رمان جرئت و شهامت پارت ۴۷

1
(1)

 

 

بردیا سینی را با دستانش گرفت ، اما نصف چای رو دستم خالی شده بود . ترسیده سینی را در دستش گرفت و گفت :

 

_اشکال نداره …من برم برات دستمال بیارم

 

و آرام قدم برداشت ، همانطور که دستانم میسوخت خیره به او نگاه کردم از فرط تعجب چشمانش گشاد شده بود انگار که توقع هر کسی را داشت به غیر از من .

 

_ترنم ..

 

چه اسم جالبی ؟

خودم فراموش کرده بودم یه زمانی این اسم من است …چند سال هست که کسی من را با نام ترنم صدا نزده .

 

دهانش را باز کرد تا صحبت کند که با عصبانیت و اخمی در صورتم و هم تعجب که قاطی شده بود لب زدم :

 

_اینجا چیکار می کنی ؟

 

با من من کنان گفت :

 

_تو مگه زنده بودی ؟

 

شروع کردم به خندیدن انگار نه انگار دستم با چای داغ شروع به تاول زدن کرده .

 

_فکر کردی من نفهمم  با نقشه اومدی اینجا ؟ تو حتی از برادرت فرید هم  کثافت تری

 

بلند شد لباس شیکی تنش بود ، مشخص بود کمی سنش بالا رفته آمد نزدیکم انگار خواست بغلم کند عقب رفتم و او اخم کرده و گفت :

 

_من و هیچ وقت با فرید مقایسه نکن ..ترنم من حتی نمیدونستم تو زنده ای…الان هم باور نمی کنم که تو…

 

با صدای بردیا فرنود ساکت ماند و نشست و او دستمال و یخ  را در پشت دستم گذاشت و لمس کرد و گفت :

 

_مامان بهتری ؟

 

سری تکان دادم ، نگاه خیره ی فرنود را حس می کردم ، انکار در ذهنش پر از سوال بود که وقتی بردیا رفت از من بپرسد.

 

تا فرنود گلویش را صاف کرد و پرسید:

 

_بردیا جان مادرتون چند سالشه؟

 

تا این را پرسید دوباره اخم کردم ، چه معنی داشت این سوال را بپرسد دستمال خنک را به دستانم کشیدم که مثلا حرفش را نشنیدم

 

_مامانم سی و هفت سالشه …

 

چه دروغی قطعا سن شناسنامه ام را گفته ، او لبخند مصنوعی زد و ابرو هایش را بالا برد که باعث شد پیشانی اش خط بیوفتد .

 

_مادرت خیلی جوونه بهش نمیخوره …

 

بردیا خنده ی ملیحی زد گویا صحبت های او را دوست نداشته البته منم نداشتم و به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم از عصبانیت صورتم قرمز شده بود .

 

چند سال خودم را از بقیه پنهان کردم که الان او پیدایش شده بودد؟؟؟

با مشت محکم به میز کوبیدم ! لعنت به این شانس لعنت به او

 

یکساعت گذشت و من هم حوصله ام سر نرود عین بچه ها داشتم جدول حل می کردم ..درست است این کار من  زشت بود اما برایم یه درصد اهمیت نداشت

 

انگار قصد رفتن نداشت جدول و کنار گذاشتم و رر اتاق را باز کردم و از طبقه بیرون آمدم .دست هایم را مشت کرده بودم…کم مانده بود آن مشت و چنان به صورت فرنود خالی کنم که تا برف سال بعد هم نیاید .

 

دیدم بله او در میز ناهار خوری دارد غذا می‌خورد توبی خانم لبخندی زد و همانطور که سالاد را هم میزد و کنار فرنود قرار می‌داد گفت :

 

_حنا خانم  خواستم صداتون بزنم که خودتون اومدید .

 

لب هایم را تر کردم و گفتم “مهم نیست ، بالاخره من اومدم”

 

_پس اسمتون حنا هست .!

 

این صدای فرنود بود لبخند پر حرصی زدم .عادی بود که از او خوشم نمی آمد..؟ آنها مگه به من احترام گذاشتند که من بگذارم .

شاید علت اینکه زیاد مانده هست همینه !

 

_بله اسم من حنا هست غذا رو بخورید تا از دهن نیوفته

 

و اهانی گفت و دوباره به من نگاه کرد و همزمان حرف بردیا باعث شد برگردد.

 

_من و مادرم باهم دیگه زندگی می کنیم بردیا جان من کسی و ندارم ….که درباره اش بگم .

 

صندلی و عقب کشیدم و نشستم به حرف بردیا توجه نکردم حتی نمی‌دانستم چه گفت اما حرف فرنود باعث شد اخمی بکنم و طوری که بردیا نفهمد بگویم :

 

_شما احیانا خواهر و برادر ندارید؟ پدر ندارید ؟

 

قاشق را پایین آورد و به صورتم نگاه کرد انگار که تنها جمله ای که با حرص نگفته ام همین بوده لب تر کرد و گفت :

 

_من به یه سری از دلایل اصلا با پدر و برادرم رفت و آمد ندارم یعنی خودشون باعث شدن.

 

ناگهان تلفنش زنگ خورد و با اجازه ای بلند شد و من هم تکه ای از غذا را در دهانم گذاشتم بعد از چند دقیقه آمد و گفت :

 

_ من باید برم ممنون از پذیراییتون

_آقای امیری غذاتون و میخوردید بعد می رفتید

 

این را بردیا گفت که کمی با عجله سرش را به نشانه ی نه تکان داد و گفت “مشکل پیش اومده مرسی ازتون ”

 

و با پوشیدن کتش از خانه خارج شد ..چنگال را رها کردم و به بردیا با جدیت گفتم :

_ یه دانشگاه دیگه میری یعنی خودم یه جا دیگه می برمت  …و دوما خونمون هم  عوض می کنیم .

 

بردیا تعجب کرد و آب را سر کشید و گفت:

 

_چرا؟

 

_حتی لازم باشه یه کشور دیگه هم میریم ! نمیخوام دیگه با فر….

چشم هایم را بستم و گفتم “آقای امیری هیچ ارتباطی داشته باشی..

 

بردیا بلند شد از صندلی چشمانش گرد شده بود کم مانده بود از حدقه بیرون بزند زمزمه کرد:

 

_مامان مگه آقای امیری کاری کرده ؟ ناراحتت کرده واسه چی اینطوری شدی

 

نفسم را فوت کردم ، شاید زمان درستی نباشد که این حرف را به بردیا بزنم اما شاید او بداند کمی به من کمک کند و به حرف هایم گوش بدهد :

_اون …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی نام
بی نام
3 ماه قبل

پارت گذاریت خیلی بد خیلییی. تمام هیجان داستان از بین میبره

آیهان
آیهان
3 ماه قبل

سلام چرا پارت نمیزارید

یسنا
یسنا
3 ماه قبل

خیلی منتظر پارت موندم کجاااا بودیییییی بی تر ادببببب😁
عااالییییی بوددد ولی…🤩

یسنا
یسنا
پاسخ به  𝐻𝒶𝒹𝒾𝓈𝑒𝒽
3 ماه قبل

اوو اشکال نداره تو هروقت بذاری من منتظر میمونمم😉🙃

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

رمانایی رو که هفته ای میان اونم در حد پارتای گه باید هر روز بیاد رو فراموش کردم

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x