17 دیدگاه

رمام آتش شیطان پارت28

4.7
(3)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

#پارت_28

 

_ هممون به اون رفتار بی شیله پیله سحر عادت کرده بودیم.

روزایی که کارگاه نمیومد، واقعا نبودش حس میشد روزایی که میومد انگیزه مضاعف به همه میداد.

احسان هم تو اون مدت اکثرا تو سفر و خوشگذرونی، از این کشور به اون کشور بود و فقط طبق فاکتوری که بهش میدادم، ماهانه به حساب شرکت پول واریز می‌کرد.

تو یکی از همون روز ها بود که سحر پیشم اومد و بعد از کمی مقدمه چینی، حس واقعیش رو بهم گفت و یجورایی اعتراف کرد!

 

ناگهان حرفش رو قطع کرد و نگاهی به ساعت مچیش انداخت.

 

بلافاصله تکونی خورد و حینی که منو رو از روی میز برمی‌داشت و بهم تعارف می‌کرد، گفت:

_ من فراموش کردم که قرار ما بیشتر شام بود تا مسائل دیگه!

بقیه ماجرا بمونه برای بعد، بهتره الان به غذامون برسیم‌.

 

منو رو ازش گرفته و چیزی نگفتم‌.

دقیقا جای جالب ماجرا، استپ کرده بود و به فکر شکمش افتاده بود!

 

بعد از انتخاب، گارسون رو صدا کرد و سفارشمون رو بهش گفت.

 

منتظر بودم تو این فاصله ای که میوفته، باز هم ادامه بده، اما انگار تصمیمش برای محول کردن ماجرا به یه روز دیگه و نگه داشتن من توی خماری، واقعا جدی بود!

 

بی حرف کمی با ساعت توی دستش ور رفت و کمی دستکش هارو توی دستش جا به جا کرد.

 

یکی دیگه از مسائلی که واقعا میخواستم ازش سر در بیارم، همین دستکش های توی دستش بود.

 

اما اینقدر رفتار ضایعی دفعه پیش داشتم، که نمی‌دونستم چطوری ازش بپرسم!

 

میخواستم این سکوت شکسته بشه و از این تایمی که باهم هستیم، نهایت استفاده رو برای کسب اطلاعات ببرم!

 

سوال توی ذهنم رو عوض کرده و پرسیدم:

_ خونه ای که اون حادثه توش اتفاق افتاد…

 

نگاهش رو تیز بهم دوخت که یه لحظه حرفم رو گم کردم.

پلکی زد و بعد جوری نگاهم کرد که گویی منتظر ادامه جملم بود.

 

نفس گرفته و ادامه دادم:

_ اوضاع اون خونه چطوره؟

هنوز همونجا ساکنید؟!

 

با اینکه میدونستم اونجا دیگه زندگی نمیکنه، اما میخواستم از خودش بشنوم و راجع به چیز های بیشتری راجع به اون خونه ازش اطلاعات بگیرم!

 

حس کردم کمی خنده تو صورت و چشماش نمایان شد، اما خیلی زود خودش رو جمع و جور کرد.

 

چرا؟!

مگه سوال خنده داری پرسیدم؟!

تو همین افکار بودم که به حرف اومد:

 

_ خیر اونجا ساکن نیستم.

نیاز به تعمیرات اساسی داره و من هنوز براش اقدامی نکردم.

این چند ماه که ایران نبودم، بعدش هم که این شکایت پیش اومد و وقت مناسبی پیدا نشد‌!

 

سری به تایید تکون دادم.

حرفاش کاملا منطقی بود!

 

_ ایرادی نداره اگه به اتفاق هم، نگاهی به خونه بندازیم؟!

 

_ این بازدید ضروریه؟!

 

_ اگه ضروری نبود ازتون درخواست نمی‌کردم آقای دایان!

 

سرش رو کمی خم کرد و نفس عمیقی کشید.

انگار واقعا براش سخت بود که دوباره وارد اون خونه بشه!

 

_ اگه براتون سخته میتونم تنها….

 

نذاشت جملم رو تموم کنم، مستقیم توی چشمام خیره شد و گفت:

_ هیچ چیز سختی برای من وجود نداره تابش خانوم.

هیچ چیز…!

 

ناخداگاه از تاکیدش به خودم لرزیدم.

آدمی که از هیچ چیز نمی‌ترسید، ترسناک بود!

 

_ من برنامه چند روز آیندم رو چک میکنم، اگه تایم خالی داشتم، برنامه رو برای بازدید از خونه فیکس میکنم.

 

وقتی با اون صدای بم و مردونه، اون ته ریش و نگاه با صلابت، اون کت و شلوار فیت تن و دست های دستکش پوش که روی هم قرار گرفته بود؛ می‌گفت ” فیکس میکنم! ” یه حس قلقلکی توی دلم می‌پیچید.

 

یه حس خنکای خوشایندی از این حجم از مردونگی، زیر پوستم می‌دوید و ضربان قلبم رو بالا می‌برد!

 

بالاخره گارسون از راه رسید و مشغول چیدن غذا ها روی میز شد.

 

همین باعث شد که از اون خلسه بیرون بیام و اون افکار مسخره رو از سرم دور کنم.

 

فک کنم این مدت بدون رابطه بودن، حسابی خودم و هورمون های زنونم رو تحت تاثیر قرار داده بود!

 

 

***

چند روزی از اون شامی که باهم خوردیم می‌گذشت و دایان هنوز، تماسی نگرفته بود.

 

تو این چند روز پرونده های دیگم رو سر و سامون داده و دوتا دادگاه هم شرکت کردم.

 

مطمئن بودم توی پرونده های زیر دستم موفق میشم، اگه غیر از این بود اصلا قبولشون نمی‌کردم!

 

اما پرونده دایان کمی فرق داشت و پیچیده تر بود!

پروندش رو تا الان چند بار خونده بودم، اما چیز خاصی دستگیرم نشده بود!

 

چون یه حادثه تلقی شده و چیز مشکوکی دستگیر پلیس نشده بود؛ به همین دلیل پرونده به سرعت مختومه اعلام شده بود!

 

اما حالا و بعد از ۶ ماه، چطوری پدر سحر ادعا میکنه که دایان بچش رو به قتل رسونده!؟!؟

 

اصلا تا الان کجا بوده که یهو بعد از ۶ماه سر و کلش پیدا شده!؟

 

شاید به تازگی مدرکی پیدا کرده!

اما اینقدر مدرک محکمه پسندی بوده که همچین ادعایی بکنه!؟

 

چون اگه اتهامش رد بشه، میتونم برای دایان، درخواست اعاده حیثیت بدم!

 

نظر همه متخصصا، از کالبد شکاف و آتش نشان، تا پلیس، بر این عقیده بود که صرفا اون اتفاق، یه حادثه بوده و قتل نیست!

 

اما قطعا یه دلیل محکم پشت این شکایت و به جریان انداختن دوباره پرونده و این همه سر و صدا، بوده!

 

بعد از تموم شدن تایم اداری و کارای دفتر، به سمت خونه حرکت کردم.

 

دیگه بقیه وکلا مثل سابق باهام راحت نبودن و گویی از اینکه اون پرونده به من رسیده، ازم دلخور بودن!

 

بد تر از همه هم مجد بود، که تلاش می‌کرد کمترین برخورد رو باهام داشته باشه.

 

به هرحال نمی‌تونستم برای رفع این دلگیریشون کاری بکنم.

می‌تونستن عرضشونو نشون بدن و خودشون این پرونده رو بردارن!

 

هرچند باز هم تلاششون بی فایده بود، چون دایان از قبل من رو انتخاب کرده بود!

 

اگه می‌گفتم از اینکه فهمیدم از قبل، توسط همچین آدمی انتخاب شدم، احساس غرور نمی‌کنم؛ صد درصد دروغ گفتم!

 

اون اینقدر راجع به حرفه و فعالیتم تحقیق کرده و به توانایی هام ایمان داشته، که بین این همه وکیل با سابقه، سراغ من اومده!

 

درسته کمی هم عجیب بود، اما اونقدر به خودم و کارم ایمان داشتم که مطمئن بودم، دلیل انتخابش صرفا استعدادم بوده، نه چیز دیگه!

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

*سلام عزیزای دلم،

طاعات و عباداتون قبول حق،

دلم براتون تنگ شده بود 🤧😥

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
یه بدبخت
یه بدبخت
8 ماه قبل

میگم دایان همون مزاحم بد پیله خانم وکیلمون هست نه ؟
تهش عاشق میشن ؟

Shaghayegh
Shaghayegh
8 ماه قبل

به نظرم دایان خودش اونارو سوزونده بعد ادعا کرده که بی خبر بوده مثلا میشه از دستکش هایی که توی دستشه پی برد که دستش در اثر یه حادثه سوخته وگرنه دلیلی نداره بخواد اونارو دستش کنه

آنه شرلی
آنه شرلی
8 ماه قبل

خسته نباشی گلم

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

سلام ندا جان عزاداری شما هم قبول
لطفا تند تند پارت بذار عزیزم هم این رمان هم سهم من از تو

همتا
همتا
پاسخ به  خواننده رمان
8 ماه قبل

سلام ببخشید سهم من از تو قشنگه؟ بخوونمش؟
مرسی

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  همتا
8 ماه قبل

آره فقط خیلی غمگینه

رضا میر
رضا میر
8 ماه قبل

اعععععع ننه میگم میشه فقط ی کمک کوچولو بکنی؟تهش عاشقانه میشه؟

،،،
،،،
پاسخ به  رضا میر
8 ماه قبل

حالابشین تاننه جواب بده خیلی سفته نم پس نمیده ازهرروشی استفاده کردم به بن بست رسیدم همه راهاروبسته🤓🤓🤓

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  ،،،
8 ماه قبل

یسنا نیستم اگه ننه رو درست نکنم

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

عههههه منظورم این بود ک حالا ک اینقد مهربونی ی تقلب کوچولو ک دیگه ب جایی برنمیخوره

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

تقلب نیس ک کمکه
این روش مدرنیته اس مثلا ما تو درسا دبیرمون تو سال بهمون سخت میگیره سر امتحان بهمون جواب میده

ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
پاسخ به  رضا میر
8 ماه قبل

ننه هم همینطور میشینه نگات میکنه😂👠

ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

ضرب دمپاییت رو چشیدم😂🤦🏻‍♀️

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x