41 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 48

5
(1)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

 

#پارت_48

 

 

کمی یقش رو بالا تر کشیدم، اما تلاش‌ دیگه برای پوشیدن خودم یا قایم شدن نکردم.

 

حینی که به در تکیه میدادم، با صدای خواب آلودی پرسیدم:

– اتفاقی افتاده؟

سارا کجاست!؟

 

چشماش اینبار ثابت رو چشمام مونده بود و دیگه حتی نیم نگاهی به اون سمتا ننداخت!

 

– اتفاقی نیوفتاده، برای صبحونه اومدم دنبالت.

سارا هم با بقیه رفتن بهشت رضا.

 

بخشی از مغزم هنوز خواب بود.

با گیجی پرسیدم:

 

– بهشت رضا؟!

 

– سر مزار پدرم رفتن خانوم تابش!

 

دیگه نپرسیدم که چرا تو نرفتی، چون اونطور که متوجه شده بودم، تنفرش از پدرش، خیلی عمیق تر از این حرفا بود!

 

اینقدر عمیق بود که حتی بعد از مرگش هم، حاضر نمیشد سر مزارش بره!

 

خیلی دلم میخواست علت این تنفر رو بدونم، اما حس می‌کردم تو مراسم ترحیمش، مناسب نباشه تا من سوالام رو بپرسم!

 

– باشه پس من الان لباس میپوشم میام پایین.

 

دستم رو لبه در گرفته و پیچ و تابی به بدنم دادم.

وسوسه انگیز پرسیدم:

– نمیای داخل؟!

 

برحسب عادت، گوشه لبش بالا رفت.

قدمی به جلو گذاشت و حینی که فاصله صورتامون رو به حدالعقلش رسونده بود.

جوری که میتونستم بوی نعنا و سیگار تنفسش رو حس کنم.

 

با همون نیشخند مرموز جواب داد:

– باور کن تو این چند روز این بیشترین چیزیه که واقعا میخوام، اما اینجا نه مکان و نه زمان مناسبش رو داریم خانوم وکیل!

 

تو صورت جذابش نیشخندی زدم.

صورتم رو جلو تر کشیدم جوری که حین حرف زدن، لباش به راحتی لبام رو لمس می‌کرد.

 

– هرچی شما بگین جناب محب!

 

سپس به عقب قدم برداشته و در رو روی صورت و نگاه مرموزش بستم.

 

 

لباس پوشیده و آماده، وارد آشپزخونه شدم.

اینجا هم مثل بقیه جاهای خونه سکوت حکم فرما بود.

 

از پنجره آشپزخونه نگاهم به حیاط و دیگ های بزرگی افتاد.

چند جوون هم بالا سر دیگ ها ایستاده و به کار ها نظارت می‌کردن.

 

بقیه هم گوشه و کنار حیاط یا مشغول حرف زدن بودن، یا انجام کار دیگه ای.

 

چرا یه رستوران یا مسجد نگرفتن و اینقدر به خودشون زحمت دادن؟!

 

تو همین افکار بودم و برای خودم از سماور چایی ریختم.

اینقدر گرسنم بود که نمیتونستم منتظر کسی بمونم که بهم صبحونه بده.

 

خودم سر یخچال رفته و ظرف پنیر رو دراوردم.

داشتم دنبال نون می‌گشتم که با ورود دایان، متوقف شدم.

 

نگاهی به ظرف پنیر و چایی کنارش که رو میز ناهارخوری گذاشته بودم، انداخت و دوتا دستش رو بالا اورد.

 

نگاهم رو از دستکش های چرمش گرفته و به دوتا سطل یه بار مصرف بزرگی که دستش بود، دادم.

 

هیچ ایده ای نداشتم چی هستن تا اینکه خودش به حرف اومد.

 

– دادم صولت برای صبحونه حلیم بگیره، بهتره اون نون و پنیر رو بذاری کنار!

 

به حرفش گوش کرده و گوشه ای ایستادم تا ظرف برداره.

پنجره رو باز کرده و صولت رو صدا زد.

 

اون هم خیلی زود پیداش شد.

یکی از سطل هارو سمتش گرفت و گفت:

– اینو با اون ظرفا ببر برای بچه های تو حیاط.

اگه کم اومد برو سر کوچه هرچقدر که لازمه خودت بگیر.

 

” چشم آقا “یی گفت بعد از برداشتن ظرفا از آشپزخونه خارج شد.

 

دایان دو ظرف حلیم پر برای خودمون کشید و سمت دیگه میز جاگیر شد.

 

– شکر می‌ریزی یا نمک؟

 

یا تعجب بهش نگاه کردم.

مگه کسی هم تو حلیم نمک می‌ریخت؟؟

 

– نمک؟ واقعا؟؟

 

با صورتی جمع شده ادامه دادم:

– چه مزه ای میشه اصلا؟؟!

 

خنده کوتاه و مردونه ای کرد که جایی وسط دلم حس قلقلک پیدا کرد.

 

کمی تو ظرف خودش نمک ریخت و با قاشق هم زد.

یه قاشق پر کرد و دستش رو سمتم گرفت تا تست کنم.

 

با شیطنت سرم رو جلو برده و دهنم رو کمی باز کردم تا خودش دهنم کنه.

 

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

41 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sara
Sara
6 ماه قبل

پارت جدید نداریم؟❤️

ترانه
ترانه
6 ماه قبل

تابش خیلی هرزست
هم سکس داشته قبل ازدواج ، هم کاریش نداشته باشی میاد به دایان میده!
ارزش زن رو زیر سوال میبره همش.
نویسنده بنظرم رمانت خیلی جذابه و همش در حال تحلیلشم ولی شخصیت تابش طرز فکرش خیلی بسته ست و به قول یکی از دوستان ، این مدرن بودن نیست ، هرزه بودنه

...
...
پاسخ به  ترانه
6 ماه قبل

طرز فکرش بستس؟ :/ عزیزم به نظرم بهتره از عصر قاجار دربیای الان دیگه کسی زنا رو به خاطر سکس داشتن قبل ازدواج زیر سوال نمیبره بعدشم چرا هرزست؟ چون زنه حالا اگه مرد بود مشکلی نداشت چون مرده دیگه
هرزه کسیه که هرشب با یکیه بعد انتظار یه زن باکره رو داره
بعدشم کی گفته شخصیت زن با همچین کاری پایین میاد؟ چرا نمیخواید دست از افکار پوسیدتون بردارید چرا نمیفهمید زن و مرد برابرن برای زن این کار میشه بی حیایی برای مرد میشه شیطنت؟
اینکه یه زن خودش تو این زمان همچین افکاری داشته باشه بیشتر از هرچیزی شخصیتشو پایین میاره:»

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

بهشت رضا ؟؟!!
بهشت زهرا مگه نبود 😐

ترانه
ترانه
پاسخ به  ساناز
6 ماه قبل

بهشت زهرا مال تهرانه
پدر دایان مشهد دفن شده میشه بهشت رضا
قم هم بهشت معصومه داریم

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

یکی به خانوم وکیل یچی بده حرارتش کم بشه
حس خوبی به این رفتارای دایان ندارم حس میکنم همش با سیاست میره جلو

لیلا
لیلا
6 ماه قبل

این دیگه از مدرنی و راحتی و اقتدار و اینا گذشته هرزه هست😐

آیناز
آیناز
پاسخ به  لیلا
6 ماه قبل

نگو اینطوری🤣🤣🤣

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

تابش چرا اینقدر دم دستی شده جلو دایان

دیانا
دیانا
6 ماه قبل

تابش خیلی میخاره ها….منتظر بیاد چیش کنه فقط
هول بدبخت

علوی
علوی
6 ماه قبل

شاید باباش یه بلایی سر انگشت‌هاش اورده که از دستکش درش نمیاره.
بعد برای همون داستان از باباش دل خوشی نداره و مراسم براش مهم نیست.
اینچوری کمک نگرفتن از بابا هم برای کسب و کارش و شریک شدن با هم‌دانشگاهیش قابل توجیهه

ف.....ه
ف.....ه
6 ماه قبل

یه حسی میگهبهم ک اون دستکشارو واسه اینکه دستش سوخته همیشه میپوشه و خودش خونه رو اتیش زده🫠🫠

رضا میر
رضا میر
6 ماه قبل

ولی خودمونی این تابش چقدر هوله😂

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

ننه شوهر کمه چه برسه به خوشتیپ و جنتلمن 😂

بانو
بانو
6 ماه قبل

عجب این خانوم وکیل کلا یادش رفته چیکارست و برا چی رفته اونجا🤣🤣

وا بده بابا خانوم وکیل هروقت برگشتی اون موقع تورش کن😂

همتا
همتا
6 ماه قبل

چه از خدا خواسته هستش این موقعیتا واسش پیش بیاد

،،،
،،،
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

ننه دیده تنورداغه میگه مچسبونم بره دیگه

،،،
،،،
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

ننه رهام ازترشیدگی درنیومده

،،،
،،،
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

واچرااخه🤔🤔🤔

Shaghayegh
Shaghayegh
6 ماه قبل

مثلا روزی ۳ تا پارت بدی😆😂

تارا
تارا
6 ماه قبل

چه هرزس این تابش 😐الان این دایان پیش خودش چی فکر میکنه جز اینکه این یه زنه خرابه

Shaghayegh
Shaghayegh
پاسخ به  تارا
6 ماه قبل

😐😐نمیتونم تو مغزم گنجایش بدم این حرفتو

دیانا
دیانا
پاسخ به  Shaghayegh
6 ماه قبل

حرفش شدیدا درسته

...
...
پاسخ به  تارا
6 ماه قبل

چرا هرزست؟ چون زنه؟ چون زنه نمیتونه همچین کاری انجام بده؟ خیلی عذرمیخوام که اول دایان شروع کرد بعد تابش هرزست؟ دایان پیش خودش چی فکر میکنه؟ زنا خواسته ج*نسی شون رو بیان کنن هرزن بعد مردا اینکارو کنن شیطونن فقط؟ 😐

خیزران
خیزران
پاسخ به  ...
6 ماه قبل

ن مردان اینجوری هم هرزه ن

،،،
،،،
6 ماه قبل

خدایی تاحالاهمیچین چیزی توختم آخه 😂😂😂

دسته‌ها

41
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x