5 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 100

5
(5)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

 

 

 

 

 

بی مکث فریاد زد:

 

– نه چون نکشتمشون!

هنوز داغش رو دلم تازه‌ست!

هنوز شبا کابوس اون هرزه هارو می‌بینم و دستم بهشون نمیرسه تا انتقامم رو بگیرم!

دلم می‌خواست از قبر بیرون بِکشمشون و دوباره بُکشمشون، میفهمی؟!

اینقدر به من زخم زدن که حتی اگه بدترین سلاخی هارو هم روشون پیاده می‌کردم، باز هم برای تلافی کم بود!

اونا منو شخصیت و شرفم رو به بازی گرفته بودن!

اونا مردونگی و غیرتم رو به بازی گرفته بودن.

اون هرزه ناموس من بود!

این نوع مرگ حقشون نبود!

 

 

ناباور و ترسیده بهش نگاه می‌کردم.

این چه کینه ای بود دیگه؟!

 

میدونستم خیلی در حقش ظلم کرده بودن، اما نمی‌تونست فقط بگذره؟!

 

حتما باید به مرگشون اونم به سخت ترین روش ممکن فکر ‌می‌کرد؟!؟!

نمی‌دونستم اینقدر آدم متعصب و غیرتیه!

 

‌نمی‌خواستم بیشتر عصبیش کنم.

قلبم می‌گفت بیشتر از این بهش فشار وارد نکنم.

 

همین الان هم همه رگای گردن و پیشونیش بیرون زده بود و صورتش سرخ بود، اما منطقم نمی‌خواست دیگه تسلیم قلبم بشه!

 

دوباره پرسیدم:

 

– اونا زنده زنده تو آتیش سوختن، این نوع مرگ حقشون نبود؟!؟

توقع چی داشتی؟؟

شکنجه های قرون وسطایی؟!؟!؟

 

 

توقع داشتم دوباره داد و فریاد راه بندازه و سر و صدا کنه، اما برخلاف اون؛ تنها پوزخندی زد و سرش رو پایین انداخت.

 

با صدای بمی جواب داد:

 

– از اعماق وجودم دلم می‌خواست دلیل مرگشون اون آتش‌سوزی بوده باشه…!

 

سرش رو بالا اورد و‌ با نگاهی خیره، ادامه داد:

 

– اما نبود!

 

 

 

 

با گیجی حرفش رو تکرار کردم:

 

– نبود!!؟

 

-نبود!

دلیل مرگ اون پست فطرتا آتش سوزی که من راه انداخته بودم نبود!

 

– منظورت اینه که…

 

– منظورم اینه که اونا قبل از اون آتش سوزی مرده بودن و عملا من باعث مرگشون نشدم!

 

با ناباوری پرسیدم:

 

– چی؟!؟!

و تو از این موضوع ناراحتی؟!

 

هیچ جوابی نداد و فقط به نگاه طوفانی و‌ خیرش ادامه داد، انگار توقع داشت خودم جوابم رو از نگاهش بخونم!

 

نمی‌دونستم بخاطر این کینه توزی ناراحت و ترسیده باشم، یا بخاطر مطمئن شدن از بی‌گناهی دایان خوشحال!

 

حالا که صادقانه باهام حرف زده بود و خواسته قلبیش رو گفته بود، میدونستم که دیگه دروغی تو حرفاش نیست.

اصلا دیگه دلیلی نداشت!

 

دست به سینه شده و پرسیدم:

 

– از کجا اینقدر مطمئنی؟!

مدرکت کجاست؟!

تنها چیز مستند و موجود، مدارک گناهکاریته!

 

– داستانش مفصله.

 

– خداروشکر تا فردا صبح وقت داریم!

 

چشماش رو کمی رو هم فشرد و باز کرد.

 

– حدالعقل یه لیوان آب بهم بده.

با اسیر جنگی هم اینطوری برخورد نمی‌کنن خانوم وکیل!

 

بی حرف از جا بلند شده و براش از آبسردکن یخچال، یه لیوان آب گرفتم.

 

به سمتش برده و به آرومی به لباش نزدیک کردم.

 

تمام مدتی که داشتم بهش آب میدادم، بهم خیره نگاه می‌کرد.

 

با تمام سختی موقعیتی که توش بودم و انگار اندازه یه سال طول کشید، بالاخره سرش رو عقب کشید.

 

نفسم رو نامحسوس به بیرون فوت کرده و لیوان رو توی سینک گذاشتم.

 

شاید اگه یکم دیگه با اون چشمای منتظر بهم نگاه می‌کرد و عطر تنش بیشتر تو بینیم می‌پیچید، دستاش رو همون موقع باز می‌کردم!

 

 

همونطور مقابلش ایستادم و با نگاهی خیره، منتظر توضیحاتش شدم.

 

تو صندلیش جا به جا شد و کمی صورتش توهم رفت.

انگار بدنش از این چند ساعتی که تو این حالت بسته شده، خشک شده بود.

 

بالاخره به حرف اومد:

 

– همون روزای اولی که اون دوتا انگل مردن، حس می‌کردم یه مشکلی پیش اومده.

همه چیز طبق نقشه ای که کشیده بودم، کاملا بی نقص پیش رفته بود، اما حس ششم یجوری بهم می‌گفت یه چیزی اون وسط اتفاق افتاده که از چشمم دور مونده.

تو مراسم سحر شکم حدودا به یقین تبدیل شد.

تو مراسمش‌‌ کسی رو دیدم که آخرین بار تو دوربین های مدار بسته خونه دیده بودمش و رفتارش از نظرم مشکوک بود!

یکی‌ از آدمای پدرش بود!

با یه تحقیق ساده اسمش رو فهمیدم.

وقتی از یکی‌ از دوستای توی اداره آگاهیم خواستم زیر و بمشو در بیاره، فهمیدم که یکی‌ از سابقه دارای درجه یک‌ بوده که تازگیا‌ به طور معجزه آسایی تبرعه شده و از زندان آزاد شده!

 

 

کمی مکث کرد.

تو این حین داشتم فکر می‌کردم که دیگه حتی متعجب نشدم که سر دوربین های مدار بسته هم دروغ گفته بود!

 

احتمالا همون آدم مشکوکی که منم دیده بودمش رو دیده!

 

فقط جای سوال اینه که وقتی منو دایان با دیدن اون فیلما به اون آدم شک‌ کردیم، چطوری پلیس متوجهش نشده؟!؟!

 

البته خیلی هم جای تعجبی نداره!

پلیسی که با پدرزنش همکاری می‌کرده، قطعا هرکاری برای ماله کشیدن پیدا می‌کرده!

 

با بلند شدن دوباره صداش، حواسم رو معطوف حرفاش کردم:

 

– داشتم بیشتر راجع به این آدما تحقیق می‌کردم که به یه چیز عجیب رسیدم.

فهمیدم اون کفتار پیر قبل از دفن کردنشون، درخواست کالبد شکافی براشون داشته.

با کلی پول و پارتی بازی تونسته بود بی سر و صدا، جسد هردو رو کالبد شکافی کنه!

جوری که حتی به منی که شوهرش بودم، خبر نداده بودن!

اینجا دیگه هیچ شک و شبه ای برام باقی نموند!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (12)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان کابوس نامشروع ارباب pdf از مسیحه زاد خو 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     کابوس ارباب همون خیانت زن اربابه ارباب خیلی عاشقانه زنشو دوس داره و میره خواستگاری.. ولی زنش دوسش نداره و به اجبار خانواده ش بله رو میده و به شوهرش خیانت میکنه … ارباب اینو نمیفهمه تا بعد از شش سال زندگی مشترک، پسربچه‌شون…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۷ ۱۱۳۲۵۲۳۹۷

دانلود رمان دیوانه و سرگشته pdf از محیا نگهبان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آرمین افخم! مردی 34 ساله و صاحب هولدینگ افخم! تاجر معروف ایرانی! عاشق دلارا، دخترِ خدمتکار خونمون میشم! دختری ساده و مظلوم که بعد از مرگ مادرش پاش به اون خونه باز میشه. خونه ایی که میشه جهنم دلی، تا زمانی که مال من…
IMG 20230127 013520 1292

دانلود رمان درجه دو 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :       سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقی مونده. ولی ناامید نمی‌شه و به تلاشش ادامه می‌ده تا وقتی که با پیشنهاد عجیب غریبی مواجه می‌شه که می‌تونه آینده‌اش و تغییر بده. در…
00

دانلود رمان رز سفید _ رز سیاه به صورت pdf کامل از ترانه بانو 3.7 (10)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   سوئیچ چرخوندم و با این حرکت موتور خاموش شد. دست چپمو بالا اوردم و یه نگاه به ساعتم انداختم. همین که دستمو پایین اوردم صدای بازشدن در بزرگ مدرسه شون به گوشم رسید. وکمتر از چندثانیه جمعیت حجیمی از دختران سورمه ای پوش بیرون ریختند. سنگینی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۹ ۲۳۱۰۴۵۹۰۵

دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی 1 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: داستان، با ورودِ خانواده‌ای جدید به محله آغاز می‌شود؛ خانواده‌ای که دنیایی از تفاوت‌ها و تضادها را با خود به هشت‌متری آورده‌اند. “ایمان امیری”، یکی از تازه‌واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بی‌اعصاب” رویش می‌زند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله‌ و خصوصاً خانواده‌ی…
IMG 20230127 013632 7692 scaled

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
9 ماه قبل

زن دایان با یکی دیگ بوده ب ریش دایان میخندیده بعد خانوم وکیل میگ نمی‌دونستم اینقدر متعصب و غیرتیه 😐😐😐

Sasa
Sasa
پاسخ به  ساناز
9 ماه قبل

بنظرم کاملا حق داشته دیوونه بشه زن آدم با دوست و شریک فاجعه اس 😮‍💨

همتا
همتا
9 ماه قبل

ممنون عزیزم

رمان خوان اعظم
رمان خوان اعظم
9 ماه قبل

دست تون دردنکنه ندا بانو 😘😘😘💚💙

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x