16 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 39

5
(2)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

#پارت_39

 

 

چند قدمی باهام طی کرد و وقتی کمی از ماشین فاصله گرفتیم، گفت:

– من امروز عصر به سمت مشهد حرکت میکنم. مراسم خاکسپاریش فردا صبحه، برای سوم و هفتمش هم یا مسجد میگیریم یا مراسم رو تو خونه برگزار می‌کنیم!

هرکدومش رو که تونستی بیا.

 

مکثی کرده و نگاهش رو یه دور کامل توی صورتم چرخوند و اینبار با لحن خاص تری، ادامه داد:

– البته که شما نیومده هم عزیزی!

 

لبخندی کوچکی زده و گفتم:

– منتظر پیامت برای آدرس خونتون هستم.

 

دیگه اصراری مبنی بر نیومدنم نکرد و با خداحافظی کوتاهی به ماشین برگشت.

 

وقتی ماشین از پیچ کوچه گذشت، من هم وارد ساختمون شدم.

باید هرچه زودتر کار هام رو ردیف می‌کردم تا برای یه مسافرت یکی دو روزه آماده بشم.

 

اولین کاری که کردم، چک کردن سایت و بلیط های هواپیما و حتی قطار بود، اما بخاطر تعطیل رسمی که تو این هفته بود، همشون پر بودن و به این زودی ها، جای خالی پیدا نمیشد!

 

مجبور بودم با ماشین خودم برم و هیچ اطلاعی نداشتم که ماشین برای جاده، سرویس شده یا نه؟!

 

همیشه این کارای فنیش با حامد بود و من خیلی سر در نمیاوردم.

 

بعد از هماهنگی با مجد و شنیدن هزار مدل غر برای ۲ روز مرخصی، با حامد تماس گرفته و جریان مسافرت رو باهاش درمیون گذاشتم.

 

سکوتش تا چند ثانیه به طول انجامید و بالاخره به حرف اومد:

– جریان این مسافرت یهویی چیه تابش؟

 

– چیز خاصی نیست، یه مسافرت ضروری و کمی کاریه!

 

نمیدونم چرا، اما دلم نمی‌خواست حقیقت رو بهش بگم و این موضوع کمی معذبم میکرد.

من هیچ وقت از حامد و مامان چیزی رو پنهون نمی‌کردم.

 

– باشه عزیزم من تا یک ساعت دیگه میام دنبالت تا باهم ماشیم رو ببریم سرویس. از اونور هم شام بیا پیش ما.

منو و مادرت حسابی دلتنگتیم عزیزم، الان هم که برای چند روز قراره ازمون دور بشی.

 

حرفش رو قبول کرده و تو یک ساعت باقی مونده سعی کردم کمی به اوضاع خونه رسیدگی کنم.

 

سفارش پنی رو هم به خانوم جلالی کرده و برای چند روز به اون سپردمش‌.

 

داشتم ظرف های این چند روز رو میشستم که با شنیدن صدای پیامک گوشیم، از حرکت ایستادم.

 

دستام رو آب کشیده و گوشیم رو از روی پیشخون آشپزخونه برداشتم.

 

حامد بود که رسیدنش رو اطلاع میداد.

ازش خواستم ده دقیقه منتظر بمونه تا بقیه ظرف هارو آبکشی کنم.

 

وقتی کارم تموم شد، به سرعت از خونه خارج شده و به حامدی که دم در، تو ماشینش منتظرم نشسته بود، رسیدم.

 

وقتی من رو دید ماشین رو خاموش کرده و ازش پیاده شد.

بعد از کمی حال و احوال و خوش و بش، پرسید:

– پس این رخشت کو دختر؟

 

با دستم فضای پشت سر رو نشون داده و گفتم:

– تو پارکینگه، چند روزه که با مترو میرم سرکار.

 

– همون بحث آلودگی هوا و نجات زندگی نسل آینده؟!

 

– البته!

اصلا مسئله کوچکی نیست و متاسفانه خیلی تو جامعمون کم اهمیت شده!

 

خنده مردونه ای کرد روی سرم بوسه ای کاشت‌.

 

– باشه دردونه، حق با توعه!

کاش ماهم بتونیم به این درجه از درک و شعور برسیم.

پس چیشد که تصمیم گرفتی با ماشین شخصی سفر کنی؟

 

– بلیطا همه برای فردا و پسفردا به فروش رفته بود، منم عجله دارم و نمیتونم بیشتر صبر کنم.

 

سری به تایید تکون داد که به سمت پارکینگ و ماشین من حرکت کردیم.

 

از پشت سر به شونه های پهن و قد رشیدش نگاه کردم.

واقعا کت و شلوار برازنده آدم هایی مثل دایان و حامد بود!

 

حسابی بهشون میومد و ازشون یه مرد شیک پوش و جذاب میساخت!

 

حامد پشت فرمون نشست و با یکی از کارکنانش هماهنگ کرد تا دنبال ماشینش بیاد و اون رو به خونه خودشون برسونه.

 

بعد از رسیدگی به کارای ماشین که چیزی حدود ۲ساعت از وقتمون رو گرفت، به سمت خونه حرکت کردیم‌.

 

تو طول راه از مسائل مختلفی حرف زدیم و حسابی خندیدیم‌.

همیشه کنار حامد خوش می‌گذشت!

 

وقتی رسیدیم، در ویلا رو با ریموتی که تو جیبش بود باز کرد و ماشین رو به داخل هدایت کرد.

 

داشتم از ماشین پیاده میشدم که صدای گوشیم بلند شد.

دایان بود که لوکیشن خونشون رو برام دقیق فرستاده بود.

 

 

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

(اینم یه پارت دیگه تقدیم خوشگلا♥️😎😉)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

16 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
ساناز
8 ماه قبل

پاااارتتتت جدیدددد نداریییییممممم

لی لی
لی لی
8 ماه قبل

اگه بخوایم خیلی کلیشه ای به موضوع نگاه کنیم اون فرد پیام دهنده باید دایان باشه
بنظرم رمان اونجایی قشنگ میشه که بر خلاف تصورمون دایان نباشه و یکی دیگه باشه و مارو شوک زده کنه:)
ولی از شخصیت دایان خیلی خوشم اومد واقعا شخصیت کاریزماتیکی داره لاکردار::)

یلدا
یلدا
8 ماه قبل

پارت جدید نداریم؟

هوی
هوی
8 ماه قبل

جالبه وقتی دایان پیشش هست
پیام نمیاد از اون‌مزاحم

رهاا
رهاا
پاسخ به  هوی
8 ماه قبل

فک کنم خودشه

آنه شرلی
آنه شرلی
پاسخ به  رهاا
8 ماه قبل

دقیقا منم ی همچین فکری میکنم

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

ممنون عزیز جان
انگار دیگه خبری از پیامکایی که تابش رو زیر نظر داشت نیست نکنه دایان بود

Sara
Sara
8 ماه قبل

مرسیییی💛

یلدا
یلدا
8 ماه قبل

ممنون عزیزم، لطف کردی❤️

اهو
اهو
8 ماه قبل

دستت دردنکنه ننه

camellia
camellia
8 ماه قبل

مرررسی خانوم جون.😘❤

دسته‌ها

16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x