11 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 84

3.7
(3)

 

 

قبول کرده و سوییچ ماشین رو به صولت دادم.

بعد از رفتن صولت، من و دایان هم سوار شدیم.

 

راه افتاد و به سمت مسیری که مقصدش رو نمی‌دونستم، روند.

 

– فکر نمی‌کردم رانندگی کنی!

 

– اینطوری نیست که بلد نباشم، فقط وقت و حوصله کافی ندارم!

هیچکی به صبوری صولت نمی‌تونه این ترافیک ها و رانندگی های مزخرف رو تحمل کنه!

از طرفی هم اکثر وقتایی که تو ماشینم یا در حال چرت زدنم یا چک کردن ایمیل هام.

 

 

– حق داری!

حجم کاریت خیلی زیاده.

 

با سر تایید کرد و دیگه حرفی نزد.

نامحسوس بهش نکاه می‌کردم.

 

عینک آفتابی که زده بود، دو برابر خوش تیپش کرده بود.

اگه مردا میدونستن عینک آفتابی مناسب فرم صورتشون، تو میزان جذابیتشون چقدر تاثیر داره، حتی شب ها هم به چشماشون میزدن!

 

انگار متوجه نگاه های زیر چشمیم شده بود که پرسید:

 

– چیه خوشگله؟

چیو اینطوری نگاه میکنی؟!

 

بی هیچ خجالتی کامل به سمتش چرخیده و جواب دادم:

 

– دوست پسرم رو!

مشکلی هست؟!

 

با خنده جواب داد:

 

– نه خانوم چه مشکلی!

بشین همینجوری تا صبح نگاهش کن، فقط مواظب باش این نگاها بلا ملا سرت نیاره!

 

با شیطنت گفتم:

– مثلا؟!؟

 

با پوزخند ” حالا ” کشیده ای گفت و سکوت کرد.

دوباره سرم رو به سمت خیابون ها برگردوندم.

 

فهمیدم داریم سمت مرکز شهر و حتی پایین شهر میریم.

 

– نمیگی منو کجا میبری؟!

 

– اینطوری که سوپرایزش خراب میشه.

 

– نمیدونستم سوپرایزه!

 

نیم نگاهی بهم انداخت و جواب داد:

 

– خب الان میدونی دیگه.

 

بیخیال کنجکاوی الکی شدم و منتظر شدم تا انتها مسیر و سوپرایز، خودش برسه.

 

با اینکه خیلی پایین نرفته بودیم، اما هرچی جلوتر میرفتیم بافت خیابون ها و خونه ها قدیمی تر میشد.

 

بالاخره جلو به ساختمون دو طبقه ساده متوقف شده و ماشین رو خاموش کرد.

 

 

به نظر ساختمون بزرگی میومد.

بعد از دایان، از ماشین پیاده شده و کنارش ایستادم.

 

جلو ساختمون ایستاده بود و فقط خیره بهش‌ نگاه میکرد.

 

مونده بودم اینجا کجاست که اینقدر دایان رو غرق خودش کرده!

 

به سمتم چرخید و دست دستکش پوشش رو به سمتم دراز کرد.

دستم رو تو دستش گذاشته و پشت سرش حرکت کردم.

 

با دست دیگه اش دسته کلیدی از تو جیبش دراورد.

قبل از باز کردن در، دستی روش کشید.

انگار یجورایی داشت رفع دلتنگی می‌کرد!

 

در رو باز کرد و عقب ایستاد تا اول من وارد بشم.

وارد شده و اینبار من دایان رو پشت سر خودم کشوندم.

 

فاصله اش رو کمتر کرد و تو گوشم زمزمه کرد:

 

– همینو مستقیم برو‌.

در رو به رویی قفل نیست.

 

به سمت جایی که گفته بود حرکت کردم.

در رو باز کرده و به سمتش برگشتم.

 

با سرش به جلو اشاره کرد.

دوباره برگشتم و وارد شدم.

 

همه جا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمیشد، که یکدفعه دایان کلید برق رو زد و همه جا روشن شد.

 

یه سالن بزرگ بود و یه سری میز تو جاهای مختلف قرار داشت که روی همشون با پارچه های سفید، پوشیده شده بود.

 

دایان دستم رو رها کرد و به سمت وسط ترین میز رفت.

پارچه روش رو کشید و به سمت دو تا میز اطرافش رفت و همین حرکت رو تکرار کرد.

 

شبیه میز کار بود.

با آخرین پارچه ای که کشید و چرخ خیاطی زیرش نمایان شد، فهمیدم اینجا کارگاه قبلی چرم دوزیش بوده!

 

از اینکه اینجا رو بهم نشون داد، هیجان زده شدم.

مشخصا معنی خاصی براش داشت و حالا برای من هم مفهوم خاصی پیدا کرده بود.

 

به سمتم حرکت کرد و تو یه قدمیم متوقف شد.

شال دور سرم رو پایین انداخت و دستی به موهای کوتاهم کشید.

 

دستش رو نوازش وار تا مچ دستام پایین کشوند و اون هارو تو دستاش گرفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tina&Nika
Tina&Nika
4 ماه قبل

ایکاش ابجی ندا یکی دیگه میدادی پارت💜🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

نمیشه پارتا رو طولانیتر کنی😊

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

مثل اینکه اولین نظر هستم اوکی و بسیار عالی ندا جون فقط اگه لطف کنی یکم طولانی تر و تعدا بیشتر بشه محشره مهربونم 🌺🥰🌹

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

من همون مهماندار هواپیما بودم دیگه تو سهم من ازتو شمام کاپیتان بودی گلم یادت رف

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

نه عزیز اینقد دیگه وقتم خالی نیس که تو چت رومم باشم من دانشجوی دکترا مهندس صنایع غذایی هستم و رتبه یکم اصلا ذره ای وقت ندارم چون بیشتر آزمایشگاه خیلی شلوغم اما از این طرف هم علاقه خاصی به رمان مخصوصا اگه به دلم بچسبه دارم اونم اگه خلبان پرواز شما باشی گلم حالا شناختی 👌🌹🌹🌹🥰🥰

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

فدای روی ماهتون شما لطف دارین و بزرگوارید ندا جون ایشالله شما هم همیشه موفق باشی

مایان
مایان
4 ماه قبل

نویسنده انتظار زیادیه ولی یه پارت دیگه بده

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x