4 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 79

3
(2)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

#پارت _79

 

 

 

لقمه ای که داشت برای خودش آماده میکیرد بین زمین و هوا، تو دستش خشک شد.

 

نگاهش رو تا چشمام بالا اورد و چند ثانیه ای بی حرف فقط بهم خیره شد.

 

بالاخره به حرف اومد:

– چرا اینو می‌پرسی؟!

 

شونه ای بی‌خیال بالا انداختم، اما از درون برای شنیدن جوابش لحظه شماری می‌کردم.

 

می‌خواستم طرز تفکرش رو درباره این موضوع بدونم و بیشتر بشناسمش.

 

لقمه تو دستش رو پایین گذاشت.

بجای اون، دست من رو که روی میز بود رو برداشت و جواب داد:

 

– بذار یه جواب رک بهت بدم!

اگه اولین دفعه من بود دوست داشتم که تو هم باکره باشی!

اما وقتی نبوده، توقع بی جا ندارم که تو تا این سن باکره بوده باشی عزیزم.

 

سری به تایید تکون دادم:

 

– خوبه، مثل مردای خودخواه فکر نمیکنی!

ممنونم که نظرت رو صادقانه گفتی.

 

دوباره بینمون سکوتی برقرار شده بود که با حرف ناگهانی دایان شکسته شد:

 

 

– راستش من اولین رابطم رو با سحر تجربه کردم.

اما اولین اون من نبودم!

نمیتونم بگم برام مهم نبود، چرا بود!

خیلی هم بود.

مخصوصا اون موقع که طرز تفکر الانم رو نداشتم و به این مسئله بیشتر اهمیت میدادم.

اما سعی کردم کم کم باهاش کنار بیام!

 

بالاخره صبحونمون تموم شد و من مشغول جمع کردن میز بودم و دایان هم داشت با سشوار تو اتاق خوابم، به موهاش حالت میداد.

 

 

ظرف های کثیف رو همونطور نشسته توی سینک رها کرده و به اتاق رفتم تا لباسام رو عوض کنم.

 

 

نگاهی به دایانی که مشغول بستن دکمه های سر آستینش بود، انداخته و بعد از برداشتن شالم از کمد، پرسیدم:

 

– با همون لباسای دیروزت میری سرکار!؟

 

– تو شرکت یه دست کت شلوار اضافه دارم، اونجا عوض میکنم.

 

 

شال رو سرم تنظیم کرده و به سمت دایانی که داشت کرواتش رو دور گردنش می‌نداخت، چرخیدم.

 

کروات رو ازش گرفته و مشغول بستنش شدم.

وقتی تموم شد، بوسه ای رو پیشونیم کاشت و برای چند ثانیه لب هاشو همونجا نگه داشت.

 

بعد از کمی تعلل عقب کشید و گفت:

 

– اینکه اینقدر باهات راحتم که حتی میتونم گاهی راجع به سحر صحبت کنم و تو گارد نگیری خیلی برام ارزشمنده!اینکه بالاخره میتونم راجع به این همه مدت با یکی صحبت کنم برام خیلی قشنگه.ممنونم که اینقدر روح بزرگ و شخصیت زیبایی داری!

 

از تعریفش غرق لذت شده و اون حس خوب رو، با بوسه ای به اون هم انتقال دادم

 

بالاخره هردو به اتفاق از خونه خارج شدیم.

دم در، بعد از یه احوال پرسی سرسری با صولت، سوار ماشین شده و بعد از رفتن اونا، به سمت شرکت روندم.

 

 

دو روز بعد از اون شبی که با دایان گذروندم، با تماس مامان و ابراز دلتنگیش، گفتم برای شام میرم پیششون.

 

تمام مدتی که تو دفتر بودم، فکرم درگیر این بود که به مامان راجع به اتفاقی که افتاد بگم یا نه؟!!

 

وقتی نگهبان در رو برام باز کرد و من تا نزدیکی عمارت روندم، تصمیم گرفتم که فعلا چیزی از این موضوع بهش نگم.

 

از ماشین پیاده شده و به مامانی که با اون پیراهن نازک دم در ایستاده بود، دست تکون دادم.

 

کیفم رو از صندلی بغل برداشته و به سمتش پا تند کردم.

دستام رو باز کرده بودم تا در آغوشش بگیرم، که دستاش رو مقابلم گرفت و پرسید:

 

– صبح که اون سگه رو بغل نکردی؟؟

 

– سگه چیه قربونت برم؟

اسم داره اون بچه؛ اسمش هم پنیه!

خوبه یکی به دختر تو هم بجای اسمش بگه اون دختره؟؟

 

خودش پیش قدم شد و در آغوشم گرفت، همونجا هم گفت:

 

– خودتو با اون سگ یکی میکنی مادر؟؟

 

– چه فرقی داره مادر من؟

بچه تو برای خودت عزیزه

بچه منم برای من!

حالا بجای این حرفا بگو شام چی داریم که دارم از گرسنگی میمیرم.

 

باهم وارد خونه شدیم و سری به آشپزخونه زدیم.

سیمین خانوم طبق معمول مشغول آشپزی بود.

 

با احترام جلو رفته و مشغول احوال پرسی باهاش شدم.

 

تو همین حین هم مامان برام چای و بیسکوییت حاضر کرد.

 

می‌خواست به سمت پذیرایی حرکت کنه که متوقفش کردم.

 

– بیا همینجا بشینیم قریونت برم.

منم بیشتر سیمین جون رو ببینم، دلم کلی براش تنگ شده.

 

هردو رو رو صندلی ها مستقر کرده و مشغول چایی ریختن براشون شدم.

 

ساعتی هر سه فارغ از دنیای اطراف، گفتیم و خندیدیم و لذت بردیم.

 

با اینکه هم سنشون نبودم اما همیشه حتی از همون بچگی، از هم صحبتی باهاشون لذت میبردم.

 

مشغول تعریف کردن اتفاق خنده داری که یک بار تو یکی از دادگاه هام پیش اومده بود، بودم؛ که با صدای حامد هرسه به سمتش چرخیدیم.

 

 

– از همون اول که صدای خنده هاتونو شنیدم، فهمیدم که این ولوله اومده!

 

اول از همه سمت من اومد و روی سرم رو بوسید.

سپس به سمت مامان رفته و گونش رو دوبار بوسید.

 

در آخر هم به سمت سیمین خانوم رفت و روی دست و سرش رو بوسید.

 

میدونستم از بچگی سیمین خانوم تقریبا بزرگش کرده و حدودا حکم مادر رو براش داره.

 

وقتی حامد تو ده سالگی مادرش رو از دست داد، سیمین خانوم که مستخدم خونشون بود، خیلی تو بزرگ کردن و تربیت حامد دخیل بود.

 

شاید اصلا اخلاق و منش خاکی و مردونه امروزش هم، نتیجه تربیت صحیح و درسته سیمین خانوم بوده!

 

یادمه خیلی سال پیش حامد ازش خواست دیگه کار های خونه رو انجام نده و فقط باهامون زندگی کنه، اما قبول نکرد و گفت بذاره حداقل به امور آشپزخونه رسیدگی کنه.

 

نه مامان و نه حامد حریفش نشدن و اون هم همچنان، به کار های خونه و آشپزخونه رسیدگی میکرد.

 

البته که میدونستم مامان همیشه کمکش میکنه و بخشی از کار های خونه و آشپزی رو، دوست داره خودش انجام بده.

 

حتی اکثر اوقات سه تایی باهم غذا می‌خورن و عزت و احترام زیادی براش قائلن!

 

حامد هم کتش رو دراورد و روی صندلی چهارم نشست.

سریع براش از چایی تازه دم ریخته و چون میدونستم دوست داره، با خرما براش اوردم.

 

با لبخند تشکری کرد و گفت:

 

– خب دردونه، بگو ببینم چی داشتی می‌گفتی که خنده این خانومای زیبا رو دراورده بودی؟؟

برای من که به ندرت اینطوری می‌خندن!

 

با خنده دوباره از اول ماجرا دادگاه رو تعریف کردم که اینبار خنده هرسه شون بلند شد.

 

با لبخند بهشون نگاه کردم.

این آدما عزیز ترین کسای زندگی من بودن، خانواده من بودن!

 

چند ساعتی رو مشغول حرف زدن و خوراکی خوردن شدیم‌.

حتی سیمین خانوم هم دیگه گوشه گیری نمی‌کرد و برامون از خاطرات دوران جوونی و نوجوونیش تعریف می‌کرد.

 

با تلفنی که به حامد شد و به پذیرایی رفت تا جواب بده، ماهم از جا بلند شده و مشغول جمع کردن میز شدیم.

 

من جا به جا کردن ظرفا و گذاشتنشون تو ماشین ظرفشویی رو به گردن گرفتم، مامان هم با کمک سیمین خانوم، مشغول آماده کردن تدارکات شام شدن.

 

وقتی سفره کامل چیده شد، حامد هم رسید و پشت صندلی جاگیر شد.

 

احساس می‌کردم کمی اخماش توهمه و دیگه از اون خوش رویی چند دقیقه قبل خبری نیست.

 

احتمال دادم تو شرکتش مشکلی پیش اومده و همین موضوع فکرشو درگیر گرده!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

آزاد کجاست یعنی کارای اونشب دایان تابش رو ندید چرا به تابش پیام نداد چرا فکر میکنم حامد هم خبر داره

بانو
بانو
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

حتما آزاد بچم از پروریی این دو بشر آب شده رفته تو زمین😂😂😂

Bahareh
Bahareh
پاسخ به  بانو
4 ماه قبل

خیییلی بامزه گفتی دمت گرم.۰😂😂

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  بانو
4 ماه قبل

واقعا👌

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x