رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 84

4.4
(7)

#پارت_۶۸۲

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

خواب نبودم اما بیدار بیدار هم نبودم با این وجود تا در باز شد و نیما اومد داخل حضورش رو احساس کردم.
لای چشمهام یه کوچولو وا شدن.
به گمون اینکه من خوابم بی سرو صدا جلوتر اومد و
یه راست رفت سمت کمد لباسها و درش رو باز کرد.
فکر کنم میخواست لباس عوض کنه.
آخرین مرحله بعداز گذروندن یه روز خوب بدون همسر همین هست دیگه!
تعویض لباس و لش کردن!
دستش رو برد سمت کمربندش که بازش کنه و همون لحظه من فورا نیم خیز شدم.
آخ که چقدر بابت امرور ازش عصبانی بودم!
در اون حد که میدادنش دستم خرخره اش رو می جویدم خصوصا بابت اون چیزایی که پشت تلفن احساس کردم یا حتی غذایی که پختم و ساعتهای زیادی که گشنگی کشیدم تا اون برسه و ناهارو باهم بخوریم اما نموند تا حال خراب من خرابتر بشه!
از روی تخت اومدم پایین وهمزمان پرسیدم:

-مهمونی رفته بودی!؟

اول یه نگاه بهم انداختم و بعد شلوارش رو درآورد و یه شلوارک پوشید و همزمان جواب داد:

-نه!

این جواب مختصر و کوتاه بود اما مفید نه!
قانع نشدم.
یکم که جلوتر رفتم حس کردم رو سر شونه لباسش رد رژ قرمز مشخصه!
همین رد رژ حال منو بد خراب کرد.
پس حدسم درست بود.از خداخواسته تا فهمید طلاق میخوام و اون حرفهارو ازم شنید فوراااا رفت واسه روزای مجردیش دوست دختر گرفت یه وقت آب کمرش رو زمین نمونه !
کی میگه تو وجود مردها وفا پیدا میشه !؟
نتونستم ساکت بمونم و با عصبانیت گفتم:

-چرا تو مهمونی بودی!؟

کلافه گفت:

-خودم میگم نبودم تو میگی بودی!

مطمئن و عصبی گفتم:

– بودی…تو توی اون مهمونی بودی نیما!

سر کج کرد و گفت:

-عجباااا ! مهمونی چی! آش چی! کشک چی!

دروغ میگفت! یه دروغ بزرگ واسه پیچوندن من!
باهمون حالت عصبی و بدون توجه به جوابهاش گفتم:

-لابد اونجا هم با یه داف ریختی روهم…دوست دختر گرفتی آره؟!
اون بدخلقی هات هم مقدمه چینی بود واسه دوست دختر گرفتن!

حالت صورتش عین جاخورده ها شد.باید هم جا بخوره چون دروغ کثیفش لو رفته بود.
دستش رو برد سمت دکمه های پیرهنش و حین وا کردنشون پرسید:

-چیمیگی تو؟ دوست دختر کیلو چنده!؟حالت خوش نیستا

همون قسمت پیرهنش که رد رژ روش مشخص بود رو بالا آوردم و با عصبانیت مشهودی گفتم:

-بفرما! اینم مدرک! لابد وقتی داشتی بغلش میکردی و احتمالا تو آغوش هم می رقصیدین این یادگاری افتاد رو شونه ات!

سرش رو یه وری کرد و نگاهی به همون قسمت لباسش که تو دست من بود انداخت و خودش رو زد به علی چپ و پرسید:

-این چیه!؟

پیرهنش رو رها کردم و با عصبانیت صدامو بردم بالا و گفتم:

-این چیه ؟! این جای بوسه ی دوست دخترته احتمالا!

سرش رو برگردوند سمتم و گفت:

-من زمان مجردیم دوست دختر نگرفتم الان بگیرم ؟ بعدشم دوست دخترم گرفته بودم جا قحطه بیاد اینجامو ببوسه؟
لب و لپ و فلان و بهمانو ول میکنه میاد پیرهنمو میبوسه!؟ عجبا !

قلبم تند تند میزد و خودمم بخاطر عصبانیت و حرص زیادبه نفس نفس افتاده بودم.
مطمئن بودم داره دروغ میگه!
خودمو کشیدم کنار و باهمون حالت هم عصبانی بغض الود درحالی که نگاهم سمت و سوی دیگه ای بود گفتم:

-تو اون حرفهایی که من زده بودمو بهونه کردی و از همین حالا رفتی که دوست دختر پیدا کنی…تو همین کافه های بالاشهری که میزنن و میرقصن و کیس انتخاب میکنن!

پیرهنش رو از تن درآورد و نگاهی به جای رژ انداخت.یکم مالیدمش و بعد گفت:

-من کسی رو نبوسیدم کسی هم منو نبوسید!

با عصبانیت زیادی گفتم:

-پس این رژ چیه هاان ؟
حکایتش حکایت همون گردن کبودیه که خورد به میز!

رو طرف پیرهنش رو ازهم وا کرد و بی حالت و کس نگاهم کرد و گفت:

-ناموسن این قصه هارو چه جوری توی ذهنت ساختی و ردیف کردی؟
کدوم کسخلی میاد شونه ی یه نفرو از روی لباسه ببوسه آخه ؟
رفیقم ناهار دعوتم کرد رستوران، اونجا دختر میز بغلی حالش بد شد یهو غش کرد افتاد رو من…این مال اونه!

چه شر و ورهایی سرهم میکرد نا قانع و راضیم بکنه!پوزخندی زدم و گفتم:

-هه! آره جون خودت! تو گفتی و من باور کردم!

پبرهن رو مچاله کرد و پرتش کرد سمتم و گفت:

-میخوای باور کن میخوای باور نکن!

بغض کردم و گفتم:

-آره دیگه! وقتی یه نفر برات مهم نباشه همین رو بهش میگی…

چپ چپ نگاهم کرد و آهسته لب زد:

-عجب گیری کردیماااا!

دوندونام ناخواسته رو هم فشرده شدن.در اون حد که صدای اون سابیدن و فشرده شدن رو خودم میشنیدم.
یه صدای قرچ قرچ مانند بود.
هیستریک لبخند زدم و با تند تند تکون دادن سرم گفتم:

-آره آره…خیلی بده که گیر من افتادی…خیلی!
از این به بعد دوست دخترت آرومت میکنه نگران نباش!

خم شد و تیشرتش رو از تو کف کمد برداشت و گفت:

-به ابلفضل تو یه چیزیت هست!
قرص مرص اگه داری بخور نرمال نیستی!

#پارت_۶۸۳

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

خم شد و تیشرتش رو از تو کف کمد برداشت و گفت:

-به ابلفضل تو یه چیزیت هست!
قرص مرص اگه داری بخور نرمال نیستی!

اینو گفت و حین پوشیدن لباسش از اتاق زد بیرون!
بلافاصله بعداز رفتنش پیراهنش رو جلوی بینیم گرفتم و بو کردم.
بوی ادکلن خودش رو میداد نه ادکلن زنونه…
با دقت اون رد سرخ نگاه کردم.
خیلی هم جا و شکلش شبیه بوسه نبود و فقط یه رد سرخ بود که امیدوارم اون درست گفته باشه!
امیدوارم….

پیرهنش رو انداختم تو سبد رخت چرکها که بعدا بشورم و بعدهم به سمت سرویس رفتم.
آبی به دست و صورتم زدم و از پله ها رفتم پایین..
تو همون حین چشم چشم کردم که ببینمش.
یه سیب گرفته بود دستش و لم داده بود رو کاناپه و باز با لپتاپش ور میرفت و همزمان گاهی هم سرش رو بلند میکرد و نگاهی به تلویزیون مینداخت.
اومدم سمتش.
کنترل رو براشتم و رفتم روی یه قسمت دور از اون رو کاناپه نشستم و کانالهارو عوض کردم.
از گوشه چشم نگاهش کردم
کاش وقتی پیشم بود به لبهاش نگاه میکردم.
آره من دیوونه ی احمق باید به لبهاش نگاه میکردم اگه کسی رو بوسیده باشه یا لب داده و لب گرفته باشه حتما لبهاش کبود شده!
چقدر من خنگ شدم!
خواست تلفنش رو برداره و همون لحظه متوجه شد که من دارم از گوشه چشم زیرزیرکی نگاهش میکنم.
فورا نگاهمو دوختم به تلویزیون هر چند تا چند دقیقه نگاه سنگینش رو روی خودم احساس میکردم.نیشخندی معنی دار زد و بعد تلفنش رو برداشت و با یه نفر تماس گرفت و گفت:

“الو….مصطفی…. یه چندتا فایل برات میفرستم چک کن جوابشونو واسم بفرست…آره…مشکلی نیست…عجله نکن با دقت جوابارو بفرست”

تماس رو قطع کرد و تلفنش رو گذاشت کنار و همزمان خطاب به من گفت:

-پاشو برو یه جایی بیار لاااقل قبل از جدا شدنت به یه دردی بخوری!

اصلا از این حرفش خوشم نیومد واسه همین پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:

-خودت مگه چلاغی !؟ خودت پاشو برو بیار…

چپ چپ نگاهم کرد.از اون نگاه های خط و نشون دار و بعد هم با اخم پرسید:

-پس تو اینجا چیکاره ای!؟

با لحن تندی جواب دادم:

-هرچی که باشم نوکرت نیستم!
خیلی چایی دلت میخواد بگو همونی که غش کرد و افتاد رو دوشت بره برات چایی بیاره!

نگاه تند و دلگیری به صورتم انداخت و گفت:

-بکش بیرون از این موجود خیالی!

پوزخندی آشکار زدم و به طعنه و کنایه نه بلکه مستقیم و صریح پرسیدم:

-موجود خیالی !؟تو به خاطر همین موجود خیالی تا همین چنددقیقه پیش نیومده بودی خونه!
میدونستی ناهار درست کردم و منتظرت بودم اما بازم نیومدی بعد میگی خیالی !؟
هه! واقعا که…

نفس رو با کلافگی بیرون فرستاد و گفت:

-میگم رستوران بودم با رفیقم!

کنج لبمودادم بالا و گفتم:

-باشه تو راست میگی!

چشماشد تنگ کرد و گفت:

-من اگه نیومدم دلیلش حرفهای خودت بود.
مگه خودت نگفتی از من خوشت نمیاد و زورکی داری تحملم میکنی!؟
نیومدم که راحت باشی!

ازش رو برگردوندم و به طعنه گفتم:

-یگو نیومدی چون دنبال بهونه بودی و گیرت اومد!

بازم چپ چپ نگاهم کرد اما با این تفاوت که اینبار گله نکرد و از اون حرفهای سراسر شماتت تحویلم نداد.
انگار از بگو مگو خسته بود. دم به دمم نذاشت ولی در عوض بلند شد و گفت:

-آره! واسه کسی که میخوای به زودی ازش طلاق بگیری چایی درست نکنی بهتره!

اخمهام توی هم رفتن.لپ تاپش رو کنار گذاشت و بلند شد و خودش رفت توی آشپزخونه.
چایی درست کرد و ده دقیقه بعد برگشت اینبار اما با بساط چایی…
نگاهی بهش انداختم هرچند وانمود میکردم دارم تلویزیون رو نگاه میکنم!
با اینحال دیدم دو تا لیوان چایی آورده!
خودش چایی ریخت و بعد هم یکی از لیوانهارو گذاشت روی میز و گفت:

– پا نشدی چایی درست کنی ولی مشکلی نیست! من به تو میدم!

#پارت_۶۸۴

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

خودش چایی ریخت و بعد هم یکی از لیوانهارو گذاشت روی میز و گفت:

– پا نشدی چایی درست کنی ولی مشکلی نیست! من به تو میدم!

سرم رو به سمتش برگردوندم و چند دقیقه ای بدون حرف نگاهش کردم.
فکر نمیکردم با اونهمه حرف درشتی که تو عصبانیت تحویلش دادم باز بخواد باهام خوب تا بکنه.
اول همینطور مردد نگاهش کردم ولی بعد بلند شدم و رفتم سمتش.
کنارش نشستم و نگاهی به نیمرخش انداختم.
لنگهاشو دراز کرد روی میز و لپتاپش رو گذاشت روی رون پاهاش و همزمان بدون توجه به حضور من مشغول چایی خوردن شد.
آهسته گفتم:

-نیما…

بدون اینکه نگاهم بکنه جواب داد:

-هان !؟

چشم دوختم به لیوان چایی که ریخته بود.
به نظر خودم اون آدم بدی نبود.
گاهی ترسناک میشد اما در کل بد نبود.میشد به عنوان یه پشت و پناه روش حساب باز کرد البته منهای وقتهایی که احساس میکرد طرفش داره بهش خیانت میکنه.

اون رو این مسئله حساس بود.
ترس من هم ادامه ی زندگی با نیما دقیقا همین بود.
اینکه میدونستم اون چه حس ناخوشی نسبت به خیانت داره و اگه بفهمه در گذتشه ام چه کار کثیفی انجام دادم حتما ازم بیزار و متنفر میشه!
کف دستهام رو بهم مالیدم و من من کنان گفتم:

-من…من…من اون حرفهارو از روی عصبانیت زدم.از سر…از سر ناراحتی.
من …من معذرت میخوام!
من ازت متنفر نیستم!
اون لحظه عصبی بودم که اون حرفهارو زدم.نفهمیدم چی دارم میگم!

بالاخره قابل دونست نگاهی هم به من بندازه.
به صورتم نگاه کرد اما حرفی نزد.
در واقع بهم خیره شده بود.
لبهامو روی هم مالیدم و در ادامه گفتم:

-من ازت متنفر نیستم.عصبانی هستم اما متنفر نه.
دلیل عصبانیتمم مشخصه.
تو بدون اینکه بهم مجال حرف بدی کتکم زدی…گوشیمو شکوندی…تو اتاق حبسم کردی…
بهم حق بده که ازت عصبانی بمونم!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-تو از من بدت میاد!
من نمیخوام کسی رو مجبور به زندگی کنار خودم بکنم اون هم وقتی ازم بدش میاد

خیلی سریع گفتم:

-نیما من که گفتم هر حرفی زدم از سر عصبانیت بود!
باور کن راست میگم!
به روح بابام هرچی گفتم از سر عصبانیت بود

خیلی سریع گفت:

-خیلی خب…نیازی به قسم خوردن نیست!

لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-بیا اصلا یه کاری کنیم

پرسشی گفت:

-چیکار !؟

از اینکه خودم بودم که داشتم واسه ترمیم این زندگی تلاش میکردم پشیمون نبودم.
اگه این زندگی رو ول میکردم هیچ اتفاق خاصی واسم نمیفتاد چون اینکه شرایطم ترسناک میشد رویا هم به چیزایی که میخواست می رسید.
بی هیچ دردسری!
با مکث کوتاهی گفتم:

-من اتفاقات اون روز و برخوردت رو فراموش میکنم.تو هم حرفهای تلخ منو !

متفکرانه بهم خیره شد.
انگار داشت باخودش فکر میکرد که پیشنهادم خوبه یا بد اما درنهایت گفت:

-باشه! قبوله!

ناخوداگاه رو صورتم لبخندی از گرفتن این جواب نشست.
آره آره…شبیه دمدمی ها شده بودم.
یه روز دوستش داشتم یه روز نداشتم اما…اما درکل راضی نبودم زندگیم باهاش بهم بخوره و اون رویای عوضی جامو بگیره!
رویایی که بخاطر کار کثیفش روزای سختی رو گذروندم.
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-قولت قوله !؟

دستشو فشردم و با لبخند جواب دادم:

-قوله!

سری تکون داد و گفت:

-پس حله! فراموش میکنم!

لبخند زدم.لبخند کوتاه.انگشتاشو فشردم و بعدهم گفتم:

-پس لطفا از این به بعد هرچی زن سابقت گفت گوش نده!
هر سوالی داشتی از خودم بپرس!

خیلی سرد و آروم گفت:

-اینم قبوله!

دستشو پس کشید و با کنار گذاشتن لیوانش دوباره سرگرم لپتاپش شد.
فاصله ام رو باهاش کم کردم و بیشتر بهش نزدیک کردم.
تقریبا بهش چسبیدم.سرکی به لپتاپش کشیدم و پرسیدم:

-داری چیکار میکنی!؟

خیلی آروم جواب داد:

-یه چند تا دارو هست دارم بررسیشون میکنم…

سرم بیشتر کج شد و همین باعث شد عطر موهام به مشامش برسه.
آهسته پرسید:

-حموم بودی!؟

سرم رو صاف نگه داشتم و خیره شدم به چشمهاش و جواب دادم:

-آره…چطور !؟

خیلی آروم جواب داد:

-بوی موهاتو دوست دارم خصوصا وقتی تازه از حموم میای بیروم و نم دارن…

#پارت_۶۸۵

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

خیلی آروم جواب داد:

-بوی موهاتو دوست دارم خصوصا وقتی تازه از حموم میای بیروم و نم دارن…

ناخوداگاه خیلی آروم خودم رو کشیدم عقب ولی اینکارم به معنای چشم برداشتن از چشمهاش نبود.
دستمو از فرق سرم تا پایین کشیدم.
راست میگفت…نم داشتن و بوی خوش شامپو هم قابل احساس بود.
چشمهام روی صورتش به گردش در اومد.
خیلی آردم گفتم:

-تو هم ته ریش بهت میاد!

اول با دستش عین خود من که بعداز اون تعریف و تمجید موهام رو نوازش کرده بودم ته ریشش رو لمس کرد و بعدهم با تکون سرش گفت:

-آره اتفاقا اونم امروز همینو بهم میگفت!

پرسشی نگاهش کردم و کنجکاو پرسبدم:

-کی !؟

دستشو رو ته ریشش بالا پایین کرد و خونسردی جواب داد:

-دوست دخترم ده…همونی که اینهمه جا رو ول کرد و شونه ام رو بوسید اونم از روی لباس!

اخمهام رفت توی هم و چون حرفهاش رو جدی گرفته بودم گفتم:

-پس با یه دختر رفته بودی رستوران درسته!؟

تو گلو خندید و گفت:

-بابا بیخیال بهار! دوست دخترم کجا بود!
ما زنمونم بلد نیستیم نگه داریم دوست دختر میخوایم چیکار!؟ والا بخدا….

معلوم نبود کی شوخی میکنه کی جدی حرف میزنه!
البته فکر کنم الان داشت سر به سرم میذاشت.
شایدم داشت شوخی شوخی حرفهای جدیش رو میزد!
در هر صورت گفتم:

-اگه دوست دختر بگیری من جرش میدم!

چشماشو تنگ کرد و متعجب پرسید:

-کی رو…

آردم اما با نفرت جواب دادم:

-دوست دخترتو….

بازم خندید و حین کار کردن با لپتاپش و استفاده از اون قسمت لمسی موسش گفت:

-آره بابا میدونم! تو از نوادگان بروسلی هستی…یه دوسه تا از حرکاتتم دیدیم قبلا!

رو صورت خودمم یه لبخند نشست چون ناخوداگاه اون روز تو ذهنم مجسم شد.
روزی که رویا رو زدم و کارم کشید به کلانتری…
البته من اونکارو کردم چون اون به پدرم توهین کرد برای همین آهسته گفتم:

– اون به کسی که خیلی برام عزیز بود و هست توهین کرد!

سرش رو برگردوند سمتم و با زل زدن تو چشمهام چونه ام رو گرفت و گفت:

-اون بی شعور بود.تو به دل نگیر!

وقتی لمسم کرد حس خوبی بهم دست داد اما خب خیلی زود دستش رو پس کشید.
چند ثانیه ای نگاهش کردم و بعد خودمو یه کوچولو دیگه کشیدم سمتش و وقتی نگاه اون سمت لپتاپش بود چمشهامو واسه چند ثانیه ی کوتاه روی هم گذاشتم و صورتش رو بوسیدم.
دیگه سر انگشتاش رو صفحه کلید کشیده نشدن…
خیلی آروم سرش رو برگردوند و زل زد تو چشمهام.
با یه مکث کوتاه آب دهنمو قورت دادم و لب زنان گفتم :

-ببخشید که بهت گفتم ازت بدم میاد!

وفتی اینو گفتم لپتاپش رو از روی رونهاش برداشت و بعد گذاشتش روی میز و با پایین آوردن پاهاش کاملا چرخید سمتم
#پارت_۶۵۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

وفتی اینو گفتم لپتاپش رو از روی رونهاش برداشت و بعد گذاشتش روی میز و با پایین آوردن پاهاش کاملا چرخید سمتم.
حالا دقیقا فیس تو فیس بودیم.
رخ تو رخ و چشم تو چشم!
بعد از یه زل زدن طولانی نیمچه لبخندی زد و پرسید:

-یعنی الان ازم بدت نمیاد؟

حقیقت اینه که از یه جایی به بعد ازش بدم نیومد.حتی برعکس…ازش خوشم اومد.
اولش از اینکه محبورم کردن زنش بشم بدترین حس دنیارو داشتم.
حسی شبیه به انزجار…شبیه به جبر…
حسی شبیه به اسیری اما کم کم و تو یه موقعیتهایی این حس دیگه اونقدرها هم بد نبود.
یه سری گند اخلاقهایی های داشت اما در مجموع آدمی با ویژگی های خوبی و بی نظیری بود!
باهوش بود و خودساخته…
هیز نبود.
خوش پوش بود و مرتب البته نه توی خونه!
تو خونه مثل خیلی از مردای ایرانی یه نمه شلوغ و نامنظم تشریف داشت!
آدمی بود که میشد گفت تو شرایط سخت میشه روش حساب باز کرد و….در کل بد بشری نبود.
سرم رو به طرفین تکون دادم و بالاخره در جواب سوالش گفتم:

-نه! بدم نمیاد!

دستشو دو سه بار پشت گردنش کشید و بعد سرش رو به آرومی جنبوند و بعد کوتاه و آروم خندید و گفت:

-مرسی که ازم بدت نمیاد!

خندیدم و موهام رو دو طرف پشت گوشم جمع کردم و گفتم:

-البته اینکه این حس تا کی ادامه داشته باشه به خودت مربوط …

کنج لبش خیلی آروم بالا رفت.
ته ریشش که نه…موهایی که که تازه داشتن از زیر پوستش بیرون میومدن رو دستی کشید و گفت:

-منم معذرت میخوام که بعضی وقتها یهو از کوده در میرم و وحشی میشم!
دست خودم نیست…یعنی گاهی سعی میکنم این رفتار خودمو کنترلش کنم اما خیلی زود میفهمم که باز افسارش از دستم در رفته!

وقتی اون حرف میزد چشم من یا سمت ته ریشش بود یا سمت لبهاش که فرم جالبی داشتن.
نیما شبیه به زن عمو بود.
یعنی بیشتر ترکیبی بود از اون….
لبم رو جویدم و گفتم:

-اشکالی نداره…راستی.ته ریشم بهت میاداااا…

چون اینو گفتم دستشو روی پوست صورت خودش کشید و پرسید:

-واقعا !؟ ته ریش دوست داری؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-آره من ته ریش دوست دارم بزار بمونه!

دستشو از روی صورتش پایین آورد و گفت:

-باشه چون تو میخوای باشه ریش هم بخوای در خدمتماااا

خندیدم و با تکون سر جواب دادم:

-نه نه …از ریش خوشم نمیاد…

نیشخندی زد و گفت:

-باشه حله!میزارم همین بمونه اتفاقا حوصله اصلاح کردنش رو هم نداشتم

دوباره چرخید و پاهاش رو تو همون حالت دراز کرد و لپتاپ رو گذاشت روی پاهاش و بازم مشغول کارش شد درحالی که من مردد و دودل و با شک بهش خیره بودم.
مونده بودم بهش بگم باردارم یا نه…
از یه طرف دوست داشتم بهش بگم اما از یه طرف دیگه نه…
یه چیزایی منعم میکردن از گفتن و یه چیزایی وسوسه ام میکردن که بگم!
لبهامو روی هم مالیدم و پرسیدم:

-نیما…؟

سرگرم کار با لپتاپش بود و با دقت چیز ی رو مطالعه میکرد اما تو همون حین جواب داد:

-جان…

انگشتهام رو توی هم قفل کردم و گفتم:

-اون روز عمو از من ناراحت نشد که بی خداحافظی رفتم؟

رک و صریح جواب داد:

-بابا نه ولی مامان خیلی…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-مممنون از صداقتت…

دیدم که لبخندی روی صورتش نشست و بعدهم که گفت:

-خواهش میکنم قابلتو نداشت!

اون باز سرگرم کارش شد و من باز باخودم افتادم به هول ولا و رو دوتا چهارتا که آیا بگم آیا نگم که باردارم.
کدومش صحیح بود!؟

#پارت_۶۶۰

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

اون باز سرگرم کارش شد و من باز باخودم افتادم به هول ولا و دو دوتا چهارتا که آیا بگم آیا نگم که باردارم.
کدومش صحیح بود!؟
هر وقت تو همچین موقعیتهایی قرار میگرفتم از خودم متنفر میشدم بابت اینکه چرا قدرت تصمیم گیریم فلج میشه و دیگه نمیتونم یه انتخاب خوب داشته باشم.
من هنوز احساس میکنم پای زندگیمون لقه…
و وقتی یه زن همچین حسی داشته باشه و فکر کنه موندگاریش توی یه زندگی خیلی هم نیست،احساس میکنه بارداری غلط اندر غلط…
مثل من…
مثل من که گاهی خواسته یا ناخواسته از خودم میپرسیدم خب وقتی تهش قراره ازش جدا بشم پس چرا باید بچه دار بشم !؟
اما تهش که چی ؟!
اون بفهمه وحشتناکتره…
واسه یک ان دلمو زدم به دریا و تصمیم گرفتم بالاخره حرفمو بزنم.واسه همین اسمش رو بازهم صدا زدم و پرسشی گفتم:

-نیما…؟

اینبار سرش رو بالا گرفت و مستقیم به صورتم خیره شد و گفت:

-بله

باز تاخواستم حرف بزنم پشیمون شدم.هی حرفم میومد نوک زبونم و هی پشیمون میشدم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-هیچی…هیچی …

خیلی زود گفت:

-حرفتو بزن…چی میخوای بگی!؟ هان ؟ بگو… راحت باش

نه! من همچنان سخت بود واسم گفتن این حرفها برای همین خیلی زود گفتم:

-هیچی میخواستم بگم چیزی میخوری برات بیارم؟
چایی ای قهوه ای…هان؟

سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:

-نه.ممنون …نمیخورم!

نفس عمیقی کشیدم و با بلند شدن از روی مبل گفتم:

-باشه! خیلی خب من میرم بالا…خستمه!

نگاهش به صفحه ی لپتاپش بود و حتی تو همون حالت هم گفت:

-باشه برو !

و من باز تهش نتونستم حرفم رو بزنم.
انگار حتی گفتن این حرفها هم از گفتن گذشته ام واسم سخت تره!
چند قدمی به سمت جلو رفتم ولی بعد دوباره ایستادم.
یادم اومد که هربار چیزی رو از اون مخفی میکردم بعدش آسیب میدیدم از نگفتنش.درست مثل داستان و ماجرای سهند که شاید اگه درموردش به نیما میگفتم هیچوقت اون الم شنگه رو راه نمینداخت !
نگاهی به نیما انداختم.
اگه میفهمید باردار بودم و بهش چیزی نگفتم واکنشش چی از آب در میومد !؟
نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم و خودمو رسوندم به اتاق…
یه راست به سمت کمد رفتم و بازش کردم.
برگه ی آزمایش رو از زیر انبوه لباسها بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم.
آهسته لب زدم:

” باید به نیما بگم یا نه ؟!خدایاااا…من باید چه غلطی بکنم ؟”

آهی کشیدم و دستم رو گذاشتم روی شکمم.
بقول مادربزرگم ماه که همیشه قرار نیست پشت ابر بمونه…
بالاخره که این شکم بالا میومد!
صدای قدمهای نیما و باز شدن در رو که شنیدم دستپاچه و هول با رنگی پریده خیلی زود اون برگه ی آرمایش رو پیش از اینکه ببینش انداختم زیر تخت و با پا هلش دادم به عقب.
در رو بست ولی فکر کنم به وضوح متوجه این دستپاچگی و بهم ریختگی و آشفتگی من شده بود.
اومد سمتم و متعجب و با شک نگاهم کرد و پرسید:

-تو خوبی !؟

نفس عمیقی کشیدم و با همون دستپاچگی ای که همچنان درگیرش بودم گفتم:

-آره آره خوبم!

بلند شدم و برای اینکه توجهش سمت زیر تخت نره به سمت آینه رفتم.
شونه ی چوبی رو برداشتم که موهام رو کمی صاف کنم و بعدهم گفتم:

-کارت تموم شد!؟

همونجا ابستاده بود و همچنان با شک منو نگاه میکرد.
سری جنبوند و گفت:

-آره تقریبا ! فقط…اومدم بپرسم چی میخوری زنگ برنم سفارش بدم!

شونه رو کنار گذاشتم و به سمتش دفتم.
سعی داشتم دیگه خودم رو دستپاچه نشون ندم و امیدوار بودم موفق باشم.
روبه روش ایستادم و پرسبدم:

-گشنه ای !؟

خیلی آروم جواب داد:

-آره…

من من کنان گفتم:

-میخوای من املت درست کنم!؟ نمیدونم بهتر از اون چیری که میخوای سفارش بدی هست یا نه اما…

حرفم تمدم نشده که خیلی زود گفت:

-آزه آره درست کن! من دستپخت توورو ترجیح میدم

لبخندی تصنعی زدم و حین رد شدن از کنارش گفتم:

-باشه پس من میرم درست میکنم.دیگه نیازی نیست زنگ بزنی…

همین که خواستم سمت در برم مچ دستم رو گرفت و نگه ام داشت …

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۲ ۲۳۱۵۱۳۵۵۲

دانلود رمان دروغ شیرین pdf از Saghar و Sparrow 5 (2)

11 دیدگاه
    خلاصه رمان :         آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۴ ۱۰۱۹۳۶۱۶۳

دانلود رمان بی مرزی pdf از مهسا زهیری 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       بی مرزی درباره دختری به اسم شکوفه هستش که پس از ۵ سال تبعید توسط پدر ثروتمندش حالا به تهران بازگشته و عامل اصلی این‌تبعید را پسرخوانده پدر و خود پدر میدونه او در این‌بازگشت می‌خواهد انتقام دوران تبعیدش و عشق ممنوعه اش را…
f1d63d26bf6405742adec63a839ed542 scaled

دانلود رمان شوماخر به صورت pdf کامل از مسیحه زادخو 3 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان:   داستان از جایی آغاز میشود که دستها سخن میگویند چشم هاعشق میورزند دردها زخم بودند و لبخند ها مرهم . قصه آغاز میشود از سرعت جنون از زیر پا گذاشتن قوائد و قانون بازی …. شوماخر دخترک دیوانه ی قصه که هیچ قانونی…
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
IMG 20230123 235605 557 scaled

دانلود رمان معشوقه پرست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         لیلا سحابی، نویسنده و شاعر مجله فرهنگی »بانوی ایرانی«، به جرم قتل دستگیر میشود. بازپرسِ پرونده او، در جستوجو و کشف حقیقت، و به کاوش رازهای زندگی این شاعر غمگین میپردازد و به دفتر خاطراتش میرسد. دفتری که پر است از…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 43

دانلود رمان بانوی رنگی به صورت pdf کامل از شیوا اسفندی 4 (4)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   شایلی احتشام، جاسوس سازمانی مستقلِ که ماموریت داره خودش و به دوقلوهای شمس نزدیک کنه. اون سال ها به همراه برادرش برای این ماموریت زحمت کشیده ولی درست زمانی که دستور نزدیک شدنش، و شروع فاز دوم مأموریتش صادر میشه، جسد برادرش و کنار رودخونه فشم…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
IMG 20231120 000803 363

دانلود رمان بخاطر تو pdf از فاطمه برزه کار 5 (1)

1 دیدگاه
    رمان: به خاطر تو   نویسنده: فاطمه برزه‌کار   ژانر: عاشقانه_انتقامی     خلاصه: دلارام خونواده‌اش رو تو یه حادثه از دست داده بعد از مدتی با فردی آشنا میشه و میفهمه که موضوع مرگ خونواده‌اش به این سادگیا نیست از اون موقع کمر همت میبنده که گذشته…
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

84 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
گم گشته
گم گشته
2 سال قبل

عرررر
ادمین رمانت چقدر خاطرخواه داره😂
۷۶ تا دیدگاه 😂

زری
زری
پاسخ به  گم گشته
2 سال قبل

اگه اینستا بود نویسنده خیلی شاخ میشد چون کلی کامنت میزاشتن براش

Manizhe
Manizhe
2 سال قبل

ادمین عزیزم باور کن الان احتیاج دارم که فکرم رو با چیزی منحرف کنم چون پسر 6ساله من امروز به دلیل بیماریش برای چندمین بار بستری شده و حال روحی خودم خرابه پس لطفا کن پارت رو بذار مرسی

کیانا
کیانا
2 سال قبل

چقدر احساس حماقت میکنم که اصلا این رمان را شروع کردم حالم بد شد از این همه بی انضباطی.
پاشو جمع کن خودت را با این طرز پارت گذاری .
قصابی هم بخواهیم بریم ساعت کشتارشون مشخص هستش اونوقت این داره کار فرهنگی می‌کنه اینقدر بی در و پیکر.
واقعا که🤨😠😖

😐😐😐💜
😐😐😐💜
پاسخ به  کیانا
2 سال قبل

ای بابا
یه پارت گزاریه دیگه
ادمین که گناه نکرده😐
استغفرلا این کارا چیه دیگه

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

شب پارتو میزارید یا فردا🧐🤨

mohadese
mohadese
2 سال قبل

چرا پارت بعدیش نمیادد
میشه یکی جوابمو بده

Zahra
Zahra
پاسخ به  mohadese
2 سال قبل

نویسنده گفت امروز پارت گذاری نیس

Manizhe
Manizhe
2 سال قبل

ادمین جان .من یه کارمند, دانشجو ,مادر یه بچه بیماری خاص هستم و از ساعت 5صبح تا 1شب فرصت ندارم حتی بنشینم و راحت غذا بخورم چه برسه به اینکه با این وضع پارت گذاری های قشنگتون دائم سایت رو چک کنم این رمان رو تو تایم چای و استراحتم تو محل کارم می‌خوانم حالا با همه این تفاسیر به نظرتون این نوع پارت گذاری توهین به وقت خواننده نیست آیا

Narges
Narges
پاسخ به  Manizhe
2 سال قبل

موافقم باهات شدیدا 👌🤌

کیانا
کیانا
پاسخ به  Manizhe
2 سال قبل

واقعا خسته نباشی عزیزم به شما به عنوان یک هم جنس افتخار میکنم .
من جای نویسنده شرمنده شدم.
انشالله موفق باشی وشاهد سلامتی فرزندت.

Manizhe
Manizhe
پاسخ به  کیانا
2 سال قبل

بسیار زیاد ازتون ممنون هستم برای ابراز همدردی تون خدا رو شاکرم که هنوز کسانی هستند که حال دلم رو میفهمند

کیانا
کیانا
پاسخ به  Manizhe
2 سال قبل

چقدر احساس حماقت میکنم که اصلا این رمان را شروع کردم حالم بد شد از این همه بی انضباطی.
پاشو جمع کن خودت را با این طرز پارت گذاری .
قصابی هم بخواهیم بریم ساعت کشتارشون مشخص هستش اونوقت این داره کار فرهنگی می‌کنه اینقدر بی در و پیکر.
واقعا که🤨😠😖

Zahrajon
Zahrajon
2 سال قبل

پارت نداریم ازصبح10بارامدم رفتم نیست که نیست🤜🏾

رها
رها
2 سال قبل

چرا واقعا پارت جدید نمیدید بیرون؟

دیانا
دیانا
2 سال قبل

سلام…ببخشید من از اول تااونجایی ک مهرداد بهش ابراز علاقه کرد خوندم…بقیشو رفتم اخر ببینم چیشه میشه تااخرش اخه درس دارم واقعاا نمیتونم..خیلی هم اتفاقی داستانو شروع کردمو کنجکاو شدم بقیشو خوندم یهو دیدم زیاد شد…دقیقا قضیه مهرداد و بهار چجوری تموم شد؟!مهرداد ولش کرد؟!

رها
رها
پاسخ به  دیانا
2 سال قبل

نه نوشین فهمید و به خانواده بهار هم اطلاع داد و بهار رو برگردوندن شیراز و به زور دادنش به پسر عموش نیما و خلاصه کلی داستان همین بود.

یاس
یاس
2 سال قبل

عزيزم برو درستو بخون این رمان هام به درد شما نميخوره چون ذهن آدمو منحرف میکنه زیاد هم پیگیر این رمان نباشين اگه برای خودتون ارزش قائل هستین نذارید فک کنن خبریه

‌
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

=/////
خودت چرا داری میخونی پس

گم گشته
گم گشته
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
2 سال قبل

ای بابا
🥲
مرسی ادمین جونی از اطلاع💙

Narges
Narges
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
2 سال قبل

وایییی نهههه اگه میشه تا شب پارت جدید بزارید

زری
زری
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
2 سال قبل

چرا خب

یاس
یاس
پاسخ به 
2 سال قبل

من 28 سالمه دو تا دختر کوچیک دارم خونه دارم پس وقت زیاد دارم ولی شما محصلی با من کلی فرق داری بعدشم داستان زندگی خودم يه رمانه بخاطر همین ميگم اين رمان ابکیه نویسندش قلمش ضعیفه من رمان خونم ميدونم چه رمانی خوبه خواستی چن تا رمان برات معرفی میکنم که زیاد با چشم خودمون دیدیم

‌
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

ن مرسی
=////
من با همین رمان که از نظر شما آبکیه راحتم

یاس
یاس
پاسخ به 
2 سال قبل

چون از اول تا آخر سکس داره دوست داری بخون نوش جونت شما رمان خون نيستين رمان باید روی شخصیت و فرهنگ آدم تاثیر خوب بذاره نه اینکه يه دختر ميتونه هر گردی بزنه آخر سر هم با عشق زندگی کنه تو اجتماع چن تا اينجوري داریم البته شما بچه آیی نميفهمی من چی ميگم اینی که برا شما آرزوه واسه من خاطرس عزیزم

‌
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

کاملا مشخصه این رمانا چقدر روتون تاثیر گذاشته

یاس
یاس
پاسخ به 
2 سال قبل

خدا بداد نسل جدید برسه يه پا اژدهان عزیزم من نميتونم دهن به دهن يه بچه محصل برسم ببخش بخون هر رمانی که دوس داری بخون فدات شم

‌
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

خا

‌‌
‌‌
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

خا

زری
زری
پاسخ به  یاس
2 سال قبل

معرفی کنید لطفاً

یاس
یاس
پاسخ به  زری
2 سال قبل

بن بست 17، زحل خیلی قشنگه من عاشقشم. انقضای عشق تو.اغوش سرخ.طلوع از مغرب. رمان ده جلدی وحشی از م.قربانپور عالیه حتما بخونيد رمان وحشی حرف نداره صحنه های سکسی داره ولی محتوای تاثیر گذارش بيشتره خواستين بیشتر معرفی میکنم

😐
😐
2 سال قبل

یکی نیست اینجا بگه کی این پارتت رو لطف میکنین مزارن

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

دیگه شورشو دراوردن که😕

...
...
2 سال قبل

من تا پارت جدید رو نخونم نمی تونم درس بخونم پس چرا نمیزارید ؟؟

...
...
2 سال قبل

پس چرا نمیزاریدددد دوباره پارت ندارید؟!

Zari
Zari
2 سال قبل

پ پارت کو

مهدیس
مهدیس
2 سال قبل

پارت جدید رمانای دیگه رو نیم ساعت پیش گذاشتنن ولی مال ما رو نه پس امروز پارت نداریممم؟؟!!!

...
...
2 سال قبل

وای خدا باز شروع شد یا پارت جدید رو بزارید یا بگید که ما تکلیفمون رو بدونیم

**
**
پاسخ به  ...
2 سال قبل

اره واقعا یا دیگه نیایم سر بزنیم یا همین الان بدین

ناشناس
ناشناس
پاسخ به  ...
2 سال قبل

متاسفانه اولین رمان آنلاین ام رو با شما شروع کردم و خوشبختانه دیگه تا آخر عمرم سمت رمان آنلاین نمیرم یعنی قشنگ پشت دستمو داغ کردم

..
..
پاسخ به  ...
2 سال قبل

نویسنده جاااانننن پارت کجاسستتت پس

Mobina
Mobina
پاسخ به  ...
2 سال قبل

ادمین جان
حدود ۳سالی میشه دارم این رمان رو دنبال میکنم و خیلی عجیبه ک نویسنده هنوز رمان رو تموم نکرد
یادمه تا چند ماه قبل ک تو سایت دیگ ای میزاشتن هفته ای ۱پارت میزاشتن تا هفته بعد امیدوارم از این ب بعد ب این شکل نشه🤦🏻‍♀️💔

مهدیس
مهدیس
2 سال قبل

فک کنم امروز پارت نداریممم😭😭😭😭

نازنین
نازنین
پاسخ به  مهدیس
2 سال قبل

ایوایی نه پارتتت رو بزارین

😉
😉
2 سال قبل

کی پارت جدید رو میزارید ؟امروز پارت میزارید؟

...
...
2 سال قبل

پارت جدید رو نمیزارید؟؟؟!!!

دسته‌ها

84
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x