22 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت70

3
(2)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

🔥🔥🔥🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥💥💥💥💥

 

 

#پارت_70🫂

 

 

ناخداگاه لبخندی رو لبم نشست.

کاری کرده بود که هر لحظه به فکرش باشم.

 

هنوز تو صفحه چت دایان بودم و نمی‌دونستم چطوری ازش تشکر کنم و بخوام که دیگه گل نفرسته.

 

درسته حس لذت بخش و جذابی داشت، اما من همینطوری کم حرف پشت سرم نبود!

 

گوشی رو قفل کرده و به کارم برگشتم.

گذاشتم سر فرصت به دایان زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم.

 

بالاخره عصر کارو تموم کرده و از شرکت خارج شدم.

داشتم سوار ماشین میشدم که تلفنم زنگ خورد.

 

نگاهی به اسم ” مزاحم ” روی اسکرین انداختم.

با اینکه الان هویتش رو میدونستم، اما هنوز هم همون مزاحم بود برای من!

 

تلفن رو جواب داده و کنار گوشم گذاشتم.

 

– دیگه داشتم نا امید میشدم!

 

– امرتون؟

 

– اوه اوه، هنوز از اون شب روترشی؟!

 

رو صندلی راننده جاگیر شده و در رو محکم بستم.

 

– تو باز حوصلت سر رفت، بیکار شدی گفتی زنگ بزنم یکم تابش رو حرص بدم؟

 

– کی گفته؟

من همیشه به یادتم عزیزم

دیگه بیشتر از این باید اثباتش کنم؟!

 

استارت زده و حرکت کردم.

 

– دست شما درد نکنه.

همین الان هم با این همه دینی که به گردنم داری نمی‌دونم چیکار کنم!

 

تک خنده ای کرد که تصویر خندیدنش پشت پلکم پر رنگ شد.

باید اعتراف کنم واقعا خنده جذابی داره!

 

– بجای این همه بلبل زبونی حواستو بده به رانندگیت خوشگله.

نمیخوام هیچ خط و خشی روت بیوفته ها!

 

بدون جواب تلفن رو روش قطع کردم.

تا رسیدن به خونه سه بار دیگه هم زنگ زد که بی جواب گذاشتمش.

 

وقتی که پنی به بغل وارد آپارتمانم شدیم، تلفنم به صدا در اومد، که بالاخره جواب دادم

 

– بله؟

 

– تو اینقدر لوس بودی و من نمی‌دونستم؟

 

– مگه خودت نگفتی حواسمو بدم به رانندگیم تا هیچ خط و خشی روم نیوفته؟

از اونجایی که وقتی باهات حرف میزنم و صدات رو میشنوم، اعصابم عجیب بهم میریزه؛ منم همین کارو کردم دیگه!

 

 

خنده ای کرد و گفت:

– حالا جدا از شوخی، میخوام ببینمت.

 

– چشم!

کجا بیام؟!

 

– چقد خوب میشد اگه واقعا همیشه همینطوری جوابم رو میدادی عزیزم!

 

– می‌ترسم رودل کنی!

 

– نگران نباش هضمت رو بلدم!

برای فردا شب، آدرس رو برات می‌فرستم ساعت ۸ بیا اونجا.

من دیگه باید برم.

 

سپس بدون کلمه اضافه ای یا اجازه حرف زدن به من، تلفن رو قطع کرد.

 

از یه سمت نمی‌خواستم برم تا کنف بشه، از سمت دیگه کنجکاوی مفرد مانع ام میشد.

 

آزاد هر دفعه یه تیکه گمشده از پازل رو بهم میداد و حقیقتا نمیتونستم جلو وسوسه رفتنم رو بگیرم!

 

 

 

بالاخره روز ملاقات با آزاد رسید.

تو این چند روز به غیر از پیام حاوی لوکیشن و ساعت قرار، پیام دیگه ای ازش نگرفته بودم؛ که واقعا موضوع خوشحال کننده ای بود!

 

برخلاف اون، تقریبا هر روز با دایان در ارتباط بودم.

خیلی چیز ها راجع بهم دیگه فهمیده بودیم و بهتر‌ هم رو می‌شناختیم.

 

نقطه مشترک زیادی داشتیم و حرف همدیگه رو به خوبی می‌فهمیدیم.

 

همیشه هم رعایت می‌کردیم که نه اون مزاحم کارم بشه، و نه من.

 

یکی از مشکلات اصلی روابط قبلیم، همین موضوع بود و حالا بابت درک دایان، ممنونش بودم‌‌.

 

البته که خودش هم مرد پر مشغله ای بود و از این بابت بهتر من رو درک می‌کرد!

 

از فکر دایان بیرون اومده و ماشین رو رو به روی برجی که آزاد آدرسش رو داده بود، پارک کردم.

 

برج مدرن و شیکی بود که طبقه آخرش، رستوران مجلل و بزرگی داشت.

 

قبلا تعریفش رو از مامان و حامد زیاد شنیده بودم، اما چون همیشه باید از یک ماه زودتر برای رزرو اقدام می‌کردم، وقت نکرده بودم که اینجا بیام.

 

وارد لابی برج شده به آدم هایی با ظاهری فاخر، برخورد کردم.

 

از بابت لباس و ظاهرم اعتماد به نفس کافی داشتم، اما از اینکه نمی‌دونستم امشب چه اتفاقی میوفته و چه مکالمه ای قراره با آزاد داشته باشم، حسابی مضطرب بودم!

 

بالاخره وارد طبقه رستوران شده به مردی که جلو در با تعظیم‌ کوتاهی، شماره میزم رو پرسید؛ رو به رو شدم.

 

فامیل آزاد رو گفتم که با حرکت دستش، من رو به سمتی هدایت کرد.

 

وقتی به میز آزاد نزدیک شدیم، از جا بلند شد و صندلی رو به روش رو برام عقب کشید.

 

حینی که می‌نشستم، با صدای آهسته ای زمزمه کردم:

 

– این حجم از جنتلمن بودن ازت بعیده!

 

رو صندلیش جاگیر شد و با لبخند جوابم‌ رو داد:

– من اگه بفهمم چه هیزم تری بهت فروختم خیلی خوب میشه!

 

– این اعتماد به نفس و مُحق بودنت رو واقعا دوست دارم!

حالا بجای این حرفای الکی بهتره بریم سر موضوعی که منو بخاطرش تا اینجا کشوندی.

جریان چیه دقیقا؟!

 

 

– تو باز منو دیدی همه کارات رفت رو دور تند؟

چه عجله ایه حالا عزیزم؟

هستیم حالا حالا ها کنار هم!

 

 

گارسون اومد و سفارش غذا دادیم.

بینمون سکوت حاکم بود.

 

جو بینمون هر لحظه سنگین تر میشد و هیچ کدوم حرفی برای شروع مکالمه نداشتیم.

 

– نمیخوای بگی چیکار داشتی؟!

 

نفسش رو بیرون فوت کرد و گفت:

– فکر کردم مسابقه سکوت گذاشتیم ببینیم کی بیشتر طاقت میاره!

 

– اصلا این قیافه مظلوم بهت نمیاد.

 

– من هیچ وقت نگفتم مظلومم!

اتفاقا خیلی خوب بلدم حقم رو بگیرم و الان هم تو همون مسیرم‌.

 

چیزی نگفتم که غذا هامون بالاخره رسید.

هردو استیک سفارش داده بودیم و بی حرف، مشغول خوردن شدیم.

 

سرم رو بالا اوردم تا کمی آب بخورم که نگاهم به غذا خوردن آزاد افتاد.

 

برخلاف بقیه که سعی می‌کردن با طومانینه خوردن، با کلاس به نظر برسن، بی توجه به بقیه آدما و محیط اطرافش، با لذت غذاش رو میخورد.

 

با اینکه مدل معروفی بود و در حال حاضر هم میخواست بازیگری کنه، انگار تو قید و بند قیافه گرفتن نبود.

 

ناخداگاه لبخندی گوشه لبم نشست که همون لحظه سرش رو بالا اورد و شکارش کرد.

 

لبخندم رو خوردم تا پرو تر از این نشه، اما دیر شده بود.

لبخند جذابی زد و پرسید:

 

– منو یواشکی دید میزدی خوشگله؟!

 

– اره امضا هم میخواستم ازت!

 

قهقه ای زد:

 

– به اونجا هم میرسیم عزیزم!

نگاه‌ نکن الان مجبور شدم از قبل میز رزرو کنم، یه روز میرسه که امثال این رستوران ها برا اینکه یه وعده غذا پیششون بخورم التماسم رو می‌کنن!

 

– آرزو بر جوانان عیب نیست پسر خوب!

گفتی چند سالته؟!

 

کمی به جلو خم شد و گفت:

 

– به سن نیست به پشتکاره!

تا حالا به هرچی خواستم رسیدم چون از بچگی یاد گرفتم رو پای خودم وایستم!

از این به بعد هم همینه.

توهم به نفعته که تو تیم برنده ها باشی بیبی!

 

 

موقع گفتن ” برنده ها ” با دست به خودش اشاره کرد.

لقمه تو دهنم رو قورت داده و جواب دادم:

 

– من تو هر تیمی باشم اون تیم رو برنده میکنم، نگران نباش!

 

لبخندی زد و سرش رو چند بار به تایید تکون داد.

دوباره تا پایان غذا سکوت کردیم.

 

بالاخره گارسون رو صدا زد تا صورتحساب رو براش بیاره.

بعد از کارت کشیدن و رفتن گارسون؛ از جاش بلند شد و حین بستن دکمه کتش گفت:

– بریم زودتر به کارمون برسیم عزیزم؟!

 

«اینم‌ یه پارت هدیه به مهر ماهی های عزیز که تولدشونه تو این ماه،و ورود مُحصل ها و دانشجوای عزیزمون به سال تحصیلی مبارک 😂🤭😘»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shaghayegh
Shaghayegh
5 ماه قبل

ممنون عزیزم ❤

CYONEL
CYONEL
5 ماه قبل

انگاری با آزاد زیادی می‌پلکه
و یه حسی بهم می‌گه آدمی به خودخواهی و حاضر جوابی تابش قطعا یک نقشه ای داره که آخرش با ضربه دیدن یکی تموم می‌شه.
چون وکیلی که همه بهترین می‌دوننش صرفا برای یک احساس کارش رو نادیده نمی‌گیره.
و بیشتر وکیل ها، الویت کارِ یا پول. و کسی که همیشه حقیقت هارو فاش کرده حتما دست به هرکاری برای افشای حقیقت می‌زنه اونم وکیلی به خودخواهی تابش.

ساناز
ساناز
5 ماه قبل

خوشبحال مهر ماهی ها پس 🤕

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
5 ماه قبل

ندا هر چی ب امیرعلی میگم بیا مشق بنویس میگه حوصله ندارم😐😐

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
5 ماه قبل

من میدونم این پیرم می‌کنه ،تا دو تا مکعب رنگ کنه
میگه مکعبا کوچیکن سختمه😐😂

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
5 ماه قبل

😂😂

𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
پاسخ به  neda
5 ماه قبل

آره همون
نه نمی نویسم براش
من مشقامو همه نوشتم
الان دیگه نوبت خودشه😂😂

ناشناس
ناشناس
5 ماه قبل

مرسیییی

Shirin
Shirin
5 ماه قبل

مرررسی اتفاقا تولد من ۲۳ مهررهه🥺🥺🫰🏻

P:z
P:z
5 ماه قبل

مرسییی

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ندا میدونستی خیلی گلی💋💟

camellia
camellia
5 ماه قبل

دست شما درد نکنه. 😍 😍 😍 😍

دسته‌ها

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x