رمان عشق تعصب پارت 87

0
(0)
خیره به کیانوش شدم از اولش انگار خودش قصد داشت همراه من بیاد ، واقعا واسم سخت بود همراهش برم اما انگار چاره ای نبود
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ مزاحم نمیشم خودم میتونم برم فقط میخواستم یکی از خانواده اش بیاد همراه من همین
_ مشکلی نیست میام
سری واسش تکون دادم بلند شدم رفتم اماده شدم از اتاقم خارج شدم که همزمان با من بوسه هم خارج شد خیره به من شد و گفت :
_ خوب به خودت رسیدی اینطوری میخوای بری قبرستون یا قصدت اینه واسه ی شوهرم دلبری کنی
به سمتش رفتم و پرسیدم :
_ چرا انقدر میترسی ؟ یجوری رفتار میکنی انگار کیانوش بهادر هستش ، تو مگه نمیدونی من جز بهادر به هیچ مرد دیگه ای نمیتونم نزدیک بشم ؟
نمیدونی جز بهادر نمیتونم به هیچکس نزدیک بشم هان ؟ یادت رفته ؟ 
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد نگاهش پر از ترس شده بود
_ چیشده باز ؟
با شنیدن صدای کیانوش از بوسه فاصله گرفتم و خطاب بهش گفتم :
_ چیزی نشده میتونیم بریم ؟
سری تکون داد و راه افتاد که پشت سرش راه افتادم ، سوار ماشینش شدیم که راه افتاد
_ حرفاتون با بوسه رو شنیدم
_ خوب
_ هنوزم شوهر مرده ات رو دوستش داری ؟
دستام مشت شد
_ آره
_ سخته باورش
_ باور کسی واسم مهم نیست اصلا !.
_ واقعا
_ آره
_ خوبه پس
_ تو چی زنت رو دوستش داری ؟
_ آره
_ پس چرا بهت اعتماد نداره
_ کی گفته اعتماد نداره ؟
_ کاملا از رفتارش مشخصه بهت اعتماد داره واسه ی همینه که همش به من میچسپه .
 _درد دارم خان‌زاده بسه.
+خودم آرومت میکنم هنوز ازت سیرنشدم..
_اخ بسه از دیشب نزاشتی بخوابم تاصبح زیرت بودم دیگه نمیتونم بسه…
+یدور دیگه بریم مزت زیر دندونمه هنوز میخوام…
_نمیتونم تو رو خدا…
+هیش…
تا خواستم چیزی بگم با کاری که کرد ….
_ از روی حساسیت هستش .
_ اگه کسی به شوهرش اعتماد داشته باشه همش همچین کار هایی انجام نمیده .
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده
_ بهار
به سمتش برگشتم داشت رانندگی میکرد یعنی همون بهادر من بود ، سری تکون دادم و گفتم :
_ بله
_ چرا میخواستی بقیه باهات بیان سر قبر شوهرت مگه همیشه تنهایی نرفتی ؟
_ دوست داشتم یکیشون باهام بیاد اما نیومدند همشون بهانه آوردند
_ شاید نمیتونند طاقت بیارن سر قبر پسرشون واسه ی همین نمیان
گوشه ی لبم کج شد خیلی دوست داشتم بهش بگم شاید پسرشون زنده بود
_ شاید 
دیگه تا رسیدن به قبرستون هیچ حرفی زده نشد با ایستادن ماشین پیاده شدم به سمت قبر بهادر رفتم کیانوش تو ماشین نشست ، سر قبر نشستم دوباره انگار همون احساس بد به سراغم اومد انگار واقعا کسی ک تو این قبر بود بهادر هستش قلبم داشت از جاش کنده میشد
دستم روی قلبم مشت شد به نفس نفس افتادم که صدای آشنای کیانوش پیچید :
_ لعنتی دوباره حالت بد شد
بعدش کیفم رو به سمت خودش کشید ، یدونه قرص بیرون آورد داد دستم ، تو چشمهاش زل زدم : 
_ آره 
_ چرا وقتی حالت بد میشه میای ؟
لبخندی بهش زدم :
_ نمیدونم
سرش رو با تاسف تکون داد انگار متوجه شده بود عقلم سرجاش نیست
دوباره خیره به قبر بهادر شدم و گفتم :
_ میتونی بری من …
_ پاشو
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ پاشو دیگه کافیه قبرش رو دیدی فاتحت هم فرستادی نکنه دوست داری بمیری ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که دستم رو گرفت ، مجبورا بلند شدم و باهاش همراه شدم حالم خوب نبود بخوام باهاش بحث کنم تموم بدنم سست شده بود
وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم سرم روی دستم بود ، آه از نهادم بلند شد دوباره حالم بد شده بود چشم چرخوندم که دیدم کیانوش کنار پنجره ایستاده داره بیرون رو تماشا میکنه صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت خیره بهم شد و گفت :
_ بله
_ ببخشید
اومد سمتم کنار تخت نشست و پرسید :
_ وقتی میدونی حالت بد میشه چرا میری قبرستون سر قبر شوهری که فوت شده هان ؟
اشک تو چشمهام جمع شد ؛
_ هر روز میرم سر قبرش بهش میگم نامرد بوده من و تنها گذاشته اما منم خیلی زود میرم پیشش حالا که قلبم هم مریضه میدونم زیاد …
_ هیس !
دستش رو روی لبم گذاشت که ساکت شدم ، حسابی عصبی شده بود 
_ پس پسرت چی هان ؟ اصلا بهش فکر کردی که داری اینطوری صحبت میکنی ؟
دستش رو برداشتم تلخ خندیدم :
_ اگه تا الان دووم آوردم همش بخاطر بهنام هستش وگرنه ‌…
_ وگرنه چی ؟
_ بیخیال
بعدش سرش رو با تاسف تکون داد اصلا نمیشد بهش چیزی گفت آخه 
_ بهار
_ جان
_ خوب گوش کن چی میگم بهت دیگه حق نداری بری قبرستون شنیدی ؟
_ نه
_ پس اونوقت مجبور میشم یه کاری که نباید رو انجامش بدم !
_ چیکار ؟
_ پسرت رو بهش میگم بوسه مادرش هست ، ذاتا بوسه رو هم دوستش داره پس …
_ نه تو نمیتونی همچین کاری با من بکنی ؟
_ خودت میبینی
حسابی عصبانی شده بود اما دست خودش نبود
_ اون قبر شوهرم هستش ، مگه میشه نرم چرا داری اینطوری میکنی کیانوش
تو چشمهام زل زد و با عصبانیت گفت :
_ شوهرت مرده تموم شده دلت واسش تنگ شد بشین تو خونه واسش فاتحه بخون قرار نیست بری حالت بد بشه قصد داری خودکشی کنی ؟
_ نه
_ پس نباید بری تموم ! 
ساکت شدم میدونستم الان عصبانی هستش و نمیشه باهاش صحبت کرد ، کاش میگفت خودش بهادر هستش و از این وضعیت جفتمون خلاص میشدیم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد ، بابا اومد داخل با دیدن من سرش رو با تاسف تکون داد :
_ ببین چ بلایی سر خودت آوردی ؟ چرا وقتی حالت بد میشه میری قبرستون
_ دلم واسش تنگ میشه
قطره اشکی روی گونم چکید ، واقعا دلم واسش تنگ میشد خیلی زیاد
اومد پیشم نشست و گفت :
_ میفهمم چقدر دوستش داری اما تو همیشه صبور بودی پس نباید اینطوری خودت رو عذاب بدی پسرت بهت احتیاج داره
_ باشه دیگه نمیرم فقط وقتی خیلی دلتنگی بهم فشاور آورد بهم اجازه بدید
_ نه
بابا صداش زد :
_ کیانوش 
_ شما که ندیدید حالش چقدر بد شده بود میترسیدیم چیزیش بشه
_ چیزیش نمیشد
_ از کجا مطمئن باشم 
_ دیگه خودت باید متوجهش شده باشی نمیشه
_ نه
_ بیخیال بابا باشه نمیرم دیگه
دوست نداشتم پدر و پسر با هم بحث کنند ، بعدش خیره به کیانوش شدم و گفتم ؛
_ تو برو پیش زنت باز قاطی میکنه میخواد دعوا راه بندازه حوصلش رو اصلا ندارم ! 
متوجه حرفای من میشد میدونست چی دارم میگم اما داشت خودش رو کنترل میکرد
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ هر وقت دوست داشته باشم میرم به هیچکسم مربوط نیست
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر زود قاطی میکرد
_ بهار
تو چشمهاش زل زدم :
_ جان
_ بهم قول بده دیگه نمیری ؟
_ باشه
بابا خم شد پیشونیم رو بوسید که چشمهام با آرامش بسته شد همیشه واسه ی من یه بابای خوب بود که تو شرایط سخت پشتم وایستاده بود
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟!
_ آره
_ چیشده اینطوری ساکت یه گوشه نشستی بنظر میاد مشکلی پیش اومده ؟
_ نه 
* * * *
وقتی برگشتیم خونه بوسه منفجر شد
_ تو بدون اینکه به من خبر بدی رفتی پیش این عفریته باشی آره ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ دیگه داری شلوغش میکنی !
_ کسی که شلوغش میکنه من نیستم پس نیاز نیست اینطوری بگی
_بسه بوسه
صدای نگران گیسو خانوم بلند شد ؛
_ شما کجا بودید دیشب که نبودید ؟
_ حال بهار بد بود بیمارستان بستری شده بود
پرستو سریع به سمتم اومد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ نمیدونم چی باید بگم
_ نیاز نیست ناراحت باشید !.
_ میشه ؟!
_ آره
خواستم برم سمت اتاقم استراحت کنم نمیتونستم سر پا وایستم ، بوسه با عصبانیت به سمتم حمله ور شد کم مونده بود پخش زمین بشم با عصبانیت خیره به من شد و سرم داد کشید :
_ میخوای شوهرم و بدست بیاری آره ؟
سرم داشت حسابی گیج میرفت نمیتونستم جوابی بهش بدم ، با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم که کیانوش سرش فریاد کشید :
_ بسه دهنت رو ببند بوسه
بوسه ترسیده ساکت شد ، قیافه ی کیانوش واقعا وحشتناک ترسناک شده بود
_ پرستو
_ جان
_ بهار رو ببر اتاقش حالش بده
_ باشه
اومد زیر بازوم و گرفت بهم کمک کرد قدم هام حسابی سست شده بود ، داخل اتاق شدیم روی تخت دراز کشیدم که پرستو پرسید : 
_ چیزی لازم نداری ؟
_ نه
پیشم نشست و گفت :
_ از دست بوسه ناراحت شدی ؟
_ بوسه واسم مهم نیست فقط …
ساکت شدم که سئوالی و منتظر داشت بهم‌نگاه میکرد ، انگار میخواست حرفم و کامل کنم !
_ گاهی احساس میکنم نکنه کیانوش بهادر هستش که بوسه انقدر میترسه ؟ 
به وضوح میشد دید پرستو جا خورده ، خندید
_ نه بابا بوسه روی شوهرش خیلی حساس هستش ، حالا اگه کیانوش بهادر بود چی میشد ؟
_ هیچوقت نمیبخشیدمش
_ چرا ؟
_ چون بهم خیانت کرده و با دیدن عذاب هایی که کشیدم سکوت کرده اما میدونم بهادر من اون نیست ، بهادر من رو کشتند کسی که عشقم بود کاش فرصت داشتم بهش میگفتم دوستش دارم اینطوری الان پشیمون نمیشدم که چرا بهش نگفتم و همش اذیتش کردم
_ ناراحت نباش داداشم دوستت داشت ! 
واقعا هیچوقت کیانوش رو نمیبخشیدم مطمئن بودم ، چون بهم دروغ گفته بود
خیانت کرده بود ، رفته با بوسه ازدواج کرده وقتی دیده من زنده هستم همه ی اینا بهم فشار میاورد .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x