7 دیدگاه

رمان عشق تعصب پارت 69

0
(0)

 

_ اما داری از ناامیدی صحبت میکنی پس معنیش چی میتونه باشه ؟
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :
_ من واقعا ناامید نیستم و دوست ندارم به اتفاق های بدی که افتاده حتی فکر کنم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ پس چی ؟
_ من میدونم بهادر زنده هست نه توهم زدم نه چیزی احساسش میکنم میدونم زنده هست همین نزدیکی هاست بلاخره میاد اما من شرمنده اش هستم خیلی زیاد چون نتونستم بهش وفادار باشم
_ چرا نتونستی بهش وفادار باشی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ چون با تو بهش خیانت کردم !
اخماش بشدت تو هم فرو رفت و با عصبانیت بهم چشم دوخت :
_ دیگه داری مزخرف میگی !
_ مزخرف نیست
_ پس چیه ؟
_ حقیقت
_ من تو مستی بهت تجاوز کردم
_ اما بهادر باید وقتی اومد یه زندگی خوب رو شروع کنه من دیگه پاگیرش نمیشم نباید همش بخاطر من عذاب بکشه اون لیاقت یه زندگی خوب رو داره من لیاقتش رو ندارم منی که الان زن یکی دیگه هستم
_ شاید اون لیاقت تو رو نداشته باشه
_ نه اون لیاقتش خیلی بیشتر از این هست
حسابی سکوت کرده بود دلیلش رو نمیدونستم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ چرا از بهادر بدت میاد ؟
_ بدم نمیاد
_ اما حرفای خوبی درموردش نمیگی انگار همش باهاش سر جنگ داری !
_ اینطور نیست
نمیدونستم چرا نمیتونستم بهش اعتماد کنم ، خیره به چشمهاش شدم و پرسیدم :
_ بوسه رو دوستش داری ؟
_ چطور ؟
_ اگه دوستش داری مواظبش باش چون پشیمون میشی خیلی وقتی از دستش بدی !
_ من مراقبش هستم اجازه نمیدم اتفاقی واسش بیفته مطمئن باش
لبخندی روی لبهام نشست که گفت :
_ چرا احساس میکنم حسودیت شده ؟
_ نه من هنوزم عاشق شوهرم هستم مطمئن باش عاشق تو نشدم اگه میبینی گاهی با بوسه دعوام میشه بخاطر حرفای زشتش هست که بهم میگه

_ بوسه بهت حرفای زشتی میزنه ؟
_ آره
_ امکان نداره چون خودش گفته تو دعوا رو باهاش شروع میکنی …
حرفش رو قطع کردم :
_ من حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به اینکه بخوام با بوسه دعوا کنم همش مزخرف هست
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ نمیدونستم پس حتما باید باهاش صحبت کنم در این مورد چون اینطور که مشخص هست شما همش قرار هست دعواتون بشه
_ واقعیت این هست من اصلا باهاش دعوام نمیشه خودش شروع میکنه همین که از من فاصله بگیره کافیه
_ خسته شدی ؟
_ خیلی
_ درست میشه
_ میدونم
* * *
_ فکر کردی پیش کیانوش بد من رو بگی چی میشه هان ؟
_ تو هنوز درگیر منی ؟
عصبی خندید :
_ من یا تو ؟
_ اینطور که مشخص هست تو درگیر من شدی و قصد نداری دست برداری
_ خفه شو
_ کسی که باید خفه بشه من نیستم تویی پس دهنت رو ببند برو ‌گمشو
_ حسابت رو میرسم
_ جرئتش رو نداری
_ تو …
_ بوسه !
وقتی کیانوش اسمش رو صدا زد ساکت شد نگاه بدی بهم انداخت و گذاشت رفت دختره ی پرو اصلا آدم نمیشد همش داشت باعث میشد رابطمون بد بشه
_جان عزیزم
_ پاشو بیا
_ باشه
پشت چشمی واسم نازک کرد و گذاشت رفت رسما یه دیوونه بود ترجیح میدادم اصلا باهاش هم صحبت نشم چون یه آدم بشدت مریض بود
_ بهار
با شنیدن صدای مامان گیسو به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ من امروز میخوام بهنام رو ببرم پیش دکتر واسه ی تغذیه اش چون بهش رسیدگی نشده
میخواست بگه من به پسرم رسیدگی نکردم یه ادم چقدر زود میتونست رنگ عوض کنه
_ با کیانوش هماهنگ کن بعدش اگه اجازه داد میتونید برید !

_ داری میگی نمیتونم نوه ی خودم رو ببرم و باید اجازه بگیرم ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ من همچین چیزی به شما نگفتم اما مشخصه شما خیلی دنبال دعوا هستید
نفس عمیقی کشید :
_ درست صحبت کن چون داری باعث عصبانیت من میشی !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی میشد بهش گفت وقتی هیچ حرفی حالیش نمیشد
_ من با شما صحبتی ندارم
بعدش میخواستم برم که اومد سمتم دستم رو گرفت و با عصبانیت گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم متعجب بهش خیره شدم که پوزخندی زد :
_ ببینم تو خجالت نمیکشی ؟!
چشمهام گرد شد :
_ چرا باید خجالت بکشم ؟
_ خودت خیلی خوب دلیلش رو میدونی
لبخندی بهش زدم :
_ من واقعا دلیلش رو نمیدونم شما بگو من بفهمم چیشده !
نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که صدای عصبانی کیانوش اومد :
_ چیشده
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ بهتره از گیسو خانوم بپرسید که دنبال دعوا هستند
کیانوش اخماش رو تو هم کشید
_ من میخواستم نوه ام رو ببرم پیش یه دکتر تغذیه که این دنبال بهانه بود گفت باید اول به تو بگم
_ درست گفته چون امنیت بهنام با من هستش پس قبلش باید هماهنگ بشه بعدش تغذیه ی بهنام کاملا خوب هست نیاز ببریدش پیش دکتر نیاز شد خودم میبرمش
_ اما …
وسط حرفش پرید :
_ بحث بیخود نکن وقتی میدونی قرار نیست به حرفت گوش بدم !
ساکت شد چون میدونست قرار نیست به حرفش گوش داده بشه واقعا واسم عجیب شده بود خیلی زیاد چرا با کیانوش رفتارش بهتر شده بود
شاید چون با بوسه ازدواج کرده بود وقتی رفت کیانوش به سمتم برگشت و پرسید :
_ چرا باهاش دعوا داشتی ؟!
_ من باهاش دعوایی نداشتم
_ پس چرا باهات سر لج افتاده
_ چون زن تو شدم همه با من مشکل دارند

سکوت کرد انگار فهمید حرف من واقعیت داره خواستم برم که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
با شنیدن این حرفش ایستادم خیره به چشمهاش شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ میدونم زن عمو باهات مشکل داره همینطور پرستو اما میخوام تو باهاشون رفتار بهتری داشته باشی
_ دیگه واسم مهم نیستند حتی دوست ندارم باهاشون صحبت کنم پس اگه میشه این قضیه رو تمومش کنید میشه ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره
امیدوار بودم این قضیه تموم بشه چون واقعا داشت باعث میشد خسته کننده بشه همه چیز نمیتونستم همیشه باهاشون کلنجار برم ، رفتم بیرون تنها نشسته بودم هوا واقعا سرد بود اما من دوست داشتم !
شب شده بود هوا بیشتر سرد شده بود مدت زیادی بود اینجا نشسته بودم انگار احساسات منم یخ زده بودند درست مثل هوا که یخ بود و احساسش نمیکردم !
_ دیوونه شدی ؟
به سمت کیانوش برگشتم :
_ چی میخوای ؟
_ پاشو ببینم از ظهر تا شب مثل دیوونه ها اومدی تو هوای سرد نشستی که چی بشه ؟
_ هوا سرد نیست
با عصبانیت خندید :
_ پاشو بهار تا سگ نشدم
لبخند تلخی زدم :
_ تو هم مثل افراد این خونه هستی همش سعی داری با حرفات اذیتم کنی !
_ من اذیتت میکنم ؟
_ آره
_ زود باش پاشو باید بریم داخل بعدا بهت نشون اذیت کردن چیه
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ تو برو منم میام
اینبار تقریبا داد کشید :
_ گفتم پاشو
متعجب از دادی که کشیده بود بلند شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ ببینم چرا انقدر عصبانی شدی ؟
_ دلیل دارم
_ دلیلش چیه ؟
_ واقعا میخوای بفهمی ؟
_ آره
بازوم رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم دردم گرفته بود ، آخی از شدت درد گفتم که گفت :
_ دردت اومد ؟
_ آره وحشی دردم اومد !

🍁🍁🍁🍁🍁

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مهرناز
مهرناز
3 سال قبل

ادمین خانم ناناز این کاربرا عکس استانداردو از کجا میارن که میتونن کامل بذارن

ayliiinn
عضو
پاسخ به  مهرناز
3 سال قبل

شرمنده من نبودم امروز مهری جانم
مشکلت حل شد؟

مهرناز
مهرناز
3 سال قبل

میبینی چه عکس بزرگی گذاشته ادمین؟ عقده ای عکس بزرگ شدم😝 من چرا نمیتونم با اسم کاربری خودم اینجا بنویسم؟

ayliiinn
عضو
پاسخ به  مهرناز
3 سال قبل

خخخخ اره
منظورت چیه؟
ینی دوباره ایمیلتو میزنی هی؟

مهرناز
مهرناز
پاسخ به  ayliiinn
3 سال قبل

آیلین جون جریان عکس بزرگو آقا قادر میدونه منظورم از ادمین به اون بود، آخه من نمیتونم عکس کامل بذارم روی پارتها. اسم کاربریم هم آره نمیاد هی ایمیلمو هم میزنم بازم نمیاد

...
...
3 سال قبل

این رمان روند خیلی تکراری و کسل کننده داره و فقط شامل زن گرفتن بهادر و تجاوز های مسخره و تکراری بهار هستش
فوق العاده کیفیت پایینی داره

ح.ف
ح.ف
3 سال قبل

اووووو این رمان نمیخاد تمومشه ؟؟؟؟؟
هرچی از چرت بودنش بگم بازم کمه .انگار یه بچه نشسته داره اینارو مینویسه.رمان نیس که بیشتر شبیه …. هست.این یارو بهادر زرت و زرت زن میگیره ،همش به بهار تجاوز میشه، خانوادش که مجهول الحاله و بهار افسردگی داره و رفتارش خیلی مسخرس . ضعیف ترین قلمی که دیدم همینه و اخرین بار بود که این چرت و پرتارو خوندم
بماند که بیشتر از یه هفته طول میکشه اونم چس مثقال متن مینویسه
به نویسندش توصیه میکنم اگه به نویسندگی علاقه داره بره کلاس دوره ببینه

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x