رمان آشپز باشی پارت 24

4.6
(7)

 

 

 

 

او نماز می‌خواند؟!

 

سجاده‌ی پهن گوشه‌ی پذیرایی خانه‌اش را دیدم اما فکر نمی‌کردم مال خودش باشد‌…

 

داخل رفت و از روی جاکفشی چوبی کیف کمری‌اش را برداشت…

 

سویچم را بیرون کشید و از در بیرون آمد.

 

– بیا… بگیرش!

 

تک پله‌ی ایوان را بالا رفتم و دست دراز کردم اما دستش را عقب کشید…

 

لب‌هایش را کمی با دندانش بازی گرفت…

 

– اگه این بار آخر باشه چی؟! یعنی…

 

نمی‌دونم چرا مردا اینطورین…

 

من تو رو تجربه کردم برام سخته که…

 

اخم در هم کشیدم…

 

زیادی هوا برش داشته بود!

 

– چی‌کار کنم این تجربه یادت بره؟! داره زیادی واسم دردسر میشه! ببین من چه برنامه‌هایی داشتم با تو… کاش پام میشکست و نمی‌اومدم اون مهمونی که حالا راه به راه ازت حرف بشنوم!

 

خندید… خنده‌اش را دیده بودم…

 

جذاب می‌شد و خواستنی…

 

یک طوری نگاهم کرد که خودم دوست داشتم جلو بروم و لب‌های صورتی‌اش را ببوسم!

 

– می‌خواستم ببینم چقدر دختر خوبی هستی! شاید گرفتمت واسه داداشم!

 

 

– تو نمی‌خواد واسه هادی دایه‌ی مهربونتر از مادر بشی! هادی چهل تا مث تو رو تو جیبش می‌ذاره!

 

با سوءظن خیره‌ام شد…

 

حتما برایش عجیب بود چه‌طور اینقدر خوب برادرش را شناخته‌ام…

 

– آره…

 

گفت سویچ را دوباره در جیبش فرو کرد…

 

– بیا یه ناهار بهت بدم… سر ظهر بی ناهار بیرون بری زشته!

 

کلافه کفشم را درآوردم… لجبازی‌اش را در همین مدت کوتاه کاملا شناخته بودم…

 

جنس اعصاب‌خورد‌کنی داشت!

 

در سکوت مثل جوجه‌اردکی پشت سرش قدم برداشتم…

 

مرد مهربانی بود اما قایمش می‌کرد…

 

پشت کینه و نفرتی که از شهناز شنیده بودم بعد ازدواج مجددش در ذهن او به وجود آمده بود…

 

هیچ حس بدی نداشتم، نه می‌ترسیدم نه نفرت داشتم.

 

به‌نظرم مثل پسربچه‌ها کوچکی بود که به‌خاطر از دست دادن دختر کوچولوی همسایه اخم‌هایش در هم است…

 

– چیه زل زدی به من؟! بیا دست‌به‌کار شو ببینم چند مرده حلاجی!

 

– به قول خودت تحفه‌ای! چی می‌خوای درست کنی؟!

 

نایلون ها را از روی میز برداشت و روی کابینت کناری‌اش گذاشت.

 

– چیا بلدی؟!

 

– از کجا بدونم تو چی دوست داری؟!

 

– کته‌گوجه و ماست…

 

 

 

خنده‌ام را خوردم و سعی کردم موهایم را با روسری‌ام جمع کنم…

 

او می‌خواست به من ناهار بدهد و خودم را وادار به پختن می‌کرد…

 

با او سر و کله زدن بهتر بود تا مامان‌روحی…

 

یک‌جورهایی از خانه‌ی پدرم فراری بودم!

 

با این‌که می‌دانستم فردا بابا و عمه‌فرح می‌آیند مامان را دست‌تنها گذاشتم و اینجا آمدم…

 

برای چکه‌ای تنهایی چکه‌ای به یاد نیاوردن…

 

 

– برنجت کجاست؟!

 

کیسه‌ی ده کیلویی برنج چمپا را جلویم گذاشت.‌..

 

از عطر دل‌انگیزش شناختمش.

بوی زندگی می‌داد…

 

– چمپا می‌خوری؟! بابا باکلاس!

 

– آره… مشدی کریم رفیقای برنجی زیاد داشت‌… اون وقتا بنک‌دار بود…

 

لبخندی به رویش زدم و مشتی برنج برداشتم و بوییدمش.

 

مثل بوی شالیزار مست کننده بود…

 

انگار وسط شالیزارهای کامفیروز ایستاده بودم و کوه‌های اطراف را نگاه می‌کردم…

 

– می‌تونی بپزیش؟! قلق داره ها…

 

 

 

 

به تیریش غبایم بر‌خورد… اخم در هم کشیدم و جواب دادم:

 

– تو که بلدی خودت بپز! چرا به من می‌گی؟!

 

نایلون گوجه‌ها را برداشت، جلویم گذاشتش و بسته‌ای مرغ از فریزر بیرون آورد…

 

– می‌خوام کار کردنتو ببینم… شاید همکار شدیم…

 

منظورش را نفهمیدم.

 

تغریبا از زندگی‌اش خبر داشتم اما کارش را نمی‌دانستم…

 

– همکار؟!

 

– اوهوم… اول غذاتو بخورم اگه پسندیدم توضیح می‌دم…

 

اخم در هم کشیدم… حسابی فکر کرده بود همیشه مقابل حرف‌هایش کوتاه می‌آیم!

 

– تا نگی دست به سیاه و سفید نمی‌زنم!

 

– خودت می‌دونی! می‌تونستم یه کار درست و حسابی برات پیدا کنم… همون که الان می‌گفتی!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
3

رمان جاوید در من 0 (0)

3 دیدگاه
  دانلود رمان جاوید در من خلاصه : رمان جاويد در من درباره زندگي آرام دختريست كه با شروع عمليات ساخت و ساز برابر كافه كتاب كوچكش و برگشت برادر و پسرخاله اش از آلمان ، اين زندگي آرام دستخوش نوساناتي مي شود.
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۰ ۱۰۰۰۵۶۶۱۵

دانلود رمان مرد قد بلند pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         این داستان درباره ی زندگی دو تا خواهر دو قلوئه که به دلایلی جدا از پدر و مادرشون زندگی میکنند… یکیشون ارشد میخونه (رها) و اون یکی که ما باهاش کار داریم (آوا) لیسانسشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و کار میکنه ……
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۴ ۰۱۴۵۲۱۲۷۵

دانلود رمان تریاق pdf از هانی زند 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان : کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالی‌جناب! شاهزاده‌ای که هیچ‌کس و بالاتر از خودش نمی‌دونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بی‌رقیب…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۱ ۲۰۰۸۰۲۶۰۸

دانلود رمان لانه‌ ویرانی جلد دوم pdf از بهار گل 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         گلبرگ کهکشان دختر منزوی و گوشه گیری که سالها بابت انتقام تیمور آریایی به دور از اجتماع و به‌طور مخفی بزرگ شده. با شروع مشکلات خانوادگی و به‌قتل رسیدن پدرش مجبور می‌شود طبق وصیت پدرش با هویت جدیدی وارد عمارت آریایی‌ها شود…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
IMG 20230128 233946 2632

دانلود رمان عنکبوت 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مدرس فیزیک یکی از موسسات کنکور ناپدید می‌شود و با پیدا شدن جنازه‌اش در ارتفاعات شمالی تهران، شادی و کتایون و اردوان و سپنتا و دیگران ناخواسته، شاید هم خواسته پا به قصه می‌گذراند و درست مثل قطعات یک جورجین مکملی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
علوی
علوی
1 سال قبل

به صورت خلاصه: 1- همکار، 2- هم‌خونه، 3- همسر اجباری از رو لجبازی، 4- عاشق، 5- والدین می‌شوند. چشم کیسان و تینا و همه احمق‌های عالم هم در بیاد

مریم موسوی
مریم موسوی
پاسخ به  علوی
1 سال قبل

پرا اینقدر کم بود پارت

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x