13 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 33

5
(3)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

#پارت_33

 

 

لحظه ای به خودم اومدم که متوجه شدم چند دقیقه ست از آییه بغل جلو، به دایان خیره شدم و وقتی به خودم اومدم که دیدم اون هم بهم خیره نگاه میکنه.

 

گوشه های چشمش کمی چین خورده بود و ردی از خنده تو صورتش نمایان بود.

 

اما عجیب اینجا بود که نه تنها از خنده و نگاهش ناراحت و معذب نشدم، بلکه منم لبخندی زده و به چشماش خیره شدم.

 

من نه اهل سرخ و سفید شدن بودم، نه رنگ به رنگ شدن!

حتی همون موقع که جوون تر و ناپخته تر بودم هم از این قبیل اخلاقا نداشتم.

 

حالا که دیگه سنی ازم گذشته بود و دقیقا میدونستم از زندگی و آیندم، چی می‌خوام!

 

از جسارتم، لبخندش بیشتر کش اومد و گوشه چشمامش کاملا چین خورد.

 

بالاخره نگاهم رو از چشم های مرموزش گرفته و با همون لبخند، دوباره به بیرون خیره شدم.

 

اگه می‌خواست حرکتی بزنه، از همین الان میدونستم که جوابم مثبته!

 

 

بالاخره به منطقه ویلا نشین رسیدیم و کمی بعد، راننده جلوی خونه ای که چند وقت پیش بهش سر زده بودم، نگه داشت.

 

اول از همه به سمت سوپر مارکتی که اون روز تخلیه اطلاعاتیش کرده بودم، نگاه انداختم.

 

از شانس بدم باز بود و از اونجایی که پشت صندوق ایستاده بود، دید کاملی به این سمت داشت!

 

دایان و راننده هم زمان از ماشین پیاده شدن‌.

راننده به سمت عقب و در سمت من اومد و در رو برام باز نگه داشت‌.

 

لبخندی زده و تشکری کردم که اون هم برخلاف ظاهر خشنش، با ملایمت و مهربونی جوابم رو داد.

 

سعی کردم به سرعت حرکت کنم و اصلا دیگه به سمت اون مارکت نگاه نندازم، تا صورتم رو نبینه و نشناسه!

 

کنار دایان ایستادم که در رو با ریموت توی دستش باز کرد‌ه و منتظر شد تا اول من وارد بشم.

 

خونش، حیاط و باغ آنچنان بزرگی نداشت و بیشتر شبیه یه باغچه بزرگ بود‌.

باغچه ای که طراوت و سرسبزیش رو از دست داده بود!

 

مسیر کوتاهی رو به اتفاق طی کردیم و جلوی ویلای انتهای حیاط ایستادیم.

 

ویلایی که به شدت معماری مدرنی داشت و در مغایرت عجیبی با حیاط و باغچش، بود!

 

با باز شدن در و زدن کلید های برق توسط دایان، قدمی به جلو برداشتم.

 

از همون ابتدا حس عجیبی از دیدن این خونه ته دلم شکل گرفته بود و حالا با هر قدمی که به جلو برمیداشتم، گویی شدت می‌گرفت!

 

 

 

هنوز درگیر احساسات ضد نقیض درونم بودم که صداش رو کنار گوشم شنیدم:

– بهت قول میدم که خونه ارواح نیست!

میتونی جلو تر هم بری.

 

از طعنه و شوخی طبعی که تو لحنش بود، حرصی نفسی کشیده و به جلو قدم برداشتم.

 

این آدم همونی بود که روز اول ملاقاتش کردم؟

یا اون روز پشت تلفن باهاش صحبت کردم؟!

 

فضای داخلی خونه برخلاف بیرون، حسابی بزرگ و دل باز بود.

 

خونه ای بزرگ و تقریبا با تم اشرافی بود و از ظاهرش مشخص بود که نمی‌شد، میزان حساب بانکی صاحبش رو، تخمین زد!

 

با اشاره دستش به سمت پله هایی که به طبقه بالا راه داشت، به همون سمت حرکت کرده و صداش رو شنیدم:

– اتاق خوابا طبقه بالاست خانوم تابش.

 

پشت سرم میومد و یه جورایی از حضورش آرامش خاطر می‌گرفتم.

 

شاید هرکس دیگه ای هم جای اون الان اینجا بود، همین حس رو داشته و از تنها نبودنم شاکر بودم؛

البته شاید!

 

به طبقه بالا که رسیدیم، از همین جا هم می‌تونستم اتاق هایی که آتش گرفته بودن رو ببینم و تشخیص بدم‌.

 

دیوار سفید اطرافشون کاملا سیاه شده بود و چیز مشخصی هم از در های چوبیشون باقی نمونده بود!

 

وقتی تعللم رو دید، این بار خودش پیش قدم شد و به سمت اتاق اول حرکت کرد.

 

وارد اتاق شد و از همونجا با لبخندی آروم دستش رو به سمتم دراز کرد.

 

نگاهی به دست پوشیده در چرمش انداخته و با نفس عمیقی، به سمتش حرکت کردم.

 

بی هیچ تعلل و خجالتی، دستم رو توی دستش گذاشته و به لبخندش خیره شدم.

 

قدمی بهم نزدیک تر شد، جوری که هرم تنفسش رو روی پوستم حس می‌کردم.

 

نگاهی به همه اجزای صورتم انداخت و گفت:

– نگران نباش، قول میدم این دفعه حسابی حواسم جمع باشه!

 

نپرسیدم قراره به چی حواسش جمع باشه، یا اصلا من باید نگران چی باشم!؟؟

 

فقط از حس اطمینان توی لحنش، غرق لذت شده و ترجیح دادم سوالای مهمم رو بعدا مطرح کنم.

 

میتونستم اون حس اعتماد و اطمینان رو تو عمق چشماش ببینم و برای تصمیم هایی که گرفته بودم، مصمم تر بشم!

 

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.3 (16)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
IMG 20230128 233643 0412

دانلود رمان بغض پاییز 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     پسرك دل بست به تيله هاى آبى چشمانش… دلش لرزيد و ويران شد. دخترك روحش ميان قبرستان دفن شد و جسمش در كنار ديگرى، با جنينى در بطن!!   قسمتی از داستان: مردمک های لرزانِ چشمانِ روشنش، دوخته شده بود به کاغذ پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…
IMG 20230123 235630 047

دانلود رمان آغوش آتش جلد اول 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه پسر مرموزه، کُرده و غیرتی در عین حال شَرو شیطون، آهنگره یه شغل قدیمی و خاص، معلوم نیست چی میخواد، قصدش چیه و میخواد چی کار کنه اما ادعای عاشقی داره، چی تو سرشه؟! یه دختر خبرنگار فضول اومده تا دستشو واسه…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
10043162 4 Copy

دانلود رمان یکاگیر 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:         ارمغان، تکنسین اتاق عمل که طی یه اتفاق مرموز از یک دختر خانواده دوست و برونگرا، تبدیل به دختر درونگرا که روابط باز با مردها داره، میشه. این بین بیمار تصادفی توی بیمارستان توجه‌اش رو جلب می‌کنه؛ طوری که وقتی اون‌و چند…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۵۲۴۵۵

دانلود رمان کام بک pdf از آنید 8080 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : کام_بک »جلد_دوم فلش_بک »جلد_اول       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
اشتراک در
اطلاع از
guest

13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
10 ماه قبل

کراش زدم رو دایان

میشا
میشا
10 ماه قبل

لطفاً سریع تر تکلیف دست پسر مارو معلوم کنید ببینیم چه بلایی سرش اومده😂با تشکر

میشا
میشا
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

دیگه هیچی بخدا تکی😅🤍

میشا
میشا
10 ماه قبل

وای یا ابلفض چرا جای حساس قطع شد
حس میکنم پسره هم دستش سوخته یا انگشتش اینا ناقصه

زهرا
زهرا
10 ماه قبل

ممنون واقعااااااا عالیه پارتارو طولانی تر کنین مرسی،🙏🙏🙏❤️❤️❤️

بانو
بانو
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

دستت طلا عزیزم
این رمان عالی و متفاوت واقعا 👌

رمان خوان اعظم
رمان خوان اعظم
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

دستت طلا ندا جونم

یه بدبخت دنبال پارت
یه بدبخت دنبال پارت
پاسخ به  neda
10 ماه قبل

نویسنده‌ای که روزی چند پارت بزاره یه چیز دیگست تکی😍🤌

دسته‌ها

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x