4 دیدگاه

رمان گریز از تو پارت 73

5
(1)

 

_کشتیش متین؟

متین با خنده لاشه ی سوسک را میان دستمال کاغذی مچاله کرد.

_اره دیوونه… بیا. این بدبخت مردنی ترس داشت اخه؟

یاسمین با احتیاط داخل اتاق رفت و با دیدن دستمال کاغذی در دست متین نفس عمیقی کشید.

_وای خداروشکر…

متین با تاسف سرش را تکان داد: خاک تو سرت.

_همین سوسک آشغال دیشب نزدیک بود کار دستم بده متین.

_واسه همین صبح کله سحر از اتاق اقا اومدی بیرون؟

یاسمین چشم گرد کرد و تا متین لبخند زد پوست صورتش از شدت خجالت سرخ شد.

_حالا قرمز نشو…

چهره ی دخترک جمع شد: تو از کجا فهمیدی بیشعور؟!

متین بلند شد و دستمال کاغذی را از پنجره بیرون پرت کرد.

_از اونجایی که من باید به کل عمارت سرکشی کنم اومدم طبقه بالا دیدمت مثل موش از اتاق دویدی بیرون. بعدشم که کله سحر اومدی تو اشپزخونه… اصلا سابقه نداشت تو انقدر زود از خواب بیدار شی…

یاسمین آهی کشید و روی تختش نشست. بی اراده پاهایش را جمع و با دقت به اطراف نگاه کرد.

_وای مطمئنی همون یدونه سوسک بود؟

_اره نگران نباش. الان میام دور تا دور اتاق اسپری میزنم. فقط تو برو پایین پیش مامان که بو اذیتت نکنه.
شبا پنجره ی اتاق و ببند که دیگه جک و جونور نیاد داخل تا من یه توری سفارش برم.

یاسمین زبان روی لبش کشید و با تردید و نفسی تند شده گفت: میشه به ماهرخ چیزی نگی متین؟

_چیو نگم؟

نگاه دخترک فراری شد و به کف زمین چسبید: همین که… دیشب پیش…

نتوانست ادامه دهد و متین با لبخند نگاهش کرد: نگران نباش. فقط… تو دیشب اصلا پلک رو هم گذاشتی؟

یاسمین با حرص بالشت را سمتش پرت کرد که صدای خنده ی او بالا رفت.

_والا چشمات یه جوری پف کرده انگار سه روزه نخوابیدی‌.

_خفه شو متین. دیشب رفتم بهش گفتم بیا این سوسکه رو بکش هر چی دلش خواست بهم گفت.

_احتمالا تو اولین و اخرین نفری هستی که جرات کردی به ارسلان خان بگی بیا تو اتاقم سوسک بکش.

یاسمین با تمسخر لبش را کج کرد و یاد شب قبل افتاد که تا صبح تن مچاله کرده بود گوشه ی تخت و حتی نتوانست یک لحظه با آرامش چشم ببندد. صدای نفس های ارسلان که به گوشش میخورد تمام تنش از ترس به عرق می‌نشست و انگار دیشب او هم حال و روز خوبی نداشت که مدام این پهلو آن پهلو میشد.

_ولی یاسمین هر چی تلاش میکنم نمیتونم تصور کنم که چجوری اجازه داده کنارش رو تختش بخوابی.

یاسمین عصبی پلک بست: بس میکنی یا نه متین.

متین شیطنت کرد: چیکار کردی که از صبح تا حالا از اتاق بیرون نیومده؟

تن یاسمین از شدت شرم به تب نشست و مردمک های گشاد شده ی چشمانش باعث شد متین دست هایش را به حالت تسلیم بالا ببرد.

_من غلط کردم آروم باش.

یاسمین لب بهم فشرد تا سر فحش را سمت او نکشد. با ناراحتی خواست از کنارش رد شود که متین بازویش را کشید.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

_من شوخی کردم ناراحت نشو یاسی…

یاسمین عصبی خودش را عقب کشید: یاد بگیر با هر چیزی شوخی نکنی. اونم با منی که میدونی مثل سگ از اون مرد میترسم. میخوای بگم دیشب چه حالی داشتم یا…

در که بی هوا باز شد، روح از تن جفتشان پر کشید. یاسمین مثل برق گرفته ها چرخید و چشمش به ارسلان افتاد که با نگاهی تیز خیره بود به دست متین روی کتفش و… سریع چند قدم عقب رفت و متین هم به خودش آمد.

_سلام اقا.

ارسلان بی حرف با همان نگاه ترسناک به یاسمین خیره شد و پلک هم نزد‌… سکوتش به متین جرات داد که قدمی جلو برود اما ارسلان در را به دیوار کوبید و بدون کوچکترین نگاهی به متین، گفت که بیرون برود.

یاسمین از ترس نیمه نفس شد و زبانش مثل فرفره توی دهانش چرخید: بخدا اومده بود سوسکه رو بکشه.

ارسلان یک لحظه پلک بست و فک منقبض و اشاره ی دستش به متین فهماند که در رفتن تعلل نکند.
متین نگاهی نگران به دخترک انداخت و با سری پایین از اتاق خارج شد… پلک های ارسلان که باز شد یاسمین حس کرد دنیا روی سرش خراب شد.

_ارسلان من خودم بهش گفتم بیاد بالا این سوسک لعنتی و بکشه بخدا فقط…

ارسلان با خونسردی چند قدم جلو رفت: واسه همین داشتی گند دیشب و خوابیدنت پیش من و براش توضیح میدادی؟

جفت پلک های یاسمین با حیرت پرید: بخدا من چیزی بهش نگفتم.‌ خودش دیده بود صبح از اتاق اومدم بیرون بعد ازم پرسید که…

_من بخوام زنم پیش خودم بخوابه باید بقیه جواب پس بدم؟

یاسمین همان جایی که بود خشک شد. ارسلان ابرو هایش درهم کشید اما تن صدایش را بالا نبرد.

_متین گوه میخوره بخواد این سئوال و از تو بپرسه.

زمین زیر پای یاسمین لرزید. حس کرد نفس هایش تنگ شد: ارسلان بخدا اشتباه میکنی. اصلا اینطور که فکر میکنی نیست فقط…

_من و احمق فرض نکن وقتی همه ی حرفاتونو شنیدم.

دخترک با بغض و بیچارگی نگاهش کرد و او انگشتش را به نشانه ی هشدار بالا برد.

_یکاری نکن که اجازه ندم متین حتی پاشو بذاره تو این خونه. باشه؟

یاسمین بغ کرده سرش را پایین انداخت و انگشت های دستش را بهم گره زد.

_باشه هر چی تو بگی.

نگاه ارسلان تمام تنش را وجب زد و لبخند تلخ شد روی لب هایش…

سر تکان داد اما قبل از اینکه از اتاق بیرون برود رو به دخترک گفت: عصر بیا باشگاه کارت دارم.

_حس میکنم ارسلان میخواد تو باشگاه خفتم کنه.

ماهرخ با تعجب سر چرخاند: یعنی جای دیگه نمیتونه؟ از کسی می‌ترسه؟

_وااا…

_کارت داره دیگه. چرا انقدر استرس داری؟

یاسمین با یاداوری چیزی لحظه ایی دست از غذا خوردن کشید و به زن نگاه کرد.

_راستی ماهی متین کجاست؟ از صبح دیگه ندیدمش…

ماهرخ لب برچید و با ناراحتی سرش را تکان داد: اقا بهش گفته حق نداره تا پنج روز بیاد داخل خونه.

نگاه دخترک مات ماند به ماهرخ و دستش از حرکت ایستاد.

_چی داری میگی؟ یعنی چی این کارش؟

_معنیش دسته گل آب دادنای شما دو نفره. صدبار نگفتم تنها باهم پچ پچ نکنید؟

یاسمین با بغض دندان هایش روی لب هایش فشرد: واقعا متاسفم واسه همچین آدم کوته فکر و…

_مراقب حرف زدنت باش. دیگه هم با متین بگو بخند نکن اقا حساس شده… این هزار بار.

به دخترک بر خورد. چشم هایش دلخور از صورت او کنده شد و حتی میلش به غذا هم از دست رفت.

_یاسمین تو دیگه اون دختر مجرد و بی قید نیستی که راست راست تو خونه بچرخی و با متین…

_منظورت اینه که من یه دختر سبک سر و بی قیدم و با هر پسری خوش و بش میکنم و صمیمی میشم؟

_نه دیوونـ…

یاسمین پوزخند زد: دستت درد نکنه ماهرخ.

با عقب رفتن صندلی حرف توی دهان زن ماسید. نگاهش رد قدم های او را دنبال کرد و قلبش توی سینه اش مچاله شد. نه میتوانست تاییدش کند نه دلداری اش دهد… ارسلان بیش از اندازه حساس بود و پایش می‌رسید یک بلایی سر جفتشان می آورد. نباید به این رابطه ی صمیمی پر و بال میداد‌…

****

با دیدن چهره ی عبوس و ناراحتی که مقابلش ظاهر شد دکمه ی آف تردمیل را زد و از روی دستگاه پایین آمد. حوله را روی صورتش کشید و بطری اب را یک نفس بالا رفت.
یاسمین دست به سینه مقابلش ایستاده و پلک هم نمیزد.

_چرا با اون چشمات سمتم تیر پرتاب میکنی؟!

یاسمین عصبی خندید. دلش میخواست دانه دانه موهای او را با دست بکند.

_این همه تو عذابم میدی بعد من حق ندارم چپ نگاهت کنم؟

ارسلان آرنجش را روی میله گذاشت و لبخند کمرنگی زد: مگه چیشده خانم کوچولو؟

_به متین گفتی که…

صورت ارسلان از شدت عصبانیت و حیرت ثانیه ایی از هم باز شد و بعد باز هم درهم پیچید.

_سر این مسئله باهاتون شوخی ندارم. تو هم جمع کن این اخم هاتو…

یاسمین با بغض و تاسف سر تکان داد. در جواب او سکوت کرد تا اوضاع خراب تر نشود. متین دوستی بود که در روزهای بی کسی دستش را گرفت… عادلانه نبود اینطور قضاوت شود!

ارسلان با مکث نفسی گرفت، چند ثانیه پلک بست و دوباره گفت: صدات نکردم که راجب متین باهات بحث کنم. کار مهم تری دارم…

یاسمین بی حرف دست هایش را روی سینه جمع کرد و منتظر ماند. پلک های ارسلان با دیدنش تنگ تر شد…

_باید یکم مهارت رزمی یاد بگیری.

چشم های دخترک در لحظه گرد شد و لب هایش از هم باز ماند: چی؟

ارسلان با جدیت حرفش را تکرار کرد و یاسمین با مکثی طولانی تعجبش را پس زد و خندید.

_وای خدایا… فقط همینو کم داشتم.

_جدی گفتم یاسمین! نیازه که یه سری چیزا رو یاد بگیری این قضیه با اوضاع گل و بلبل زندگیت شوخی بردار نیست.

_ببخشید‌ ولی من دلم نمیخواد مثل شماها وحشی بازی دربیارم.

ارسلان عصبی شد اما با آرامشی ظاهری تکرار کرد: من با دل تو کاری ندارم وقتی میگم نیازه یعنی نیازه.

یک دفعه انگار یاسمین منفجر شد و صدایش شد گلوله های آتش و مثل آتشفشان از گلویش بیرون ریخت.

_فکر کردی چون زورت زیاده و همه ازت حساب میبرن حق داری واسه منم رییس بازی دربیاری؟ نخیر… من آدمم قلب دارم… صدسال سیاه دلم نمیخواد این وحشی گری هارو یاد بگیرم. می‌خوام مثل یه دختر عادی زندگی کنم… ظریف باشم دنیامم صورتی باشه نه اینکه با مشت و لگد زندگیم و حفظ کنم.

صورت سرخ و لب های لرزانش ماحصل دردهایی که بود این چند سال کشید و زبانش را با جبر بستند تا نتواند فریاد بزند. انقدر پر بود و سنگین که نگاه ارسلان تمام خطوط صورتش را از نظر گذراند…

یاسمین دست روی گلویش گذاشت و محکم گفت: من نمیخوام مثل شماها کثیف باشم. نمیخوام…

_پس وسایلتو جمع کن و برو پی خاله بازیات. کنار من نمون.

برق از سر یاسمین پرید. یک آن چنان جا خورد که حس کرد قلبش نمیتپد… باز هم قرار بود بیرونش کند؟
بغض توی گلویش سنگ شد و ارسلان با دیدن چشم های پر و نمناکش عصبی تر شد.

دست هایش را باز کرد و صدای بلندش میان باشگاه طنین انداخت: خوب به دور و برت نگاه کن بچه… من دارم تو اوج لجن و کثافت زندگی میکنم. زندگی که نه دست و پا میزنم. چرا؟ اصلا دلیلش مهم نیست ولی مجبور شدم که رسیدم به این نقطه… پلیس کافیه یه چیز ازم پیدا کنه تا دودمان نداشته ام به باد بره.

جلوتر رفت و چانه ی دخترک را بالا آورد: بهت گفتم کنار من ضعیف نباش…این دنیای دخترونه ت و سر ببر چون وقتی زن من شدی پی هر خطری رو به تنت مالیدی.

_من نمیتونم…

_اگه نمیتونی که یک لحظه هم اینجا نمون چون من از آدمای ترسو متنفرم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
black girl
black girl
9 ماه قبل

ببخشید ینی چی وحشی بازی 😐؟؟ این توهین به همه رزمی کارهاست رزمی وحشی بازیه؟؟://رزمی نماد قدرت و شجاعت و شهامته این چه تفکر از پشت کوه اومده ی دهه چهلی احمقانه ایه😐 بعد چرا رزمی کار بودن و بر خانم ها دور جلوه داده و دنیای ظریف و صورتی راه انداخته خیلی بد و عجیبه که مثلاً دختری که این همه سال اونور زندگی کرده این تفکرات مسخره رو داره

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط black girl z
🫠anisa
🫠anisa
1 سال قبل

هعی خدا

KAYLA
KAYLA
1 سال قبل

دلم میخواد ارسلانو بکشم 😑 چرا یکم سعی نمیکنه به این دختر بیچاره حتی از دروغ محبت کنه
دوستش نداره ولی اینهمه بی رحمی لازم نیست

ستایش
ستایش
پاسخ به  KAYLA
1 سال قبل

دوسش داره ولی خودش نمیدونه

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x