رمان قایم موشک پارت 41

4.5
(86)

 

 

 

 

امیر کلافه از خیرگی بی پایانم، دیگه طاقت نمیاره و سمتم می‌چرخه.

 

ابرویی بالا می‌ندازه و با تشر می‌گه:

 

– چته؟ با نون بخورم سیر بشی خب! دو ساعته یه تک زل زدی بهم.

 

چشم غره می‌رم و مثل خودش تشر می‌زنم:

 

– اوهوع! نه خیلی هم دیدن داری… مرتیکه قارپوز چیتو می‌خوام ببینم آخه؟ دارم از پنجره بیرونو نگاه می‌کنم.

 

خودمم می‌دونم مثل سگ دارم دروغ می‌گم.

اتفاقا هم خیلی دیدن داره، هم من اصلا به بیرون نگاه نمی‌کنم.

 

امیر هم در کمال بی شعوری نه می‌ذاره نه برمی‌داره و ایم دروغ سه در چهارم رو مستقیم به روم میاره:

 

– آها… حق داری خب… نه پنجره خودتو آلومینیوم کشیدیم دیدت کور شده به بیرون، باید انقدر سختی بکشی از اینور ببینی.

 

بدون اینکه هول کنم، با خونسردی شونه بالا می‌ندازم و می‌گم:

 

– به تو چه؟ از ویو اونور بیشتر خوشم میاد! بوزینه…. تو همه چی دخالت می‌کنه. به تو چه خب؟

 

سری با تاسف تکون می‌ده و من دوباره بهش می‌پرم که:

 

– هوی! واسه عمه‌ت سر تاسف تکون بده ها!

 

از قصد برا اینکه لجمو درآره می‌گه:

 

– بیچاره عمه‌م چه گناهی کرده تو شدی خسران دنیا و آخرتش؟

 

قایم موشک😈

#پارت258

 

چپ چپ نگاهش می‌کنم.

 

– جلوتو بپا فعلا نبریمون زیر تریلی. عمه‌ت خیلی هم خرسنده از این که دختر گل و گلابی مثل من گیرش اومده. اصلا من توشه دنیا و آخرتشم.

 

یهو می‌زنه اون کانال:

 

– وای دیارا… دو دقیقه… ببین فقط دو دقیقه، جواب نده! خب؟ مدیون دو عالمم اگه فکر کنم لالی!

 

نفسی می‌گیره و با حرص اضافه می‌کنه:

 

– اصلا مگه قرار نشد ما بشیم مثل قبلا؟ مثل قدیما؟

 

آن چنان نگاهی بهش می‌ندازم، آن چنان نگاهی بهش می‌ندازم که شدت غلوش توی شاهنامه قفله هنوز!

 

با لحن مسخره‌ای می‌گم:

 

– امیر جان دلبندم… همچین می‌گی عین قدیم، انگاری ما قدیما در بهترین حالت چیزی جز سگ و گربه بودیم!

 

چرخی به چشمام می‌دم و اداشو درمیارم دوباره برا خودم:

 

– بشیم عین قدیما! پفیوزو ببینا… هی می‌خوام فحش ندم نمی‌ذاره! قدیما لیلی و مجنون بودیم آخه من و تو؟ توقع نامه فدایت شوم داریم؟ قراره جر و بحث نکنیم. قرار نیست که من تو رو آدم کنم.

 

سمتش می‌چرخم و دوباره با حرص، بدون اینکه اجازه بدم حرف بزنه، می‌غرم:

 

– مگه من پیغمبرم ازم توقع معجزه داری؟ والا که عصای موسی و انجیل عیسی و تورات مریم و ولاغیر هم از آدم کردن تو عاجزه!

 

شونه‌ای بالا می‌ندازم و با لحن حسرت باری ضمیمه می‌کنم:

 

– من که دیارای زبون بسته‌ای بیش نیستم!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 86

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
راحیل
راحیل
7 روز قبل

پارت جدید نمیاد؟

ادلی
ادلی
23 روز قبل

خدایی زوره بزرگوار
همین؟ یه ماه صبر کردیم یه پارت بیاد بیرون

Sara
Sara
26 روز قبل

همین؟
نه واقعا همین؟
زور نیاد یه دفه

0_0
0_0
27 روز قبل

حالا اگه رمان انچنان جذاب و گادی بود میگفتم اوکی میَرزه نیاد نیاد نیاد یوقتم ک میاد کم بیاد
این چی آخه لامصب
شرطمیبندم 80 درصدتون از رو بیکاری و کمبود رمان میخونین

\Me
\Me
پاسخ به  0_0
25 روز قبل

رمان محتوای تکراری نداره ومثل بقیه قابل پیش بینی نیست من بانظرت مخالفم چون خیلی برام جذابیتش از /طلوع / اوای نیاز /تارگت بیشتره حداقل

رهگذر
رهگذر
27 روز قبل

یکم بیشتررررر

خواننده رمان
خواننده رمان
27 روز قبل

فاطمه جان دستت درد نکنه اینو گذاشتی ولی قبول کن خیلی کم بود در مقابل این همه وقتی که پارت نیومده

نازنین
نازنین
27 روز قبل

خدایی بعد این همه وقت این الان پارت بود مثلا 🤔 🤔 🤔 ؟؟؟

آخرین ویرایش 27 روز قبل توسط نازنین

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x