رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 77

4.8
(4)

خندیدم و خیلی آروم چرخیدم سمتش.به صورت جذابش نگاه کردم.
ذهنم تو تمام اون لحظات خالی شده بود از تمام کسایی که همیشه آشفته ام میکردن و نمیذاشتن راحت باشم…
از مهرداد گرفته تا نوشین و خاله و حتی فرزین و حرفهاش…
حرفهایی که منو هوایی کرده بودن و باعث شده بود باخودم سر دوراهی قرار بگیرم و حتی به این فکر کنم که چه جدری به نیما بگم طلاقم بده چون میخوام با معشوقه ی سابقم ازدواج کنم!
نه!
من فکر نکنم دلم بیاد بازهم نیما یه همچین دردی رو تجربه بکنه!
نفس عمیقی کشیدم!
میخواستم این لحظه متعلق به خودم باشم و نیما نه متعلق به خیالهای پریشون کننده!
دستهامو گذاشتم روی سینه ستبر پهن و بدون موش…
وسوسه انگیز بود.
برای چندمینبار آب دهنمو قورت دادم و انگشتامو آروم آروم پایین آوردم و با صدای خیلی خیلی آرومی پرسیدم:

-راسته که هیچی به انداره ی سا/ک زدن به مردها حال نمیده؟

همونطور که با بند لباس خواب تنم در میرفت ، شونه هاش رو بالا انداخت جواب داد:

-نمیدونم…فکر کنم! شاید.

این جوابش یکم عجیب بود.مگه میشه ندونه!؟
یعنی تا حالا رویا براش انجام نداده بود!؟
همونطور که انگشتهام رو پایینتر میاوردم و خیره به چشمهاش پرسیدم:

-فکر کنی !؟

-آره فکر کنم…

دل دل کردم و پرسیدم:

-مگه تا حالا واست انجام ندادن!؟

نیشخندی زد و پرسید:

-کی مثلا!؟

شونه هام رو بالا و پایین کردم و با جمع کردن لبهام گفتم:

-خب مثلا دوست دخترای دوران جاهلیتت…یا همسرت!

صادقانه جواب داد:

-نه!

نیشخندی زدم و چون جوابش برام قابل باور نبود گفتم:

-داری سر به سرم میزاری درسته!؟

بازهم سری به نشانه ی نه گفتن جنبوند و جواب داد:

-نه! سر به سرت نمیزارم…من اون زمانی که تو بهش میگی دوران جاهلیت اونقدر سرم تو کار بود که هیچوقت وقت دوست شدن با دخترارو نداشتم…اولیش رویا بود که بعدشم ختم شد به ازدواج…

به خودم جرات دادم و با پا گذاشتن به حریم خصوصی گذشته اش که البته خودمم چندان علاقه ای به ورود کردن بهش نداشتم، پرسیدم:

-خب اون انجام نمیداد!؟

با تعلل جواب داد:

-نه اون هیچوقت دوست نداشت اینکارو انجام بده…منم اصرار نکردم.
نمیخواستم مجبورش کنم تو رابطه ی جنسی کاری که دلش نمیخواست رو انجام بده

پوزخند زد.مکث کرد و با تاسف ادامه داد:

-شاید واسه اون یارو انجام بده!

بالاخره دستهام رسیدن به بدنش.
باید یه اعتراف بزرکی میکردم!
من آناتومیش رو دوست داشتم واگه مسخره نمیشدم باید بگم از نظر من خیلی زیبا بود برای همین کنار پاهاش زانو زدم و درحالی که سرم خم بود و چشمهام خیره به چشمهاش،پرسیدم:

-ولی من دوست دارم انجام بدم…دوست دارم برات بخورمش!

سبک گلوش به آرومی بالا و پایین شد وقتی این جواب رک و صریح من رو شنید!
بدنش بین دستهام شق و رق و سفت شد.
دستشو روی سرم گذاشت وپرسید:

-واقعا!

لبخند زدم و با نزدیک کردن سرم به بدنش جواب دادم:

-آره…

کنج لبش بالا رفت و گفت:

-اگه خلاف میلته…

میدونستم چی میخواد بگه واسه همین حرفش رو بریدم و گفتم:

-نه خودم‌میخوام…

اینو گفتم و لبهام رو به آرومی روی کلاهک بدنش گذاشتمش و آهسته بوسیدمش.
به محض انجام اینکار نفیش تو سینه حبس شد.
اه مردونه ای ای کشید و موهام رو به آرومی تو مشتش جمع کرد.
شروع کردم آروم آروم خوردنش و همزمان توی همون حالت تماشاش کردم.
چشماش رو بست و با خم کردن سرش به عقب لبهاش رو از هم بازکرد و آه حفه ای کشید….
تماشا کردنش توی اون حالت به اندازه ی انجام اون کار واسه من لذت بخش بود…

#پارت_۶۴۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

با کشیدن یه آه مردونه و خالی کردن آب بدنش روی زمین بالاخره آروم گرفت!
دستش هنوز روی سرم بود اما به ارگاسم که رسید انگشتهاش از دور موهام شل شدن…
از اینکار لذت بردم…تمام اون لحظات و اصلا کاری نبود که بخوام خلاف میلم انجامش بدم.
حالا حس خوبی داشتم.
حس خوبی داشتم چون احساس میکردم نه از روی هوس بلکه بخاطر خودش و خودم تونستم باهاش رابطه برقرار کنم و تو طول این رابطه هم اصلا به بقیه فکر نکردم خصوصا فررین…
پشت دستمو به آرومی روی دهنم کشیدم و با بلند شدن از روی زمین بهش خیره شدم و پرسیدم:

-حالا چی!؟ حالا چه فکری میکنی!؟

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-عالی بود…

آهسته خندیدم و گفتم:

واقعا!؟

نفس حبس شده تو سینه اش رو به آرومی بیرون فرستاد و جواب داد:

-آره…فکر کنم دیگه مزه اش رفته زیر زبونم!

بازهم خندیدم و اون دستشو پشت سرش برد و با آهسته خاروندن پشت گردنش گفت:

-از این مدل مغازه دارایی نباشی جنسش پرفروش و مورد قبول که میشه قیمتشون میره بالا…

سرمو به طرفین تکون دادم و گفت:

-نووووچ! من از اون بی انصافهاش نیستم!

چونه ام رو گرفت و گفت:

-تو خیلی جگری!

اینو گفت و دستهاش رو دور بونم حلقه کرد و دهنش رو روی دهنم گذاشت و حریصانه به بوسیدن و خوردن لبهام مشغول شد.
کاش همیشه من تو همین حالت باشم.
فرق نمیکنه اون حالت چی باشه اما هرچی که هست چیزی نباشه که ذهنم بره پی گذشته…
نره توی اون خلوتی که بهم فرصت فکر وردن به نیتهای شیطانی رو بده!
کاش اصلا میشد گذشته رو از توی ذهنم دیلیت بکنم!
یه جوری پاکش بکنم که انگار هیچوقت هیچ اتفاقی توی زندگیم نیفتاده…
منو به خودش فشرد و قد یه نفس گرفتن سرش رو عقب برد اما دوباره لبهاش رو گذاشت روی لبهام…
خوب میبوسید.عمیق و آب آبدار…
دستهامو دور بدنش حلقه کردم و اجازه دادم هر جای تنمو دلش میخواد ببوسه و بوسه های اون گاهی روی گردنم مینشست و گاهی روی استخون ترقوه ام و گاهی زیر گلوم و …
دلم میخواست بریم توی اتاق خواب برای همین بی هوا اسمشو صدا زدم و گفتم:

-نیما …

لبهاش رو از روی سینه ام برداشت و با بالا گرفتن سرم واسه اولینبار جواب داد:

-جونم …

آره ! این اولینباری بود که من صداش میزدم و ” جونم ” تحویلم میداد و من حس کردم این جونم گفتنش یکم واسم شیرین شده…
شیرین و دلچسب!
آب دهنمو قورت دادم و با گرفتن بازوهاش گرفتم و پرسیدم:

-میشه بریم تو اتاق خواب؟

صبر نکرد.خیلی سریع منو بغل کرد و انداختم روی شونه ی خودش و بعدهم گفت:

-چرا نمیشه!؟ میشه…

خندیدم و گفتم:

-میفتم…

دستشو گذاشت رو باسنم وبا بیرون اومدن از توی حموم به سمت اتاق خواب رفت و همزمان گفت:

-نترس ..نمیفتی…

تقریبا آویزون بودم اما خندون.به تخت که نزدیک شدم مکث کرد و ایستاد.
به آرومی انداختج روی تخت و بعدهم خیلی زود خیمه زد روی بدنم.
دستهاش روی سینه هام نشستن و لبهاش روی لبهام.
پاهام رو جمع کردم و از هم باز نگهشون داشتم و چون دیگه واسه فرو رفتن عضوش توی بدنم طاقت نداشتم آهسته گفتم:

-بکن توش نیما…بکن…

خودش هم انگار دیگه صبر و طاقت نداشت چون دیگه وقت رو تلف نکرد و گفت:

-باشه …

عضوش رو توی دست گرفت و اول آروم و بعدهم با فشار واردم کرد…
چیزی که اول تجربه کردم درد بود ولی بعدش لذت خالص بود.
لذت شیرینی که باهاش رفتم توی خلسه ..
چشمهام رو بستم و دیگه حتی نتونستم لمسش کنم.
چشمامو رو هم فشردم و گفتم:

-محکمتر نیما…آاااااا….محکمتر…

حرکاتش رو تند تر کرد و من غرق شدم تو لذت …توی یه دنیای شیرین….
بندهای لباسم رو داد پایین و با گرفتن سینه هام و گاهی حتی وررفتن باهاشون تلنبه هاش رو محکمتر و تند تر کرد…

ضربه هایی که منو غرق لذت میکرد….

#پارت_۶۴۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

دستهامو روی سینه های لخت و عریونم گذاشتم وبا باز و بسته کردن چشمهام خیره شدم به سقف….
تو تمام طول اون رابطه ی جنسی ذهنم به سمت هیشکی جز خودم و نیما و لذت بردن از اون رابطه کشیده نشد.
واسه خودم عجیب بود چون همیشه باخودم میگفتم این شدنی نیست.
شدنی نیست که من بخوام با یه مرد بجز فرزین رابطه جنسی برقرار کنم و در تمام طول زمان انجامش از خودم متنفر نباشم.
آخه یکبار تجربه اش کردم.تو اولین رابطه ام با نیما…
وقتی که قایمکی اشک می ریختم و بغض میکردم که خب چرا نباید الان اونی که تن و روحمو بهش میدم فرزین نباشه اینبار اما…
اینبار جدا تو حین رابطه،
به هیچکس و هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم بدون اینکه ذره ای برای این اتفاق به فکر و ذهنم فشاری بیارم.
همین امیدوارم میکرد.امیدوار به اینکه میشه به فرار یا طلاق یا هرچیزی شبیه به اون و پرواز یه سوی فرزین فکر نکرد و چسبید به همین زندگی بلکه فرجی بشه!
خیلی آروم به پهلو چرخیدم.
دوتا دستم رو گذاشتم زیر سرم و به نیما نگاه کردم.
کی میتونه سرنوشت خودش رو حدس بزنه !؟
کی میتونه حدس بزنه قراره چه بلایی سرش بیا
وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که بخوام همسر نیما بشم.
اون زن داشت و عاشقش بود و مهمتر اینکه من ازش بیزار بودم و خودم عاشق و مجنون یه نفر دیگه!
یعنی هرچقدر دلباخته و شیفته ی نوید بودم به همون اندازه از نیما بدم میومد!
چشمهاش بسته بودن اما نفهمیدم چرا و چطوری فهمید که من بهش خیره شدم آخه خیلی آهسته غیب گفت:

-از تماشای من خسته نشدی!؟

اول خواستم خیلی سریع بچرخم اما بعدش منصرف شدم.وقتی فهمیده پس دیگه چه فایده داره انکار سوالش!
اهسته جواب دادم:

-تماشای بعضی آدما خسته کننده نیست خصوصا اگه کم کم در حال کشف بعضی اخلاقای جدیدشون باشی که با تصوراتت مغایرت دارن!

بالاخره عنایت فرموندن و چشمهاش رو باز کرد.سرش رو به آرومی چرخوند سمتم و پرسید :

-داری تیکه میندازی!؟

موهای کج شده روی صورتم رو به آرومی پشت گوشم نگه داشتم و جواب دادم :

-نه! فقط دارم کم کم احساس میکنم تو اونقدر ها هم که حس میکردم وحشتناک نیستی!

ابروهاش رو برد بالا و با حاله ای از تعجب و جاخوردگی پرسبد:

-اووووه!وحشتناک!؟ واقعا فکر میکنی من وحشتناکم!؟

لبخند محوی زدم و جواب دادم:

-بهتره بگی فکر میکردم…بزار رک بهت بگم! هیچوقت ازت خوشم نیمومد!

خنده اش گرفت.
یعنی برخلاف تصورم نه تنها عصبانی نشد بلکه اونطور خندید.
با دستهاش برای چنددقیقه ای صورت خودش رو پوشوند و بعدهم به اون خنده های توی گلو و آروم ادامه داد ودرنهایت با سر دادن دستهاش تا پایین گفت:

-عجب ! پس ازم متنفر بودی!؟ نیازی هم به گفتنش نبود البته…هپیشه اینو میدونستم…

کنجکاوانه پرسیدم:

-چی رو میدونستی!؟

خونسرد و ریلکس جواب داد:

-اینکه ازم متنفر بودی!

راستش از جوابش یکم جاخوردم جون فکر میکردم تنها کسی که میدونه په حسی بهش دارم فقط خودمم و نه حتی اون اما انگار خودش هم اینو میدونست.
میدونست که همیشه ازش بدم میومد.
با سکوتی کوتاه درحالی که هردو لخت و عریون روی اون تخت دونفره و روی اون روتختی یاسی رنگ که گلبرگهای بزرگ بنفشی روش خودنمایی میکردن دراز بودیم، پرسیدم:

-چه جوری فهمیدی همچین حسی بهت دارم!؟

نفس عمیقی کشید و چشم از سقف برداشت و سرش رو برگردوند سمتم . با اینکه کلا لخت بودم و تمام تنم درمعرض دیدش اما اون فقط به صورتم نگاه کرد و بعدهم جواب داد:

-فهمیدنش همچین کار سختی هم نبود!تو همیشه تو مهمونی های خانوادگی یا حتی مراسمات دیگه مدام از من فاصله میگرفتی…
هر وقت منو می دیدی یا ازم میترسیدی یا باخودت زیرلب بهم فحش میدادی…
هیجوقت هم که دیدنم خوشحالت نمیکرد پس نتیجه میشه چی جز اینکه ازم بدت میاد!درست گفتم؟

ولی این رو درست میگفت.من حتی یه جورایی ازش میترسیدم چون همیشه ی خدا اخمو بود!
خندیدم و نیم خیز شدم و همزمان جواب دادم:

-آره درست گفتی!

اخمی تصنعی روی صورت خودش نشوند و گفت:

-پس ازم متنفر بودی!؟

لباس خوابم رو از روی زمین برداشتم و بعد هم گفتم:

-نوید همیشه لبخند رو لباش داشت اما تو نه…تو همیشه اخمو بودی و مغرور…خب منم از آدمای مغرور و بداخلاق و عصا قورت داده خوشم نمیومد هیچوقت واسه همین دوست نداشتم

وقتی من داشتم لباسم رو تنم میکردم بی هوا پرسید:

-الان چی؟ الانم دوستم داری یا هنوز ازم متنفری…؟

#پارت_۶۴۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

وقتی من داشتم لباسم رو تنم میکردم بی هوا پرسید:

-الان چی؟ الانم دوستم داری یا هنوز ازم متنفری ؟

راستش از این سوال جا خوردم.
شاید چون اصلا فکر نمیکردم حس من به نیما ذره ای براش اهمیت داشته باشه.
ولی انگار داشت…
براش اهمیت داشت که در موردش ازم سوال میپرسید این احساس و فکری بود که من توی اون لحظات بهم دست داد!
اون منتظر گرفتن جواب سوالش بود و من همچنان داشتم تماشاش میکردم.
بندهای کج شده ی لباس روی شونه ها روم مرتب کردم و با زدن یه لبخند زورکی جواب دادم:

-من ازت متنفر نیستم!

این بیشتر یک نوع فرار کردن از زیر سنگینی نگاه هاش و البته پیچوندن یک سوال سخت جهت بی پاسخ گذاشتنش بود.
خیلی سریع از روی تخت اومدم پایین و اون همزمان پرسید:

-ازم متنفر نیستی یعنی چی!؟

بازهم با سوالش منو متوقفم کرد و باز من محکوم شدم به سکوت شد.
من هنوز هم توی یه برزخ احساسی گیر کرده بودم و نمیتونستم حتی به دروغ هم که شده شاد و خرم و خوشحال بگم من دوست دارم…من عاشقت شدم و…
تنها چیزی که درموردش قاطع بودم این بود که درحال تمرین روی خودم واسه وفق دادم با شرایط جدیدم بودم. نفسم رو به آرومی بیرون فرستادم و پرسیدم:

-چرا آخه همچین سوالی ازم میپرسی!؟

هنوزهم روی تخت دراز بود و نگاهش سمت من.
وقتی سوالش رو با سوال جواب دادم
با خونسردی گفت:

-چرا نباید بپرسم!؟

از همون فاصله به چشمهاش نگاه کردم.
واقعا چرا ابنقدر ازم سوال میپرسید!؟به چی میخواست برسه!؟
با چندتا دستمال کاغذی مابین پاهام رو تمیز کردم و بعد آهسته لب زدم:

-نمیشه بیخیال بشی!؟

به سرعت گفت:

-نه… پس جواب بده

با مکث کوتاه خم شدم و از روی زمین لباس زیرم رو برداشتم و حین پوشیدنش جواب دادم:

-آخه مطمئنم که جوابش برات اهمیت نداره!

بلند شدم و کمر تا خورده ام رو صاف نگاه داشتم و دوباره بهش نگاه کردم.
کنج لبش خیلی کم و خیلی آروم بالا رفت و بعد هم پرسید:

-اینطوری فکر میکتی!؟

صادقانه جواب دادم:

-آره…حالا بگو چایی میخوری یا قهوه یا نسکافه یا شیرکاپو یا…

قبل از تموم شدن حرفم و از اونجایی که خوشبختانه به این نتیجه رسیده بود من چندان علاقه ای به دادن جوابهای سوالاتش ندارم گفت:

-موزد دومی..لطفا!

لبخند زدم و گفتم:

-اطاعت قربات!

خندید و کش و قوسی به بدنش داد و من هم از اتاق بیرون رفتم و سر حوصله خودمو به آشپزخونه رسوندم.

یه کش قرمز داشتم که روی میز بود و حتی خودمم نمیدونم اونجا چیکار میکرد.
در هر صورت خوشحال از دیدنش موهام رو بستم و بعد هم مشغول درست کردن قهوه شدم.
چنددقیقه بعد سرو کله ی نیما هم پیدا شد درحالی که فقط یه شلوارک پوشیده بود.
اومد تو آشپرخونه و با عقب کشیدن صندلی روش نشست ساکت بود و چیزی نمیگفت.
دوتا فنجون قهوه ریختم و به سمتش رفتم.یکی از فنجون هارو مقابلش گذاشتم و خودمم روبه روش نشستم.
شبیه کسی بود که تمایلی به حرف زدن نداره…
در سکوت فنجونش رو برداشت و چند جرعه ازش رو چشید.
من اما از اونجایی که توی سرم داشتم به یه مورد خیلی مهم فکر میکردم سکوت رو شکستم و پرسیدم:

-نیما میشه یه سوال بی ربط بپرسم!؟

انگار تو فکر بود چون وقتی اون حرف رو زدم متوجه شد و باز براش تکرارش کردم و اون درجوابم خیلی بی حوصله گفت:

-بپرس…

انگشتهای دست راستم ر دور فنجون حلقه کردم و پرسیدم:

-نظرت در مورد ترنسها چیه!؟

بدون اینکه نگاهم بکنه یا حتی اینکه کنجکاو بشه چرا دارم همچین سوالی میپرسم گفت:

-نظرم اینکه اونا هم عین ما آدمایی هستن که خدا خلق کرده!

توضیح و مختصر و مفید و البته نسبتا روشنفکرانه اش به من جرات مقدمه چینی در مورد دوستی با سهند رو داد:

-بنظرت اگه آدم یه رفیق داشته باشه که از یه جایی به بعد رفیفش احساس کنه ترنس هست و بعدهم تغییر جنسیت بده…بودن و ادامه ی اون دوستی یا حتی کار اون آدم جرم هست یا نیست؟!

بالاخره سرش رو بالا گرفت.چنددقیقه ای فقط نگاهم کرد و من بدون اینکه اون چیزی بگه خودم تونستم نگاهش رو ترجمه کنم.
قطعا معنیش میشد چرا این دختر باید الان در مورد همچین چیزی حرف بزنه!؟”در هر صورت سکوت نکرد و جواب داد:

-نه!جرم نیست…

#پارت_۶۴۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

اینکه نیما خلاف مهرداد یا خیلی ها ی دیگه،دید وحشتناک و عقب افتاده ای نسبت به ترنسها نداشت منو خوشحال و امیدوار کرد چون شدیدا دلم میخواست دوستیم با سهند روالش دیگه اینجوری نباشه.
عین دختری که یه دوست پسر پنهونی داره!
یا زن متاهلی که یه زاپاس واسه مبادا نگه داشته و هرازگاهی سوسکی میره ملاقاتش!
دوست داشتم مثل سابق مثل روزایی که سهند تو جسم یه دختر بود باهاش ارتباط داشته باشم.حتی بهتر و بیشتر از قبل…
خیره به نیما داشتم به این فکر میکردم که حرف دلم رو چه جوری به زبون بیارم و سر صحبت رو چه جوری باهاش باز بکنم که همون موقع خودش پرسید:

-برای چی این سوالارو میپرسی!؟

دستپاچه نگاهش کردم لیوان رو گذاشتم روی میز و بعد اون تارهای ریخته رو صورتم رو که کوتاه بودن و با کش جمع نمیشدن پشت گوش جمع کردم و جواب دادم:

-خب راستش…من….من یه…من یه دوست…من…

واقعا نمیدونستم چه جوری حرفم رو بهش بگم که خیال بد نکنه و واکنش تندی نشون نده یا تهش دوباره بریم سر همون نقطه ی اول و کارمون برسه به بگو مگو!
و شاید چون از قبل در موردش فکر نکرده بودم و حالا نمیدونستم چه جوری باید شروعش بکنم!
یکم دیگه از قهواش رو چشید و پرسید:

-چرا من من میکنی؟ خب حرفتو بزن!

اول با یه دم عمیق هوارو فرستادم به ریه هام و بعد رهاش کردم تا اون حالت ریلکسی که بهم شجاعت حرف زدن رو میده به دست بیارم و وقتی آوردم گفتم:

-میخواستم بگم من یه رفیق دارم که…

درست همون لحظه تلفن همراهش زنگ خورد.
فورا از جیب شلوارکش بیرونش آورد.نگاهی بهش انداخت و بعدهم دستش رو بالا آوردو گفت:

-به لحظه صبر کن..

من ساکت شدم و اون مشغول صحبت شد:

“الو…هوم….خب!؟ ….نه خونه ام …الان !؟ … رسیدن….!؟ تک به تکشون رو لیست کن الان خودمو میرسونم….ببین.حتی یه بسته اش هم نباید از قلم بیفته خیلی خب….فعلا”

تماسش رو قطع کردو با کنار گذاشتن فنجون ، فورا از روی مبل بلند شد و با عجله گفت:

-من باید برم!

سرمو بالا گرفتم و با نگاه تردن به صورتش پرسیدم:

-کجا میری !؟

-شرکت…

اینو گفت و به سرعت از آشپزخونه رفت بیرون.
کلافه دستمو روی میز گذاشتم و تو ذهنم به خودم نهیب زدم که چرا زودتر از اینها حرفمو به زبون نیاوردم و وقت رو از دست دادم.
من همونجا موندم و اون حدودا ده دقیقه بعد درحالی که لباسهای بیرون تنش بودن عجولانه پله هارو دوتا یکی پایین اومد و حتی حین راه رفتن هم شروع به پوشیدن جورابهاش کرد.
بلند شدم و خیلی سریع از آشپزخونه رفتم بیرون و گفتم:

-نیما ؟

-هان؟

اینبار بدون من و من پرسیدم:

– میتونم امروز برم بیرون؟

درحالی که تو همون حالت نامتعادل جورابهاش رو میپوشید جواب داد:

-بیرون یعنی دقیقا کجا!؟

تو سرم بود بعداز مدتها این من باشم که میره سراغ سهند و رفع دلتنگی میکنه نه که اون که هربار باهزار نگرانی حالمو جا میاورد برای همین جواب دادم:

-میخوام برم پیش یکی از دوستام…البته اگه میشه!

اون یکی جورابش رو هم پوشید و بعد چرخید سمتم درحالی که اخم واضحی روی صورتش بود.مشخص بود مردد هست که جواب بده یا نه…
جدی و عبوس پرسید:

-دوستت!؟

فکر کنم حالا وقت مناسبی واسه اینکه خیلی چیزارو توضیح بدم نبود واسه همین خیلی مختصر جواب دادم:

-آره…دوستم …

یکم مکث کرد.پیدا و عیان بود موافق نیست اما نمیدونم چیشد که دلش به رحم اومد و گفت:

-خیلی خب…ولی زیاد بیرون نمون!

لبخندی زدم و جواب دادم:

-باشه!

بدون اینکه دیگه حرف دیگه ای بزنه به سرعت و باعجله کفشهاش رو پوشید و از خونه زد بیرون.
هیجان زده و خوشحال از اینکه بعداز مدتها میتونم سهند رو ببینم بدو بدو خودم رو سوندم بالا …
تلفن همراهمو از روی میز برداشتم و شماره ی سهند رو گرفتم و همزمان به سمت پنجره رفتم.
خیلی زود صدای خوابالودش توی گوشم پیچد:

“به به…بهار خانم..فکر کنم شماره ام تو گوشیت تارعنکبوت بسته آرهههه؟”

خندیدم و گفتم:

“اولا سلام…دوما…من همیشه بیادتم سوما بپوش بیام دنبالت”

” اهوووکی! تو بیای دنبال من؟”

پرده رو کنار زدم و خیره به خیابون خلوت و بی رفت و آمد جواب دادم:

“بلهههه…من میام دنبالت”

باور نکرد و تقریبا مطمئم گفت:

“سر به سر من نزار دخترررر”

“سر به سرت نمیزارم…میام دنبالت پس تنبل بازی درنیار و بلندشو. سر کوچه تون میبینمت…زودی آماده شو”

تو گلو، آهسته و خوابالود جواب داد:

“خیلی خب…باشه”

خوشحال و خرسند جواب دادم:

“پس تا یک ساعت دیگه سر کوچتونم”

تماس رو قطع کردم و با کشیدن پرده فورا به سمت کمد لباسهام دویدم تا زودتر خودمو برای این دیداری که خیلی وقته انتظارش رو میکشیدم آماده و محیا بکنم.
نباید این فرصت خوب رو از دست میدادم….

#پارت_۶۴۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

با اینکه تا ماشین فاصله ای نداشت اما ایستاده بود و هی گیج و ویج ، چپ و راستش رو نگاه میکرد و احتمالا از خودش میپرسید از یک ساعتی که وعده اش رو من بهش داده بودم ده دقیقه گذشته و هنوز خبری ازم نیست…!
خندیدم و چند بار بوق زدم تا بالاخره سرش رو برگردوند سمتم و نگاه کرد.
واکنشش همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم.
متعجب ایستاد و خوب تماشام کرو و بعد بالاخره خودشو تکون داد و قدم زنان اومد سمتم.
شیشه رو دادم پایین و یکم خم شدم و با تکون دادن دستن گفتم:

-اینقدر استخاره نگیر! بیا سوارشو خود نکبتمم!

بلند بلند خندید وچند دقیقه ای رو صرف نگاه کردن به ماشین کرد و بعد بالاخره درو باز کرد و رو صندلی لم نشست و پرسید:

-داستان ماشین چیه!؟ دزدیدی یا بانک زدی یا چی!؟

دستامو رو فرمون گذاشتم و جواب دادم:

-همون یا چی!!!! دزدیدمش.

سرش رو چرخوند و همه جای ماشین رو نگاه کرد و حتی خیلی از جاهاش رو چک کرد و گفت:

-نه! کاملا نو هست…پلاستیکهای صندلیش هم هنوز هستن…آکبند و ترو تمیز!جدا گنج پیدا کردی!؟ یا نکنه واقعا دزدیدی!؟
شایدم یه غول چراغ جادو پیدا کردی!

از ته دل به حرفهاش که شاید چند کلام معمولی بودن خندیدم و گفتم:

-نووووچ عزیزم …نیما جون برام خریده!

ابروهاش رو بالا انداخت و جواب داد:

-اوووه! نیماااا جوووون…پس از اون مدل آدمای لارج و باحاله و خیلی هم ترسناک نیست!

ماشین رو روشن کردم و گفتم:

-چرا هست! هنوز هم ترسناک فقط خودمم نمیدونم آفتابش از کدوم ور در اومده عنایت فرمود و این ماشین رو برام گرفت!

نفس عمیقی کشید و با تکون دادن سرش گفت:

-خوبه! دستش درد نکنه

باهم رفتیم همون کافه ای که قبلا پاتقمون بود. من بستنی سفارش دادم و اون هات چاکلت.
دستمو زیر چونه ام گذاشتم و با نگاه به صورتش پرسیدم:

-اوقات فراغتتو چه جوری میگذرونی !؟

کف دستهاش رو گذاشت روی میز و گفت:

-دوستای خوبی پیدا کردم.دو سه تاشون شرایطشون مثل خودمن.
ترنسن…چندتا دختر و پسر خوب و عالی…
بودنشون حالمو خوب میکنه.
آدمای باحالی ان…

خوشحال شدم براش.دلم میخواست همیشه دوستای زیادی داشته باشه و اونقدر سرش شلوغ باشه که یادش بره دور و برش چه خبره!
لبخند زدم و گفتم:

-چه خوب!

-تو چه جوری میگذرونی!؟نیما رویا رو طلاق داده !؟

سرم رو به نشانه ی “نه “تکون دادم و گفتم:

-بهم گفت چند روز آینده توافقی طلاقش میده…اما من حس میکنم به هیمن سادگی ها شرش کنده نمیشه!
به بهانه های مختلف کلی پول از نیما گرفته و همه رو خرج دوست پسرش کرده. نیما هم میگه تمام اون اموال رو باید برگردونه و ظاهرا اینکارو کرده برای همین…

وسط حرفهامون یهو بلند شد و با دقت به سمت ورودی نگاهی انداخت.
متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

-چیه؟ چیشده!؟

چشماشو ریز کرد و به اون نگاه های طولانیش ادامه داد.
حس کردم به چیزی شک کرده و یه نفر باعث شده توجهش به اون سمت کشیده بشه.
منم سرم رو برگردوندم و به همون طرف نگاه کردم اما چون چیزی ندقپقدم دوباره گفتم:

-داری چی رو نگاه میکنی!؟

دوباره نشست رو صندلی و بعد مردد جواب داد:

-احساس کردم یکی داره دیدمون میزنه!

چون اینو گفت فورا سر برگردوندم و دوباره به همون سمت نگاه کردم و همزمان پرسیدم:

-واقعا!؟کی!؟

به چیزی که دیده و حس کرده بود شک داشت برای همین سری جنبوند و جواب داد:

-هیچی…خب داشتی میگفتی….پس بالاخره طلاقش میده!

شونه هارو بالا انداختم و جواب دادم:

-چیبگم‌والا…من که چشمم آب نمیخوره!

نفس عمیقی کشید و با زدن یه چشمک گفت:

-نگران نباش…هیچ مردی حاضر نمیشه خوشگلی مثل تورو از دست بده!

خندیدم و گفتم:

-دیوونه….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۸۴۱۴۵۸

دانلود رمان آسو pdf از نسرین سیفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       صدای هلهله و فریاد می آمد.گویی یک نفر عمدا میخواست صدایش را به گوش شخص یا اشخاصی برساند. صدای سرنا و دهل شیشه ها را به لرزه درآورده بود و مردان پای¬کوبان فریاد .شادی سر داده بودند من ترسیده و آشفته میان اتاق…
IMG 20240524 022305 966

دانلود رمان جوزا جلد دوم به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه بودم و…
Screenshot ۲۰۲۳۰۲۲۳ ۱۰۵۵۱۰

دانلود رمان الماس pdf از شراره 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     دختری از جنس شیشه، اما به ظاهر چون کوه…دختری با قلبی شکننده و کوچک، اما به ظاهر چون آسمانی پهناور…دختری با گذشته‌ای پر از مهتاب تنهایی، اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی…الماس سرگذشت یه دختره، از اون دسته‌ای که اغلب با کمترین توجه…
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
IMG ۲۰۲۱۰۸۰۱ ۲۲۲۲۲۸

دانلود رمان مخمصه باران 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی باران دختری 18 ساله ای را روایت میکند که به دلیل بارداری اش از فردین و برای پاک کردن این بی آبرویی، قصد خودکشی دارد که توسط آیهان نجات پیدا میکند…..
dar emtedade baran3

رمان در امتداد باران 0 (0)

2 دیدگاه
  دانلود رمان در امتداد باران خلاصه : وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختر را می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است… این…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…
IMG 20240524 022150 623

دانلود رمان جوزا جلد اول به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahhboob
2 سال قبل

نه من موافق نیستم…شاید قبلش اسم دختر خیلی بد مناسبش بود ولی حالا ک قبول کرده با اجبار زندگیش رفتار مناسبی داشته باشه بعدش هر چی هم که بشه بهار مقصر نیست

شيدا
شيدا
2 سال قبل

حالا هم رویا با سهند می بینه اینو و فیلمشو برا نیما میفرسته و نیما طلاقش میده اینم یا با فرزین یا مورد جدید دیگه ای میره والا هر کسی بود دیگه بود دیگه یاد میگرفت رفتارشو درست کنه و مراقب رسواییهای احتمالی باشه این هیچ درست نمیشه اسم دختر خیلی بد بهتره تا نسبتا بد

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x