رمان عشق تعصب پارت 102

 

حالا ک قصد داشت بوسه رو طلاقش بده خیلی خوشحال شده بودم !
شاید بعدا میتونست واضح بهم بگه دلیلش اینکه بوسه رو عقد کرده چی بوده اما الان مهم این بود ک میدونستم دوستش نداشته و احساسی بینشون نبوده
_ بهار
_ جان
_ پاشو آماده شو میخوام بریم بیرون
لبخندی زدم ؛
_ باشه
خودش بلند شد رفت سمت اتاقش تا دوش بگیره منم رفتم سمت حموم تا آماده بشم امروز روز خوبی بود بعد روز سختی ک پشت سر گذاشتم و حسابی حالم بد شده بود همیشه بعد روز هایی بدی ک پیش میومد یه روز خوب هم وجود داشت
_ بهار به من نگاه کن
خیره به چشمهاش شدم ک گفت :
_ خوبی ؟
_ آره طرلان نگران نباش حالم خوبه
لبخندی زد :
_ از دیشب همش نگرانت بودم میترسیدم حالت خوب نباشه مخصوصا بخاطر اتفاق هایی ک پیش اومد
چشمهاش رو با آرامش روی هم فشار داد
_ چیزی نیست حالم خوبه تو نگران من نباش الان به تنها چیزی ک باید فکر کنی خودت هستی
داشت درست میگفت اما مگه میشد
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ آماده ای بریم ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
باهاش همراه شدم اما خدا میدونست قلبم پر از آشوب شده بود
_ کجا میرید ؟
صدای نحس بوسه بود انگار قصد داشت اوقات خوش من رو خراب کنه
کیانوش خیلی سرد جوابش رو داد :
_ به تو ربطی نداره
با عصبانیت خندید
_ حالا به من ربطی نداره
_ آره

_ من زنت …
_ بسه انقدر حرفای تکراری نزن سرم و خوردی بس ک همین جمله رو تکرار کردی .
بعدش دستم رو گرفت بدون توجه بهش از خونه خارج شدیم لبخندی روی لبم نشسته بود
از اینکه کیانوش بهش اهمیت نداده بود خوشحال شده بودم خیلی زیاد
_ میخندی ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون حالش گرفته شد
با شنیدن این حرف من خندید
_ حسود شدی
_ من با یکی غیر خودت باشم حسودیت نمیشه ک این و میگی ؟
با خشم غرید
_ میکشمش
_ پس شانس آورده ک زنده هستش
_ ناراحت نباش
_ میشه ؟
_ آره
_ امیدوارم به قولت عمل کنی و هیچ دروغی به من نگفته باشی
_ من بهت هیچ دروغی نگفتم پس نیاز نیست اینقدر بزرگش کنی
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود حسابی تحت فشاره
_ چیزی شده
_ نه
میدونست یه چیزی شده اما من سکوت کردم چون نمیشد حرفی زد
_ تموم میشه
_ امیدوارم
هر وقت بهش فکر میکردم حالم بد میشد اصلا دست خودم نبود

_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ یه چیزی میپرسم اما آروم باش اصلا به روی خودت نیار همچین چیزی شده شنیدی ؟!
_ بگو میشنوم
_ تو به بوسه گفتی من و دوست نداری میخوای از دستم راحت بشی
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعا بوسه همچین چیزی گفته بود
_ تو داری جدی میگی ؟!
_ آره
_ پس لابد بوسه دیوونه شده
_ چرا ؟!
_ چون قصدش اینه پیش من بد بشی
پوزخندی زدم :
_ زنته
_ بهار
_ دروغ ک نیست
کلافه پوفی کشید
_ دوباره شروع نکن
_ تا وقتی اسمش از شناسنامت پاک نشه وضعیت ما همینه اون مگه دست برمیداره
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد انگار میدونست حق با منه حرفایی ک اتفاق افتاده
_ تموم میشه کافیه ناراحت نباشی
_ میشه ؟!
_ آره
کاش میشد رسما قلبم داشت از جاش کنده میشد همه چیز انگار مثل یه تونل وحشت شده بود
چند دقیقه گذشت ک اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ بریم بگردیم دوست ندارم امروز هیچ بحث و جدلی بین ما باشه
_ باشه

حسابی بهم خوش گذشت و این حال خوبم رو مدیون کیانوش بودم چون داشت کاری میکرد حالم خوب بشه ! میدونستم دوستم داره
دوستش داشتم اما یه مانع بین ما وجود داشت ک باید برداشته میشد
پیاده شدیم ک کیانوش دستم رو گرفت و گفت :
_ میری بخوابی ؟
متعجب جوابش رو دادم :
_ آره
_ پس بخاطر همینه ک این شکلی ساکت شدی و هیچ چیزی نیست
_ آره
_ دیگه سعی کن فقط آرامش داشته باشی همین کافیه !
_ باشه
_ بهار
_ جان
_ منم بیام
_ کجا ؟
_ شب پیش تو باشم
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم دوست داشت شب پیش من باشه اما اصلا همچین چیزی نمیشد باید خودش متوجه میشد
_ اما …
_ بهار
_ باشه
دوست نداشتم امشب حالمون خراب بشه پس بهش اجازه میدادم بیاد پیشم باشه
بعدش اون شوهر من بود مگه چی میشد بوسه رو از ذهنم پاک میکردم ذاتا چون یه موجود اضافی بود کاملا این قضیه مشخص بود پس نمیشد بهش خرده گرفت اصلا کاش همه چیز حل بشه
* * *
_ خوب خوابیدی ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم ؛
_ اگه بزاری
خندید
_ خوشت اومده
جیغ کوتاهی کشیدم
_ کیانوش
_ جان
_ اذیت نکن
_ چشم خانومم

 

4/5 - (16 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sh
Sh
1 سال قبل

خواهشا پارت جدید بزارید چقدر منتظر بموینم چرا نمیزارید

ملیکا
ملیکا
1 سال قبل

خواهشا زودتر پارت گذاری کنید

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x