رمان دختر نسبتاً بد فصل دوم پارت 15

0
(0)

 

 

واسه پس گرفتن چیزایی که داشتم و ازم گرفته بودن حاضر بودم دست به هر کاری بزنم!

هر کاری !

نمیتونستم مثل شکست خورده ها از اون زندگی بیام بیرون درحالی که همه ی کسایی که به زندگیم خبطه میخوردن حالا چپ چپ نگام کنن و بگن لابد رویا یه مشکلی داشته که نیما قید اونهمه علاقه رو زده و رفته دختر عموش رو گرفته!

نه!

تحمل اینکه اون با بچه اش هرچه که من داشتم رو تصرف کنه غیر ممکن بود!

غیر ممکن!

 

زیر لب زمزمه کردم:

 

 

“من نمیزارم به چیزایی که میخواین برسین…نمیزارم”

 

 

سر انگشتهامو به آرومی رو فرمون میزدم و درب شرکت رو دید میزدم.

جایی که منتظر بودم نیما از اونجا بزنه بیرون!

تقریبا چندساعتی میشد که منتظر بودم و از خستگی دلم میخواست کف ماشین دراز بکشم اما می ارزید.

قطعا می ارزید!

یه موزیک پلی کردم و خودمو باهمون سرگرم نگه داشتم تا وقتی که بالاخره به مراد دل رسیدم!

 

نیما از در عبور کرد و پله هارو عجولانه اومد پایین و یه راست به سمت ماشینش رفت.

فورا از ماشینم پیاده شدم و قبل از اینکه سوار بشه از همون فاصله صداش زدم و گفتم:

 

 

-نیما صبر کن…

 

 

تا صدامو شنید سرش رو برگردوند سمتم.

چنان کفری شد که کارد میزدن خونش درنمیومد.

اهمیت نداد و در رو باز کرد و خواست سوار بشه که بازهم بلند بلند گفتم:

 

 

-نیما وایسا کار واجبی باهات دارم…

 

 

اینو درحالی میگفتم که هی به سختی از کنار ماشینها  رد میشدم تا خودم رو به اون سمت و پیش نیما برسونم.

نردیکش که شدم تند و بدخلق گفت:

 

 

-لعنتی! تو اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه بهت نگعته بودم دیگه نمیخوام ببینمت؟ هاااان !؟

ببینم…؟حتما باید بشم اونی که نباید بشم تا دست از این موس موس کردنهات برداری؟

چی بین من و تو مونده که ول نمیکنی هاااان !؟

 

 

نفس زنان رو به روش ایستادم.

پوزخدی معنی دار روی صورت نشوندم و گفتم:

 

 

-خیلی چیزا آقا نیما…خیلی چیزا

 

 

نگاهی تلخ و عبوسانه به صورتم انداخت.

اینکه هیچ گونه تمایلی به دیدارم نداشت واسه من کاملا مشخص و عیان بود اما همونطور که گفتم واسه رسیدن به خواسته هام محال بود از چیزایی که باید انجام بدم منصرف بشم!

نفس عمیقی کشید و گفت:

 

 

-ببین…خوب گوشاتو وا کن رویا!

هر مزخرفی که میخوای بگی واسه من حتی یک درصد هم مهم نیست.

نه میخوام خودت رو ببینم و نه حتی میخوام حرفهات رو بشنوم.

قید اون ویلا رو هم بزن چون خودتو جر هم بدی من سند اون رو به نامت نمیزنم!

در حقیقت ترجیح میدم اونو به همسر خودم بدم تا به زنی که فکر میکنه خیلی زرنگه و میخواد اون خونه رو تبدیل کنه به خوابگاه دوست پسر گرامیش!

 

 

مکث کرد و درادامه خیره تو چشمهای منی که دوندونام ار حرص روی هم سابیده شده بودن اما همچنان لبخند روی صورتمو حفظ کرده بودم گفت:

 

 

-حالم ازت بهم میخوره!

کمتر خودت رو سبک کن!

برو پی کارت وگرنه…

 

 

حرفش رو قطع کردم و با صدایی که از خشم مرتعش شده بود گفتم:

 

 

-اینقدر واسه من خط و نشون نکش نیما…اینقدر واسه من خط و نشون نکش!

تو اون خری هستی که  نمیدونه بیخ گوشش داره چی میگذره…

تو هی روابط منو میکوبی تو سرم وقتی زن خودت تو نبودت دست دوست پسرشو میگیره و میبره خونه و باهاش لاو میترکونه!

 

 

 

 

حرفهایی که زدم خشمش رو فوران کرد.

از کوره در رفت و با گرفتن دستم مثل وحشیا منو کوبوند به ماشینش.

انگار   اون لحظه  حتی اینکه اصلا براش مهم نبود اینکه کسی مارو تو اونطور حالتی ببینه.

مچ دستم رو اونقدر فشار داد که حس کردم قراره بشکنه و بعد هم گفت:

 

 

-دهن کثیفتو ببند!

آشغالی مثل تو خیلی راه داره تا بخواد به پای کسی مثل بهار برسه!

من جنس خراب تورو خوب میشناسم رویااا…

خیلی خوب…

خوبتر ار هر کسی توی این دنیا…

تو اونقدر کثیف و بد ذات و بد طینتی که واسه خراب کردن آدما دست از هیچ کاری برنمیداری اما اصلا

زور نزن که بخوای  من رو نسبت به زنم بدبین کنی…

راتو بکش و برو پی کارت!

 

 

زل زدم تو چشمهاش و بی توجه به درد دستم گفتم:

 

 

-زنت از قبل تو دوست دختر شوهر دختر خاله اش بوده و هنوز هم هست!

اون یارو زن داره بچه داره اما واسه زنگ تفریح سراغ زن تو هم میاد.

امروز هم پیشش بود…

اومده بودم که ببینمت و باهات حرف بزنم اما اتفاقی اونو دیدم که از خونه ات بیرون اومد و زنت هم با عشق بدرقه اش میکرد.

ازش پرسیدم کیه گفت مهرداد هستم…شوهر دختر خاله اش

 

 

آروم اما به شدت ترسناک پرسید:

 

 

-خفه میشی یا خفه ات کنم هرزه؟ قصه هات به درد من نمیخورن…راتو بکش و برو تا تیکه تیکه ات نوردم و زبونتو از تو حلقومت نکشیدم بیرون

 

 

بی توجه به این عصبانیت از فرصت کوتاهم واسه حرف زدن استفاده بردم و گفتم:

 

 

-عکسهاش و وویسش رو واست میفرستم تا بفهمی دروغ نمیگم

اما مهمتر از اون…ترتیب یه ملاقات با زن مهرداد رو برات میدم.

آدرس جایی که همو ببینیم رو هم برات پیامک میکنم!

 

 

 

دستشو به زور از خودم جدا کردم و ازش یه کوچولو فاصله گرفتم تا نخواد کاری انجام بده.

عقب عقب رفتم.

پوزخندی زدم و واسه اینکه تیکه ها و رفتارهای بدش باخودم رو تلافی کنم گفتم:

 

 

-تو به من انگ خیانت زدی درحالی که تمام این مدت زنت دوست پسر داشت!

یه پسر جوون  و خوشتیپ!

خب…البته  هر دختری به سن اون ترجیح میده با یه پسر 25-26 ساله باشه تا یه مرد مطلقه ی سی و چند ساله …

 

 

مکث کردم.

خندیدم و پرسیدم:

 

 

-میدونی به این چی میگن آقا نیما !؟ کاااااارما….

 

 

با دستهای مشت شده و صورت برافروخته از خشم یک گام اومد سمتم  و همزمان گفت:

 

 

-دهنتو ببند آشغال تا وسط همین خیابون تیکه تیکه ات نکردم

 

 

چند قدم عقبتر رفتم و  خنده کنان گفتم:

 

 

-درکت میکنم! این عصبانیت طبیعیه…من یکی که اگه جات بودم منفجر میشدم.

به هر حال خیلی سخته یار آدم اینجوری آب زیرکا باشه!

گوش کن نیما…من ویلامو میخوام…

تو باید ازم ممنون باشی که چشمهات رو باز کردم.

باید بابت اینکه بهت فهموندم دور و برت چه خبره و وقتی میری سر کار زنت چه جوری دوست پسرشو میکشونه خونه بهم شاباش بدی اما من هیچی جز ویلام نمیخوام…

اگه دادی که هیچ اگه ندادی تو کل فامیل پخش میکنم زنت چه گندی زده!

آبروتو میبرم ….

 

 

بهم خیره شده بود و مثل یه گراز وحشی تماشام میکرد.

خوب میدونستم چقدر اون لحظه به خونم تشنه اس.

نفس عمیقی کشید و بعد از یه سکوت کوتاه چنددقیقه ای  گفت:

 

 

-اگه بازم پشت سر بهار همچین مزخرفاتی بگی رویا…دودمانتو به باد میدم.اون کارایی که باهات میکردم و نکردمو میکنم…

 

 

خدایا! عجب کله خری بود…

چرا اینقور در مقابل حقیقت مقاومت میکرد!؟

چرا سعی داشت  از اون دختره ی پفیوز الهه  بسازه ؟

کلافه و با صدای بلند گفتم:

 

 

-داری در مقابل چی اینقدر از خودت مقاومت نشون میدی !؟من از لحظه ی بیرون اومدن اون یارو از خونه ات عکس دارم…من وویسی رو که خودشو معرفی کرده بود دارم…

 

 

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

 

 

-بهار مثل توی هرزه نیست…

 

 

نیشخندی زدم و گفتم:

 

 

-ولی هست…زن تو از قبل با اون پسره ارتباط داشته و ظاهر نتونسته حتی بعد از ازدواج باتوهم فراموشش کنه…زنش هم اینو میدونست.

راستی…تمایل داشت ببینت تا ازت بخواد که یه کاری کنی زنت پاشو از زندگی اون و بچه اش بکشه بیرون

 

 

با صورتی برافروخته از خشم گفت:

 

 

-خفه شوووو رویا خفه شو تا خفه ات نکردم

 

 

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-باشه خفه میشم…ولی قبل از اینکه اینکارو بکنم این حرفمم بشنو.

من مدرک دارم از چیزایی که گفتم…

حتی زن یارو هم‌میخواد ببینت…

قرار و ساعت ملاقات رو برات میفرستم برو حرفهای اونو هم بشنو…

 

 

نیشخند زدم و با تکون دستم گفتم:

 

 

-خداحافظ آقا نیما…

 

 

 

*نیما*

 

 

دستمو روی در  ماشین گذاشتم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.

هرچیزی برای من قابل باور بود جز این حرفهایی که در مورد بهار شنیدم!

عصبانی شدم…بهم ریختم…

خون جلو چشمهام رو گرفت و احساس کردم همه چیز یه خوابه و مگر توی خواب همچین اتفاقی بیفته!

 

من بهارو باور داشتم.

لبخندش که برام تجسم شد گفتم خدارو انکار میکنم اگه صاحب اون لبخندها بخواد درحقم همچین کاری بکنه!

 

نفس عمیقی کشیدم که تلفنم تو جیبم ویبره خورد.

نفس عمیقی کشیدم و بیرونش آوردم.

یه شماره ناشناس که احتمالا رویا بود آدرس یه کافه و مشخصات یه زن رو که قرار بود ببنیمش برام فرستاد.

چشمهامو روی هم فشردم و مثل بیقرارها هی چپ و راست قدم رو رفتم.

من باید چیکار میکردم !؟

چه واکنشی نشون میدادم؟

میرفتم یا همه ی این حرفهارو فراموش میکردم!؟

 

باخودم  در تکاپو و کلنجار بودم که پیامک دیگه ای برام اومد.

بازش کردم و خوندمش:

 

 

“واتساپت رو چک کن…چیزای جالبی برات دارم”

 

 

واقعا دلم نمیخواست بهش اعتماد کنم و اینکارو انجام بدم اما بعد از کلی کلنجاررفتن بالاخره اینترنتم رو روشن کردم و سری به واتساپ زدم .

چندتا عکس از یه پسر جوون که کنار ور خونه بود و ویه وویس که بیشتر به یه مکالمه شبیه بود.

اینا شدن خوره…شدن درد…شدن آشوب!

 

تلفنم زنگ خورد و من با ناخوش ترین و داغونتربن حالت ممکن تماس رو وصل کردم.

صدای آروم بهار تو گوشهام که پیچد در حد اشک ریختن حالم خراب شد:

 

 

“نیما جان…کجایی  قربونت برم؟ آقا نورهان و مامانش منتظرتن…مامانش بیشتر…الو…نیما…صدامو میشنوی…الو…”

 

 

دستمو لای موهام کشیدم و با صدای فوق العاده گرفته ای گفتم:

 

 

“میام بهار…نیمم ساعت دیگه خونه ام”

 

 

” باشه عزیزم…منتظرتم”

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رویا سمائی
رویا سمائی
1 سال قبل

کاش این مهر داد لای خاک بره

یاس
یاس
1 سال قبل

احساس میکنم ادامه رمان اینجوریه که نیما میره پیش نوشین بعد میاد بهار رو با بچش بیرون میکنه و بعد سال ها میفهمه که اشتباه کرده و برمیگرده سمت بهار و بهار دیگه قبولش نمیکنه و ادامه ماجرا…

《¿》
《¿》
1 سال قبل

واییییی خدااااااااا خیلی داره جالب میشه نویسنده عزیز شما که بعد از یک هفته پارت میزاری طولانی بزار 😟  😍 

شيوا
شيوا
1 سال قبل

هي بهار يتيم بدبخت اعصابم خرد شد نميتونم ديگه بخونمش از رويا و نوشين و مهرداد متنفرم

رویا سمائی
رویا سمائی
1 سال قبل

وییییییی خدا

Parnian
Parnian
1 سال قبل

In roman pdf ndre bshe khridsh?

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x