رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 58

3
(2)

#پارت_۵۲۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

نیما هر حرفی رو بهونه میکرد تا سر جنگ راه بندازه درست مثل الان و حالا.
دلگیر نگاهش کردم.چی تو این نگاه های گله مندانه بود!؟
هیچی…هیچی…
اون‌نمیتونست خودش رو عوض بکنه چون پر از خشم و نفرت بود.
پر از کینه ونفرت بود.پر از خشم.انتقام.
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-نه نیما…من …من همچین فکری نکردم.من…من نگفتم تو آنرمالی! من فق….

دستشو تو هوا تکون داد و با خم شدن و برداشتن کیفش جواب داد:

-خب خب…لازم نکرده حرفی بزنی!

خودمم دیگه علاقه ای به حرف زدن نداشتم.
خم شدم و پتوی افتاده رو زمین رو مرتب کردم و رفتم سمت تخت .
گذاشتمش یه گوشه و بعد موهای ریخته رو صورتم رو پشت گوش زدم و برگشتم که برم سمت سرویس بهداشتی اما همون موقع نیما گفت:

-هوی…بیا اینجا!

اصلا خوشم نمیومد از اینکه اینجوری صدام میزد.پوزخندی زدم و با حرص گفتم:

-من هووووی نیستم. اسم دارم.اسمم بهار…

مثل جن بی بسم الله با همون خوابالودگی و شلختگی ظاهری رو به روش ایستاده بودم و تماشاش میکردم.اهمیتی به حرفم نداد.
اومد سمتم.یک قدمیم ایستاد و گفت:

-خوب گوش کن ببین چیمیگم!

با پوزخندی محو کنج لبم رو دادم بالا و گفتم:

-قبل از رفتن میخوای امرو نهی هات رو شروع بکنی!؟

انگشت اشاره اش رو به نشونه ی خفه شدن روی لبهام گذاشت و گفت:

-هیششش! من میگم تو میشنوی…میبندی دهنتو و فقط گوش میدی!

اصلا بلد نبود عین آدمیزادا حرف بزنه.بی ادب و بددهن و بچه پررو!
من از این جامعه ی مرد سالاری بیزار بودم.
از اینکه بعضی مردها به خودش اجازه ی هر نوع رفتاری رو میداد!
با خشم و پوزخند بهش خیره بودم که پرسید:

-از ساعت چند تا چند باید اونجا باشی!؟

این حساسیتهای بیخودی و سخت گیری و بی اعتمادی و سوال جواب کردنهاش حالمو بهم میزد. چندثانیه ای دلگیر نگاهش کردم تا از این نوع نگاه هام بخونه چقدر ازش بدم میاد و درآخر هم با ابروهای درهم گره خورده جواب دادم:

-یه شیفت کاری کامل…هشت تا 3 !

نفس عمیقی کشید.زبونشو توی دهنش چرخوند و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

-زیادیه.خوش ندارم تا این موقع بیرون باشی ولی استثانا این رور رو میزارم…حالا خوب گوش کن ببین چیمیگم…مثل یه دختر خوب میری و مثل یه دختر خوب هم برمیگردی…

هصبی شدم و پرسیدم:

-چرا اینجوری با من حرف میزنی؟ چرا یه جوری…

نذاشت حرف بزنم و داد زد:

-حرف نزن فقط گوش بدههههههه! ببین…راس سه و نیم زنگ میزنزم رو تلفن خونه…بهار وای به روزگات اگه زنگ بزنم و نباشی که جواب بدی…خونه رو رو سرت خراب میکنم!

کارد میزدن خونم در نمیومد.نفس میکشیدم ولی به سختی.
دندونهام رو هم فشرده شدن و صدایی ازم درنمیومد.
دستهام رو مشت کردم و اونقدر انگشتام رو فشار دادم که فرورفتن ناخنهام تو کف دستم رو کاملا احساس کردم.
تندتند نفس کشیدم و پرسیدم:

-من اسیر تو نیستم….من اسیر تو نیستم….عصبی…تو یه آدم عصبی و روان پریشی که دکتر لازمی…باید بری پیش روان پزشک تو یه …

حرفم تموم نشده بود که دستشو بالا برد و یه سیلی محکم به گوشم زد.
سیلی ای که باعث شد برق از چشمهام بپره و سرم کج بشه…
این ضربه اونقدر محکم و کوبنده بود که هم قاچ خوردن لبم رو حس کردم و هم جاری شدن خون رو از کنج لبم…
صداش رو انداخت رو سرش و شروع کرد داد و هوار کشیدن و دعوا کردن و حرفهای زوری زدن:

-هر حرفی بهت میزنم فقط باید یه کلمه بگی باید بگی چشمممممم…چشمممم…میفهمی!؟ فقط باید بگی چشمممم!

سر کج شده ام رو صاف نگه داشتم و دستمو زیر چونه ام گرفتم که قطره ی خون نچکه روی زمین.
ازش متنفر شدم.متنفر و متنفر تر….
نگاه آخرو بهم انداخت و برای چندمین بار تاکید کنان گفت:

-راس سه و نیم زنگ میزنم خونه ..نباشی و جواب ندی هرجا هستی پیدات میکنم بهار و….

ادامه ی حرفش رو نزد.
اجازه داد خط و نشونهاش فقط تا همینجا ادامه داشته باشن.
نفس عمیقی کشید و بعدهم یقه لباسش رو مرتب کرد و از اتاق زد بیرون…
من موندم و یه حس مزخرف…
حس اضافی بودن وسط زندگی مزخرف مرد دیوونه ای که هنوز درگیر زندگی قبلیشه….

#پارت_۵۲۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

نفس عمیقی کشید و بعدهم یقه لباسش رو مرتب کرد و از اتاق زد بیرون…
من موندم و یه حس مزخرف…
حس اضافی بودن وسط زندگی مزخرف مرد دیوونه ای که هنوز درگیر زندگی قبلیشه…
مردی که به همچی مشکوک و به زمین و زمان شک داره و حس میکنه همه ی دور و اطرافیانش میخوان بهش خیانت بکنن خصوصا زنش!
موندم با این دیدگاهی که اون داره چرا مامان و عمو راضی شدن دست به دست هم بدن و اتحاد بکنن من باهاش اردواج کنم.
تو فکر بودم که در باز شد و دوباره اومد داخل.
فکر نمیکردم برگرده واسه همین
از ترس اینکه باز هم بخواد کتکم بزنه یکی دو گام عقب رفتم.
نفس عمیقی کشید و بعد دست کرد توی جیبش و از کیف پولش چند اسکناس به همراه یه دسته کلید بیرون آورد و گفت:

-راس سه و نیم نبودی فاتحه ی خودت رو بخون!

با تنفر نگاهش کردم.نگاه غضب آلودی به صورتم انداخت و بعدهم دوباره از اتاق رفت بیرون.
سرم رو با تاسف تکون دادم و رفتم سمت آینه .
یه یرگ دستمال کاغذی برداشتم وگذاشتم روی زخن لبم و اون خون جاری شده از لبم رو تمیز کردم.
سوزش داشت چون قبلا هم زخم بود و این یکی سیلی هم تبدیلش کرد به یه شکاف باز….
دستمال خونی رو مچاله کردم و پرت کردم جلوی آینه و با غیظ گفتم:

” کثافت عوضی…دستت بشکنه ”

نگاه پرنفرتی حتی به تصویر خودم انداختم و بعد هم از اتاق رفتم بیرون….
نیما اونقدری عصبانیم کرده بود از خودم و ازهمه که حتی باخودمم مشکل پیدا کرده بودم.

*

هول و دستپاچه درحالی که هر چند ثانیه یکبار ساعت مچیم رو نگاه میکردم از تاکسی پیاده شدم.
وحشت اینکه ساعت سه بشه و نیما زنگ بزنه خونه و من نباشم باعث شده بود بدجور به تب و تاب بیفتم. دست بردم تو کیفم و چند اسکناس مچاله شده بیرون آوردم و به سمت راننده گرفتم و بعدهم در حالی که توی کیف دنبال دسته کلید میگشتم دویدم سمت خونه.
سرم خم بود و دلم پر آشوب و دستم در جست و جوی دسته کلید.
پیدا نمیشد….
غرولند کنان گفتم:

“لعنت….لعنت….کجایی؟ پیداشو لعنتی…پیداشو…”

ساعت تقریبا نزدیک به سه و نیم بود.قلبم داشت تالاپ تلوپ تو سینه ام میتپید چون شک نداشتم نیما اهل شوخی نیست و اگه راس سه و نیم زنگ بزنه و خونه نباشم پدرمو درمیاره.
بالاخره دست کلید رو پیدا کردم و با باز کردن در فورا رفتم داخل.
تلفن داشت زنگ میخورد و من حتی کفشهام رو هم درنیاوردم و فقط میدونم با تمام توان خودمو رسوندم به تلفن و درست لحظه آخر گوشی رو برداشتم و نفس زنان جواب دادم:

“الو….”

نفسم بالا نمیومد.قلبم بی وقفه و با ریتمی سریع می تپید و قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.
بی سلام و علیک و هر حرفی پرسید:

“کی رسیدی؟”

نفسم بالا نمیومد و من توی همین شرایط بریده بریده جواب دادم:

“همین الان….”

ولو شدم رو صندلی.لعنت به تو نیما.لعنت که منو تو این وضع انداختی.دستی روی پبشونیم کشیدم و، چون نمیخواستم بازم بهونه واسه عصبانیت دستش بدم پرسیدم:

“اوامر دیگه ای نداری حضرت والا ؟ حالت میتونم …”

حرفم رو کامل نزده بودم که حس کردم از پشت در با فاصلهی خیلی نزدیکی، سروصدا میاد و بدتر اینکه یکی از بیرون کلید کرده بود توی قفل .
این واسه من که تنها بودم و انتظار اومدن کسی رو نداشتم هم عجیب بود هم ترسناک همین باعث شد دستپاچه و با ترس بپرسم:

‘تو الان پشت دری میخوای بیای داخل؟”

زود جواب داد
:

“نه معلوم که که”

باور کردم و دوباره گفتم:

“خواهش میکنم سر به سرم نزار.اگه واقعا پشت دری بگو…”

با کلافگی جواب داد:

“گفتم نه من الان انبارم”

من من کنان و بریده بریده گفتم:

“ی..یکی …یکی پشت در…”

خودش هم تعجب کرد برای همین پرسید:

“یعنی چی یکی مشت در؟چیمیگی تو ؟؟؟”

بلند شدم و نگاهی به سمت در انداختم.از پشت در صدای مکالمه ی چندنفر میومد.
حتی میتونم یگم صدای چند مرد.
نگران پرسیدم:

“منتظر کسی بودی تو؟کسی که بخواد بیاد اینجا”

یلافاصله جواب داد:

“نه معلوم که نه”

چون این جواب رو داد ترس من بیشتر شد برای همین گفتم:

“یکی پشت در نیما…یکی پشت دره…یکی که نه.چندنفرن…مرد هستن..چندتا مرد”

متعجب پرسید:

“یعنی چی؟؟چی میگی تو؟ کی پشت در؟”

در که باز شد گوشی هم از دست من افتاد روی زمین.
واقعا ترسیده بودم از اون صدا های کلفت خصوصا اینکه نیما اینجا نبود و انتظار اومدن هیشکی رو هم نداشتم.
تازه هرکسی هم که قرار بود ییاد اینجا قطعا کلید نداشت.
کنجکاو چندقدمی به جلو رفتم که همون کلید تو قفل چرخید و با باز شدنش لنگه ی در به آرومی کنار رفت..

#پارت_۵۲۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

کنجکاو چندقدمی به جلو رفتم که همون لحظه کلید تو قفل چرخید و با باز شدنش لنگه ی در به آرومی کنار رفت…
نفسم تو سینه حبس شده بود و من همزمان به دو چیز فکر کردم.
به اینکه کی پشت در و اینکه اگه طرف یه دزد باشه که تو روز روشن هوس دزدی به سرش زده چی باب دستمه که میتونم پرت کنم سمتش…
تو تب و تاب بود که خلاف انتظارم صدای پاشنه ی کفش زنانه ای تو سکوت سنگین راهرو پیچید.
دزد زن دور از انتظار بود!
جلوتر رفتم تا اینکه بالاخره با رویا چشم تو چشم شدم.
صاف و شق و رق ایستاد و به من خیره شد.
مانتو وشلوارش مشکی بودن و کفشها و شالش عسلی.
لباسهاش ترکیب و هماهنگی زیبا از
یه شلوار فاق کوتاه هشتاد سانتی و یه مانتوی آستین پاکتی مدل گشاد بود که تبدیلش میکرد به یه خانم خوش لباس.
به پاهاش خلخال بسته بود و رنگ ناخنهای پاش با رنگ ناخنهای انگشتای دستش یکرنگ بودن…
موهاش رو لایت کلاهی کرده بود و با رژ خوشرنگی لبهاش رو بیش از اعضای دیگه ی صورتش تو معرض دید گذاشته بود.
پس اونی که واسه دقایق طولانی منو مضطرب کرده بود رویا خانم بود!

کیف خوش مدلش که همرنگ با شال و کفشهاش بود رو تو دستهاش جا به جا کرد و پوزخند زنان گفت:

-هه ! جالب شد…

چیزی نگفتم.سرش رو خم کرد و خندید اما از سر تاسف.
سگرمه هام رو زدم توهم و پرسیدم:

-شما اینجا چی میخواین؟!

هی پوزخند پشت پوزخند.
در تلاش بود با این پورخندها من رو تحقیر بکنه.
با مکث دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت:

-من اینجا چیکار میکنم!؟ خدای من ! جُک سال میگی!؟ این سوال رو که من باید از تو بپرسم آویزون هَول….
تو وسط زندگی منی بعد از خودم این سوال رو میپرسی!؟ قربون سنگ پای قزوین….

حرفهاش خیلی واسم اهمیت نداشتن چون همیشه با من حال نمیکرد واحتمالا الان هم بیشتر از قبل ازم بیزار شده بود چون گمون میکرد به خواست خودم و با اشتیاق حاضر شدم زن نیما بشم.
در صورتی که واقعا اینطور نبود.
من همین حالاش هم حاضر بودم با جون و دل ازش جدا بشم و حتی صادقانه باید اعتراف میکردم به امید اینکه یه روز ازمون ناامید بشن و راضی به طلاقمون بشن این روزا رو تحمل میکردم برای همین گفتم:

-فکر کنم اینجا لازم اوم ضرب المثل قدیمی رو به کار ببرم…
همون که میگه کافر همه را به کیش خود پندارد!

من حرف خیلی خاصی نزدم اما همین مثل ساده اونو کفری تر کرد برای همین با نفرت و عصبانیت گفت:

-خیلی زبون داری…البته از اول هم معلوم بود از اون مارهای زیر گلیمی..از اول چشمت پی زندگی ما بود آره؟
منتظر بودی ببینی چی میشه که بپری وسط این زندگی..کلا تفاله پسندی!

دیگه داشت زیادی گنده تر از دهنش حرف میزد.
منم خوشم نمیوند باهاش بحث و بگو مگو کنم.
آخه اصلا اون چه جوری کلید ایمجارو داشت؟
یه نفس عمیق دیگه کشیدم و کفتم:

-من بازهم رجوع میکنم به همون ضرب المثلهای قدیمی.
همون که میگه جواب ابلهان خاموشیست!

دیدم که خشم و نفرت چه جوری تو صورتش نمایان شد.
دست آزادشو مشت کرد و چون فقط میخواست خودش رو خالی بکنه گفت:

-تو اونقدر بدبخت و حقیری که تهش چون فهمیدی هیشگی نمیگرتت اومدی اینجا آره؟ اومدی که بشی زن دوم نیما ؟ تفاله بودن خیلی حال میده آره !؟

خواستم جوابش رو بدم اما همون موقع تلفن همراهم تو جیب مانتوم زنگ خورد.
به آرومی بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.
نیما بود و چون میدونستم اگه جواب ندم بعدا خیلی شاکی میشه به اجبار اما شماره رو وصل کردم و گفتم:

“الو…”

بدون هیچ مقدمه ای خیلی سریع و فوری پرسید:

” کجایی؟ کی پشت در بود؟ کسی اومد داخل خونه ؟”

خیره به رویا جونش که البته ادعا داشت قیدش رو زده جواب دادم:

“آره…زنته…”

تا قبل از این دستپاچه و تند و عجله ای به نظر می رسید اما وقتی این جواب رو بهش دادم چنددقیقه ای ساکت شد و بعد پرسید:

“الان اونجاست ؟!”

“آره…میشه بیای”

“نزدیک خونه ام”

این رو گفت و تماس رو بی خداحافظی یا زدن حرف دیگه ای قطع کرد.
با اینجال مشخص بود تا بهش گفتم یکی داره میاد اینجا فورا سوار ماشین شده و اومده سمت خونه.
رویا با انزجار نگاهم کرد و بعد نگاهی به دور و اطراف انداخت.
دکوراسیون خونه اش و چیدمان وسایلش همچنان مثل سابق بود.
چرخید سمت در و خطاب به کارگرهایی که همراهش بودن گفت:

-بیاین داخل !

بااخم پرسیدم:

-همیشه عادت داری دعوت نشده بری خونه ی این و اون؟!

سرش رو با غیظ برگردوند سمتم و با نفرت و صدای بلند و حالتی عصبی گفت:

-اینقدر واسه من خزعبل نگو…اینجا هنوز خونه ی من دخترهیچی ندار هَول….
پاشدی بی هیچ و پوچ و جهاز اومدی تو خونه ی من حالا واسم نطق هم میکنی؟

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره

و همچنان فکر میکنه این جا خونه اش و این منم که دعوت نشده اومدم اینورا…

#پارت_۵۲۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره و همچنان فکر میکنه این جا خونه اش و این منم که دعوت نشده اومدم اینورا…

نفس عمیقی از سر عصبانیت کشیدم و بعد یک گام عقب رفتم و دست به سینه ایستادم.
اصلا خوشم نمیومد باهمچین آدمی دهن به دهن بشم.
یه دختر حسود عقده ای عصبی که از زمین و زمان طلبکاره و همچنان فکر میکنه این جا خونه اش و این منم که دعوت نشده اومدم اینورا…

کارگرها که اومدن داخل گفت:

-چندتا ساکت و قاب عکس تو زیر پله دارم…
تابلو عکسایی که فقط عکس خودمن بردارین….
کیف و وسایل رو هم بردارین و ببرین بزارین تو ماشین!

کارگرها هردو و باهم مطیعانه گفتن:

-چشم خانم….

چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم اصلا در این مورد دخالت نکنم تا وقتی که خود نیما سر برسه.
کنار یکی از مبلها ایستادم و بهش تکیه کردم.
تلفنش زنگ خورد.
نگاهی تحقیر آمیز از کنج چشم به صورتم انداخت و بعد مشغول صحبت با تلفن همراهش شد و من هم ناخواسته حرفهاش رو میشنیدم:

” الو….سلام…..آره اومدم اینجا…..نه خودش نیست…..آره باید باهاش صحبت کنم زودتر بیاد و پای برگه لعنتی طلاق رو امضا بکنه……
هه….آره …..دخترعموش…از اول هم چشمش پی این زندگی بود…..نه بابا……فکر میکنی واسه دخترای بدبخت بیچاره ای واسه اون فرق داره طرفشون هنوز طلاق نگرفته؟ اونا فقط میخوان بپرن وسط زندگی این و اون…..”

خدایااااا…..چقدر آدم چندش و حال بهم زنی بود رویا.
نفرتی هم که نسبت به من داشت کاملا از سر حسادت بود.
یه حسادت و نفرت احمقانه.
و یه جوری حرف میزد انگار پاک دامن ترین و پولدارترین دختر شهر بود و اصلا هم به یه ورش نبود جلو چشمهای خودم اومد و رفت پیش دکتر اونم بخاطر سقط جنین از مردی که شوهرش نبود !
عصبی وار پامو تکون میدادم که بالاخره در باز شد و نیما اومد داخل…
اولینبار بود از دیدنش خوشحال میشدم چون فقط خود اون بود که میتونست زنش رو تحمل بکنه.
رویا که همچنان مشغول صحبت تلفنی بود با دیدن نیما فورا به کسی که پشت خط بود تند تند گفت:

” من بعدا باهات صحبت میکنم….آره…..فعلا…..”

تلفن همراهش رو گذاشت کیفش و صاف ایستاد و با ابروی بالا رفته خیره شد به نیما.
چشمهام زوم شدن رو صورت نیما.
اخمو و عبوس تر از همیشه بود.کیف و وسایلشو انداخت روی میز و خطاب به رویا پرسید:

-اینجا چیکار میکنی!؟

رویا مغرورانه نگاهش کرد و جواب داد:

-اول اینکه اومدم وسایل شخصیمو جمع کنم و ببرم و دوم اینکه بهت بگم اینقدر بیخودی این موضوع طلاق رو کش نده….
چرا نمیای و توافقی همچی رو حل نمیکنی هاااان ؟

مکث کرد.با حدیت زل زد تو چشمهای نیما و گفت:

-نیمااا….من دیگه به این زندگی برنمیگردم پس بیخودی واسه نگه داشتنم تو روند طلاق سنگ اندازی نکن!

کنج لب نیما به زهرخندی بالا رفت.یکی دو تا از دکمه های پیرهنش رو باز کرد و بعد کتش رو از تن درآورد و پرت کرد سمت من.
تو هوا گرفتمش.
ابروهاش رو درهم گره زد و بعد گفت:

-چرا فکر میکنی من میخوام تورو توی این زندگی نگه دارم!؟ هان؟؟ اصلا چیشد باخودت به همچین نتیجه ای رسیدی!؟

دسته کیفش رو سفت گرفت و با قدم های سریع اومد جلو و پرسید:

-پس چرا حاضر نمیشی توافقی همچی رو تموم کنی!؟

نیما دستهاش رو به کمرش تکیه داد و بعد گفت:

-طلاقت میدم ولی زمانی که از تمام حق و حقوقت بگذری! مهریه بی مهریه….
یه خونه هم واسه تولدت به نامت کردم…اون رو هم باید برگردونی!

رویا ناباورانه نیما رو نگاه کرد وبعد خیلی سریع جلو اومد و گفت:

-چی ؟؟؟ داری گرو کشی میکنی؟ یعنی چی که نمیخوای مهریه ام رو بدی؟ یعنی چی که خونه رو میخوای؟ آخه این حرفها یعنی چی؟

نیما خیلی ریلکس و راحت جواب داد:

-همون که شنیدی! مگه طلاق نمیخوای!؟

رویا با صدای بلند داد زد:

-میخوام ولی بیخیال مهریه ام و خونه نمیشم!

نیما ریلکس شونه بالا انداخت و گفت:

-خب پس برگرد سر خونه زندگیت….من طلاق نمیدم مگر به شرط بخشیدن مهریه و پس دادن خونه…میخوای بخواه نمیخوای هم نخواه.
اونارو پس بده طلاقتو بگیر و برو…نمیخوای پس بدی هم خب اوکی…مشکلی نیست.برگرد سر خونه زندگیت…

پوزخندی زد و گفت:

-هدیه میدی و هدیه پس پیگیری؟ یادمه اون خونه رو واسه سالگرد عقدمون بهم هدیه دادی!

نیما دستهاش رو از دو طرف کمرش برداشت و همونطور جدی اما خونسرد گفت:

-آره…هدیه دادم و حالا همین هدیه رو میخوام پس بگیرم!

عصبی شد کاملا مشخص بود. بازهم به سمت نیما قدم برداشت و گفت:

-خیلی رفتارهات بچگونه ان نیما خیلی…

نیما نیشخندی زد و آهسته و لش گفت:

-ببین این دهن منو وا نکن….این دهن لامصب منو وا نکن….

#پارت_۵۳۰

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نیما نیشخندی زد و آهسته و لش گفت:

-ببین این دهن منو وا نکن….این دهن لامصب منو وا نکن …وا نکن!

از لحن تند و نوع حرف زدن و اخم و تخم نیما پر واضح بود حسابی با رویایی که قبلا جونش رو هم براش میداد سر جنگ داده.
من که هیچی…اون خودش هم از این رفنار نیما حسابی به تعجل افتاده بود.
دستشو تکون داد و گفت:

-چیه؟ سیگار نکشیدی که اینجوری داری واسه من داد و هوار میکشی!؟
میخوای بری یه پاکت بکشی بعد بیای واسه من صداتو بندازی رو سرت…بلکه اعصاب نداشته ات اومد سرجاااا…

نیما بی توجه به حرفهای رویای که همیشه عاشقش بود و جونش رو هم بخاطرش میداد پرسید:

-اصلا تو واسه چی اومدی خونه ی من!؟ هااااان!؟
سر چی بیخود اومدی اینجااا؟

نیما اونقدر عصبانی شده بود که حتی منی هم که طرف حسابش نبودم تو اون لحظه، و تازه فاصله هم داشتم باهاش تنم از ترس داشت می لرزید.
رویا مثل خود نیمای بی اعصاب با لحن تندی گفت:

-یه جوری میگی اینجا انگار دزدکی اومدم…نصف وسایل اینجا جهاز منه پس اینجا هنوز هم خونه ی منه!

صدای نعره ی نیما چهار ستون خونه رو لرزوند:

-اینقدر خومه ی من خونه ی من جهاز من فلان من بهمان من نکن…
اینجا یه زمانی میشد گفت خونه ی توئہ نه الان…اصلا تو بیخود کردی وقتی زن من خونه تنهاست دست دوتا غریبه رو گرفتی و آوردی اینجا…

من یکی که کپ کردم.
باورم نمیشد واقعا این خود نیماست که داره سر رویا داد میکشه.
چشمم از نیما به سمت رویا رفت.
اون خودش هم شوکه بود ولی خیلی زود اون حالت بهت زده ی صورتش پر کشید و جاش رو به یه پوزخند عصبی داد و به طعنه پرسید:

-هه…زنت !؟

نیما باهمون تحکم و صدای بلند جواب داد:

-آره…به چه حقی عین گاو سرتو انداختی پایین و با دوتا مرد غریبه اومدی داخل اون هم وقتی زن من تو خونه تنها بود…؟

رویا اگه تا پیش از این فکر میکرد همچی شوخیه حالا دیگه کم کم دوهزاریش افتاد دور و برش چه خبره. واسه چند لحظه نیمارو با تعجب نگاه کرد و بعد وقتی به خودش اومد با جدیت گفت:

-بسه دیگه اینقدر صداتو واسه من بالا نبر.تا وقتی جهاز من اینجاست پس اینجا خونه ی من…

نیما سگرمه هاش رو بیشتر توهم زد تا صورتش رو اخمالود تر نشون بده و بعد کف دستشو به سمت رویا دراز کرد و گفت:

-رد کن بیا دسته کلیدو…زودباش!

جدی تر از اونی بود که بشه گفت سر شوخی یا حتی لجاجت داره.
رویا به ناچار دسته کلیدش رو کف دست نیما گذاشت و گفت:

-واقعااااا که خود واقعیتو نشون دادی!

نیما دسته کلید رو گرفت و گفت:

-جمع کن هرچی خنزر پنزر داری و بزن به چاک!

رویا با حالتی عصبی گفت:

-اگه منظورت از خنزر پنزر همون وسایلیه که هرکدوم دوبرابر قیمت خون دوروبری هات قیمت داره ،اونارو که صدرصد میام جمع میکنم و میبرم…
فقط…من دیگه نمیخوام این قضیه کش پیدا کن…بیا و به این قضیه ی طلاق خاتمه بده و تمومش کن…
دیگه یک ثانیه هم نمیخوام اسم مزخرف تو توی شناسنامه ام باشه!

نیما دسته کلید رو پرت یه گوشه و گفت:

-قبلا گفتم الان هم میگم…طلاقت میدم به دو شرط..
شرط اول بخشیدن مهریه اس شرط دوم پس دادن خونه!

رویا که کاملا مشخص بود اصلا علاقه ای به اینکه از خیر این دو مورد رو نداره گفت:

-واقعا که برات متاسفم…محاله از مهریه ام بگذرم.خیلی پستی خیلی …درضمن.فکرش رو هم نکن بخوای با این دو مورد منو دوباره برگردونی به این زندگی…

واکنش نیما یه پوزخند طعنه امیز بود.
کنج لبشو یه وری کرد و گفت:

-باشه تو هرجور دوست داری فکر کن…

تلفن همراه و سوئیچش رو گذاشت کنار و اینبار رو کرد سمت من و گفت:

-یه لیوان آب برام بیار…

آهسته گفتم:

-باشه…

نگاهی به رویا که میدونم چقدر از اینکه من داشتم از وسایل و جهازش استفاده میکنم کفریه انداختم و بعد از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه تا واسه نیما آب بیارم درحالی که همچنان کتش رو دو دستی تو بغلم‌نگه داشته بودم……

#پارت_۵۳۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

از کنارش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه تا واسه نیما آب بیارم درحالی که همچنان کتش رو دو دستی تو بغلم‌نگه داشته بودم…
اصلا دوست نداشتم وقتی اونها اینجا هستن و بحث و بگو مگو میکنن من هم کنارشون باشم.
رفتم تو آشپزخونه و با یه لیوان آب برگشتم پیش نیما.
هنوزم عصبی بود.
اما چیزی که توجه من رو جلب میکرد نگاه های معنی دار رویا بود.
یه جوری با چشم تعقیبم میکرد که اون‌نگاه هام از صد تا فحش هم بدتر بود.
لیوان رو به سمتش گرفتم اماهمون موقع رویا که راه به راه به اون دو کارگر دستور میداد با زدن پوزخند و طعنه گفت:

-هه! لیوان آبشم مال منه بعد زبونشون سه متر درازه…شک ندارم با یه چمدون لباس کهنه اومده اینجا…

تا اینو گفت سرم رو خیلی آروم به سمتش برگردوندم.خب فکر کنم حق هم داشت.
وقتی همینجوری زوری و هول هولکی منو عقد میکنن و بدون جهاز میفرستن اینجا باید هم همچین حرفهایی بشنوم….
نیما خواست لیوان رو ازم بگیره اما دستمو پس کشیدم.
با یکم تعجب نگاهم کرد اما دیگه دوست نداشتم اون هر آبی که بقول اون تو لیوانهای جهازشه خورم.
نه دلم‌میخواست خودم‌بخرم و نه حتی نیما.
کت نیما رو گذاشتم رو تکیه گاه مبل و بعدهم برگشتم تو ی آشپزخونه.
اون لیوان رو انداختم تو سینگ و بعد از داخل یخچال یه بطری آب معدنی بیرون آوردم و دوباره برگشتم پیش نیما.
بطری رو به سمتش گرفتم و با صدای بلند جوری که به گوش رویا هم برسه گفتم:

-این بطری دیگه فکر نکنم جهاز کسی باشه!

نیما پوزخند محوی زد و بعد سر بطری رو باز کرد و یکم از اون آب رو خورد.رویا قدم زنان اومد سمتم.
با تاسف و پوزخند سر تاپام رو برانداز کرد و بعد گفت:

-زبون تند و تیز درازی داری.باهمین زبون هم مخ تیلیت کردی و اومدی اینجا آره ؟

جوابشو ندادم.من مثل اون عقده ای نبودم.هیچ علاقه ای هم به شوهرش نداشتم.
نیما بطری رو پایین آورد و بعدگفت:

-وسابلتو جمع کن زودتر برو…واسه بردن جهازتم ار دادگاه نامه بیار در خدمتتم!

حتی من هم متوجه شدم نیما قصد داره رویا رو یکم اذیت بکنه.
اول رو کرد سمت کارگرش و گفت:

-اون قاب عکسهای تکی رو فقط ببر…بعدشم بیا ساک لباسمو ببر…بجنب..

امرو نهیش که تموم شداینبار اومد سمت نیما و گفت:

-لج کردی با من آره؟ لج کردی نیما؟

نیما کم‌محلش کرد و فقط گفت:

-همون که شنیدی…

دنبالش رفت و خیلی شاکیانه گفت:

-من واسهوجهازمم باید برم از داداگاه نامه بیارم؟
چه وِردی تو گوشت خوندن که اینجوری واسه من لجوج شدی هاااان ؟!

با حرص انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفت و گفت:

-این ؟ اینی که حتی یه لیوان هم باخودش اینجا نیاورده این زیر گوشت خونده که با اینجوری تا کنی؟؟؟ آرهههه؟

بدجور کفری شده بودم از دستش. چی باخودش فکر میکرد؟!
اینکه من با میل خودم پا تو این خونه گذاشتم؟
به خواست خودم میخواستم زن نیما بشم؟
به سمتش رفتم و با عصبانیت گفتم:

-اینقدر این این نکن و عین سگهای نااهل هاپ هاپ راه ننداز ..شوهرت ارزونی خودت!

نمیدونم چرا اینقدر یهو بی هوا عصبانی شده بودم.
فقط میدونم بدجور اعصابم از دستش بهم ریخته بود.
مغزم سوت میکشید وقتی این این میکرد و همه جور تهمتی بهم میزد.
قلبم تند تند تو سینه ام می تپید و نفسم از خشم بالا نمیومد.
با خشم و عصبانیت ازش رو برگردونم و سمت پله ها پا تند کردم چون دیگه نمیخواستم حتی یه لحظه ریخشتو ببینم….
اما صداش رو شنیدم که بلند بلند و با حرص میگفت:

-به من میگفت سگی که هاپ هاپ میکنه؟
سگ خودتی و هفت جد آبادت دختره ی عوضی …بی صرف بی پدر….تو کی هستی که بخوای به من همچین حرفی بزنی!؟

ایستادم.
گوشهام درست شنیدن!؟
به من گفت بی پدر…
سرم رو برگردوندم سمتش و بهش نگاه کردم.
باورم نمیشد بخواد اینجوری توهین بکنه.
دل شکسته نگاهش کردم اما قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم نیما به سمتش رفت و یه سیلی محکم به گوشش زد و گفت:

-قدر خدا هم بخوامت به عموم توهین کنی جوابت اینه….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
رمان ژینو

دانلود رمان ژینو به صورت pdf کامل از هاله بخت یار 4 (4)

7 دیدگاه
  خلاصه: یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بی‌پروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی می‌کنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو می‌بینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۸۴۱۴۵۸

دانلود رمان آسو pdf از نسرین سیفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       صدای هلهله و فریاد می آمد.گویی یک نفر عمدا میخواست صدایش را به گوش شخص یا اشخاصی برساند. صدای سرنا و دهل شیشه ها را به لرزه درآورده بود و مردان پای¬کوبان فریاد .شادی سر داده بودند من ترسیده و آشفته میان اتاق…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۱ ۰۷۱۹۰۴۲۳۰

دانلود رمان آوای جنون pdf از نیلوفر رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، شخص…
IMG 20210815 000728

دانلود رمان عاصی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         در انتهای خیابان نشسته ام … چتری از الیاف انتظار بر سر کشیده ام و … در شوق دیدنت … بسیار گریسته ام …
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x