34 دیدگاه

رمان در پناه آهیر پارت ۱۰

4
(4)

_این به درخت میگن مونا.. ایشون افرا هستن، همخونه و رفیق من

و منو با تنش هول داد و گفت بریم بشینیم..

چند تا از پسرا باهام دست دادن و دستشونو محکم و پسرونه فشردم که دوتاشون با تعجب نگام کردن..

نشستیم تو جمع دوستاشون و یلدا یه طرف آهیر نشست و منم طرف دیگه ش..

یکی از اون پسرایی که دستشو محکم فشرده بودم با خنده سرشو سمت آهیر خم کرد و گفت

_همخونه ت دختره یا پسره آهیر؟

آهیر با لبخند به من نگاهی کرد و به پسره گفت

_خودت چی فکر میکنی؟

پسره به سرتا پام نگا کرد و گفت

_ظاهرش که دختره.. ولی انگار تمایلاتش یه چیز دیگه س

خواستم بگم فکر کن پسرم، که گفت

_دوجنسه ست؟.. یا لزه؟.. اگه آره با سوزی جورش کنیم

عصبی گفتم

_هیچکدوم نیستم.. بزودی یکی از جنس خودت میشم، ولی نه به فضولی و مزخرفی تو

پسره خشکش زد و آهیر خندید..

_باریکلا.. خوب حالشو گرفتی

مهمونی شلوغی بود و خونه پر بود از آدمای مختلف و موسیقی بلند.. بعضیا سرگرم خوردن میوه و شیرینی و بعضیا مشغول رقص بودن، بعضیام مشروب میخوردن و هیچی نشده مست کرده بودن..

یلدا رفت برای خودش و آهیر مشروب آورد و آهیر گیلاس خودشو گرفت طرف من و گفت

_میخوری؟

گیلاسشو گرفتم و یه قلپ خوردم و دادم به خودش..

_نه.. میخوام رانندگی کنم برگشتنی

_دوس داری بخور، ماشینو میزاریم همینجا با آژانس برمیگردیم

_نه تو بخور نوش جونت من زیاد اهلش نیستم

مشروبشو سر کشید و با دوستاش مشغول صحبت شدن..

یکم بعد یلدا که معلوم بود مشروب گرفتتش، دست یکی از پسرا رو کشید و گفت حامد پاشو برقصیم..

پسره بلند شد و رفتن وسط با هم مشغول رقصیدن شدن..
آرنجمو زدم به بازوی آهیر و گفتم

_چرا با تو نرقصید؟

_چون همه میدونن من نمیرقصم

_هوممم

ظرف آجیلو گذاشت جلوم و گفت

_بخور تقویت شی.. فک کردی چرا آوردمت اینجا بچه؟.. آجیل گرونه تا میتونی بخور

از لحن تخسش خنده م گرفت و محض شوخی جلوی چشم همه یه مشت آجیل برداشتم و جیب شلوارمو پر کردم..

بلند خندید و گفت

_گفتم بخور نگفتم که آبروریزی کن

با خنده یه مشت دیگه برداشتم و گفتم

_برا فردا شبمون برداشتم که موقع فیلم دیدن بخوریم

اونم خندید و گفت

_منم میخوام دو تا موز بردارم تو جیبت جا میشه؟

_مگه خودت جیب نداری؟.. جیبای من پره

رفته بودیم تو فاز خنده و برا هر چیز چرتی که میگفتیم خنده مون میگرفت..

اخلاقای آهیرو دوست داشتم.. خیلی پایه بود و باهاش در هر شرایطی خوش میگذشت..

آهیر با خنده ای که نمیتونست کنترل کنه اشاره کرد که آجیل میز بغلی رو یواشکی بردارم و منم که خنده م قطع نمیشد و درصدد کش رفتنش بودم میخواستم نیم خیز بشم که یلدا اومد و خودشو با خستگی پرت کرد رو صندلی کنار آهیر و با تعجب گفت

_عشقم بچه ها ازم پرسیدن رنگ چشما و موهای آهیر فیکه؟

اینو که گفت خنده م بیشتر شد و پقی زدم زیر خنده..

میدونستم جریان چیه.. آهیر با تعجب بهش نگاه کرد و گفت

_ناموسا چند تا شات زدی یلدا؟

و برگشت و با خنده به من گفت

_نخند دیگه بسه دل و روده م قاطی شد

یلدا که از خنده ی ما کلافه بود گفت

_به چی میخندین شما؟ اه.. فرنوش گفت تو پیجت دیده دخترخاله ت نوشته موهای آهیر رنگه چشماشم لنزه

دیگه نمیتونستم بلند نخندم.. ولی آهیر با تعجب گفت

_دختر خاله ی من؟.. دختر خاله ی من ۷ سالشه

_وا.. پس این کیه

و کامنت منو تو گوشیش به آهیر نشون داد.. اسممو تو پیجم کامل ننوشته بودم و اختصاری بود..

آهیر نگاهی به کامنت کرد و برگشت منو نگاه کرد..

_ای تو ذاتت اصغر.. کار توعه اینا؟.. دو روزه هر دختری که میبینم یا چشمک میزنه بهم یا میگه چرا تحویل نمیگیری تو که بوس فرستادی برام

دیگه از خنده دل درد گرفته بودم.. خدارو شکر آهیر هم میخندید و حسابمو نرسید..

_دیدم تو خیلی مغروری خواستم دل عاشقاتو خوش کنم

یلدا که حرفمو شنید چپ چپ نگام کرد و گفت

_بیخود.. غلط کردن عاشق عشق من باشن.. آهیر گوشی تو دست این چیکار میکنه که این کارا رو کرده؟

خندیدم و یه مشت آجیل گرفتم طرف یلدا و گفتم

_عصبانی نشو حالا، بیا اینو بریز تو کیفت

با آهیر دوتایی خندیدیم و یلدا از حرصش بلند شد و رفت پیش دوستاش..

یکم بعد اومد آهیرو هم برد و من تنها نشستم و دور و برو نگاه میکردم که دیدم آهیر از دور با لبخند شیطونی نگام میکنه..

سری تکون دادم به معنی چیه و اومد سمتم..
نشست کنارم رو صندلیش و گفت

_دختر خوشگل زیاده تو جمع.. داشتی دید میزدیشون؟

هیچوقت تمایلی به دخترا نداشتم و برام عجیب بود.. منی که خودمو پسر حس میکردم چرا به دخترا کشش نداشتم؟.. البته بجز یه بار که تو دوران نوجوونی عاشق یه دختری تو مدرسمون شده بودم و همش دوست داشتم ببینمش، ولی یه بار که با مامان سمانه در موردش حرف زدم گفت که این چیزا طبیعیه و برای خیلی از دخترا تو مدرسه پیش میاد که از همدیگه خوششون بیاد ولی این عشق نیست و یه حس محبت و پسندیدنه.. راست هم میگفت چون بعد از چند ماه یادم رفت..

_فعلا دنبال دخترا نیستم.. بمونه برا بعد از عمل

بهش نگفتم که تمایلی به دخترا ندارم چون به حس پسرونه م شک میکرد..

دقیق نگام کرد و گفت

_ولی تو که میگی قلب و روحت پسره، باید از دخترا خوشت بیاد

ول کن نبود و میخواست ازم حرف بکشه.. بیحوصله گفتم

_پاشو برو پیش عشقت.. انقدر مخ منو تیلیت نکن

فهمید که از جواب دادن طفره رفتم و لبخند بدجنسی زد و نشست پیش من رو صندلیش و تا آخر مهمونی هم دیگه بلند نشد..

از یکی از دوستاش به اسم بابک که پسر خوب و بامزه ای بود و میگفتن استاد پاسوره، خیلی خوشم اومد و ازش خواستم که بیاد خونمون و یه دست پاسور بزنیم و قول دادم ببرمش، چون منم استاد تقلب بودم و البته اینو بهش نگفتم..

دوستاشون موقع خداحافظی گفتن ایشالا اینبار بیاییم عروسی یلدا و آهیر.. و من با خودم فکر کردم که تا چند ماه بعد این اتفاق خواهد افتاد؟

دیروقت بود که یلدا رو گذاشتیم خونه ش و برگشتیم خونه..

یلدا مست بود و از آهیر آویزون شده بود که شبو باهاش بمونه.. میگفت ارشیا رو گذاشتم پیش مامان و تنهام، یا تو بیا خونه ی من یا من بیام..
حتما ارشیا پسرش بود..

ولی آهیر گفت خسته ست و میخواد زود بخوابه.. به زور فرستادش خونه ش و اومد سوار ماشین شد..

درو محکم کوبید و گفت

_انقدر از اصرار بدم میاد که خدا میدونه

نگاهی بهش کردم و گفتم

_چیه یلدا رو دوس داری؟

نگاهی بهم کرد و گفت

_چطور مگه؟.. میخوای بگی دوست داشتنی نیست؟

_باب سلیقه ی من نیست.. ولی من همینطوری ازت پرسیدم منظوری نداشتم

_هر چیزی که از یه زن انتظار دارم یلدا داره تقریبا.. خوشگله، مهربونه، منو بخاطر خودم دوست داره و دنبال پول نیست

_یلدا مهربونه؟.. بنظر من که کاملا برعکسه، برا همینم باب سلیقه ی من نیست

_ولی یلدا خیلی رئوف و مهربونه.. با همه

یاد دورویی ها و نگاههای خصمانه ش افتادم و گفتم

_آره خیییلی.. حالا واقعا انقدر عاشقشی که میخوای باهاش ازدواج کنی؟

_راستش من زیاد اهل ازدواج نیستم ولی یلدا خیلی اصرار میکنه.. میگه بخاطر تو همه ی خواستگارامو رد کردم.. وگرنه من آدم تعهد و پایبند شدن نیستم.. نه اینکه بی بند و بار باشم و بخوام هر روز با یکی باشما، نه.. فقط حوصله شو ندارم.. حال و حوصله ی ازدواج و تشکیل زندگی و مسئولیت رو ندارم.. ولی بخاطر یلدا گفتم باشه

پوزخندی زدم و با خودم فکر کردم که مطمئنم یه دونه هم خواستگار نداشته و فقط خواسته اینطوری با وجدان آهیر بازی کنه و به ازدواج مجبورش کنه..

نخواستم چیز بدی بگم و به زور دهنمو بستم.. ولی آهیر انگار پوزخندمو دیده بود که با دقت نگام میکرد و گفت

_یلدا با تو بدرفتاری کرده؟.. منکه دیدم باهات خوب و مهربون بوده همیشه

_پیش تو آره.. ولی وقتی تو نیستی انگار به خونم تشنه ست.. دلیلشو نمیفهمم

با تعجب نگام کرد و یکم بعد انگشتشو زد به نوک بینیم و با خنده گفت

_نکنه حسودی میکنی بهش، هان؟.. یلدا اصلا اینطوری که میگی نیست.. اشتباه متوجه شدی

بد نگاش کردم و گفتم

_به چیش حسودیم بشه؟ دیوونه

موذیانه خندید و گفت

_به اینکه منو داره

_خب داشته باشه.. منکه به تو چشم ندارم.. ایشالا تا آخر عمرتون بیخ ریش هم

دلخور شده بودم و متاسفانه از لحنم مشخص شد.. محکم زد پس سرم و با خنده گفت

_عصبانی که میشی بیشتر شبیه اصغر نسناس میشی

حالم گرفته شده بود و ته دلم گفتم به درک باور نکن، خلایق هر چه لایق.. بالاخره که یه روزی ذاتشو میفهمی، ولی من اونموقع آنسوی مرزها هستم و با سامی مشغول الواتی هستیم..

قبلا به سمانه سمی میگفتم و الان که سامان شده بود میگفتم سامی..

قرار گذاشته بودیم بعد از عملِ من، حسابی با هم خوش بگذرونیم و الواتی و قانون شکنی های مردونه بکنیم..

……………………………….

از آهیر دلگیر بودم که حرفمو در مورد یلدا باور نکرده بود و گفته بود که لابد به یلدا حسودی میکنم که این حرفو میزنم!

منم برخلاف روزهای قبل ناهار درست نکردم براش و تصمیم گرفتم فقط برای خودم کشک بادمجون درست کنم..

تو آشپزخونه مشغول بودم و زیرلبی آهنگی زمزمه میکردم که در زدن و آهیر از اتاقش دراومد و رفت درو باز کرد..

یلدا بود.. آهیر کلیدو ازش گرفته بود و نتونست درو باز کنه و زرتی بیاد تو خونه..

هنوز از الکل دیشب منگ بود و شیکی و مرتبی همیشگیشو نداشت..

آهیر اومد تو آشپزخونه و اونم دنبالش اومد..

_عشقم یه مسکن بده بخورم سرم داره میترکه

_گفتم کم بخور گوش نکردی که

یه قرص بهش داد و اومد طرف من که پشت اجاق گاز وایساده بودم و کشکو قاطی بادمجونا میکردم..

_اوه ناهار کشک بادمجون داریم؟

_تو نداری.. من کشک بادمجون دارم

با تعجب نگام کرد و گفت

_چرا من ندارم؟.. چه خطایی ازم سر زده که مستوجب غضبت شدم و ناهار نمیدی بهم؟

بیتفاوت در تابه رو گذاشتم و گفتم

_حاضری بخور

و از کنارش رد شدم و رفتم تو هال..
از پیش یلدا که رد شدم با یه لحن مظلوم و دروغین گفت

_سلام عزیزم.. خوبی؟ چرا حوصله نداری؟

چپ چپ نگاش کردم و گفتم

_دکتری یا فضولی؟

جا خورد و با چشمایی که مثل گربه ی شرک مظلوم کرد به آهیر نگاه کرد..

از دورویی و ریاکاریش انقدر بدم میومد که حد نداشت..

یه آدم بدی که بدیشو رک و راست نشون میداد شرف داشت به آدمی که دورو بود و خودشو بنا به مصلحت خوب نشون میداد..

میخواستم برم تو اتاقم که موبایلم زنگ خورد.. مامان بود..

_الو بله

_سلام مادر.. چه بداخلاق جواب دادی

_سلام، نه دستم بند بود

_لابد داری ناهار میپزی

_بله

_خوبی مامان؟.. آهیر جان خوبه؟

_خوبیم.. تو چطوری؟ بابا خوبه؟

_مام خوبیم، عمه ت زنگ زده بود.. میگفت عروسی افرا کیه؟

_میخواستی بگی افرا عروسی نمیگیره

_وا مگه میشه؟.. هزار تا آرزو دارم برا عروسیت.. تازه مریمم از من میپرسید تصمیم افرا برای تاریخ عروسیشون چیه

_چند روز پیش خونشون بودیم، چرا از خودمون نپرسید؟

_چه میدونم.. میگه میترسم بپرسم و دخالت کنم آهیر عصبانی بشه.. افرا، اخلاق آهیر بده که مادرش ازش میترسه؟.. اذیتت که نمیکنه؟

_نه، خیلیم خوبه اخلاقش، شما نگران من نباش، منو طوری بزرگ ‌کردی که مواظب خودم باشم و تنهایی از پس زندگی بربیام

فکر کرد دارم ازش تشکر میکنم که منو اینطوری بزرگ کرده و گفت

_آره مامان من سعی کردم به هیچ کس وابسته نباشی و قوی باشی

با خودم فکر کردم چقدر تو این سالهای تنهایی دلم ضعیف بودن و به کسی وابسته شدن میخواست..

چقدر دلم آغوش مادر میخواست وقتی از چیزی ناراحت بودم..
چقدر دلم دست مهربون پدر میخواست که به سرم بکشه و بگه من هستم نمیزارم هیچ کس دخترمو اذیت کنه..

چقدر از قوی بودن خسته بودم و مادرم خبر نداشت..

تو فکر بودم و مامان پشت خط بود که صدای خنده های لوس و پر عشوه ی یلدا اومد..

_صدای کیه افرا؟

سریع در اتاقمو بستم و گفتم

_دوستمه

_دوستتو آوردی خونت و داره با شوهرت میگه میخنده؟.. اونم اینقدر جلف و بی معنی؟

_نه مامان آهیر خونه نیست.. دو تا از دوستام اینجان

_خب پس خیالم راحت شد.. عاقل باش مادر، یه وقت پای دوستاتو باز نکنی به زندگیت.. شوهرت خوشگله خوشتیپه تور پهن میکنن براش

بیحوصله گفتم

_باشه بابا

_راستی مادر.. میگم با شوهرت.. اتفاقی که نیفتاده بینتون؟.. هان؟.. چون بالاخره در حکم نامزدین و هنوز عروسی نگرفتین

_اوف مامان!.. نه چیزی نشده ولمون کن تورو خدا با این حرفای خاله زنکیت.. من اصلا شاید عروسی نگیرم.. هر کی پرسید همینو بگو

_یعنی چی آخه؟.. همینطوری پاشدی رفتی خونه ی پسره و تموم؟.. باید عروسی بگیریم، جهیزیه ت رو کامل کنیم ببری خونت، اینجوری که نمیشه

_آهیر همه چی داره مامان.. خونه ش هم بزرگ نیست که وسایل بیشتری جا بشه.. من خودم بعدا میگم بهت چیکار کنیم بجای جهیزیه.. فعلا هیچی لازم نیست

_خونه ش بزرگ نیست؟.. وا.. پسر مهندس امانی باشی و خونه ت کوچیک باشه؟.. مریم که همش پز میداد خونه ی آهیر آماده ست و میخوایم بیان پیش خودمون.. چی شد پس؟

_آهیر دوست نداره بره پیش اونا.. این خونه رو بیشتر دوست داریم

_میبینی افرا خانم؟.. یه بار پدر و مادرتو دعوت نکردی بیاییم خونتو ببینیم.. مادرتم ولی یه بارم نیومدم خونت

_چشششم مامان دعوت میکنم یه شب بیایین.. تازه امتحانام تموم شده توام به فکر چه چیزایی هستیا

صدای خنده های یلدا دوباره بلند شد که به مامان گفتم کار دارم و با عجله خداحافظی کردم..

رفتم تو آشپزخونه و بدون اینکه بهشون نگاهی بکنم غذامو گذاشتم تو سینی و برگشتم تو اتاقم..

کاش لااقل بجای یلدا، عسل دوست دختر آهیر بود.. عسلو دوست داشتم ولی تحمل یلدا ممکن نبود..

عصر شده بود که از اتاقم رفتم بیرون و دیدم دیگه تو هال نیستن.. حتما تو اتاق آهیر بودن و مشغول!

تو خیال خودم شونه ای بالا انداختم و رفتم چای دم کردم برای خودم..

میخواستم برم دستشویی و وقتی از مقابل اتاق آهیر رد شدم صدای لوس یلدا رو شنیدم و تا خواستم برم تو دستشویی اسم خودمو شنیدم..

کنجکاو شدم و وایسادم پشت در ببینم چی میگه.. استراق سمع کار خوبی نبود ولی باید میفهمیدم این ورپریده پشت سرم چیا میگه..

_آهیر بخدا من کاریش نداشتم.. همش با من بده.. تازه وقتی تو نیستی یا حواست به ما نیست انقدر بد نگام میکنه و برام خط و نشون میکشه که ازش میترسم.. دیگه وقتی تو نیستی نمیام اینجا

دلم خواست بپرم تو اتاق و گردنشو خرد کنم.. دروغگوی کثیف.. کارای خودشو میذاشت به حساب من..

_یلدا سر به سرش نزار.. اون یه مدت اینجاست و بعدش میره.. لابد توام کاری کردی که برات خط و نشون کشیده

صدای جیرجیرش نازکتر شد و در کمال تعجب حس کردم داره گریه میکنه!

عجب فیلمی بازی میکرد لعنتی.. خود شیطون بود..

_به جون خودت من هیچ حرف بدی بهش نگفتم.. همش باهاش خوبم، دیدی که خودت.. میگم گناه داره، مثل پسراس، بر و رو نداره دلم براش میسوزه باهاش مهربونی میکنم، ولی اون چند بار بهم فحشای پسرونه داده و بهم گفته پاتو نزار تو این خونه

واااای خدایا داشتم جوش میاوردم.. بدجور آمپر چسبونده بودم ولی نمیتونستم برم تو اتاق و بگم گوش وایساده بودم و حرفاتو شنیدم..

آهیر بیحوصله گفت

_خب دور و برش نپلک.. اصلا نیا اینجا من میام پیشت

_وااا.. بجای اینکه اونو از خونت بیرون کنی به من میگی نیام؟

_چی داری میگی تو یلدا؟.. من عقدش کردم تا مامانم بیخیال زن دادنم بشه و خیال حضرتعالی راحت بشه، ینی چی بیرونش کنم؟.. چرت و پرت نگو اون اشکاتم پاک کن

از حرص و عصبانیت دستام میلرزید.. ولی نمیخواستم شر درست بشه و ترجیح دادم گور پدر هردوشون بکنم و برم دستشویی..

حالا که آهیر انقدر خر بود که هر حرف اونو باور میکرد و گول اشک تمساح و مظلوم نمایی هاش رو میخورد، همون بهتر که عمرشو با اون سلیطه سر کنه و اونم گند بزنه به زندگیش..

تصمیم گرفتم دیگه هیچی از یلدا به آهیر نگم و توجهی هم به وجود یلدا نکنم و ایگنورش کنم تا وقتیکه این موعد تموم بشه و برم آلمان پیش سامی..

داشتم تلویزیون میدیدم که از اتاق اومدن بیرون و من حتی نیم نگاهی هم به هیچکدومشون نکردم..

آهیر از کنارم رد شد و گفت

_چته تو؟.. چرا قیافه گرفتی برام؟

هیچی نگفتم و محلش نزاشتم.. پسره ی بیشعور.. از مردایی که خرِ زنشون بودن و هر چیزی که میگفت بی چون و چرا باور میکردن بدم میومد..

نه اینکه مرد زنشو باور نکنه، نه.. بنظرم مرد باید همیشه به عقلش رجوع میکرد و با عدالت قضاوت میکرد در همه حال..

حتی تو رابطه ی مادرش و زنش.. باید میدید حق با کیه و طرف اونو میگرفت.. نه اینکه یا زن ذلیل مطلق باشه و یا بچه ننه ی مطلق و مامانی..

یلدا تو آشپزخونه بود که آهیر اومد نشست روی مبل و گفت

_کشک بادمجونو خوردی دیگه، نه؟

بدون نگاه بهش گفتم

_نوش جونم

باشه ی کشیده ای گفت و با موبایلش شماره گرفت..
زد روی پخش و صدای مادرشو شنیدم که باهاش احوالپرسی میکرد..

با تعجب نگاش کردم که چرا زده روی آیفون.. چشماشو برام گردوند و اشاره ای به گوشی دستش کرد و رو به مادرش گفت

_مامان.. محبوبترین غذای من چیه؟

_کشک بادمجونه دورت بگردم.. امشب بیایین اینجا برات درست کنم

با فهمیدن اینکه چقدر کشک بادمجون دوست داره و من حتی نزاشتم یه لقمه بخوره حس بدی بهم دست داد..

با چشمای متعجب و شرمنده نگاهش میکردم که به مادرش گفت

_نه نمیخواد قربون دستت، افرا برا ناهار پخته بود.. فقط خواستم از زبون تو بشنوه که من چقدر دوست دارم

گوشه ی لبمو جویدم و به آهیری که یه لحظه هم چشمشو از روم برنمیداشت زیرزیرکی نگاه کردم..

_پس خوردی.. نوش جونت پسر گلم.. دست عروسمم درد نکنه

خداحافظی کرد با مادرش و در حالیکه از روی مبل بلند میشد گفت

_الان بشین از شدت عذاب وجدان خناق بگیر

رفت تو آشپزخونه و من موندم و عذاب وجدانی که آهیر میگفت..
هر چند که با حالت نیمه شوخی اون حرف رو زد، ولی من خیلی پشیمون و ناراحت شدم از کارم.. بنظرم گناه کرده بودم که غذایی رو که انقدر عاشقش بود جلوی چشمش پخته بودم و بوش رو تو خونه راه انداخته بودم و نزاشته بودم بخوره..

تصمیم گرفتم برای شامش دوباره درست کنم وگرنه تا صبح نمیتونستم از ناراحتی بخوابم..

تو فکر این بودم که کشک تموم شده و باید برم کشک بخرم که آهیر از جلوم رد شد رفت دستشویی..
و یلدا در حالیکه مانتوشو میپوشید و انگار میخواست تشریف ببره، مقابل من وایساد و با صدای آهسته ولی پر از نفرتی گفت

_گورتو گم کن از این خونه.. برو خونه ی خودت، تو قرار نبود بیای خونه ی آهیر و باهاش زندگی کنی.. دفعه ی بعد که میام اینجا نبینمت وگرنه کاری میکنم که آهیر با لگد بندازتت بیرون

اینارو گفت و منتظر عکس العمل و جواب من نشد و رفت تو اتاق آهیر..

سریع بلند شدم برم دنبالش و جوابشو بدم که آهیر از سرویس اومد بیرون و سر جام موندم..

اتاقشو نگاه کرد و بلند گفت

_یلدا حاضری؟

شیطانِ مسلم از اتاق اومد بیرون و در حالیکه قیافه شو بازم ملایم و مهربون کرده بود با صدایی که به صدای نفرت انگیز کمی قبل هیچ شبیه نبود گفت

_حاضرم عشقم..بریم

نگاهی هم به من کرد و گفت

_خدافظ افرا جون

نتونستم حتی جواب خداحافظش رو بگم و فقط نگاش کردم تا رفت..

آهیر هم لباس پوشید و گفت که دو سه ساعتی میره بیرون، و دنبال یلدا رفت..

شنیده بودم بعضی زنها حیله گر و فتنه هستن، و شر به پا میکنن و شیطان واقعی هستن، ولی ندیده بودم که دیدم!

………………………………………

کشک بادمجون حاضر روی اجاق گاز بود که آهیر اومد و دیدم یه پرس غذا دستشه..

نگاهی به من که روی مبل نشسته بودم و تلویزیون میدیدم کرد و گفت

_غذا گرفتم برات، پاشو بخور

_مگه تو شام خوردی؟

_آره من با یلدا بیرون خوردم برای توام گرفتم

از اینکه شام خورده بود دمغ شدم.. نگفتم که براش کشک بادمجون درست کردم..

_مرسی من میل ندارم

متعجب نگام کرد و رفت تو اتاقش.. یکم بعد اومد رفت تو آشپزخونه و حتما تابه ی پر از کشک بادمجونو دید چون درشو نزاشته بودم..

دو ثانیه بعد با چشمای گرد شده جلوم وایساده بود و نگام میکرد..

_چیه؟.. آدم ندیدی؟

_تو دوباره کشک بادمجون درست کردی؟.. بخاطر من؟

نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به تلویزیون و گفتم

_آره.. ولی مهم نیست، شام خوردی بهرحال

اومد جلوتر و تو چشماش حالتی دیدم که نفهمیدم چی بود.. انگار شوکه شده بود و از من انتظار چنین کاری رو نداشت..

عمیق تو چشمام زل زد و گفت

_نمیدونستم اینقدر بامرامی اصغر.. دمت گرم

و با یه حرکت خشن و پسرونه بازوشو انداخت دور گردنم و به خودش فشار داد..

هولش دادم و گفتم

_خفه شدم الاغ.. این مثلا تشکرته؟

خندید ولم کرد و گفت

_ای سوسول.. تو که ادعا میکنی پسری باید محکم باشی

راست میگفت، مثل دخترای لوس و نحیف به حرکتی که بین پسرا عادی بود اعتراض کرده بودم!

یاد سمانه افتادم که اونم رفتار و حرکتاش همینطور خشن و پسرونه بود..
ولی من کاملا مثل اون نبودم!

یعنی من حسیات پسرونه نداشتم و اینهمه سال به خودم تلقین کرده بودم؟

با خودم درگیر بودم که دیدم آهیر کشک بادمجون رو با تابه آورد و با به به و چه چه نشست روی مبل پیش من و شروع کرد به خوردن..

_مگه تو شام نخوردی اینطوری میلمبونی؟

با دهن پر گفت

_برا کشک بادمجون همیشه جا دارم

خیلی بامزه بود تو اون حالت و چشمای طوسی آبیش برق میزدن..

با خودم فکر کردم که چقدر چشماش خوشگلن و آدمو جذب میکنن..

غذاشو که تموم کرد با لذت دست کشید به شکمش و گفت

_اوووه.. عالی بود دستت درد نکنه

به حالتش خندیدم و گفتم

_نوش جونت

سرکیف شده بودم از اینکه به کارم ارزش داد و با اینکه شام خورده بود ولی غذایی که من براش درست کرده بودم رو هم با لذت خورد و تشکر کرد..

ظرفاشو برد تو آشپزخونه شست و اومد نشست گوشیشو برداشت و زنگ زد به کسی..

_اصغر.. چطوری داداش؟.. میتونی یه سر بیای چند تا چیز هست اینارو ببری بفروشی؟

با خودم فکر کردم نکنه چیزایی دزدیده و میخواد آبشون کنه!

ولی اونکه هر شب خونه بود و جایی نرفته بود!.. گفتم

_چی میخوای بفروشی؟

_کتابامو

از اینکه در موردش بد فکر کرده بودم و عجولانه قضاوت کرده بودم شرمنده شدم..

_این اصغر همون اصغر نسناسه؟

خندید و گفت آره..

_پس بالاخره میبینمش

حدود ۱۱ شب بود که اصغر زنگ زد که اومده و آهیر بهش گفت بیا بالا..

درو باز کرد و یکم بعد مردی حدود ۴۰ ساله با موهای تراشیده و کاملا کچل و یه قیافه ی زشت و سبیلهای چخماقی وایساد جلوی در!

ناخودآگاه نگاه چپی به آهیر کردم که یعنی من شکل اینم که بهم میگی اصغر نسناس؟.. اونم منظور نگاهمو فهمید و خنده ش گرفت..

اصغرو تعارف کرد بیاد تو ولی اون که با دیدن من تو خونه ی آهیر انگار تعجب کرده بود با خجالت گفت که مزاحم نمیشه..

آهیر دستشو گرفت کشید داخل و گفت

_راحت باش.. این داداش هم از خودمونه حتی اسمشم اصغره، همنام خودته

چشمای مرد گرد شد و منم خنده م گرفت.. خوشم اومد از طرز معرفی آهیر..

اصغر بیچاره هنوز تو شوک بود که من دستمو دراز کردم و محکم دستشو فشردم و گفتم

_بفرما تو حاجی

با تعجب نگاهی به سر تا پای من کرد و با خجالت گفت

_بیخشید دیر وقت مزاحم شدم فکر کردم آهیر خان تنهاس

آهیر از اتاق صداش کرد و گفت

_اصغر بیا کمک کن ببریم اینارو سنگینن

منم پشت سر اصغر رفتم دم در اتاقش وایسادم که دیدم کتابها رو بسته بندی کرده تو سه تا جعبه و گذاشته کنار..

خیلی دلم سوخت براش.. خدا میدونه با چه شوقی اون کتابها رو خریده بود و خونده بود..
شایدم حتی واحد بعضیاشو پاس نکرده بود که اخراجش کردن از دانشکده ی پزشکی..

منو نمیدید که جلوی در وایسادم و رو به اصغر گفت

_اینارو میفروشی پولشم میبری میدی به زن مرتضی.. بهش گفتم قبلا خبر داره.. فقط حواستو جمع کن زیر قیمت ازت نخرن خیلی گرونن این کتابا

_چشم آهیر خان خیالت تخت

دستی به پشت اصغر زد و گفت

_مخلص داش اصغر

وایساده بودم جلوی در و داشتم به این فکر میکردم که زن مرتضی کیه و چرا آهیر پول کتاباشو میده به اون، که یهو منو دید و گفت

_تو چرا وایسادی اونجا؟

_هیچی، گفتم کمک کنم

_نمیخواد سنگینن ما میبریم

دوتایی جعبه هارو بردن پایین و اصغر از من خدافظی کرد و با شرم و خجالت بازم معذرت خواست ازم که بد موقع مزاحم شده..

این مرد برخلاف ظاهرش قلب رئوف و باحیایی داشت و نمیدونم چرا تو دلم برای خودش جا باز کرد..

دستی به پشتش زدم و با لبخند گفتم

_یه شب بیا باهم شام بخوریم.. یا اگه پایه ی دیزی هستی برا ناهار بیا

بالاخره اون حالت شرمندگیش از بین رفت و با لبخند گفت

_چشم ایشالا

وقتی آهیر برگشت با خنده بهم گفت که اصغر خیلی ازم خوشش اومده و پرسیده که واقعا اسمم اصغره یا نه..

خنده م گرفت و گفتم

_دهنت سرویس که مردمو ایسگا کردی.. از کجا میشناسی این غول تشنو؟

_از زندان.. مگه ممکنه از جای دیگه ای همچین تیپی رو بشناسم؟

هردومون میخندیدیم و من فکر میکردم که چقدر با آهیر خوش میگذره بهم..

……………………………………..

صبح بعد از صبحونه بهم گفت که لباس بپوشم و همراهش برم آموزشگاه، ولی من میخواستم بمونم خونه و یکم خونه رو تمیز کنم..

_نه تو برو.. میخوام یکم نظافت کنم

_به حق چیزای نشنیده

_پررو، خودت که از وقتی من اومدم تمیزکاری نمیکنی و فقط یه بار جارو و دو بارم تی کشیدی.. خونه انقدر کثیفه که مجبور شدم خودم انجام بدم

در حالیکه میرفت سمت در گفت

_خوبه خجالت نمیکشی و خودتم میگی که من جارو و تی کشیدم.. بعد از این نوبتیه، یه بار تو تمیز میکنی یه بار من.. همخونگی قوانین داره داداش

_فکر میکردم اگه مامان بالا سرم‌ نباشه سال به سال دست به سیاه و سفید نمیزنم.. ولی الان میبینم که تحمل کثیفی رو ندارم و دلم ‌میخواد پاشم تمیز کنم

نگاه معناداری بهم کرد و گفت

_چون ذاتت زنه.. هر چقدرم که تو بخوای انکارش کنی یه وقتایی خودشو بروز میده

دمپاییمو پرت کردم طرفش و گفتم

_برو بیرون تا نزدم ناقصت کنم

با خنده رفت و من به درستی و نادرستی حرفش فکر کردم..

چرا اینروزا اتفاقاتی میافتاد که من حس میکردم دیگه مثل گذشته پافشاری نمیکنم تو احساسات مردونه.. نکنه واقعا ذاتم زن بود و حالا که زندگی مستقل داشتم خودشو نشون میداد!

خونه رو مثل دسته گل کرده بودم و خسته و کوفته وا رفته بودم رو مبل..
دیگه جون نداشتم آشپزی کنم ولی دلم نمیخواست آهیر غذای رستوران بخوره..
به زور بهتر شده بود و میدیدم که دیگه قرص نمیخوره..

بلند شدم یه ماکارونی پختم که راحت بود و کار زیادی نداشت..
میخواستم برم دوش بگیرم که صدای آهیرو توی راه پله شنیدم که داشت با کسی حرف میزد..

درو باز کردم و دیدم چند پله پایینتر وایساده و داره با مردی که نمیبینمش حرف میزنه..

_تابستونه همسایه ها رفتن مسافرت.. فقط شما هستین پسرم.. پس خیالم راحت باشه دیگه؟

_چشم آقای بابایی، خیالتون راحت، سفر بخیر

_سلامت باشی پسرم، خداحافظ

وقتی اومد تو پرسیدم کی بود..

_همسایه ی طبقه اول بود.. میگفت همه رفتن مسافرت و هیشکی بجز شما تو ساختمون نیست، به گلا و درختای باغچه آب بده

_عه چه خوب.. من خیلی دوست دارم برم حیاط و با گل و گیاه ور برم

_خوب پس هر روز برو آب بده بهشون.. اوه خونه رو چه تمیز کردی، دمت گرم

_دمم گرم شد ولی پدرم دراومد.. من دیگه تا یه ماه دست نمیزنم، خودت میشوری میسابی.. میرم دوش بگیرم ماکارونی پختم توام یه سالاد شیرازی بزن بغلش تا بیام بخوریم گشنمه

_هعیییی.. زن مارو باش.. از سر کار اومدم میگه سالاد شیرازی بزن بقل غذا

_زنت یلدا جونته، بزنگ بیاد وظایفشو انجام بده برات.. من همخونه تم، تکرار کن یادت نره

رفتم تو حموم و یه دوش آب داغ گرفتم و حسابی خستگیم در رفت..

………………………………

جمعه بود و آهیر خونه بود.. بعد از صبحونه بهش گفتم

_پاشو بریم حیاط باغچه رو آب بدیم

_خودت برو، یه باغچه آب دادن که لشکرکشی نمیخواد

چیزی به ذهنم رسید که ذوق کردم و نشستم رو مبل کناریش و گفتم

_آهیییر.. حالا که فقط خودمونیم تو ساختمون میای بریم فرش بشوریم تو حیاط؟

با تعجب برگشت نگام کرد و گفت

_چی میگی تو بچه؟.. آخه الان کی دیگه فرش میشوره؟.. حوصله داریا

_نخیر بعضیا که حیاط دارن هنوزم خودشون میشورن.. من عاشق فرش شستنم ولی مامانم نمیزاشت میگفت فرش دستبافت خراب میشه باید داد قالیشویی.. ولی این فرشه ماشینیه تو رو خدا بیا بریم بشوریمش

دستمو که محکم دستشو گرفته بودم پس زد و گفت

_ولمون کن بابا من حالشو ندارم.. در ضمن این فرشه تمیزه دو سال پیش دادم شستنش

پاهاشو دراز کرد روی میز و نگاهشو دوخت به تلویزیون که یه فیلم بزن بزن بود..

قانع نمیشد و منم خیلی دلم فرش شوری میخواست.. باید کاری میکردم که مجبور میشد..

رفتم از یخچال یه کاسه سوپی رو که از شام شب پیش مونده بود برداشتم آوردم و مقابل چشمای متعجبش ریختم روی فرش و با لبخند موذیانه ای گفتم

_دیگه تمیز نیست.. پاشو ببریم بشوریمش

با تعجب و چشمای بزرگ شده نگام کرد و گفت

_اَی تو روحت.. یعنی فقط میگم خدا شفات بده

پاچه های شلوارهامونو داده بودیم بالا و من با ذوق و سرحالی و آهیر با اخم و تنبلی داشتیم فرش رو پهن میکردیم وسط حیاط..

شیلنگو آوردم و آبو باز کردم گرفتم روی فرش..

با پاهای برهنه روی خیسی فرش بپر بپر میکردم و آهیر غر میزد که بازی نکن و آب بگیر روش..

_عه غر نزن دیگه آخیر.. شامپو بریز روش

شامپو فرشو ریخت روی فرش خیس و گفت

_آخیرو صاف کردی

خندیدم به حرفش و گفتم

_هنوز که کاری نکردم.. بساب ببینم

رفت از گوشه ی حیاط یه فرچه ی بزرگ دسته دار آورد و کشید روی فرش و حسابی کف کرد..

از کف زیاد کیف کردم و خم شدم دستامو محکم کوبیدم روی کف ها که یکمش پرت شد روی آهیر و داد زد

_نکن دیوونه.. کفیم کردی

_میگم آهیر من یه رویایی دارم.. میای با هم برآورده ش کنیم؟

_چیه رویات؟.. نکنه فانتزی سکس روی فرش کفی داری؟.. بیا برآورده کنیم

_فانتزی و درد.. جدی باش دیگه

_من کاملا جدی ام.. الان که فکرشو کردم خیلی جذاب اومد بنظرم.. کسی هم که نیست، تنهاییم

اومد جلوتر و نزدیک بهم وایساد و زل زد بهم و گفت

_بیا جلو میخوام رویاتو برآورده کنم

هولش دادم و گفتم

_گوش کن، وقتی من بچه بودم یه مسابقه ای بود تو تلویزیون، روی زمین کف میریختن و پابرهنه روش مسابقه میدادن هر کی سریعتر میرسید آخر راه برنده بود

_نچ.. هیچ فایده ای برای من نداره.. اونیکه من گفتم بهتره

بی توجه به هیز بازیش که میدونستم شوخی میکنه و میخواد منو اذیت کنه، از بازوش آویزون شدم و گفتم

_خواهش.. بیا امتحان کنیم، خیلی میخوام، ضد حال نزن دیگه

با چشمای خندون به چشمای ملتمسم نگاه کرد و اشاره کرد به لبام و گفت

_باشه.. ولی جایزه داشته باشه.. یه بوسی لبی چیزی.. بدون انگیزه که نمیشه

_بوس و لبو یلدا بده بهت

_من بخاطر تو دارم مسابقه میدم.. تو باید بدی

_بوس موس نداریم.. هر کی باخت کولی میده به برنده

خندید و گفت

_باشه اینم خوبه

با خوشحالی بالا پایین پریدم و شامپو فرش رو خالی کردم روی موزاییک های وسط حیاط که همینجوریشم لیز بودن.. طوری شد که دیگه نمیشد راحت وایساد و خیلی سر بود..

دستشو گرفتم کشیدم سمت خودم و گفتم

_باید وایسیم پیش هم، سه که گفتم میریم تا لبه باغچه

وایساد کنارم و من با هیجان شمردم یک.. دو.. سه

سه رو که گفتم آهیر شروع کرد و راه افتاد.. پاش سر میخورد ولی نمیفتاد لعنتی..

من همون اولش گورومپی خوردم زمین و انقدر خندیدم که نمیتونستم بلند بشم..

آهیر برگشت نگام کرد و گفت

_دهنت افرا.. خیلی شامپو ریختی خره

همش سر میخورد و به زور خودشو سر پا نگه داشته بود و از خنده نمیتونست حرف بزنه..

به زور بلند شدم و سرعت قدمامو زیاد کردم تا بهش برسم ولی بازم افتادم..

برگشت بهم بخنده که یهو پاش لیز خورد و اونم ولو شد روی کف ها..

از شدت خنده و لیز بودن زمین زیر پام نمیتونستم بلند بشم.. همونطور که روی زانوهام چهاردست و پا بودم رفتم جلو و خودمو بهش رسوندم..

ولی تو اون حالت هم سر میخوردم.. نگام میکرد و با خنده میخواست بلند بشه که بهش نرسم ولی نمیتونست و منم داد میزدم

_بلند نشو لعنتی بزار بهت برسم

به زور بلند شد و گفت

_کور خوندی

داشت بسختی راه میفتاد که بهش رسیدم و دست انداختم شلوارشو گرفتم و کشیدم

محکم افتاد کنار من و هردومون روی زمین کفی ولو شدیم..

منکه نفسم رفته بود از خنده و فقط شلوار آهیرو محکم گرفته بودم که نتونه بلند شه..

با خنده و نفس نفس گفت

_ول کن، شلوارمو درآوردی لامصب

روی زانوهاش بود و دستای کفیش رو گذاشته بود روی زمین که محکمتر کشیدمش و کامل افتاد رو زمین..

اونم منو هول داد و به پشت افتادم و دیگه نتونستم بلند بشم..

یه عالمه کف از روی زمین برداشت و از موهام تا لباسام همه جامو کفی کرد..

خنده قدرتمو گرفته بود و توان مقابله باهاشو نداشتم.. خیلی حال میداد و دقیقا رویای مسابقه ای بود که همیشه دلم میخواست توش شرکت کنم..

وقتی منو مثل یه آدم برفی سفید و کفی کرد، چهار دست و پا خودشو کشید به خط پایان و گفت من بردم!

با اون وضعم فقط همینم مونده بود که به آهیر کولی بدم و بگیرمش رو پشتم..

با خنده بلند داد زدم

_قبول نیست باید سرپا میرفتی

_همچین قانونی نذاشته بودی جرزن

همونجا پاها و دستاشو با آب شست و از قسمتی که کفی نبود اومد طرف من و دستمو گرفت..

_پاشو ببینم باختی باید کولی بدی بم

تا میخواستم بلند بشم سر میخوردم و بازم میفتادم.. تو کل عمرم اینقدر نخندیده بودم..

آهیرم مثل من بود و معلوم بود که لذت برده..

_نمیتونم بلند شم

دستاشو برد زیر پاهام و کمرم و از قسمت لیز و کفی کشید اونورتر و بلندم کرد..

رو هوا و تو بغلش بودم و هردومون کفی و خیس آب بودیم که یهو متوجه شدم خیلی به هم نزدیکیم و گرمای بدنمون از حد معمول بیشتره!

اونم انگار حس منو داشت که وقتی تو چشمای رنگ آسمونش نگاه کردم، رنگ نگاهش عوض شد و زل زد توی چشمام و دستاش دور بدنم سفت تر شد..

چند ثانیه به هم خیره موندیم و من گیج بودم از احساسی که توی دلم غوغا میکرد و برام ناآشنا و غریب بود..

از خودم متعجب بودم که دلم میخواست همونطور تو بغلش، بین بازوهای قویش که خیلی محکم و مطمئن منو گرفته بود بمونم و از همون فاصله ی نزدیک به چشماش نگاه کنم..

برای اولین بار این فکر که من زنشم، و من و آهیر رسما و شرعا زن و شوهریم، اومد توی سرم!

نمیدونم اون لحظه چی باعث شد فکر کنم که زن آهیر بودن میتونه لذتبخش باشه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۵ ۲۲۲۸۱۵۶۲۸

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو pdf از هانیه وطن خواه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       ترانه دختری از خانواده ای اصیل و پولدار که از بچگی نامزد پسرعمویش، حسام است. بعد از مرگ پدر و مادر ترانه، پدربزرگش سرپرستیش را بر عهده دارد. ترانه علاقه ای به حسام ندارد و در یک مهمانی با سامیار آشنا میشود. سامیاری که…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۵۵۹۲۹۹

دانلود رمان انتقام آبی pdf از مرجان فریدی 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :   «جلد دوم » «جلد اول زندگی سیگاری»   این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه. مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست. یه ماجرای عجیب و پر هیاهو.
عاشقانه بدون متن e1638795564620

دانلود رمان مرا به جرم عاشقی حد مرگ زدند pdf از صدیقه بهروان فر 2 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستانی متفاوت از عشقی آتشین. عاشقانه‌ای که با شلاق خوردن داماد و بدنامی عروس شروع میشه. سید امیرعباس‌ فرخی، پسر جوون و به شدت مذهبیه که به خاطر حمایت از زینب، دختر حاج محمد مهدویان، محکوم به تحمل هشتاد ضربه شلاق و عقد…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ماه مه آلود جلد دوم   خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
IMG 20240529 155741 508 scaled

دانلود رمان لیلی به صورت pdf کامل از آذر _ ع 4 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   من لیلی‌ام… دختر 16 ساله‌ای که تنها هنرم جیب بریه، بخاطر عمل قلب مادربزرگم  مجبور شدم برای مردی که نمیشناختم با لقاح مصنوعی بچه بیارم ولی اون حتی اجازه نداد بچم رو ببینم. همه این خفت هارو تحمل کردم غافل از اینکه سرنوشت چیزی دیگه…
IMG 20230126 235220 913 scaled

دانلود رمان مگس 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه پسر نابغه شیطون داریم به اسم ساتیار،طبق محاسباتش از طریق فرمول هاش به این نتیجه رسیده که پانیذ دختر دست و پا چلفتی دانشگاه مخرج مشترکش باهاش میشه: «بی نهایت» در نتیجه پانیذ باید مال اون باشه. اولش به زور وسط…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۵۵۵۳۹۷

دانلود رمان آوانگارد pdf از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           آوانگارد روایت دختری است که پس از طرد شدن از جانب خانواده، به منزل پدربزرگش نقل مکان میکند ، و در رویارویی با مشکالت، خودش را تنها و بی یاور می بیند، اما با گذشت زمان، استقاللش را می یابد و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

34 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Yasiii
Yasiii
2 سال قبل

خدا بده یکی از این آهیر ها😻🤲🤦‍♀️

Hani
Hani
2 سال قبل

مهری جون پارت بعدی امروزه؟

MamyArya
MamyArya
2 سال قبل

احوالات تون چ طوره جیگرا؟
نسیم جونم خیلی ممنون گلم‌محبت کردی عزیزدلم انشالله که شما و همسرتونم همیشه سایه تون بالای سر آقا مهدیار باشه و دامادی و سفید بختیش رو ببینین💋💋💋💋💋

مهرناز مهربونم دیگه چی بیشتر از این محبتی ک کردی گل قشنگم یه دنیا ازت ممنونم❤❤❤❤❤❤💋💋💋💋💋💋

Nasim
Nasim
پاسخ به  MamyArya
2 سال قبل

سلام زهرا جانم
ممنون از دعای قشنگت🌹
لطف داری خواهری😘😘😘

Noora
Noora
2 سال قبل

مهرناز جرررر خوردم سر صبی خیلی خوب بود 😂😂😂
پعععه ما قالی میشوریم هر سال ولی متاسفانه پسر همسن و سال خودم ندارم 😐🥲
اینم شانس مایه (باید به فکر یه راه حل باشم 😉😂🤝🏻)
آقا پس من چرا دوتا عکس نمی بینم حالا هر چی همین دختره قشنگه بی زحمت رنگی هم بزارش چه پروام من 🤝🏻😁😎

Noora
Noora
پاسخ به  Noora
2 سال قبل

اینم شانس مایه😐🥲😂😂

گیشنیز
2 سال قبل

فوق العاده بود
دمت گرم
😘🤣🤣🤣😂

تصویر شماره یک جذابتره
ولی با توجه به چیزایی ک گفتی بنظرم باید خوشگل تر باشه

گیشنیز
پاسخ به  گیشنیز
2 سال قبل

اسممو یادته پس😂😂😂😂😂😂😂❤❤

رها
رها
2 سال قبل

اون عکسی که سیاه و سفیده بهتره ولی باز از نظر من اون دختری که در رمان از زیباییش تعریف شد هیچکدوم نیست از نظر منطقی باید جذابتر باشه

Bahareh
Bahareh
2 سال قبل

خسته نباشی ممنون که انقدر پارتها طولانیه و به موقع میزاریشون. 🦋🦋🦋🦋عکس شماره ۱ خیلی به شخصیت افرا میخوره.

نگین
2 سال قبل

رمانت داره لحظه به لحظه جذاب ترمیشه😍😍
راستش افرا عکس اولی بهتره 😉
رمانتون وب شایان معرفی کردم گفتم بخونش این پسره خیلی به تو شباهت داره😍
میگه کی من آخه فحش دادم تا حالا😂😂
میگم اخلاقو ول کن ب چهرش بچسب نازز میکنه میگه چشمای من ازاین قشنگتره😂😂😍

نگین
پاسخ به  نگین
2 سال قبل

مرسی که پارتهات طولانیه😍
بی صبرانه منتظر عاشق وغیرتی شدن آهیر هستیم😜😍

نگین
پاسخ به  نگین
2 سال قبل

آره زیادی متواضع وفروتنه جون عمش😂😂

Mahsa
Mahsa
2 سال قبل

مطمئنم عکس شماره یک پیشنهاد دوستته و شماره ی دو عکس خودته مطمئنم 😂😂ولی به نظرم با توجه به تعریفاتت عکس دوم بیشتر بهش میخوره

مهراد
مهراد
پاسخ به  Mahsa
2 سال قبل

همه چیش میخوره بابا تو کج سلیقه ای😒😂

مهراد
مهراد
پاسخ به  مهراد
2 سال قبل

توکیو تکه😅

Tina
Tina
2 سال قبل

عالی بود مهرناز جون دستت درد نکنه.به نظر من عکس دو به شخصیت افرا میاد

مهراد
مهراد
پاسخ به  Tina
2 سال قبل

ایول به این سلیقه👌🏼😂

Tina
Tina
پاسخ به  Tina
2 سال قبل

سلیقه ی من و مهراد تکه 😁😁

سیما
سیما
2 سال قبل

سلام گلم.
این پارت خیلیییییی خوب بود.
وای که از یلدا بیشتر حالم بهم خورد.
کاش یه رابطه عاطفی بین افرل و اهیر پیش بیاد.
یلدا پ
مشخصه دنبال ثروت اهیر و گرنه چرا دنبالشه.
این‌پسره خنگه ها
تیکه قالی شستن عالی بود.

ghazal
2 سال قبل

1 بنظر خیلی بهش میاد
مرسی مهرناز جونم بابت پارت قشنگت همینجوری تند تند پارت بزار که من یکی طاقت 3روز منظر موندن و ندارم

pourya
pourya
2 سال قبل

باید طرفشونو بفرستن پیش من ادم شده درست و حسابی پرانتزی بهشون برگردونم
🤣🤣🤣🤣🤣👌👌

pourya
pourya
پاسخ به  pourya
2 سال قبل

😂😂😂😂😂
تضمینی با گارانتی عمری بهشون پیشنهاد میدم

pourya
pourya
2 سال قبل

نیکا خیلی دلم برات تنگه ها
ببخشید من محرم اسرار شدم همه رو میخونم🤣🤣🤍😘
خلاصه
تونستی یه سر بزن

pourya
pourya
پاسخ به  pourya
2 سال قبل

🤣🤣🤣🤣
فدات بشم چرا قیمه هارو میریزی تو ماستا
جای اسمت متن ننویس😂😂😂

عشقت
عشقت
2 سال قبل

به به به
جووووووووووووووون
چه پارت خوشکلی
عکسی ک دختره سیاه سفیده خوشکل تره
بنظرم شماره یکه
.
.
.
نیکا عشقم یاد بگیری از مهرناز ک چ فانتزی هایی داره
دسخوش دسخوش منحرف برتر

pourya
pourya
پاسخ به  عشقت
2 سال قبل

🤣🤣🤣🤣🤍🤍😘😘😘😘

Nasim
Nasim
2 سال قبل

سلام نازی جانم🌹
.
چقدر خوب، طولانی و بامزه و اینکه انگاری داریم به جاهای خوب خوب نزدیک میشیم😉😂
.
وای من هم بچه بودم با برادرهام توی حیاط خونمون فرش می شستیم، منو بردی به خاطرات بچگیم، دستت درست😍😘😘😘
.
عکس افرا هم عکس 1 به دل نشین تره و به توصیفاتی که از افرا داشتی بیشتر میخونه به نظرم🌹

Hani
Hani
2 سال قبل

منم میگم ۱
دومیه پیرتر به نظر میاد افرا همون یکع

NIYAM
NIYAM
2 سال قبل

1

MamyArya
MamyArya
2 سال قبل

وااااای ک من الهی دور چشات بگردم خواهر خوشگل و نازم💋💋💋💋💋💋
مرسی از لطف و محبتت عشق من واقعا خوشحالم کردی مهری انتظارشو نداشتم سورپرایز شدم❤❤❤🙈🙈🙈🙈😍😍😍😍
بازم مرسی ازت عزیزترینم❤❤❤
واماااااا..‌‌
پارت امروز معرکه بود خییییلی خسته نباشی اجی جونم خیلی باهاش خندیدم عکساهم جفتش خوشگله ولی ب نطرم سمت چپیه ک ساه سفیده بیشتر ب افرا میاد چون با توجه به توصیفات آهیر باید بینی ظریف و لبای قلوه ای و چشای عسلی داشته باشه ک این داره و این ک ابروهاشم بیشتر حالت دخترونه دارن

MamyArya
MamyArya
پاسخ به  MamyArya
2 سال قبل

منطورم عکس ۱ بود

Nasim
Nasim
پاسخ به  MamyArya
2 سال قبل

ای جان تولد پسر خوشگلمونه😍
مبارک باشه عزیزم
انشاء الله در پناه خدا و زیر سایه ی شما و همسر گرامی، همیشه شاد و سلامت و موفق باشه زهرا جانم❤❤❤❤
🍬🍬🍬🍰🍰🍰🍰

Hani
Hani
2 سال قبل

اول
نخونده میدونم عالیه😍😍😍😘😘
حالا برم بخونم

دسته‌ها

34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x