رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 59

#پارت_۵۳۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نیما به سمتش رفت و یه سیلی محکم به گوشش زد و گفت:

-قدر خدا هم بخوامت به عموم توهین کنی جوابت اینه….

شوکه وار بهشون خیره شدم.از نظر من نیما همچنان عاشق رویا بود هرچند خودش این رو باور نداشت و میگفت قیدش رو زده اما هرگز فکرش رو هم نمیکردم که یه روز بخواد اینجوری باهاش رفتار کنه….
حتی کارگرها هم دست از کار کشیدن و اون دوتارو تماشا میکردن.
رویا با نفرت به نیما خیره شد و گفت:

-حالم ازت بهم میخوره نیما..واقعا که برای اونهمه سالی که کنارت زندگی کردم از خودم متنفر و بیزارم…

نیما به در اشاره کرد و گفت:

-جمع کن و از اینجا برو بیرون…زود باش!

رویا با نفرت و صدای بلند گفت:

-معلکم که میرم…فکر کردی می مونم؟ لیاقت تو همین دختره ی هول هیچی نداره پاپتیه…فقط همین لیاقت تورو داره …

اینبار سکوت کردم و چیزی نگفتم.نمیخواستم پیاز داغ این دعوا رو بیشتر بکنم.
نیما دستهاش رو به کمرش تکیه داد و گفت:

-برو…وسایلتو که جمع کردی پس برو

با نفرت و تحقیر سر تا پای نیما رو برانداز کرد و با پایین آوردن دستش از روی صورتش گفت:

-میدونی چیه؟اصلا از اینکه بهت خیانت کردم و مهر و محبتمو به یکی دیگه دادم پشیمون نیستم…نیستم….

نیما با صدای بلند داد زد:

-خفه شو و گورتو گم کن..

رویا دیگه نتونست اونجا بمونه.یعنی براش ممکن نبود.کارگرا که وسیالش رو بردن بازهم یه نگاه سراسر نفرت به پا انداخت و بعدهم از خونه رفت بیرون.
نیما که هرگز فکر نمیکردم روزی دست روی دست بلند بکنه دستهاش رو از دو طرف کمرش برداشت و راه افتاد.
از کنار من رد شد و به سمت پله ها رفت.
چرخیدم و بهش نگاه کردم.
حس کردم خیلی ناراحت …
سعی کردم نسبت به این موضوع بیتفاوت باشم ولی نتونستم.
تصمیم گرفتم برم تو آشپزخونه و یه نوشیدنی براش درست کنم.
نه اینکه دلم باهاش صاف شده باشه نه….
ولی حس کردم نباید تو همچین شرایطی تنهاش بزارم خصوصا اینکه بخاطر من و پدرم تو گوش کسی که خیلی دوستش داشت سیلی زده بود.
یه گل گاو زبون براش درست کردم و بعد هم از اونجا بیرون اومدم و راه افتادم رفتم سمت اتاق خواب.
پله هارو آروم آروم رفتم بالا
چند ضربه به در زدم و رفتم داخل…
روی تخت نشسته بود و سیگار میکشید.
قدم زنان به سمتش رفتم و بدون اینکه حرفی بزنم کنارش، با کمی فاصله روی تخت نشستم.
سیگارو بین لبهاش گرفت و دودش رو بیرون فرستاد.
نمیدونستم سر حرف رو چه جوری باهاش وا بکنم.
سختم بود.
اون واسه من نه یه همسر، نه یه پسرعمو بلکه یه غریبه بود.
یه غریبه که انگار هیچوقت نمیشناختمش !
وقتی سیگارو لای لبهاش گذاشت،
جرات به خرج دادم و دستمو سمت سیگارش دراز کردم و خیلی آروم اونو از لای لبهاش بیرون آوردم.
سرش رو به آرومی برگردوند سمتم و نگاهم کرد.
آهسته و آروم گفتم:

-میشه به جای سیگار اینو امتحان کنی…واسه اعصاب خوبه!

سرش رو به سمتم برگردوند و خیلی آروم با صدای نسبتا خفه ای پرسید:

-میخوای بگی من بی اعصابم؟

تند تند جواب دادم:

-نه نه…م…من…من همچین منظوری نداشتم.ببخشید…فقط…

وسط من من کردنهان لیوان رو از روی پیش دستی برداشت و بعد کم کم شروع به خوردنش کرد.
با اینکه از هیچکدومشون خوشم نمیومد اما گفتم:

-متاسفم…من اصلا قصد نداشتم بگو مگو پیش بیاد!

لیوان رو از دهنش فاصله داد و بعد گفت:

-تو مقصر نیستی …

انگشتامو توی هم حلقه کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز زندگیم این شکلی بشه.
یه دوستی احمقاته با یه آدم اشتباه مسیر آینده ام رو به کل تغییر داد و عوض کرد.
من همچی رو با فرزین تصور کرده بودم.
زندگی و آینده…
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و پرسیدم:

-تو هنوزم اونو دوست داری!؟

#پارت_۵۳۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و پرسیدم:

-تو هنوزم اونو دوست داری!؟منظورم…منظورم رویاست…..

ابروهاش رو درهم گره کرد و بااخم بهم خیره شد.
صورتش اونقدر جدی و عصبانی شده بود از پرسیدن سوالم پشیمون شدم اما اون خودش به حرف اومد و پرسید:

-برای چی همچین سوالی میپرسی!؟

چند لحظه ای ساکت موندم و بعد همونطور که با پوست کنار ناخنم ور میرفتم و میکندمش، سر خم کردم و جواب دادم:

-اگه دوستش داری برگردونش! من مال این زندگی نیستم….تو هم اون رو دوست داری…پس برگردونش!

پوزخندی زد و گفت:

-جرا اینقدر اصرار داری که من اونو دوست دارم؟

از نظر خودم اون همچنان رویا رو دوست داشت.دوست که نه.. عاشقش بود.اونقدر عاشقش بود که هنوز طلاقش نداده بود.
سرمو بالا گرفتم و جواب دادم:

-من اصرار ندارم من میگم اگه دوستش داری خب برش..

خیلی سریع و بااخم حرفم رو برید و گفت:

-کی حاضره زندگیش رو با زنی که بهش خیانت کرده رو ادامه بده؟
زنی که با معشوقه ی دوران نوجوونیش ریخته روهم ؟! هان ؟
من رویا رو بیشتر از خودم دوست داشتم…بیشتر از جفت چشمهام ولی همچی رو بهم ریخت…
خودش نخواست….
منم دیگه نمیخوامش…

دوباره سرمو خم کردم و همونطور که با پوست دستم در میرفتم پرسیدم:

-اگه نمیخوایش پس چرا طلاقش نمیدی!؟

ته مونده ی گل گاو زبون روهم خورد و جواب داد:

-باید یه کوچولو اذیت بشه…باید قید مهریه رو بزنه به هزار دلایل…هدیه هایی هم که گرفته پس بده اون هم به هزار دلیل….
زحمتی واسه این زندگی نکشید که چیزی به پاس زحماتش بهش بدم….

اینو که گفت دستهامو ازهم جدا کرد و گفت:

-این چه کاریه دیگه….نکن دیگه!

دست از اون کار عصبی برداشتم.خیلی دلم میخواست بگم منم یکی رو دوست دارم خیلی هم دوستش دارم….هنوزم دوست داشتم.
هنوزم تو فکرش بودم.
بعضی شبها قبل از خواب اونقدر بهش فکر میکنم که شب تو خواب خوابش رو می دیدم ولی با خطایی که من کردم، با اون گناه بزرگم نتونست ببخشم…
چه راحت و ساده از دستش دادم.
چه راحت….
دوباره ذهنم رفت پی اون…پی مردی که همچنان داغش رو دلم‌بود.
سکوت رو شکست و گفت:

-عصر یه نفرو میارم قفلهارو عوض کنه….

اینو گفت و دراز کشید روی تخت درحالی که پاهاش آویزون بودن.
سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-میتونم یه چیزی بگم؟

دستهاشو روی شکمش گذاشت و تو همون حالت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

-بگو…

مردد بودم واسه گفتن این حرف ولی موضوعی بود که خیلی آزارم میداد و مدتها بود مدام میخواستم به زبون بیارمش برای همین تردید و دو دلی رو کنار گذاشتم و گفتم:

-من حس خوبی به این خونه ندارم…وقتی اینجام احساس میکنم تو زندگی رویام…
تمام وسایل اینجا مال اونه…حتی لیوانی که باید توش آب یا چایی بخورم ….

تا چنددقیقه ای چیزی نگفت.
امیدی به این زندگی نداشتم وگرنه براش میجنگیدم.
من حتی حالا هم منتظر فرزین بودم.
منتظر یه نشونه….یه خبر از فرزین.
اون بخواد من این زندگی اجباری رو ول میکردم و برمیگشتم هرجا که اون بخواد!
نیم خیز شد.یه نفس عمیق کشید و خیره شد به رو به رو و بعدهم گفت:

-خیلی خب…چندتا کارگر میارم کل وسایل رویارو جمع کنن….

وسط حرفهاش گفتم:

-میشه از اینجا بریم؟ از این خونه؟

دوباره صورتش عبوس شد.واسه اینکه فکرهای اشتباه به سرش نزنه فورا گفتم:

-ببین…من حاضرم تو یه چادر زندگی کنم…حتی توی یه اتاقک.همه جای این خونه رد اونه…
اون این خونه رو متعلق به خودش میدونه…
راضی نیست من اینجا باشم.

با سگرمه ها توی هم گفت:

-بهش فکر میکنم…حالا برو یه چیزی درست کن گشنمه!

در همین حد هم که حاضر شد بهش فکر کنه هم کافی بود.
بلند شدم و پرسیدم:

-چی دوست داری درست کنم!؟

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-قورمه هات چه جورن…؟

کنج لبهامو رو به پایین خم کردم و جواب دادم:

-بد نیستن!

پاهاش رو برد روی تخت و درحالی که آماده ی چرت زدن میشد گفت:

-پس همینو درست کن…

#پارت_۵۳۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

آخرین چیزی که باید روی میز میگذاشتم نوشیدنی بود.
هم دوغ از یخچال بیرون آوردم و هم نوشابه و بعد هم بشقابهارو مرتب و منظم گذاشتم روی میز.
همونطور که خودش خواست براش قورمه سبزی درست کردم. درسته یکم طول کشید ولی خب…
خودش خواست من هم که زودتر از اون نمیتونستم آماده اش کنم.
دستهامو روی میز گذاشتم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم.
چهار و نیم شده بود ولی بیتفاوت شونه بالا انداختم و راه افتادم سمت پله ها….
این یه مورد اصلا تقصیر من نبود چون من نخواستم که همچین بشه.
به اتاق که نزدیک شدم اول چند ضربه و تقه ی آروم به در زدم.
جواب نداد.
بنا رو گذاشتم بر اینکه دستش بند باشه برای همین چند لحظه ای رو منتظر موندم اما وقتی دیدم خبری ازش نمیشه،
خیلی آروم درو وا کردم و رفتم داخل.
چندقدمی جلو رفتم و سرم رو به سمت تخت بر چرخوندم.
همچنان روی تخت دراز کشیده بود و بنظر خواب بود.
ساعد دست راستش روی چشمهاش بود و دست دیگه اش روی سینه ی ستبرش.
اولش خواستم بیخیالش بشم و برم بیرون چون حس میکردم اگه بیدارش کنم باز یه بهونه واسه جرو بحث و جنجال پیدا میکنه….
چنددقیقه ای ول معطل همونجا ایستادم ولی بعد دل رو به دریا زدم و رفتم سمتش.
کنار تخت ایستادم و بعد یه کوچولو خم شدم و دستش رو آهسته تکون دادم و گفتم:

-نیما….نیما…

یه کوچولو تکون خورد اما بیدار نشد.
دوباره تکونش دادم و گفتم:

-نمیخوای بیدارشی؟ ناهار درست کردم آماده اس….

ساعد دستش رو خیلی آروم از روی چشمهاش برداشت.
صورتش خوابالود بود.
چندبار پلکهاش رو باز و بسته کرد و بعد پرسید:

-چیه؟ چیشده؟

کمر تا شده ام رو صاف نگه داشتم و یک قدم عقب رفتم و جواب دادم؛

-چیزی نشده…من…من فقط ناهار درست کردم میز رو چیدم گفتم بلند بشی بیای بخوری…

خیلی آروم نیم خیز شد و کش قوسی به بدنش داد.
دستشو پشت کتفش کشید و یکم جلو وعقبش کرد.
بی حرکت ایستاده بودم و تماشاش میکردم.
انگار که اصلا من نباشم دستهاشو با کرختی سمت دکمه های پیرهنش دراز کرد و شروع کرد باز کردن دونه دونه دکمه های پیرهنش کرد.
وقتی کنارش زد چشمهام روی بدن عضلانیش به گردش دراومد..اهل ورزش بود و بدنسازی واسه همین تنش رو فرم بود.
نگاه خیره ی من رو که دید سرش رو بالا گرفت و گفت:

-چیه ؟ چی رو نگاه میکنی؟

سوالش منو از هپروت کشوند بیرون.سرمو تکون دادم و با درهم گره زدن ابروهام یه چهره ی اخمالود به خودم گرفتم و جواب دادم:

-هیچی….

ابروی راستش رو بالا انداخت و گفت:

-آره مشخص…

اخم کردم و گفتم:

-نه پس میخواستی مشخص نباشه…

کنج لبش رو داد بالا و گفت:

-آره ارواح عمه مون…

بحث رو ادامه ندادم و فقط گفتم:

– بیا پایین غداتو بخور تا سرد نشده

خیلی سرد و یخ گفت:

-تو برو من میام

چیزی نگفتم و بی ثرو صدا از اتاقش رفتم بیرون و دوباره خودمو رسوندم به آشپزخونه
برام مهم نبود اون الان میاد یا ده دقیقه دیگه یا اصلاا هیچوقت…
اون در هیچ موردی برای من اهمیت نداشت همونطور که من نداشتم.
صندلی رو کشیدم عقب و روش نشستم.
یکم برنج تو بشقابم ریختم و غرق در فکر مشغول خوردن شدم.
بعضی وقتها جرات روشن نگه داشتن تلفن همراهمو نداشتم چون جرات جواب دادن به پیامهای پگاه یا حتی سهند رو نداشتم.
من حتی می ترسیدم.
می ترسیدم وسوسه بشم دوباره سرکی به گالریم بزنم و محو بشم تو عکسهای فرزین…
و باز فیل لعنتیم یاد هندستون بکنه!

بیخودی داشتم با غذام ور می رفتم که همون موقع نیما اومد داخل اتاق.
چیزی تنش نبود و فقط یه شلوارک ساده پاش بود.
پشت میز نشست و برای خودش شاید در حد چند قاشق برنج ریخت….
فکر میکردم وقتی تا الان هیچی نخورده حتما خیلی گشنه اس و قراره زیاد غذا بخوره اما حالا این چند قاشق نشون میداد خیلی هم تمایلی به خوردن نداره….

#پارت_۵۳۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

فکر میکردم وقتی تا الان هیچی نخورده حتما خیلی گشنه اس و قراره زیاد غذا بخوره اما حالا این چند قاشق نشون میداد خیلی هم تمایلی به خوردن نداره….
سرمو پایین انداختم و بجای بازی بازی کردن با غذام سعی کردم چند قاشق غذا بخورم.
بی حوصله بودم و دلگیر…
تمایلی به ادامه ی این زندگی نداشتم چون خالی از انگیزه بودم.خالی از عشق…خالی از حس دوست داشتن و یا حتی دوست داشته شدن!
ما هردومون آدمایی بودیم که خانواده هامون فکر میکردن میتونن به زور بچپوننمون تو قلب همدیگه…
غافل از اینکه هرچه بیشتر بهمون فشار میاوردن بیشتر مچاله میشدیم!.
منتظر بودم دو سه لقمه اش رو که خورد بلند بشه و بره ولی فکر کنم تازه اشتهاش باز شده بود آخه خیلی سریع بشقابش رو از برنج پر کرد و کاسه ی قورمه رو هم کشید سمت خودش …
شاید اولش فکر نمیکرد غذا خوش طعم‌باشه.
اینبار نه آروم بلکه تند تند و با اشتها سرگرم خوردن شد و همزمان گفت:

-نه مثل اینکه همچین بدک هم نی!

آهاااان! پس خوشش اومده بود از مزه اش و به همین خاطر نظرش عوض شد.
لبهای چربمو روهم مالیدم و گفتم:

-من غذا دوست دارم.منظورم آشپزیه…هر چیزی که سرگرمم کنه رو دوست دارم…

چیزی نگفت.به غذاخوردنش ادامه داد و بعد خیلی بی هوا و بی مقدمه گفت:

-فردا چندتا کارگر میان اینجا وسایل های رویا رو جمع بکنن!

دست از خوردن کشیدم و سرمو بالا گرفتم.
فکرشم نمیکردم واقعا بخواد اینکارو بکنه
آخه اون همچنان رویا رو دوست داشت این غیر قابل انکار بود.
متعجب نگاهش کردم و آروم پرسیدم:

-واقعا میخوای اینکارو بکنی!؟

میخواست نوشابه بخوره اما تا من این رو پرسیدم سگرمه هاشو زد تو هم و با بالا گرفتن سرش گفت:

-من شبیه کسی ام که قصد شوخی داره؟ تو مودشم ؟

لبهامو رو هم فشار دادم.واقعا نه…جدی بود.کاملا جدی .جدی تر از همیشه.
بهش خیره شدم و بعد آهسته لب زدم:

-فکر کنم نه…

صدام ضعیف بود.خیلی ضعیف
یه جورایی جرات توش موج نمیزد ولی اون نه…
خیلی قوی و محکم و جدی گفت:

-گفتم بیان کاغذدیواری هارو هم عوض کنن…فعلا نمیتونم اینجارو بفروشم یا عوض کنم.
باید یه دستی به سرو روش بکشم.بعدش یه فکری به حالش بکنم…
اوضاع درهم…نمیدونم…شاید هم یهو اومدم و گفتم دیگه قرار نیست اینجا باشیم.

اون انگار اصلا من رو داخل آدم حساب هم نمیکرد که قبلش بخواد در موردش یه حرفی بهم بزنه یا باهام مشورت کنه با لااقل منو با کارهاش هماهنگ بکنه!
قاشق و چنگال رو رها کردم و به کل دست از خوردن کشیدم و پرسیدم:

-فردا ؟

حین خوردن جواب داد:

-آره فردا…

متعجب نگاهش کردم.فکر نمیکردم یه روز بیاد اینجوری و خیلی بی مقدمه همچین حرفی بزنه.
آب دهنمو قورت دادم و دوباره پرسیدم:

-خب من باید چیکار کنم!؟

همچنان مشغول خوردن جواب داد:

-فردا میری خونه ی پدرم..یه چند روز اونجا می مونی تا وقتی اینجا آماده بشم

بدترین خبر ممکن همین بود.
اینکه ازم بخوان برای یه مدت ولو اصلا چند ساعت برم پیش کسایی که باهاشون راحت نیستم برای همین خیلی سریع گفت:

-نههههه…

درحالی که همچمنان قاشق و چنگال رو تو دست نگه داشته بود واسه چند لحظه دست از خوردن کشید و بعد سرش رو خیلی آروم بالا گرفت و پرسید:

-نه؟ یعنی چی نه!

با همون قیافه ی نگران ودرهم جواب دادم:

-یعنی من اونجا راحت نیستم!

به کل دست از خوردن کشید.یه دستمال برداشت و همونطور که مشغول تمیز کردن لبهاش بود گفت:

-وقتی من میگم باید بری اونجا یعنی باید بری….

اینو گفت و با گوله کردن دستمال پرتش کرد روی میز و از روی صندلی بلند شد….

#پارت_۵۳۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

اینو گفت و با گوله کردن دستمال پرتش کرد روی میز و از روی صندلی بلند شد.
نمیتونست امینجودی به من بگه از فردا باید برم خونه ی عمو بدون اینکه نظر خود رو هم بپرسه…
رو همون صندلی چرخیدم سمتش و گفتم:

-من اونجا راحت نیستم…

با بیتفاوتی گفت:

-نیستی که نیستی….

کلافه میشدم وقتی اینطور خودخواهانه حرف میزد.با حرص و حتی استیصال گفتم:

-فردا هم باید برم بیمارستان.میشه من همینجا بمونم !؟

چرخید سمتم و با عصبانیت جواب داد:

-نه نمیشه…میخوای با چند مرد اینجا تنها بمونی که چی هااااان ؟ خیلی دوست داری با چندتا مرد تنها باشی!؟

انگشتامو مشت کردم و باعصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

-یعنی چی این چه حرفیه؟؟؟ چرا بیخودی تهمت میزنی…من فقط میگم اونجا راحت نیستم همین…

با انگشت اشاره اش بهم اشاره کرد و تاکید کنان و عصبی گفت:

-من هرکاری بگم تو باید انجام بدی.حالیته؟ وقتی هم بهت میگم باید چند روز خونه ی بابا بمونی یعنی باید بری و اونجا بمونی پس حرف اضافه نشنوم….

مکث کرد و بهم خیره شد.
حالم ازش بهم میخورد خصوصا وقتی اینجوری مجبورم میکرد کاری رو انجام بدم که دوست ندارم.
زمرمه کنان اما شمرده شمرده گفتم:

-من اونجا راحت نیستم!

دستهاش رو بازو بسته کرد و گفت:

-خیلی خب ..یا اونجا یا خونه ی مادرت.کدوم !؟

حرف از مادرم که شد خیلی چیزها واسم مرور شدن.
از مهرداد گرفته تا اون افتضاحی و رسوایی و ازدواج زوری و ….
نه! ترجیح میدادم برم خونه ی عمو اما نرم پیش مامان.
خسته بودم از حرفهای تکراریش.
از اینکه صاف صاف تو چشمهام نگاه بکنه و بگه من خوبیت رو میخوام که اینکارو کردم و اونکارو کردم.
از یه طرف شکنجه روحیم میداد و از طرف دیگه منت میذاشت رو سرم.
نفس عمیقی کشیدم.
انتخابم بین و بدتر بود….
حوصله ی زن عمو رو هم نداشتم خصوصا وقتی با زبون بی زبونیش بهم میگفت اصلا دوست نداشته منو بده به پسرش.
اه عمیقی کشیدم و بهد از کلی فکر کردن با خودم گفتم:

-میرم پیش مامان…

همونطور که از آشپزخونه بیرون می رفت گفت:

-خیلی خب….پاشو آماده شو میبرمت پیش مادرت!

اینکه در لحظه تصمیم گرفتم برم پیش مامان این بود که نگاه های زن عمو اونقدر سنگین بودن که حتی یاداوریشون هم آزارم‌میداد برای همین لحظه آخر ترجیح دادم برم و همون شر و ورهای مامان رو گوش بدم.
بلند شدم و رفتم بالا توی اتاق .
اول غذاهارو برداشتم و بعد از شستن ظرفها رفتم‌بالا توی اتاق.
وسایلم مورد نیاز و ضروریم رو که برای این مدت لازمم میشدن رو جمع کردم.
دلم گرفته بود.
نمیدونم چرا هیچ کس حاضر نبود آخه منو داخل آدم حساب بکنه.
هر کسی داشت به ساز خودش می رقصید و من هم مجبور بودم هرچی که برام تعیین میکنن همون رو انتخاب کنم.
نمیدونم….
نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم و همچین روزایی زو تحمل بکنم.
شاید یه روزی کم آوردم.
کم اوردم و بریدم و جون خودمو گرفتم….شاید!
وسایلم رو که جمع کردم، لباس پوشیدم و حاضر آماده اومدم بیرون.
تو راهروی طبقه ی بالا ایستادم و با صدای بلند خطاب به نیما که میدونستم تو اتاق خواب خودشه گفتم:

-من آماده ام….

خیلی طول نکشید که از اتاق خواب اومد بیرون.
یه تیشرت پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی.
سوئیچش رو تو مشت گرفت و قدم زنان اومد سمتم.
رو صورتش اخم بود.
منتهای لطفی که آقا بهم کرد این بود که بزاره بین خونه ی خودشون و خونه ی مامان یه کدوم رو انتخاب بکنم.
این واقعا نهایت بدبختی من رو نشون میداد!
دستی توی موهاش کشید و از کنارم رد شد و همونطور که پله هارو پایین می رفت گفت:

-راه بیفت….

حتی حرف زدنش هم عین آدم نبود.
کیفم رو برداشتم و پشت سرش به راه افتادم.
همونطور که راه می رفت و چون میدونست من پشت سرش هستم تند تند گفت:

-هر روز چکت میکنم….

یه جوری میگفت هرروز چکت میکنم انگار قرار بود زیرآبی برم.
یا مثلا با دوست پسرم تیک بزنم.
با اخم گفتم:

-خب که چی؟

پاشو که از آخرین پله پایین گذاشت جواب داد:

-یا باید خونه ی مادرت باشی یا بیمارستان.هیچ جای اضافی ای حق نداری بری…هیچ جای اضافی ای….

اصلا از طرز حرف زدنش خوشم نیومد.اصلا….
پوزخندی زدم و به عصبانیت اینبار من از کنارش رد شدم و بعد هم گفتم:

-واقعا که….یه جوری حرف میزنی انگار من قراره تو مسیر خونه تا بیمارستان چه گهی بخورم….

دستمو از پشت گرفت و کشید سمت خودش.
ایستادم.
یکی از کیفها از دستم افتاد زمین.
بهم چسبید و نگاه پر خشم و نفرتشو دوخت به چشمهام و گفت:

-بهار…دم به دم من نزار…مود منو عوض نکن…منو سگ نکن….منو سگ کنی بد میبینی….

چشمهای خیره بود به چشمهای سرد و بی احساسش.
دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-تو حق نداری اینجوری باهام حرف بزنی….حق نداری یه جوری باهام صحبت کنی انگار…

حرفمو برید و هلم داد به عقب و تند تند و عصبی گفت:

-واسه من حق حق نکن…هرچی من بگم همونه! هرچی من بگمممممم…زنگ میزنم چکت میکنم لحظه یه لحظه….یا بیمارستان یا خونه.
جز این دو مورد حق نداری جای دیگه ای باشی…هیچ جاااا…هیچ جاااا.وسلام…حالا هم راه بیفت بریم هزارتا کار دارم….

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون…

#پارت_۵۳۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

از کنارم رد شد و با باز کردن در رفت بیرون…
پوزخند محوی زدم و زل زدم به نقطه ی نامعلومی…
واقعا که سخت ترین نقطه ی زندگی من دقیقا همینجا بود.
اینجایی که آدم باخودش میگه چی فکر میکردم و چیشد.
خم شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم.
وقتی به تصوری که تا قبل از این اتفاقات نسبت به زندگی داشتم با چیزی که الان برام رقم زده بود بود فکر میکردم خنده ام میگرفت.
از تاسف زیاد خنده ام میگرفت….
گاهی مثل الان عمیقا فکر میکردم خدا منو از یاد برده!
صدای بوق های ممتد و پی درپی ماشین از بیرون که به گوشم رسید مطمئن شدم نیماست….
خیلی سریع درهارو بستم و از خونه زدم بیرون.
پشت فرمون.
با همون قیافه ی عصا قورت داده اش پشت فرمون نشسته بود و انتظارمنو میکشید.
وسایل رو عقب گذاشتم و خودم رو صندلی جلویی نشستم.
همون اول کار ازش رو برگردوندم و سرمو تکیه دادم به شیشه…
اصلا دلم نمیخواست برم خونه ی مامان.
ولی مثل اینکه چاره ای نداشتم.من به خودم قول داده بودم دیگه نیام پیشش ولی حالا به لطف نیما باز مجبور با انجام کاری شده بودم که دلم نمیخواست.
با یه دستش فرمون رو نگه داشت و با دست دیگه اش از توی کیف پولش یه مقدار پول بیرون اورد و به سمتم گرفت:

-بگیرشون….

سرم رو از تیکه به شیشه برداشتم نگاهی بهش انداختم.یه جوری بهم پول میداد انگار من گدا هستم نه زنش….
با نفرت گفتم:

-نمیخواممم…پیاده میرم و پیاده میام اما پول تورو نمیخوااااام !

پوزخندی زد و گفت:

-مثلا داری لج میکنی!؟

رو برگردوندم و گفتم:

-اسمشو هرچی دوست داری بزار…هرچی…

پولارو با عصبانیت پرت کرد کف ماشین و با کلافگی گفت:

-به دررررک! به جهنم….فقط وای به حالت اگه من هی چک کنم تورو و وقتهایی که بهت زنگ میزنم خونه نباشی.اونوقت حالیت میکنم چه خبره!

هیچی نگفتم و رهاش کردم به حال خودش.
بزار هرچی دلش میخواد بگه و هرچقدر دوست داره تهدیدم بکنه و واسم خط و نشون بکشه.
هیچ چیز و هیچکس دیگه واسه ی من مهم نبود.
هیچ چیز و هیچکس…
تا رسیدن به خونه نه دیگه اون حرفی زد و نه من.
فقط وقتی وارد کوچه شدیم بهم گفت:

-می مونی اینجا تا وقتی که خودم بیام دنبالت…

این رو گفت و ماشین رو نزدیک به خونه نگه داشت تا من پیاده بشم.
هیچی نگفتم.
هیچی…حتی یک کلمه….
پیاده شدم و وسایلم رو از عقب ماشین برداشتم و یعد پیاده شدم و رفتم سمت خونه.
اون هم نموند.
ماشینش رو روشن کرد و از خونه دور شد.
وسایلم رو تو دست گرفتم و به سمت خونه رفتم.
زنگ که زدم خود مامان از پشت آیفن گفت:

-بله !؟

با سگمرمه های توهم و قیافه ی عبوس گفت:

-بهار…تویی!؟

با لحن سردی جواب دادم:

-آره خودمم….درو باز کن!

درو برام باز کرد. چون دستهام بند بود با پا کنارش زدم و رفتم داخل.نمیدونم چراصداش جوری نبود که حس کنم دست کم اون از دیدن من خوشحال شده.
همین که رفتم داخل فورا درهال رو باز کرد و اومد بیرون…
بنظر دستپاچه میومد.
نگران نگاهم کرد.دمپایی هاش رو پوشید و اومد سمتم و گفت:

-بهار…با کی اومدی!؟

تو فاصله چندقدمیش ایستادم و با سگرمه های توهم نگاهش کردم.
من ازش دلگیر بودم.خیلی هم دلگیر بودم.
اون بود که منو وادار به ازداج کرد.
اون بود که منو انداخت وسط این زندگی اجباری …اون!
پوزخندی زدم و گفتم:

-نترس…فرار نکردم…

با نگرامی اومد سمتم.ولوم صداش پایین بود.حس کردم واسه اینکه صداش رو کسی نشنوه اونجوری آروم حرف میزد برای همین حدس زدم مهمون داره.
نگران پرسید:

-پس با کی اومدی؟ چرا تنهایی!؟

بازم پوزخند زدم.
شک نداشتم و حاضر بودم شرط ببندم وحشت اینو داشته که نکنه نیما هم منو انداخته باشه بیرون.
زل زدم به چشمهاش و گفتم:

-نترس…بدبختانه همچنان زن نیما هستم…

روسریش رو مرتب کرد و پرسید:

-پس واسه چی اومدی!؟

اهسته جلو رفتم و جواب دادم:

-اومدم که علی الحساب دو سه روز سربارت باشم…

چندقدمی جلو رفتم.به یه جفت کفش زنونه ی جلوی در نگاه کردم.
پس مهمون داشت که اونجوری آهسته حرف میزد

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست