رمان آشپز باشی پارت 22

4.8
(6)

 

 

آرام و بی سر و صدا از پنجره پایین آمدم… درد هوس ناکامم در جانم می‌پیچید…

 

لبم را آرام گزیدم! این همه دردسر فقط برای یک بوسه؟! مرد بودن هم تمامش دردسر بود!

 

**

#لاله

 

دستمال خاکی را زیر شیر قدیمی سینک آشپزخانه‌اش چلاندم… مرتبی خانه‌اش فقط ظاهری بود!

 

این کار کردن… برایم بیشتر تمرکز فکری بود… فکر کردن به اتفاقات این روزها…

 

جایی را می‌خواستم که نه خانه‌ی خودم باشد نه خانه‌ی مامان… اینقدر بد کیسان و عمه را گفت که از آنجا فراری‌ام داد…

 

گیر دادن‌هایش به حنای بدبخت که دیگر واویلا! هرچه قسم می‌خورد عمه او را هم گول زده مامان‌روحی قبول نکرد که نکرد!

 

با کلی تعهد و توصیه‌هایش از خانه بیرون زدم… به دنبال کار جدید‌…

 

زندگی جدید! شاید رستوران دیگر برایم خوش یمن می‌شد… برعکس نارنج‌و‌ترنج!

 

– لاله؟! لاله… کجایی مریم خاکستری؟!

 

جوابش را ندادم… حوصله‌اش را نداشتم… نارنگی هنوز در پارکینگ بود، وسایلم سرگردان در خانه‌ی کیسان…

 

خودم هم بی‌خانمان… بدترین حال دنیا بلاتکلیفی‌است…

 

اگر کاری برایم پیدا می‌شد… سرگرم آشپزی‌ام می‌شدم حالم از این مزخرفی بیرون می‌آمد…

 

– مریم خاکستری چی‌کار کردی؟! به‌به! خونه دسته گل شده! کارتو خوب بلدیا!

 

– مریم خاکستری چیه دیگه!

 

کیسه‌های در دستش را روی میز مستطیلی وسط آشپزخانه گذاشت و خودش هم صندلی بیرون کشید و نشست.

 

– یه چیزی تو مایه‌های سیندرلا! بابام برام قصه‌شو می‌گفت! جورابامم شستی؟!

 

– آره… مرده و قولش… حالا سویچ نارنگیو می‌دی؟!

 

– نه!

 

 

 

عصبی دستمال را روی استیل قدیمی کابینت انداختم.

 

– یعنی چی؟! خودت گفتی!

 

ابرویش را بالا انداخت و حق به جانب گفت:

 

– گفتم اگه خونمو تمیز کنی جورابامم بشوری تاازه راضی میشم به کسی چیزی نگم!

 

– دیگه چی می‌خوای؟!

 

درمانده گفتم و به کابینت سبز پشت سرم تکیه دادم… کابینت‌های قدیمی خانه‌اش حس خوبی داشت…

 

مثل خانه‌ی خاله‌ی مادرم… یخچالش هم همان رنگ بود.

 

سبز کمرنگ با نوار استیلی که حالا زوارش کم‌کم داشت در می‌رفت…

 

گاز قدیمی… سینک قدیمی! این خانه را دوست داشتم اما بدون حضور او!

 

صندلی سفید با رویه‌ی مخمل بنفش را عقب کشیدم و روبه‌رویش نشستم…

 

– چرا اذیتم می‌کنی؟! من که هر کاری گفتی کردم! به‌خدا حوصله‌ی کل‌کل ندارم مخصوصا با تو!

 

– مگه من چمه؟!

 

– غیر قابل تحملی!

 

خندید و سیبی از نایلون روی میز برداشت و با دست رویش کشید…

 

– من واسه کار دیروزم پشیمون نیستم!

 

سیب را نزدیک صورتش برد که گاز بزند… با غیظ از دستش کشیدم و توپیدم:

 

– نشسته نخور!

 

– تو کار خدا موندم! چه‌طوره که تو خیلی اتفاقی سر از اون مهمونی درآوردی؟!

 

سیب را شستم و با بشقاب قهوه‌ای شیشه‌ای و چاقوی دسته مشکی قدیمی جلویش گذاشتم.

 

– از اون‌جایی که شما هم خیلی اتفاقی دوست مهیارین!

 

– مهیار؟! اونو از کجا می‌شناسی؟! نکنه دوست‌دختر جدیدشی؟! اون یارو حنا دلشو زده؟ حقم داشت دختره‌‌ی…

 

– من خواهر حنام!!

 

چاقو را برداشت و مشغول پوست کندن شد…

 

– عجب… برعکس اون تو خوب مالی هستی! خواهرت خیلی غیرقابل‌ تحمله!

 

 

دندان ساییدم… داشت از حدش می‌گذشت! خیلی تحملش کردم و دم نزدم!

 

– هرچی باشه از تو خیلی بهتره! تو نفرت‌انگیزی!

 

– حتی از شوهرت؟!

 

گره شال مشکی ام را از پشت سر باز کردم… هیچ‌کس از کیسان نفرت‌انگیزتر نبود… حتی فرناز!

 

– نه‌.‌‌..

 

– چرا جدا شدین؟!

 

صدای خرت‌خرت سیب خوردنش روی اعصابم اسکی می‌رفت‌… صدای روشن شدن یخچال هم!

 

– به تو مربوط نیست! سویچ منو بده… زاپاس ندارم!

 

اخم او هم در هم فرو رفت… چاقو را در بشقاب انداخت و تکیه اش را از پشتی صندلی گرفت و سمت میز خم شد.

 

– زبان سرخ سر سبز دهد بر باد! حواست هست اینجا تنهاییم؟! حواست هست من می‌تونم از اینی که هستم پست تر شم؟!

 

– آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب! اصلا برام مهم نیست چی‌کار می‌کنی!

 

مانتوی خاکی‌ام را کمی تکاندم که خاک‌هایش بپرد… روز گرمی بود… آفتاب شیراز مثل مادری مهربان روی درخت‌های سرو و نارنج می‌تابید…

 

دلم می‌خواست جلویش بنشینم بلکه دست نوازشی هم به موهای من بکشد…

 

پشت به او کردم… بی‌توجه به اخم‌هایش…

 

اینقدر حمالی کرده بودم که کمی استراحت در حیاط قدیمی خانه‌اش حقم بود!

 

لبه‌ی ایوان کوتاه حیاط نشستم… آفتاب لذت‌بخش پاییزی گونه‌هایم را با سر انگشتانش نوازش می‌کرد اما چشم‌هایم را می‌زد…

 

سر روی زانو‌هایم گذاشتم و تن مشکی پوشم را دست مهر سپردم…

 

– تو واقعا خواهر حنایی؟ همون خواهرش که آشپز رستوران این پسره‌ست؟!

 

 

 

 

ول‌کن نبود… به آن جذبه‌ی اولی‌اش نمی‌آمد اینقدر کنه بودن!

 

– کدوم پسره!

 

– این پسره برازنده‌…

 

مکثش را شناختم… کشف کرده بود رابطه‌ی من و کیسان را!

 

– صبر کن ببینم… تو زنش بودی؟! یعنی اون که دیروز…

 

– خودش بود!

 

کنارم نشست…انگار نه انگار تا یک دقیقه پیش تهدیدم می‌کرد…

 

– باورم نمیشه‌… تو زنش بودی؟! چه‌طوری یه آدم اینقد پست میشه که زن به این…

 

حرفش را خورد… برخلاف عمه و فرناز او و مادرم معتقد بودند کیسان شیرینی زندگی زیر دلش زده!

 

سرم را از روی زانو برداشتم و نگاهش کردم…

 

– تعریف بود یا تخریب؟!

 

– نسبت به اون عوضی تو نمره‌ی صد داری به صفر… می‌شناسمش که می‌گم…

– از کجا می‌شناسیش؟!

 

گوشی‌اش را بیرون کشید و همانطور که دنبال چیزی در آن می‌گشت گفت:

 

– عکسشو دارم… دوست‌پسر تینا بود!

 

– برام مهم نیست…

 

عکسی جلوی صورتم گرفت… کیسان بود… چه پیراهن آشنایی!

 

نیشش باز و دختر قد بلند و نازی را در آغوش گرفته بود…

 

– مال سه سال پیشه… این پیرهن و شلوارو من براش خریده بودم…

 

اشکی آرام از گونه‌ام چکید… مهم بود!

 

من چه کبکی بودم که این همه سال سرم زیر برف بود و خیانت همسرم را نمی‌دیدم…

 

مردی که شب‌ها با لالایی نفس‌هایش به خواب می‌رفتم…

 

– گریه کن! حقته… کسی که خودشو به خریت می‌زنه حقشه کلاه بره سرش! مثل من…

 

با کف دست اشک بیرون آمده را پاک کردم… همیشه چیزی ته دلم می‌گفت یک چیز کیسان درست نیست‌..‌.

 

اما دوست داشتم خریت کنم… دوست داشتم خانواده‌ها را از هم ناراحت نکنم… اسم طلاق نیاورم… آبرو نبرم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
IMG 20230127 013504 2292

دانلود رمان سعادت آباد 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :         درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه. این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک…
Screenshot 20220925 090711 scaled

دانلود رمان شوگار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مَــــن “داریوشَم “…خانزاده ای که برای پیدا کردن یه دُختر نقابدار ، وجب به وجب خاک شَهر رو به توبره کشیدم… دختری که نزدیک بود با سُم های اسبم زیرش بگیرم و اون حالا با چشمهای سیاه بی صاحبش ، خواب…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۷۵۸۲۶۲

دانلود رمان نذار دنیا رو دیونه کنم pdf از رویا رستمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ازدختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختریکه کلفت خونه ی مردی شدکه تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختریرو که از زور کتک مردی سرد و…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۶ ۱۴۳۳۳۳۳۳۳

دانلود رمان نهلان pdf از زهرا ارجمند نیا 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان میباشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود ، در کنار پسر کوچکش روزهای آرامی را می‌گذراند و برای ساختن آینده ای روشن تلاش می‌کند ، تا این که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x