3 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 115

4.7
(3)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

 

 

 

 

 

وقتی سکوتش طولانی شد و حرفی نزد، خودم جوابم رو گرفتم!

 

حتی سعی نکرد منو از افکارم دور کنه یا به دروغ بگه این احساسات رو بهم داره!

 

پوزخند تلخی زدم.

قبل از اینکه راجع بهش بفهمم، حتی به تظاهر و دروغ هم نگفته بود که دوستم داره، اما پس چرا اونطوری رفتار می‌کرد؟!

 

چرا منو تا این حد عاشق خودش کرده بود؟!

چرا منو بازیچه ‌میکرد و تنها حسی که بهم داشت آرامش بود!

 

سعی‌ کردم بغضم رو پس بزنم.

آخرین چیزی که می‌خواستم این بود که مثل آدمای ضعیف تو بغلش گریه کنم!

 

شاید تو‌ سن من و دایان اون آرامشِ مهم تر از همه چیز باشه، اما من نمی‌خواستم فقط عاشق رابطه‌ باشم!

 

دلم می‌خواست طعم معشوق بودن رو هم با دایان بچشم، خواسته زیادی بود؟!

 

اگه این آرامش به عادت تبدیل میشد و کم کم توی روزمرگیمون گم میشد چی؟!

 

تو افکار مسمومم که مثل خوره داشت مغزم رو می‌خورد، دست و پا میزدم که با دایان با صدای آهسته و گرفته ای به حرف اومد:

 

 

– تو مشهد وقتی برای اولین بار بوسیدمت، میدونی به چی فکر می‌کرد؟!

 

دوباره چونم رو روی سینش گذاشته و منتظر به چشماش نکاه کردم تا ادامه حرفاش رو بشنوم.

 

یادمه وقتی من رو بوسید، کمی تو خودش رفته بود و میشد به راحتی تنش افکارش رو دید!

 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

 

 

– به زندگیم با سحر فکر می‌کردم!

مثل یه پرده نمایش، همش تو صدم ثانیه از جلوی چشمام گذشت!

میدونم ته بی معرفتی بود اینکه لبای یه زن رو ببوسم و به یه زن دیگه فکر کنم، اما نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم!

تو بعد از سحر اولین‌ زنی بودی که اینقدر ذهنم رو درگیر خودش کرده بود!

شاید اون اوایل با برنامه بهت نزدیک شده بودم، اما بعدش هیچ کدوم از رفتارام تظاهر نبود تابش!

حسی که کنارت داشتم خیلی دوست داشتنی و خوب بود و نمی‌خواستم هیچ وقت تموم بشه!

حسی که پیشت دارم حتی قابل مقایسه با حسی که پیش سحر داشتم و فکر می‌کردم دوست داشتنه، نیست خانوم وکیل!

 

 

 

 

 

 

– هنوز هم اون جمله ای که منتظرشم رو بهم نمیگی!

 

متوجه منظورم شد.

بیشتر توی آغوشش فشردم و بوسه ای روی موهام کاشت.

 

– بهم یکم فرصت بده عزیزدلم!

 

بی حرف دوباره سر روی سینش گذاشتم.

چشمام داشت کم کم گرم میشد که صدام زد:

 

– تابش بیداری؟!

 

خمار ” هومی ” گفتم که ادامه داد:

 

– یکم هوشیار شو کارت دارم.

 

سرم رو به سمتش چرخوندم و با صدایی که بخاطر خواب آلودگی کمی گرفته بود، گفتم:

 

– جانم، بگو!

 

– از این پسره آزاد خوشم نمیاد، خیلی باهاش دَم‌ پر نشو!

 

خواب از سرم پرید حدودا.

یعنی چی؟!

از رفتارشون مشخص بود که خیلی باهم اوکی نیستن، اما مگه قرار نشد باهم کار کنیم تا اون مرتیکه رو بتونیم زمین بزنیم؟!

 

– یعنی چی؟!

فکر می‌کردم باهم کنار اومدین!

 

– حس خوبی بهش ندارم، هیچ وقت نداشتم.

مخصوصا با فضولی های اخیرش بدجوری رفته رو اعصابم!

 

– اما اون خیلی ازت طرفداری میکنه!

 

– نمی‌دونم قصدش چیه و همین رفته رو مخم.

توهم سعی کن خیلی باهاش صمیمی نباشی، خوشم نمیاد!

یعنی چی همه چیز رو رفتی گذاشتی تو کاسش؟!

حتما خیلی هم باهم در ارتباطید نه؟!

 

 

– الان حسودی می‌کنی یا غیرتی شدی؟!

 

– فرقی داره؟!

 

– آره!

شاید مودبانه نباشه، اما فکر نمی‌کنم بهت ربطی داشته باشه روابط من!

 

خشک شده بهم خیره شد.

 

– یعنی چی؟!

 

 

 

 

– یعنی همین!

مگه نسبتت با من چیه که بخوای برای روابطم و آدمای اطرافم تعیین تکلیف کنی؟!

 

– الان واقعا اینطوری لخت تو بغل من لم دادی و همچین حرفی میزنی؟!؟!

 

– امشب تموم میشه و هیچ معنی خاصی نمی‌تونه داشته باشه تا تو بتونی افکارت رو جمع و جور کنی!

 

نیم خیز شد که مجبور شدم منم باهاش بلند بشم.

ملافه رو کمی بالا تر کشیدم تا برهنگی هامو کمی بپوشونم.

 

عصبی لب زد:

 

– الان واقعا میخوای اینطوری رفتار کنی؟!

 

– دارم اون زمانی که خواستی رو بهت میدم، اما میگم تا اون زمان حق نداری تو مسائلی که به شدت شخصی و به من مربوطه دخالت کنی!

 

شاید داشتم کمی بی منطق حرف می‌زدم، اما نمی‌خواستم عقب نشینی کنم.

 

بگه من دوستت ندارم اما کنارم باش و بهم آرامش بده و آدمای اطرافت رو هم مطابق میل من انتخاب کن؟!؟

 

نمیشه که!

درسته دوسش دارم، اما من آدمی نبودم که زیر باز همچین حرف زوری برم!

 

– تابش این آدم مشکوکه!

اصلا برای چی باید اینقدر تو این مسائل دخالت کنه؟!

چه دخلی به اون داری؟!؟

 

– من حواسم هست!

رابطم باهاش بیشتر از حدی که باید باشه، نیست!

باور کنی یا نه، سر یه مسائلی من بیشتر از تو حواسم بهش هست!

 

– پس چرا وقتی من میگم گارد می‌گیری و مخالفت می‌کنی؟!

 

 

– چون من آدم لجبازیم!

اگه یکی بهم بگه یه کاری نکن، میل به انجامش برام بیشتر میشه!

توقع دارم تو روی عقل و شعور من حساب باز کنی و با این لحن، بهم نگی چیکار کنم یا چیکار نکنم!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…
Screenshot 20220925 090711 scaled

دانلود رمان شوگار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مَــــن “داریوشَم “…خانزاده ای که برای پیدا کردن یه دُختر نقابدار ، وجب به وجب خاک شَهر رو به توبره کشیدم… دختری که نزدیک بود با سُم های اسبم زیرش بگیرم و اون حالا با چشمهای سیاه بی صاحبش ، خواب…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۱۷۶۲۱

دانلود رمان انار از الناز پاکپور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن و مراقبت از پدرش که جانباز روحی جنگ بوده رو انتخاب کرده و شاهد…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۵ ۱۴۰۱۳۷۸۷۶

دانلود رمان شکسته تر از انار pdf از راضیه عباسی 3.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         خدا گل های انار را آفرید. دست نوازشی بر سرشان کشید و گفت: سوار بال فرشته ها بشوید. آنهایی که دور ترند مقصدشان بهشت است و این ها که نزدیکتر مقصدشان زمین. فرشته ها بال هایشان را باز کرده و منتظر بودند. گل…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
images 1

رمان هیچکی مثل تو نبود 2.5 (4)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان هیچکی مث تو نبود خلاصه : آنا مفخم تک دختر خانواده مفخم کارشناس ارشد معماریه. بی کار و جویای کار. یه دختر شاد و سر زنده که با جدیت سعی میکنه مطابق میل پدرو مادرش رفتار کنه و اونها رو راضی نگه داره. اما چون اعتقادات و…
127693 473 1

دانلود رمان راز ماه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی…
1

رمان عصیانگر 2 (2)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
8 ماه قبل

جفتشونم بی منطق حرف میزنن و تکلیفشون با خودشون معلوم نیس

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

این تابش خیلی پرروئه

مَسی
مَسی
پاسخ به  خواننده رمان
8 ماه قبل

به شدت باهات موافقم اصلا شخصیت درستی نداره خیلی راحت خودش در اختیار یه مرد قرار میده آنوقت میگن روشنفکر

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x