1 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت22

3.3
(3)

『آتـش‌شیطــٰان!』

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

#پارت_22

 

بالاخره آخر هفته شد و تونستم کمی کارام رو سر و سامون بدم تا به مهمونی آخر هفته خالم برسم.

 

تو این تایم هرچی منتظر تماس محب شدم، اتفاقی نیوفتاد.

منم دیگه پیگیری نکردم و به حال خودش رهاش کردم.

 

اگه اون دلش به حال پروندش نمیسوزه و نگرانش نیست، برای چی من باشم!؟

 

با لوکیشنی که مامان فرستاده بود، بالاخره به باغ لواسون خاله اینا رسیدم.

 

البته که باغ خودشون نبود و صدقه سری داماد پولدارشون بود که شب عقد، به نام دخترش زده بود!

 

وارد باغ شده و پشت ماشینای دیگه پارک کردم.

از تعداد ماشینایی که پارک بود، می‌خورد حدالعقل ۳۰.۴۰ نفری، مهمون داشته باشن.

 

هوفی از بی حواسی مامان کشیدم که به من خبر نداده بود همچین مهمونی بزرگیه، تا من لباس مناسب تر و رسمی تری بپوشم!

 

چاره ای نبود، مجبور بودم با همین اوضاع برم جلو.

کمی فقط رژم رو پررنگ تر کردم و از ماشین پیاده شدم.

 

هموز قدم از قدم برنداشته بودم که نمی‌دونم مامان از کجا سر رسید.

بدون هیچ سلام و احوال پرسی، مثل همیشه تند تند، شروع به تذکر دادن کرد.

 

_ چرا گوشیتو جواب نمی‌دادی دختر؟؟

دلم هزار راه رفت!

البته خوب کردی جواب ندادی پشت فرمون.

همسایه راستی ما، دخترخالش تو تصادف ماشین فلج شد.

همش بخاطر این گوشی های واموندست که سرتون توشه!

 

نفسی گرفت و تو همین حین نگاهی از سرتاپا بهم انداخت:

_ این چه لباس ساده ایه که پوشیدی؟؟

چرا مثل بچه گداها میگردی؟!

من دیگه چی بگم به تو؟؟!!

همین کارارو میکنی که هنو مجرد موندی دیگه.

همه دخترای کوچیک‌تر از تو، تو فامیل عروس شدن، یکی دوتا هم بچه دارن!

اونوقت من هنوز باید نگران سر و ریخت تو باشم!؟؟

 

با قهر صورتش رو برگردوند که خندون بغلش کردم و مشغول بوسیدنش شدم.

 

دیگه به این اخلاق و حرفاش عادت کرده بودم و ناراحت نمیشدم.

 

_ مادر من، من هیچی!

حدالعقل به خودت رحم کن که نفست گرفت!

والا من چه میدونستم خاله کل تهرون رو دعوت کرده، تو باید زودتر بهم خبر میدادی.

همین کارارو کردی که بی شوهر موندم رو دستت دیگه!

 

نگاه نگرانی بهم انداخت که سریع خندیدم با گفتن ” شوخی کردم ” قائله رو خاتمه دادم.

 

هنوز قدمی برنداشته بودیم که سریع از بغلم جدا شد و یا صورت جمع شده لباساش رو تکوند.

 

_ بگو که با این لباسا اون سگه پونی رو بغل نکرده بودی!

 

_ نه مادر من خیالت راحت!

لباسام تمیزه تمیزه، خودمم قبل اومدن دوبار دوش گرفتم.

اسم سگمم پِنیه نه پونی!

 

_ حالا هرچی!

میدونی که خوشم نمیاد.

 

سری تکون داده و خیالش رو از بابت خودم و لباسام جمع کردم.

 

دوباره راه افتادیم که اینبار کم کم صدای سر و صدای جمع از اونور باغ، پیدا شد.

 

خواستم از مامان یه آمار ریز بگیرم ببینم کیا هستن که با جیغی که نفس، دخترخالم زد و به سمتم دوید، دیر شد؛ چون نگاه همه رو به سمت ما کشوند!

 

آغوشم‌ رو باز کرده و دختر خاله ۲۰سالم رو، بغل کردم.

تنها فرد خونواده خالم که ازش خوشم میومد، همین دختر بود!

 

بعد از کلی خوش و بش و قربون صدقه ای که برای هم‌ رفتیم، از هم جدا شده و به سمت جمعیت برگشتیم.

 

از همون اول، با خوش رویی با همه احوال پرسی کردم.

خیلی هاشون رو چند ماهی میشد که ندیده بودم و دلتنگشون بودم.

 

‌همه خانواده خودمون و خانواده داماد خاله، اینجا جمع بودن.

 

بالاخره به خونواده خاله رسیدم، که از همین اول شمشیر رو از رو بسته بودن.

 

خاله که رو صندلی نشسته بود و تا وقتی که صداش نزدم، سرش رو بالا نیاورد!

 

سرش رو بلند کرد و انگار که با دیدن من تعجب کرده، از جاش بلند شد.

 

_ عع خاله جون اومدی؟؟

چه آروم، اصلا نفهمیدم.

 

همونجوری که دو طرف صورتش رو، رو هوا بوس می‌کردم، با لحن خودش جواب دادم:

 

_ وا خاله جون ما که اتفاقا کلی هم سر و صدا کردیم!

اگه نشنیدین فک کنم بهتره که یه شستشو گوش برید، به هرحال تو سن شما این چیزا عجیب نیست!

 

بهم چشم غره ای رفت و ازم جدا شد.

میدونستم رو سنش شدیدا حساسه و بیشترین چیزی که میسوزونتش، همینه!

 

از مامان ۱۰سالی بزرگتر بود، اما همه جور تزریق و بوتاکسی میکرد که صورتش بیشتر از این، سنش رو داد نزنه.

 

با اینکه مامان از سنش جوون تر میزد، اما هرکس که اولین بار این دوتا خواهر رو میدید، فکر می‌کرد که مامان من خواهر بزرگست!

 

با ندا و شوهرش وحید هم سرسری احوال پرسی کرده و پیش مامان برگشتم.

 

کنار گوشش آروم پرسیدم:

_ پس حامد جون کجاست؟!

 

_ دفترش کار داشت یکمی مادر.

من صبح با راننده اومدم، اون ظهر خودش میاد.

 

دومین مهربون ترین مرد زندگی من همین حامد بود!

کسی که چند سال بعد از فوت پدرم، با مادرم ازدواج کرد و هردومون رو زیر بال و پر خودش گرفت!

 

کسی که اگه نبود، شاید من هیچ وقت به موقعیت الانم نمی‌رسیدم!

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

༄❥︎┅┄┄┅✵♥️🔥✵┅┄┄┅❥︎༄

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
porofayl 1402 04 2

دانلود رمان آرامش پنهان به صورت pdf کامل از سمیرا امیریان 3.5 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       دلارا دختری است که خانواده خود را سال ها پیش از دست داده است و به تنهایی زندگی می گذراند. روزی آگهی استخدام نیرو برای یک شرکت مهندسی کامپیوتر را در اینستا مشاهده می کند و برای مصاحبه پا به این شرکت می گذارد…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۲ ۱۵۵۸۴۷۶۳۹

دانلود رمان دژ آشوب pdf از مریم ایلخانی 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان خاندانی معتبر در یک عمارت در محله دزاشیب عمارتی به نام دژآشوب که ابستن یک دنیا ماجراست… ماجرای یک قتل مادری جوانمرگ پدری گمشده   دختری تنها، گندم دختری مهربان و سرشار از محبت و عشقی وافر به جهاندار خان معین شهسواری پیرمردی چشم…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۱ ۱۹۵۵۲۰۶۸۰

دانلود رمان بن بست 17 pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     رمانی از جنس یک خونه در قدیمی‌ترین و سنتی‌ترین و تاریخی‌ترین محله‌های تهران، خونه‌ای با اعضای یک رنگ و با صفا که می‌تونستی لبخند را رو لب باغبون آن‌ها تا عروس‌شان ببینی، خونه‌ای که چندین کارگردان و تهیه‌کننده خواستار فیلم ساختن در اون هستن،…
IMG 20230127 013512 6312 scaled

دانلود رمان می تراود مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       در مورد دختر شیطونی به نام مهتاب که با مادر و مادر بزرگش زندگی میکنه طی حادثه ای عاشق شایان پسر همسایه ای که به تازگی به محله اونا اومدن میشه اما فکر میکنه شایان هیچ علاقه ای به اون نداره و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۱۵۴۸۴۳۵۵۶

دانلود رمان شاه ماهی pdf از ساغر جلالی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     حاصل یک شب هوس مردی قدرتمند و تجاوز به خدمتکاری بی گناه   دختری شد به نام « ماهی» که تمام زندگی اش با نفرت لقب حروم زاده رو به دوش کشیده   سردار آقازاده ای سرد و خشنی که آوازه هنرهایش در تخت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
9 ماه قبل

ممنون که مرتب پارت میدی چن روزه پارت گذاری ریخته بهم پارتای دو خطی کلا گم شدن

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x