11 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 84

3.8
(4)

 

 

قبول کرده و سوییچ ماشین رو به صولت دادم.

بعد از رفتن صولت، من و دایان هم سوار شدیم.

 

راه افتاد و به سمت مسیری که مقصدش رو نمی‌دونستم، روند.

 

– فکر نمی‌کردم رانندگی کنی!

 

– اینطوری نیست که بلد نباشم، فقط وقت و حوصله کافی ندارم!

هیچکی به صبوری صولت نمی‌تونه این ترافیک ها و رانندگی های مزخرف رو تحمل کنه!

از طرفی هم اکثر وقتایی که تو ماشینم یا در حال چرت زدنم یا چک کردن ایمیل هام.

 

 

– حق داری!

حجم کاریت خیلی زیاده.

 

با سر تایید کرد و دیگه حرفی نزد.

نامحسوس بهش نکاه می‌کردم.

 

عینک آفتابی که زده بود، دو برابر خوش تیپش کرده بود.

اگه مردا میدونستن عینک آفتابی مناسب فرم صورتشون، تو میزان جذابیتشون چقدر تاثیر داره، حتی شب ها هم به چشماشون میزدن!

 

انگار متوجه نگاه های زیر چشمیم شده بود که پرسید:

 

– چیه خوشگله؟

چیو اینطوری نگاه میکنی؟!

 

بی هیچ خجالتی کامل به سمتش چرخیده و جواب دادم:

 

– دوست پسرم رو!

مشکلی هست؟!

 

با خنده جواب داد:

 

– نه خانوم چه مشکلی!

بشین همینجوری تا صبح نگاهش کن، فقط مواظب باش این نگاها بلا ملا سرت نیاره!

 

با شیطنت گفتم:

– مثلا؟!؟

 

با پوزخند ” حالا ” کشیده ای گفت و سکوت کرد.

دوباره سرم رو به سمت خیابون ها برگردوندم.

 

فهمیدم داریم سمت مرکز شهر و حتی پایین شهر میریم.

 

– نمیگی منو کجا میبری؟!

 

– اینطوری که سوپرایزش خراب میشه.

 

– نمیدونستم سوپرایزه!

 

نیم نگاهی بهم انداخت و جواب داد:

 

– خب الان میدونی دیگه.

 

بیخیال کنجکاوی الکی شدم و منتظر شدم تا انتها مسیر و سوپرایز، خودش برسه.

 

با اینکه خیلی پایین نرفته بودیم، اما هرچی جلوتر میرفتیم بافت خیابون ها و خونه ها قدیمی تر میشد.

 

بالاخره جلو به ساختمون دو طبقه ساده متوقف شده و ماشین رو خاموش کرد.

 

 

به نظر ساختمون بزرگی میومد.

بعد از دایان، از ماشین پیاده شده و کنارش ایستادم.

 

جلو ساختمون ایستاده بود و فقط خیره بهش‌ نگاه میکرد.

 

مونده بودم اینجا کجاست که اینقدر دایان رو غرق خودش کرده!

 

به سمتم چرخید و دست دستکش پوشش رو به سمتم دراز کرد.

دستم رو تو دستش گذاشته و پشت سرش حرکت کردم.

 

با دست دیگه اش دسته کلیدی از تو جیبش دراورد.

قبل از باز کردن در، دستی روش کشید.

انگار یجورایی داشت رفع دلتنگی می‌کرد!

 

در رو باز کرد و عقب ایستاد تا اول من وارد بشم.

وارد شده و اینبار من دایان رو پشت سر خودم کشوندم.

 

فاصله اش رو کمتر کرد و تو گوشم زمزمه کرد:

 

– همینو مستقیم برو‌.

در رو به رویی قفل نیست.

 

به سمت جایی که گفته بود حرکت کردم.

در رو باز کرده و به سمتش برگشتم.

 

با سرش به جلو اشاره کرد.

دوباره برگشتم و وارد شدم.

 

همه جا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمیشد، که یکدفعه دایان کلید برق رو زد و همه جا روشن شد.

 

یه سالن بزرگ بود و یه سری میز تو جاهای مختلف قرار داشت که روی همشون با پارچه های سفید، پوشیده شده بود.

 

دایان دستم رو رها کرد و به سمت وسط ترین میز رفت.

پارچه روش رو کشید و به سمت دو تا میز اطرافش رفت و همین حرکت رو تکرار کرد.

 

شبیه میز کار بود.

با آخرین پارچه ای که کشید و چرخ خیاطی زیرش نمایان شد، فهمیدم اینجا کارگاه قبلی چرم دوزیش بوده!

 

از اینکه اینجا رو بهم نشون داد، هیجان زده شدم.

مشخصا معنی خاصی براش داشت و حالا برای من هم مفهوم خاصی پیدا کرده بود.

 

به سمتم حرکت کرد و تو یه قدمیم متوقف شد.

شال دور سرم رو پایین انداخت و دستی به موهای کوتاهم کشید.

 

دستش رو نوازش وار تا مچ دستام پایین کشوند و اون هارو تو دستاش گرفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240606 191033 683

دانلود رمان روح پادشاه به صورت pdf کامل از دل آرا فاضل 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   زمان و تاریخ، مبهم و عجیب است. گاهی یک ساعتش یک ثانیه و گاهی همان یک ساعت یک عمر می‌گذرد!. شنیده‌اید که ارواح در زمان سفر می‌کنند؟ وقتی شخصی میمیرد جسم خود را از دست می‌دهد اما روح او در بدنی دیگر، و در…
IMG 20230123 235130 203

دانلود رمان آغوش آتش جلد دوم 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         آهیر با سن کَمِش بزرگه محله است.. در شب عروسیش، عروسش مرجان رو میدزدن و توی پارک روبروی خونه اش، جلوی چشم آهیر میکشنش.. آهیر توی محل میمونه تا دلیل کشته شدن مرجان و قاتل اونو پیدا کنه.. آهیر که یه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۳ ۲۳۱۴۰۶۳۸۵

دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه وتوراه برگشت در دام یک پسر میفته ومورد تجاوز قرار می گیره دراین بین چند روزبعد برایش خواستگار قراره بیاید و.. پایان خوش
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (3)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…
IMG 20230127 013520 1292

دانلود رمان درجه دو 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :       سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقی مونده. ولی ناامید نمی‌شه و به تلاشش ادامه می‌ده تا وقتی که با پیشنهاد عجیب غریبی مواجه می‌شه که می‌تونه آینده‌اش و تغییر بده. در…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۹ ۲۳۱۰۴۵۹۰۵

دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی 1 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: داستان، با ورودِ خانواده‌ای جدید به محله آغاز می‌شود؛ خانواده‌ای که دنیایی از تفاوت‌ها و تضادها را با خود به هشت‌متری آورده‌اند. “ایمان امیری”، یکی از تازه‌واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بی‌اعصاب” رویش می‌زند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله‌ و خصوصاً خانواده‌ی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۲۰۷۴۴

دانلود رمان آشوب pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     راجبه دختریه که به تازگی پدرش رو از دست داده و به این خاطر مجبور میشه همراه با نامادریش از زادگاهش دور بشه و به زادگاه نامادریش بره و حالا این نامادری برادری دارد بس مغرور و …
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۴ ۰۱۴۵۲۱۲۷۵

دانلود رمان تریاق pdf از هانی زند 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان : کسری فخار یه تاجر سرشناس و موفقه با یه لقب خاص که توی تموم شهر بهش معروفه! عالی‌جناب! شاهزاده‌ای که هیچ‌کس و بالاتر از خودش نمی‌دونه! اون بی رقیب تو کار و تجارته و سرد و مرموز توی روابط شخصیش! بودن با این مرد جدی و بی‌رقیب…
اشتراک در
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tina&Nika
Tina&Nika
8 ماه قبل

ایکاش ابجی ندا یکی دیگه میدادی پارت💜🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

نمیشه پارتا رو طولانیتر کنی😊

راحیل
راحیل
8 ماه قبل

مثل اینکه اولین نظر هستم اوکی و بسیار عالی ندا جون فقط اگه لطف کنی یکم طولانی تر و تعدا بیشتر بشه محشره مهربونم 🌺🥰🌹

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

من همون مهماندار هواپیما بودم دیگه تو سهم من ازتو شمام کاپیتان بودی گلم یادت رف

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

نه عزیز اینقد دیگه وقتم خالی نیس که تو چت رومم باشم من دانشجوی دکترا مهندس صنایع غذایی هستم و رتبه یکم اصلا ذره ای وقت ندارم چون بیشتر آزمایشگاه خیلی شلوغم اما از این طرف هم علاقه خاصی به رمان مخصوصا اگه به دلم بچسبه دارم اونم اگه خلبان پرواز شما باشی گلم حالا شناختی 👌🌹🌹🌹🥰🥰

راحیل
راحیل
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

فدای روی ماهتون شما لطف دارین و بزرگوارید ندا جون ایشالله شما هم همیشه موفق باشی

مایان
مایان
8 ماه قبل

نویسنده انتظار زیادیه ولی یه پارت دیگه بده

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x