5 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت17

4.5
(2)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

#پارت_17

 

تمام طول روز اون حس عجیب باهام بود.

حتی گاهی اینقدر شدید میشد، که میخواستم شماره محب رو بگیرم و عذرش رو بخوام.

 

اما بعد با یکم فکر، پشیمون میشدم‌.

اینکه بعدا از این تصمیم ناگهانی و احساسیم چقدر پشیمون میشم و ممکن بود چه موفقیت و موقعیت های شغلی آینده رو از دست بدم؛ مانع انجام دادن تصمیمم میشد!

 

تایم استراحت و ناهارم بود که شماره محب رو روی گوشیم دیدم‌.

سعی کردم اون حس بد رو از خودم دور کنم و با نهایت ادب، جوابش رو بدم‌.

 

تماس رو وصل کرده و خواستم سلام کنم، که اون تند تند و بدون وقفه، شروع به صحبت کرد‌.

 

_ خانوم من امروز تایم خالی ندارم که برای ملاقات هماهنگ کنم!

شما همیشه باید ۲۴ ساعت زودتر به من اطلاع بدید که برنامه هام رو فیکس کنم.

حالا امروز که گذشت؛ خودم یه تایم برای بعد مشخص میکنم و بهتون اطلاع میدم‌؛ روز خوش!

 

و بلافاصله قطع کرد.

دهن من هنوز همون فرمی که برای حرف زدن باز کرده بوده بودم، مونده بود.

 

با حرص و بهت گوشی رو از خودم فاصله داده و به صفحه خاموشش خیره موندم.

 

این آدم دیوونه بود؟؟

مشکل شخصیتی داشت؟!

نه به اون ادب و احترام اون روزش توی دفتر، نه به بی ادبی امروزش پشت گوشی!

 

هرکی نمیدونست، فکر میکرد انگار با دونفر کاملا مجزا، برخورد داشتم!

 

با همون اعصاب داغون، به کافه کنار شرکت رفتم.

پاستا سفارش داده و سرم رو با اینستاگرامم، گرم کردم.

 

کمی پستای دوستام رو دیده و لایکشون کردم.

اکثر دوستا و هم دوره ای های دانشگاهم، ازدواج کرده و حتی یکی دوتا بچه هم داشتن.

 

یا اگه مجرد بودن؛ یا رابطه های جدی با دوست پسراشون داشتن، یا مطلقه بودن!

 

تنها مجرد و بدون رابطه جمعشون من بودم، برای همین باعث شده بود ازشون فاصله بگیرم و راه خودمو ادامه بدم.

 

به سرم زد ببینم محب هم پیج داره یا نه؟!

اسمش رو سرچ کردم که پیج میلیونیش بالا اومد!

 

البته که دور از انتظار هم نبود.

این آدم توی صنعت و حرفه ی خودش حرفی برای گفتن داشت و به شدت محبوب بود!

 

با اون ظاهر انکادر و موجه ای هم که داشت، این همه طرفدار، قابل هضم بود.

 

همه پستاش یا عکس از خودش بود، یا محیط کارخونش و کارگر هاش‌.

 

زیر عکسای خودش پر شده بود از قلب و بوس ها، تعریف و تمجید دخترا!

 

هرچند نمیتونستم شماتتشون کنم.

من هم این همه زیبایی مردونه رو تمجید می‌کنم، فقط بروز نمیدم!

 

اما نکته ای که جالب تر و جذاب تر از عکساش بود، عکسایی بود که از کارگر هاش پست کرده بود.

 

عکس آدم های مختلفی که توی کپشن، داستان زندگیشون رو نقل کرده بود.

آخر داستان هم نوشته بود با اجازه خودشون، عکس و داستان رو به اشتراک گذاشته.

 

این حرکت و اخلاقش، بیشتر از قیافه و کت و شلوار های خوش دوختش، منو جذب کرد.

 

اینکه نه تنها با کارگرهاش، رفتار رئیس و زیر دستی نداشت، بلکه باهاشون رفیق بود و معاشرت می‌کرد.

اینقدر که اون ها باهاش درد و دل کرده و داستان زندگیشونو تعریف کنند‌!

 

هرکسی، مخصوصا تو موقعیت و ثروت محب، توانایی همچین برخوردی نداشت!

 

وقتی به خودم اومدم که دیدم اون حرص و عصبانیتی که ازش داشتم، نه تنها به کل از بین رفته؛ بلکه جاش رو هم به یه لبخند داده.

 

با همون لبخند مشغول وارسی پستای قدیمی ترش شدم، که یه عکس نظرم‌ رو جلب کرد.

 

عکس دو نفره ای که کپشنش، به این مضمون بود:

” من و بهترین شریک دنیا!

شراکتی که صرفا فقط مادی نیست، بلکه شراکت روح های ماست! ”

 

عکس دو نفره محب و شریکش، احسان بود!

از دستایی که دور گردن هم انداخته بودن و خنده های از ته دلشون؛ یا حتی متنی که براش نوشته بود، مشخص بود که فقط یه شراکت ساده بینشون نبوده، بلکه یه رفاقت عمیق و ریشه دار بوده!

 

اما سوال اینجاست که برای چی محب باید دروغ بگه و رابطه دوستانش رو با احسان مخفی کنه؟؟!!

 

جوری که اون روز ازش حرف میزد، حتی ناراحتی و دلخوری نبود، بلکه فقط بی تفاوتی و سرما بود!

 

برای همین منو مجاب کرد که حرف هاشو باور کنم و احسان رو فقط تو جایگاه یه شریک، قرار بدم.

 

اما الان با دیدن این پست، معادلات توی ذهنم بهم ریخته بود و چندین و چند سوال جدید، تشکیل شده بود!

 

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Zhest Akasi zir baran

دانلود رمان آخرین چهارشنبه سال pdf از م_عصایی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که با عشقی ممنوعه تا آستانه خودکشی هم پیش میرود ،خانواده ای آشفته و پدری که با اشتباهی در گذشته آینده بچه های خود را تحت تاثیر قرار داده ،مستانه با التماس مادرش از خودکشی منصرف میشود و پس از پشت سر…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
IMG 20230127 013504 2292

دانلود رمان سعادت آباد 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :         درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه. این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک…
IMG 20210815 000728

دانلود رمان عاصی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         در انتهای خیابان نشسته ام … چتری از الیاف انتظار بر سر کشیده ام و … در شوق دیدنت … بسیار گریسته ام …
IMG 20240425 105138 060

دانلود رمان عیان به صورت pdf کامل از آذر اول 2.6 (7)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می دهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند. – نه شیرینه..من مرض دارم می گم شوره    
IMG 20230128 233946 2632

دانلود رمان عنکبوت 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مدرس فیزیک یکی از موسسات کنکور ناپدید می‌شود و با پیدا شدن جنازه‌اش در ارتفاعات شمالی تهران، شادی و کتایون و اردوان و سپنتا و دیگران ناخواسته، شاید هم خواسته پا به قصه می‌گذراند و درست مثل قطعات یک جورجین مکملی…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.8 (12)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
عسل
عسل
10 ماه قبل

لطفا تند تند پارت بده 😍

میم
میم
10 ماه قبل

ممنون بابت پارت

atosa
atosa
10 ماه قبل

میشه یه دونه دیگه بدی فقط یه‌دونه😊👈🏻👉🏻

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط Atosa Az
خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

ممنون از هر دو پارتت

رضا میر
رضا میر
10 ماه قبل

مرسی پارت دادی😍🥰

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x