رمان جرئت و شهامت پارت ۴۶

3
(2)

 

 

_بله شما کاملا درست میگید..

با خودکار در دفتری چیزی نوشت مضطرب به سالن نگاه می کردم ، برگه را دستم داد و گفت:

_حالا با من بیا.

♧♧♧۱۲ سال بعد ♧♧♧

رژ لب قرمزی را به لب هایم زدم ، شکوفه که یکی از دوست جدیدم بود اروم شانه هایم را فشرد و با خنده گفت:

_بالاخره ما یه چیز ازت دیدیم .

هیستریک خنده ای کردم و شال ساتنم را جلو کشیدم و نگاهش کردم همانطور که به او نگاه کردم به سمت میز رفتم و پرونده ها را کنار زدم و گفتم:

_حالا این و ولش کن ماجرا خوب پیش میره.؟

با کمی مکث لب برچید و سری تکان داد و گفت :

_اون که آره .. فقط مهلت پروازت کی هست ؟یه موقع دلتنگت نشیم

و این را با کمی خنده گفت من هم پاهایم را روی آن یکی پا گذاشتم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم:

_من چند باره که سفر کردم که میای اینطوری میگی ؟سفر کاری شاید روزش عقب بیوفته اما باید برم .

در برگه شروع به نوشتن کرد و با کنجکاوی پرسید :

_کدوم کشور گفتی؟

زمزمه کردم “فرانسه ، پاریس هست هنوز روزش مشخص نشده اما اگه بشه میرم ”

سری تکان داد و با زنگ خوردن تلفنش با اجازه ای گفت و بیرون رفت و منم شماره ی بردیا را گرفتم و آن را روی گوشم قرار دادم.

با چند بوق صدای خسته ی بردیا آمد گویا دانشگاه رفتن را زیاد دوست نداشت.. او فقط خودش را در تحقیق در سفینه و کهکشان دیگر مشغول می کرد .

و خودم هم برایم جالب بود..! او پسر باهوشی بود و به هر چیز علمی علاقه داشت .

_سلام مامان…خوبی

کمی گلویم را صاف کردم و لب زدم :

_سلام عزیزم خوب هستی ؟ کجایی

او کمی مکث کرد ، و با صدای خسته کنان که مشخص است زیاد در آن کلاس علاقه ندارد پچ زد:

_تو دانشگاهم چند دقیقه دیگه با آقای امیری کلاس دارم ،

_ایشالله تو رو تو لباس پلیس و سرهنگ تصورت کنم عزیزم کاری نداری ؟برو به درست برس .

و با خدافظی تلفن را قطع کردم ، باورم نمیشد دارد آرزوهایی بچگی اش را دنیال می کند .
و این تحسین بر انگیز هست ..!

خودم هم بعد از زبان دانشگاه رفتن و در رشته ی تاریخ خودم را مشغول کردم و مترجم زبان شدم .

آن هم دو زبان انگلیسی و فرانسوی ..در آن دوره خیلی سختی کشیدم هم اینکه دوباره خواستم کنکور بدهم و به دلیلی که در شناسنامه ای که گرفته بودند سن من بالا تر بود . هم سخت بود و هم دشوار .

الان هیچ کس مرا به اسم ترنم مرادی نمی‌شناسد..بلکه خودم نخواستم شناخته بشوم …دوست داشتم یکبار تلافی کنم .اما گفتم خدا بزرگ است و بالاخره جواب آنها را می‌دهد.

به ساعت مچی ام نگاه کردم دستی به صورتم کشیدم انگار کل دوازده سال در چند ثانیه خلاصه میشد…باورم نمیشد کمتر از ۴ ماه دیگر سی ساله میشوم .

وسایلم را جمع کردم و رو به بقیه شروع به خدافظی کردم ، درسته رئیس بودم اما هیج وقت نمیخواستم با زبر دست های خودم بد رفتاری کنم …

بعد از خدافطی به سمت پارکینگ رفتم کفش هایی که تقریبا پاشنه بلند بود ، صدای تق تق شنیده می‌شد . به سمت ماشین ۲۰۷ رفتم و سوار آن شدم.

یادم می آید یه زمانی کل راه ها را پیاده طی می کردم به طوری که حس کردم استخوان های پاهایم شکسته ..هعی خیلی زود گذشته است

همانطور که ماشین را روشن می کردم به سمت خانه حرکت کردم فشاری که به ماشین می آمد را حس می کردم ..سرعتم کمی بالا بود .

زمانی که به خانه رسیدم ماشین را در پارکینگ خانه پارک کردم و از ماشین بیرون آمدم بوی گل زیبایی که کاشته بودم کاملا حس میکردم.

درخت بیدمجنون و گل های نرگس باعث زیبایی خانه شده‌ بود ، وارد خانه شدم همانطور که کلید در قفل می چرخاندم .وارد شدم

کت طوسی رنگم را در آوردم ، و بوی غذا خوش طعم به مشامم خورد گویا توبی خانم که خدمتکار اینجا بود یک غذای محشر درست کرده بود .

من را دید سلامی کرد و زمزمه کنان گفت:

_سلام دخترم روزت بخیر

لبخندی زدم و تشکر کردم همیشه دستپخش با دست پخت مادرم تقریبا یکی بود . به همین دلیل او را مثل مادر خودم دوستش داشتم .

آه دویاره یاد مادرم افتادم، چند ساله ندیدمش؟ اصلا او زنده هست ؟ به سمت اتاق مطالعه رفتم و کتاب “خودت را به فنا نده” را باز کردم.

خواندن کتاب به من لذتی تزریق می کرد ، که قابل توصیف نیست اتاق تقریبا تاریک بود و چراغ زرد رنگ کم نوری کمی فضا را روشن کرده بود .

کتاب را باز کردم و مشغول خواندن کتاب شدم ، پس از چندین دقیقا صدای بردیا آمد وارد اتاقم شد و تقه ی به در زد:

_اجازه هست؟

با لبخند نگاهش کردم و همانطور که برگشتم نگاهی به او کردم و گفتم :

_تو که وارد شدی در زدنت چی بود؟

خنده ای کرد کنارم در صندلی چوبی نشست و با لحن آرام و متین گفت :

_اممم مامان من خیلی علاقه ای به یکی از سرهنگمون تو دانشگاه دارم ..گفتم یه بار دعوتش کنم به خونمون .

کمی به فکر فرو رفتم کتاب را بستم دستی به موهایم کشیدم و لب زدم:

_چرا که نه …بالاخره این جا خونه ی خودته میتونی دعوت کنی

لبخند خجسته ای زد و گفت”مرسی مامان پس باهاش تماس بگیرم ؟”

 

سری تکان دادم و او با خوشحالی خارج شد ،کنجکاو نگاهش کردم و از اتاق بیرون آمدم .

 

توبی خانم مشغول خوردن کردن کاهو ها شده بود با دستم شانه اش را لمس کردم و گفتم:

 

_به احتمال زیاد. یه مهمونی ناشناس داریم ..اگه کمک خواستی بگو کمکت کنم بالاخره تو هم بخشی از خانوادمون هستی

 

لبخند پر محبتی تحویلم داد و گفت:

 

_دستت درد نکنه دخترم. نیازی نیست خودم انجام میدم

 

همانطور که بوسه ای به پیشانی اش گشودم زمزمه کردم”هر جور راحتی”

 

و بعد بردیا جلوی چشمان من نمایان شد قدش آنقدر بلند بود که سرم را بالا آوردم گفت:

 

_نمی اومد ..خیلی اسرار کردم گفت ساعت ۷ میام.

 

نگاهی به ساعت انداختم لب هایم را تر کردم و گفتم :

 

_یکساعت مونده تا ۷ پس من آماده بشم یکمی خونه هم تمیز کنم بالاخره توبی خانم دست تنهاس.

 

او باشه ای گفت به سمت اتاقش رفت و منم شروع به جارو برقی کشیدن کردم توبی خانم با چهره ی مهربانش گفت:

 

_حنا خانم نیازی به جارو برقی کشیدن نیست خودم می کشم.

 

_دوست دارم خودم کمکت کنم تو غذا رو درست کن .

 

چشمی گفت و رفت و منم پس از جارو کشیدن و دستمال کشیدن به سمت اتاق رفتم ، و یک شومیز بلند زرشکی رنگی پوشیدم و با شال خوش رنگ خودم را آماده کردم .

 

موهایم را بستم و همان موقع صدای آیفون بلند شد و بعد از آن سریع بردیا به سمت در رفت .

 

البته من ندیدم اما صدای قدم زدنش واضح بود. شالم را رو سرم بلند کردم‌ و حس کردم همزمان آن فرد وارد شده .

 

زیاد صدای آن شخص را نمیشنیدم. خیلی آرام حرف میزد اما یک صدایی آرام را شنیدم که گفت:

 

_این مادرتون هست؟

 

_نه خدمتکارمون هست ..

 

فقط همین را انگار معذب بود ، از اتاق بیرون آمدم و به سمت آشپز خانه رفتم زشت بود که هنوز با او سلام و علیک نکرده ام چایی را در سینی گذاشتم و رو به توبی خانم گفتم؛

 

_شما شیرین پلوتو بپز …من چون تایمم خالی خودم اینها رو میبرم.

 

شرمنده سرش را آن ور برد و گفت:

 

_خانم شما من و شرمنده می کنم

خنده ای کردم ، کمی صدا به من دور بود که چیزی از صحبت بردیا با جناب سرهنگ نمیشنیدم بنابراین رو به تویی خانم گفتم:

_چه شرمنده ای …من میرم

و حرکت کردم صدا بیشتز و واضح تر به گوشم میرسید …اما انگار این صدا برایم آشنا بود.

گفتم شاید صدای یکی از کار کنان باشد سلامی کردم و جایی را نزدیکشان بردم .

اما ناگهان با دیدن کسی انگار سینی چای از دست من افتاد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بانو
بانو
4 ماه قبل

ایول چه باحال شد

یسنا
یسنا
4 ماه قبل

حدیثههه جوووون کارتتتتتت عالیهههههه
اصلا انتظارشو نداشتم‌…
مطمئنم اون شخص فربده…
البته اگه دوباره کاری نکنی شگفت زده شیم..🤩🤩

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

واینک پسر دایی عاشقش وارد میشود

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

چه عجب پارت اومده فراموش کرده بودم همچین رمانی رو سایت بوده حتما مهمون بردیا پسر دایی ترنم هست داداش فرید

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x