاک کرد .

– از اینکه از خانوادت جداشدی ناراحتی ؟

– دلم برای مادرم تنگ شده .

سروناز هم کنارش نشست و دسته ای ریحان جدا کرد .

– چرا اومدی ؟

– مجبور بودم …….. پدرم به آقا بدهکار بود ……. نتونست بدهیشو صاف کنه . مجبوری من جاش اومدم که کار کنم .

اخم سروناز بیشتر شد .

– یعنی بابات فرستادت ؟

خورشید از شرم در خودش مچاله شد و نگاهش را پایین انداخت و فشار انگشتانش بر سبزی های میان دستش بیشتر شد ……. کنترل اشک های راه گرفته از کوه کندن هم سخت تر شده بود . پلک بست و اشک می ریخت و ناتوان از حرف زدن ، با خجالت و عذاب سری به معنای تایید تکان داد . شاید باید می گفت پدرم من را با مبلغی ناچیز به مرد این خانه فروخته است .

سروناز که تحت تاثیر قرار گرفته بود دست روی دستان ظریف خورشید گذاشت .

– زندگی سخته …… قبول دارم …….. ولی ناراحت نباش ، جای بدی نیومدی .

خورشید ناتوان از کنترل اشک هایش تنها به سروناز خیره شد و لبانش را بر هم فشرد …….. حتی دیگر قادر نبود کلمه ای حرف بزند . سروناز هم ناراحت از جایش بلند شد و کنار خورشید ایستاد . مانده بود با این دختر گریان چه کند . با شک دست روی شانه های خورشید گذاشت و او را در سمت خودش کشید . خورشید سر به شکم سروناز چسباند و از ته دل زار زد( …….. نتوانست بگوید ……. نتوانست بگوید که جای بد دقیقا همین جاست ……. صیغه مرد زن دار شدن بد نیست ؟

– بسته دیگه …….. گریه نکن ……… من اینجام . اینجا کسی قصد آزار و اذیتت و نداره .

خورشید که کمی آرام شد ، خودش را عقب کشید و نوک انگشتان یخ زده و لرزانش را پایین چشمش کشید و بینی اش را بالا کشاند .

سروناز به صورت خورشید نگاه انداخت .

– نگاه چه بلایی سر صورتت آوردی ……….. حسابی از ریخت و قیافه افتادی دختر .

خورشید لبخند بی جانی زد . بخت آدم باید خوب باشد ، ریخت و قیافه که مهم نیست ………. اصلا شاید همین قیافه ای که زمانی به آن می نازید باعث بدبختی و این زندگی نکبت بارش شده بود .

– بلند شو سبزی ها رو ول کن . امروز سبزی ها با من اما فقط همین امروز ، از فردا باید جدی شروع به کار کنی …… حالا هم بلندشو ، بلند شو برو دست وصورتت و آب بزن حالت جا بیاد …… بعدشم برو اطاقت استراحت کن . امروز آقا بهت فرجه داده .

خورشید با همان صدای خش گرفته اش تعارف کرد و دسته دیگری از سبزی جدا کرد .

– نه نه ……. درست نیست این همه سبزی رو شما تکی پاک کنید .

سروناز سبزی را از دست خورشید کشید و با دست دیگرش ضربه ای به شانه او زد .

– بلند شو ……. بلند شو نمی خواد .

لبخند نشسته بر لبان خورشید اندفعه واقعی زد ……. سروناز برخلاف قیافه اخمو و در همش واقعا قلب رعوفی داشت .

– پس با اجازتون .

– راستی دختر …….. بهتره خودت یه دستی به سر و گوش اطاقت بکشی . خیلی وقته که کسی اونجا نبوده . لباست و هم عوض کن ، فکرم نکن که نفهمیدم حرفم و گوش نکردی . امروز و فقط بهت فرجه دادم . برای شام بیدارت می کنم . تا شام هم حدودا سه ساعتی وقت داری ، استراحت کن .

خورشید با همان چشمان ملتهبش لبخند بی جانی زد و زیر لب تشکر نمود و از آشپزخانه خارج شد ……. قدم هایش انگار دیگر رمقی نداشت که نالان روی زمین کشیده می شد .

در اتاق را باز کرد …….. ساکش گوشه اتاق کنار تختش بود . روی تخت نشست و از پنجره به آسمانِ در حال غروب نگاه کرد و در دل آهی کشید که ای کاش موبایلی داشت تا با مادرش تماس گیرد …… به پهلو شد و روی تخت دراز کشید و پاهایش از تخت آویزان ماند و سرمای سنگ فرش اطاق در جانش خزید .

نگاهش همچنان به آسمان رنگ گرفته بود و فکرش به زندگی نکبت باری که در پیش داشت .

پلک هایش کم کم شل شدند و تنها خط باریکی از آسمان را از میان پلک های خسته اش دید و نفهمید اصلا چه شد که همان خط هم ناپدید شد و خوابش برد .

با تکان های آهسته ای پاهای خشک شده اش را تکان داد که دردی میان زانوانش پیچید که اخم هایش را در هم کرد . نگاهش را چرخی داد تا به سروناز اخم کرده بالا سرش رسید .

– ساعت خواب دختر ……… لیلا خانم اومده ……. بلند شو .

خورشید به سختی از جایش بلند شد . بدن خشک شده اش بدجوی به صدا در اومده بود …….. روی تخت نشست و گره روسری اش را باز کرد ……. موهایش بیرون زده از کلیپسش دور گردنش را گرفته بود و عرق کرده بود ……. وقتی خوابیده بود یادش رفت روسری اش را از سرش در بیاورد .

– خیلی خوابیدم ؟

– سه ساعتی می شه .

مچ پایش را در هوا چرخی داد و از رو تخت بلند شد . استرس رو به رو شدن با خانم این خانه داشت جانش را در می آورد .

پشت سر سروناز راه افتاد و از اطاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت و میان راه ، از همون جا توانست زنی با موهای کوتاه مشکی رنگه نشسته روی مبل های راحتی رو به روی تلویزیون ببیند ……… اما چون پشتش به او بود نتوانست دیگر چهره اش را ببیند .

سروناز رو به روی آبچکان ایستاد و فنجان سفیدی برداشت و درون سینی نقره اصلی گذاشت و زیر شیر جوشِ کف کردهٔ روی گاز را خاموش کرد .

– خوب دقت کن …….. قهوه رو از فاصله خیلی پایین و آهسته داخل فنجون می ریزی که یه مقدار هم از کف سطح قهوه روش بمونه ………… شکر هم باید همیشه کنار فنجونت باشه .

و جا شکری کوچک ست فنجان را از داخل کابینت بیرون کشید و کنار فنجان گذاشت …….. بوی قهوه برای مشام خورشید ناآشنا بود و همین بیشتر از قبل مضطربش می کرد ……… قرار بود این قهوه را برای زن مردی ببرد که صیغه شوهرش شده بود …….. برای کسی که اگر متوجه می شد خورشید به خاطر چه چیزی پا درون این خانه گذاشته ، بی شک او را از صفحه روزگار محو می کرد یا دسته کم قلم پایش را خرد می کرد .

سروناز حرف می زد ، آموزش می داد ، اما نگاه خورشید خیره به فنجانی بود که ازش بخار بالا می آمد و ذهنش درگیر آن زن نشسته روبه روی تلویزیون و وضعیت شرم آور خودش بود .

سروناز سینی نقره را سمتش گرفت و خورشید مجبوری با همان دستان فریز شده اش دسته های کنده کاری شده سینی را گرفت .

– حالا برو .

خورشید سر تکان داد و سمت در چرخ زد ……… قلبش با تمام می لرزید و با تمام توان می کوبید . از در آشپزخانه خارج شد و نگاهش را به زن پشت به خودش دوخت …… هرچه به زن نزدیک تر می شد دسته های سینی را بیشتر و بیشتر میان انگشتانش می فشرد .

بالا سر زن رسید و خم شد و با صدای آهسته و مرتعشش گفت :

– سلام خانم …….. بفر ….. بفرمایید .

لیلا سرش را سمت او چرخاند و نگاهش تمام قد و قامت خورشید را وجب کرد . اما خیلی نگذشت که ابروان کوتاه و عروسکی اش آرام آرام بالا رفت و چشمان درشت مشکی رنگش انگاری درشت تر شد .

خورشید نگاه مضطربش را به لیلا داد و آب دهانش را با جان کندن پایین فرستاد …….. لیلا را زنی می دید 28-29 ساله با صورتی کشیده و برنزه و گونه هایی برجسته و بینی کوچک عمل شده و موهایی مشکی رنگ خیلی کوتاهِ مدل پسرانه .

اما نگاه لیلا متعجب بود و شده ……. به هیچ عنوان انتظار دیدن دختری کم سن و سال و صد البته زیبا همچون خورشید را نداشته ……. زیبایی خورشید خدا دادی بود و چیزی نبود که بشود انکارش کرد . دیشب قبل از خواب از امیرعلی شنیده بود که امروز خدمتکار جدیدی به خانه می آورد اما باور نمی کرد این خدمتکار به کم سن و سالی خورشید باشد ……… فکر می کرد لااقل باید هم سن و سال سروناز باشد .

اخم هایش خیلی غریزی در هم پیچید …….. خورشید هنوز هم مقابل او خم بود و لبان خشکیده از سر دلشوره اش را روی هم می فشرد .

لیلا دسته فنجانِ درون سینی را گرفت و برداشت و روی میز مقابلش قرار داد .

– با امیر علی اومدی ؟

خورشید هم جا شکری کوچک را کنار فنجان گذاشت و صاف شد و آب دهان نداشته اش را پایین فرستاد .

– امیر …….. امیر علی ؟ من ……. من با آقا آمدم .

خورشید حتی اسم مرد این خانه را هم فراموش کرده بود ……… لیلا با بد اخلاقی سر کلافه ای تکان داد …….. این دختر زیادی کم سن و سال و ……. صدالبته زیبا بود .

– منظورم همونه ….. با آقا اومدی ؟

– ب ….. بله
.

4/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Zahrajon
Zahrajon
7 ماه قبل

خیلی خوب بود ولی امیدوارم مثل رمانای دیگه تکراری نشه که امیرعلی عاشق خورشید نشه😊😊

آنِه
آنت
7 ماه قبل

مرسی 💋

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x