3 دیدگاه

رمان عشق تعصب پارت 55

0
(0)

 

_ با آریا دعوام شد حسابی بعدش آریا از دستم عصبی شد گذاشت رفت
_ میتونی بیای خونه پیش من چون نمیتونم بهنام رو تنها بزارم ، بچه ها رو بزار پیش مامانت و بیا اینجا کسی نیست باشه ؟
_ باشه الان راه میفتم میام چون دارم دیوونه میشم .
بعدش خداحافظی کردیم رفتم غذای بهنام رو دادم و بعدش یخورده باهاش بازی کردم که خسته شد وقتی خوابید رفتم پایین منتظر اومدن طرلان نشسته بودم نمیدونم چقدر طول کشید که اومد با دیدن قیافه ی آشفته اش بهش گفتم :
_ بیا بریم اتاق من صحبت کنیم !.
سرش رو تکون داد و دنبال من اومد همین که داخل اتاق شدیم دوباره شروع کرد به گریه کردن کلافه پرسیدم :
_ چیشده چرا همش داری گریه میکنی ؟
به هق هق افتاد :
_ آریا دیگه من و دوست نداره .
چشمهام گرد شد :
_ چی داری میگی طرلان چرا نباید دوستت داشته باشه ؟ همچین چیزی اصلا ممکن هست مگه آریا تو رو دوست نداشته باشه واقعا خنده دار هست
_ خنده دار نیست چون واقعا من و دوست نداره
_ و چی باعث شد تو همچین نتیجه ای بگیری ؟!
_ یه دختره باهاش …
یهو در اتاق باز شد و حرفش نصفه موند ، با چشمهای گرد شده داشتم به آریا نگاه میکردم سریع بلند شدم و گفتم :
_ چخبره آریا این چه وضعش هست ؟
بدون توجه به من خیره طرلان شد و گفت :
_ داری زندگیمون رو خراب میکنی بخاطر یه بحث احمقانه فکر کردی بهت اجازه میدم ؟
_ تو داری باعث میشی نه من ، اگه من و دوست داشتی الان اینطوری نمیشد
آریا با خشم داد زد :
_ احمق دوستت دارم چی باعث شدی فکر کنی من با یه هرزه رابطه دارم ؟
_ هر شب میری پیشش خودش گفت عکساتون رو برام فرستاد تو …
_ بسه
وقتی طرلان ساکت به سمتش اومد دستش رو گرفت و گفت ؛
_ راه بیفت میریم خونه
_ آریا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت چشمهاش وحشتناک قرمز شده بود
_ بله
_ چیشده چرا انقدر عصبی هستی ؟!.

_ چون یه زن هرزه به دروغ بهش گفته من باهاش رابطه دارم ، اینطوری میکنه شاید اگه میدونست چقدر دوستش دارم اینطوری نمیگفت ‌
بعدش طرلان رو همراه خودش برد دنبالشون رفتم وقتی طرلان سوار ماشین شد آریا رو صدا زدم برگشت سمتم و با صدایی خش دار شده ناشی از عصبانیت گفت :
_ بله
_ میشه یه خواهش بکنم ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
_ با طرلان آروم برخورد کن بهش حق بده از دستت عصبی باشه یکی برداشته چند تا عکس واسش فرستاده اون هم اینقدر دوستت داره که تحت تاثیر قرار گرفته
_ سعی میکنم آرومش کنم من طاقت ندارم اینطوری ببینمش حساب اون عوضی رو هم به وقتش میرسم .
بعدش گذاشت رفت که باعث شد چشمهام رو محکم روی هم فشار بدم میتونستم ببینم چقدر همشون تحت فشار هستند
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از پشت سرم ، دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم و گفتم :
_ ترسیدم چته یهویی پشت سرم اومدی ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا اینجا وایستادی ؟
_ باید بهت جواب پس بدم ؟
_ آره
خواستم یه جواب درست حسابی بهش بدم تا دهنش بسته بشه اما پشیمون شدم چون حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم واسه همین خطاب بهش گفتم :
_ آریا و طرلان اومدند الان هم رفتند
ابرویی بالا انداخت
_ چیشده بود ؟
در حالی که داشتم به سمت خونه میرفتم جوابش رو دادم :
_ دعواشون شده بود
پشت سرم راه افتاد
_ چرا بهم نگفتی شاید میتونستم بهشون کمک کنم
_ هیچکس نمیتونه بهشون کمک کنه باید صحبت کنند
_ نمیتونم درک کنم چرا وقتی دو نفر عاشق هم هستند باید دعوا کنند
_ هر وقت عاشق شدی میفهمی
_ من همین الانش هم عاشق هستم !.
ایستادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ اگه واقعا عاشق کسی بودی این همه بلا سر من نمیاوردی بیچاره کسی که عاشق تو شده باشه .
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مگه من چمه ؟
_ چت نیست واقعا یه نگاه به خودت بنداز کاملا متوجه میشی .

بعدش از کنارش رد شدم واقعا خودش نمیدونست چه آدمی هست بعد بلایی که سر من آورد ، بیچاره دختری که عاشق همچین آدم هوس بازی بود هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم اسیر دستش شد با اخم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چته ؟
_ میخوای با حرفات من عصبی بشم ؟
_ مگه واسم مهم هستی که بخوام وقت بزارم تو رو عصبی کنم کاملا مشخص هست عقلت رو از دست دادی ، گرچه منم مثل تو بودم عقلم رو از دست میدادم .
_ به نفعت هست سر به سر من نزاری چون ممکن یه شب هوس کنم باهات باشم .
با عصبانیت بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و بهش توپیدم :
_ تو غلط میکنی همچین هوسی به سرت بزنه خودم زنده زنده آتیشت میزنم
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده وقتی حسابی خندید خیره به چشمهام شد و گفت :
_ از همین اخلاقت خوشم میاد
_ ببین تو واقعا روانی هستی
بعدش به راهم ادامه دادم چون میدونستم من نمیتونم با همچین آدم زبون نفهمی سر و کله بزنم داخل خونه شدم که دوست دخترش اومد بیرون بهم خیره شد و گفت :
_ کیانوش کجاست ؟
انقدر عصبی بودم که میخواستم بهش بگم قبرستون اما میترسیدم باعث بشم اون احمق تحریک بشه و واقعا یه بلایی سر من بیاره واسه همین گفتم :
_ داخل حیاط
و خودم رفتم سمت اتاق بهنام الان تنها چیزی که میتونست حال من رو خوب کنه بهنام بود
_ پسرم خوشگلم بیدار شده
داشت با چشمهای درشت شده اش بهم نگاه میکرد ، پسرم شبیه پدرش بود
و این باعث شده بود هر وقت به چشمهاش نگاه کنم واسه من رفع دلتنگی بشه
_ بهار خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میشه من امروز برم جایی و بیام کار دارم چند ساعت طول میکشه .
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گذاشت رفت ، صدای بهنام بلند شد میدونستم حوصله اش سررفته بلند شدم رفتم داخل سالن تا هم بهش غذا بدم هم سرگرم بشه .

بوسه با دیدن بهنام متعجب پرسید :
_ پسرته ؟!
_ آره
چشمهاش از شدت تعجب حسابی گرد شده بود ، بعد گذشت چند دقیقه گفت :
_ من نمیدونستم ازدواج کردی پس شوهرت کجاست ؟
کیانوش جوابش رو داد :
_ شوهرش چند سال هست فوت کرده قبل به دنیا اومدن بهنام
با خشم داشتم بهش نگاه میکردم اصلا دوست نداشتم همچین چیزی بگه چون بهادر من زنده بود
_ متاسف هستم
سکوت کردم چون دوست نداشتم بیشتر از این باهاش صحبت کنم میدونستم انقدر عصبی هستم که قطعا اگه چیزی بگم باعث دعوا میشم ، بوسه من رو مخاطب قرار داد :
_ دوباره ازدواج نکردی ؟
نیم نگاهی به کیانوش انداختم و گفتم :
_ نه
_ چرا ؟!
_ چون من هنوز عاشق شوهرم هستم و مطمئن هستم شوهرم زنده هست یه روز برمیگرده .
گیج پرسید :
_ مگه شوهرت فوت نشده ؟
_ نه
بعدش بلند شدم و داشتم میرفتم اما صدای کیانوش رو میشنیدم که داشت چرت و پرت میگفت پسره ی از خود راضی کاش میتونستم حسابی حال خودش و دوست دخترش رو بگیرم با اون اسم مسخره که واسه خودش انتخاب کرده بود
_ خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ بله
_ من برگشتم میتونید برید مراقبشون هستم
_ باشه ممنون
وقتی بهنام رو بهش سپردم رفتم سمت اتاق یه سیگار بیرون کشیدم و داشتم میکشیدم تنها چیزی بود که میتونست حال من رو خوب کنه نمیدونم چقدر گذشته بود که بی هوا در اتاق باز شد به عقب برگشتم با دیدن کیانوش سیگار رو خاموش کردم و بهش توپیدم :
_ نمیتونی عین آدم در بزنی ، فکر کردی کاروانسرا هست
به سمتم هجوم آورد یقه ام رو تو دستاش گرفت و با خشم غرید :
_ چی داشتی میگفتی تو هان ؟!

ابرویی بالا انداختم :
_ چی گفتم به دوست دخترت که باعث شده انقدر عصبی بشی هان ؟ ازم درمورد شوهرم پرسید منم بهش واقعیت رو گفتم حالا بهتره دستت رو برداری تا داد و بیداد نکردم
دستش رو برداشت و به نشونه ی تهدید سمتم گرفت و گفت :
_ مراقب حرفات باش بهار من زیاد صبور نیستم ممکن هست یهو از کوره در برم و یه بلایی سرت بیارم
با تاسف سرم رو واسش تکون دادم :
_ واسم مهم نیست اعصاب درست حسابی داری یا نه فقط ازم فاصله بگیر
_ شخص مهمی نیستی بخوام بهت نزدیک بشم
پوزخندی بهش زدم :
_ ببینم در آینده چه بلایی میخواد سرت بیاد
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد :
_ بزار اخر شب میدونم چیکارت کنم
بعدش از اتاق خارج شد لرز بدی به تنم افتاد تهدیدش باعث میشد بترسم چون میدونستم کیانوش یه دیوونه هست ، تا شب داخل اتاقم بودم ترجیح میدادم کنارشون نباشم و دوباره باعث دعوا بین خودم و کیانوش نشم !…
شب شده بود که در اتاق زده شد
_ بله !.
_ میشه بیام تو ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم ، بوسه بود دوست نداشتم بیاد اما چاره ای نبود
_ بیا
در اتاق باز شد و اومد داخل اتاق با کنجکاوی نگاهی به اتاق انداخت بعدش اومد کنارم نشست و گفت :
_ تو از بودن من خوشحال نیستی ؟
متعجب بهش خیره شدم و بعدش گفتم :
_ چی باعث شده همچین چیزی بگی ؟
_ چون خودت رو داخل اتاق زندانی کردی واسه همین میگم .
_ من خودم و داخل اتاق زندونی نکردم من فقط ترجیح میدم داخل اتاق باشم !.
_ فکر کردم بخاطر حضور منه …
وسط حرفش پریدم :
_ بخاطر تو نیست
لبخندی زد :
_ خوشحال شدم
تازه متوجه شدم صورتش بدون آرایش چقدر خوشگلتر شده و باعث میشد اون معصومیت تو چهره اش دیده بشه
_ بدون آرایش صورتت خوشگلتره
_ جدی ؟
_ آره

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
K
K
3 سال قبل

این رمان با رمان دلبر استاد و رمان خانزاده واقعا مزخرفترین بودند.
و متاسافانه چقدر هم مشتاق دارند.
همش خیانت ترویج بی بند باری و روابط اشفته.بدتر از همه دروغ و گسترس عدم اعتماد
از هم گسستگی خانواده.

نیوشا ss
نیوشا ss
3 سال قبل

حالا واقعن نمیدونم این بهادرهم مثل عامر شده یا نه•
اگر اینجوری باشه رفتارهای سادیستیک کیانوش قابل توجیح هستش بگذریم
میگم این بوسه چه نسبتی با کیانوش داره نکنه چند هزارومین د•و•س•ت•د•خ•ت•ر ش بوده که الان طبق معمول دلش زده

ترانهt
ترانهt
3 سال قبل

این همه وقت می زاری بعد چرت مینویسی.
یعنی مثلا نویسنده هستین.
مگه نمیشه یه چی بنویسید واقعیت.
همش خیانت و کثافتکاری بعدشم چه راحت این مزخرفات منتشر میشه.

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x