16 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 77

4.5
(2)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان» 🔥♥️♥️♥️🔥

 

 

 

 

 

به سرم زد از آزاد راجع بهش بپرسم.

این آدم فضول که آمار همه چیز رو داشت و میدونست، قطعا راجع به این موضوع هم یه اطلاعاتی داشت!

 

رو یه قسمت از فیلم که قیافه مرده بیشتر مشخصه، نگه داشته و ازش عکس گرفتم.

 

عکس رو برای آزاد فرستاده و زیرش نوشتم:

 

” اینو میشناسی؟! ”

 

منتظر به صفحه گوشی خیره بودم.

هنوز چندی نگذشته بود که صدای زنگ آیفون بلند شد.

 

جواب دادم که نگهبان اومدن دایان رو اطلاع داد.

بهش گفتم از این به بعد هروقت این آقا اومد، بهش اجازه ورود بده.

 

تو آینه راهرو سریع نگاهی به صورتم انداختم.

موهام رو کمی مرتب کرده و تیشرتم رو تو تنم صاف تر کردم.

 

با نواخته شدن صدای زنگ ورودی، در رو باز کردم.

دایان بود که با لبخندی، پشت در ایستاده بود.

 

با تعارف من وارد خونه شد و به سمت کاناپه حرکت کرد.

دقیقا به سمت کاناپه ای رفت که دفعه پیش روش، مشغول بوسیدن همدیگه بودیم.

 

انگار اون هم به همین موضوع ‌فکر کرد که لبخندش پر رنگ تر شد.

 

همونطور ایستاده، کیسه ای که دستش بود رو بالا اورد و به سمتم گرفت.

 

– اینم ظرفت خانوم وکیل.

شسته و تمیز!

 

به سمتش حرکت کرده و حین گرفتنش، گفتم:

 

– دستت درد نکنه، لازم نبود بشوریش.

امیدوارم حدالعقل خوشمزه بوده باشه!

 

کیسه رو ول نکرد و بجاش، منی که نزدیکش ایستاده بودم رو با اون جلو تر کشید.

 

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

 

– خوشمزه بود!؟

عالی بود دختر!

دست‌پختت مثل اون دفعه محشر بود.

 

خنده ای کرده و گفتم:

 

– من برای هرکسی آشپزی نمی‌کنمااا!

قدرشو بدون!

 

لبخند کجی زد و حینی که نگاهش رو به چشمام میخ کرده بود، جواب داد:

 

– معلومه که قدرتو میدونم!

تازه پیدات کردم، مگه میتونم بذارم حالا حالا ها از دستم در بری؟!

 

بی حرف لبخندی زدم که ادامه داد:

 

– چقدر عینک بهت میاد خانوم وکیل.

خیلی جذاب و سک‌؛ سی شدی!

 

ابرو هام رو بالا انداخته و با خنده گفتم:

 

– اولین نفری هستی که بهم میگی با عینک سک‌؛ سی شدم!

 

تره ای از موهام رو نوازش کرده و به پشت گوشم هدایت کرد.

 

با صدای بم شده ای گفت:

 

– تو توی همه حالاتت برای من جذاب و سک‌؛ سی خانوم وکیل!

اونقدری که دلم میخواد بذارمت تو یه ظرف شیشه ای و فقط بهت نگاه کنم.

حتی لمست هم نکنم که مبادا خط و خشی روت بیوفته.

 

با سر انگشتاش خیلی نرم پوست گونه و گوشم رو لمس کرد.

 

– نمیخوام سیاهی های من روی تو هم سایه بندازه و جلوی درخشیدنت رو بگیره تابش؛ تو کارت فقط تابیدنه!

 

 

 

 

آب دهنم رو قورت دادم.

حس میکردم گلوم جوری خشک شده که انگار یک هفته‌است که آب نخوردم!

 

من هم دستم رو روی گونش گذاشته و گفتم:

 

– با هم همه سیاهی هارو پاک میکنیم.

باهم تمیز میشیم و می‌درخشیم دایان!

 

 

همزمان باهم، سر هامون رو بهم نزدیک کرده با ولع به جون لب های همدیگه افتادیم.

 

جوری پر شور و حرارت می‌بوسیدیم که انگار این آخرین کاریه که قراره تو زندگیمون انجام بدیم!

 

دایان کیسه رو پشت سرش، روی مبل انداخت و دست دیگش رو هم دور کمرم حلقه کرد.

 

تو یه حرکت من رو بالاتر کشید، جوری که مجبور شدم پاهام رو دور کمرش حلقه کنم تا نیوفتم.

 

سخت مشغول همدیگه بودیم و انگار از دنیای اطرافمون به کل، فاصله گرفته بودیم.

 

برای ثانیه ای ازم جدا شد و با نفس نفس پرسید:

 

– اتاقت کدومه؟!

 

با دست به اتاقم اشاره کردم که دوباره و پر شور تر، مشغول بوسیدنم شد.

 

احساس سوزش و درد تو لب هام می‌کردم، اما نمی‌تونستم ازش جدا بشم یا بخوام که تمومش کنه.

کششی که بینمون بود، انکار ناپذیر بود!

 

حس کردم به سمت اتاقم شروع به حرکت کرده.

در رو با پاش هل داد و تا وقتی که منو روی تخت انداخت، لحظه ای ازم جدا نشد.

 

با نفس نفس خودم رو روی تخت عقب کشیدم و به دایانی که با نگاهی طوفانی و خیره، مشغول باز کردن دکمه هاش بود؛ خیره شدم.

 

جوری بهم زل زده بود که انگار خطایی کردم و منتظره تا تنبیهم کنه.

 

لبم رو زیر دندون کشیدم.

نبض میزد و حس می‌کردم حسابی متورم شده.

 

رو زانو هام ایستادم و حدودا هم قدش شدم.

تو دراوردن پیراهنش کمک کردم که به سمت گردنم حمله کرد.

 

هرجایی که به دستش میرسید رو میبوسید و می‌مکید و گاز می‌گرفت.

 

سرم رو به عقب خم کرده بودم و نمی‌تونستم تنفسم رو منظم کنم.

 

پیرهنش رو کند و تو یه حرکت، تیشرت منو هم از سرم دراورد.

دستم رو به سمت عینکم بردم تا برش دارم

 

دستش رو روی دستم گذاشت و با صدای مخموری گفت:

 

– بذار بمونه!

دوست دارم کل امشب این به چشمات باشه!

 

(نوچ ،خجالت کشیدم این پارتو گذاشتم 😥

حیا ندارن که😂)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

16 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شماهمه علی،خواهرِه علی،دوس دخترش...ما خد اسلان😎😏
شماهمه علی،خواهرِه علی،دوس دخترش...ما خد اسلان😎😏
4 ماه قبل

یههههههه پارت دیگ جای حساس بودددد لطفااااااا😭🙏🙏نددددییییبیی؟مامانییییی؟لطفنی؟!

همتا
همتا
4 ماه قبل

آی آی آی تابش بلا

Aylin
Aylin
4 ماه قبل

توبه توبه استغفرالله اینا دیگه چیه ؟! 😄😁😯

بانو
بانو
4 ماه قبل

وا. منم خجالت کشیدم از خوندن این پارت🤣

آهو
آهو
4 ماه قبل

حیاکجابوده 🤣 🤣 🤣 🤣

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خدا رو شکر که تو پارت دادی ندا جان فکر کردم در رمان دونی بسته شده از بس سر زدمو هیچی نبود

Mobina Solite
Mobina Solite
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

میشه امروز باز درباره تابش و دایان پارت بزاری

camellia
camellia
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

واییی.دستتت درد نکنه.😍😘😘😘😘😘😘

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

مهربون خودمی مادر😘😘😘

Mobina Solite
Mobina Solite
4 ماه قبل

ننه ندا لطفااا یه پارت دیگه لطفاااا 🥺🥺🥺جای حساس بود لطفااااا امروز دوتا بزار فردا کوتاه بزار لطفا😭

camellia
camellia
پاسخ به  Mobina Solite
4 ماه قبل

چرا کوتاه بزاره.😥

Mobina Solite
Mobina Solite
پاسخ به  camellia
4 ماه قبل

گولش زدم وگرنه ننه ندا دلش نمیاد کوتاه بزاره😁😁😁

دسته‌ها

16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x