1 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 94

5
(2)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

 

 

 

 

باقی چاییش رو تو یه قورت تموم کرد و گفت:

 

– من حاضر و آماده خدمت شمام خانوم وک… یعنی عزیزم.

 

با چشمای ریز شده نگاهش کردم.

منو مسخره می‌کرد؟!؟

 

– چیه چرا اونطوری نگاه می‌کنی؟؟

بابا یادم میره خب.

تو یهو شب خوابیدی صبح بلند شدی دیگه از تیکه کلام من خوشت نمیاد، تقصیر من چیه؟!؟!

 

چشمام رو تو حدقه چرخونده و جواب دادم:

 

– میتونی بجای این همه مسخره بازی فقط بگی تابش، اسمم خیلی قشنگ تره!

 

– بر منکرش لعنت!

حالا نگفتی، کارمون چیه؟!

 

– خودتو نزن به اون راه، دیشب راجع به چی حرف میزدیم؟؟

تو گفتی مطمئنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه بابای سحر هست!

این همه اطمینان قطعا از یه جای مطمئن آب می‌خوره دیگه!

منم همون جای مطمئن رو می‌خوام!

 

آرنج هاشو روی میز گذاشته و به جلو خم شد.

تو همون حین گفت:

 

– نه خوشم اومد تیزی!

من کار کردن با همچین آدمایی رو خیلی دوست دارم.

من بهت هرچی که تو این چند وقت پیدا کردم رو میدم، اما فقط یه شرطی داره!

 

 

– شرط؟!

چه شرطی!؟!؟

 

– اینکه راجع به این موضوع حرفی به دایان نزنی!

 

– چرا اونوقت؟!

 

– فقط قبولش کن!

مطمئن باش من کاری نمی‌کنم یا حرفی نمی‌زنم که تو ضرر کنی!

 

– باشه، حالا بگو ببینم چی تو چنته داری.

 

از جاش بلند شد و سمت تختش رفت.

کمی اون زیر رو کشت و بالاخره، انگار چیزی که می‌خواست رو پیدا کرد.

 

به این سمت شروع به حرکت کرد که پوشه توی دستش رو دیدم.

 

اون ر‌و روی میز گذاشته و کمی به سمت من سوقش داد.

 

پوشه نسبتا پری بود.

تو دستم گرفته و نگاه سرسری بهش انداختم.

 

قبل از اینکه سوالی بپرسم، خودش به حرف اومد:

 

– چیزای زیادی ازش پیدا کردم، اما هیچ کدوم سندیت خاصی نداره و به درد دادگاه نمی‌خوره.

من خودم‌ از یه منبع مطمئن اینارو پیدا کردم و کوچک ترین تردیدی توش ندارم!

 

 

 

 

 

 

 

– قرار بود چیز مخفی بینمون نباشه!

اینطوری می‌خوای با من کار کنی؟!

 

– میخوام بگم، اما نمی‌تونم.

به نوعی اجازش رو ندارم!

اما چیز مهمی نیست، مهم مطالبیه که توی‌ اون پوشه ست!

 

پوشه رو‌ به سینم چسبوندم.

با همون نگاه خیره، پرسیدم:

 

– همین بود فقط؟؟

چیز دیگه ای از دایان یا پدرزنش نداری؟؟

 

– همینا بود!

البته یه سری اطلاعات هم از فعالیت های احسان و سحر توش هست، اما چیز خاصی نیست.

نفهمیدم دنبال چی بودن و چرا داشتن دایان رو دور میزدن!

 

 

– احساسم میگه اینا قبل از دایان حتی، باهم رابطه داشتن و همدیگه رو می‌خواستن!

سوال اصلی اینه که چرا اصلا دایان رو وارد این ماجرا کردن!

سودی از این کار می‌بردن یا دایان فقط یه قربانی بود؟!

 

 

سری به تایید تکون داد و اضافه کرد:

 

– آره گاهی منم به این موضوع فکر می‌کنم، اما نتونستم دلیل خاصی براش پیدا کنم!

 

– من بیشتر تحقیق می‌کنم.

تا الان چشمام بسته بود، الان داره کم کم باز میشه.

هرکسی که مقصر باشه، مطمئن باش که مجبورش می‌کنم آخرش تاوان پس بده!

 

مکثی کرد و‌ پرسید:

 

– حتی اگه دایان مقصر باشه؟؟

 

آب دهنم رو قورت دادم.

صدای موذی ته ذهنم، دائما سوال آزاد رو تکرار می‌کرد.

” اگه دایان مقصر بود چی؟؟ ”

 

آزاد وقتی جوابی ازم‌ نشنید، ادامه داد:

 

– اگه دایان مقصر باشه هم همین عقیده رو داری؟؟

با همه نامردی ها و ظلمی که بهش شده؟!

با همه خیانت ها و خنجر هایی که از پشت خورده؟!

بازم میتونی همین طرز فکر رو داشته باشی؟!؟

 

 

 

چشمام‌ رو ‌با درد روی هم فشردم.

قلب و ذهنم هر کدوم یه جواب جداگونه رو فریاد میزد.

جواب کدومشون رو بازگو می‌کردم؟!

 

چشمام رو‌ باز کرده و به نگاه منتظرش دوختم.

با صدای آهسته تری جواب دادم:

 

– گفتم هرکسی که مقصر باشه.

 

بعدش هم بدون هیچ حرف اضافه ای، از کنارش گذشته و آشپزخونه رو ترک کردم.

 

بالاخره از خونه آزاد زدم بیرون.

حتی نمی‌دونستم ماشینم کجاست!

 

هنوز دسته دایانه؟

حالا چطوری بدون رو‌ در رویی ماشینم رو پس می‌گرفتم؟!

 

به مقصد خونه اسنپی گرفتم.

تو‌ طول مسیر سرم رو‌به پشتی صندلی تکیه داده و کمی به مغزم استراحت دادم.

 

اینقدر اتفاقات عجیب و غریب این چند وقت اخیر پیش اومده بود که هرکدوم به تنهایی می‌تونست یه معضل بزرگ باشه؛ چه برسه همشون باهم!

 

با صدای ” رسیدیم خانوم ” گفتن راننده به خودم اومده و با تشکری از ماشین پیاده شدم.

 

داشتم دنبال دسته کلید تو کیف شلوغم می‌گشتم که با سلام کردن کسی، ترسیده به پشت چرخیدم.

 

صولت بود!

من هم سلامی کرده و بعد از احوال پرسیه مختصری، سرم رو پایین ‌انداختم.

 

منتظر بودم زودتر دلیل اینجا بودنش رو بدونم و بعد به خونه و تخت خودم پناه ببرم!

 

سوییچ ماشینم رو جلوی‌ چشمام گرفت و گفت:

 

– آقا دستور دادن اینو برسونم دستتون، گفتن لازمتون میشه!

 

ازش گرفته و گفتم:

 

– دستتون درد نکنه آقا صولت، اسباب زحمت شد.

 

– چه حرفیه خانوم، وظیفه بود!

 

– خیلی که معطل نشدین؟

 

دستی به پشت سرش کشید و گفت:

 

– راستش من از صبح که آقا رو رسوندم شرکت، اینجا منتظرتون بودم.

آقا می‌خواستن از سلامتی تون مطمئن بشم، بعد برگردم پیششون.

 

– خیلی شرمندتون شدم آقا صولت، دستتون درد نکنه.

از قول من از‌ دایان هم تشکر کنید.

 

” به روی چشمی ” گفت و ازم دور شد.

من هم کلید رو بالاخره پیدا کرده و وارد ساختمون شدم.

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x