8 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت90

3
(2)

🔥♥️♥️♥️🔥«آتش شیطان»🔥♥️♥️♥️🔥

 

 

#پارت_90❤️‍🔥💥💫

 

 

 

– وااای تو باز اسم اون مرتیکه رو اوردی؟؟

نمیدونم فکر کنم دو سه ماهی میشه!

از ریختش حالت تهوه بهم دست میده، چه برسه اینکه بخوام اون دستای کریهش رو هم تحمل کنم!

 

– اون روز که اومدم خونتون مثل چسب بهش چسبیده بودی!

 

– مجبورم عشقم، مجبور!

اگه اعتمادش رو جلب نکنم چجوری منو تو به عشق و حالمون برسیم؟؟!

اونم دقیقا رو همین تخت دو نفره و اتاق خوابی که مال اونم هست؟!

 

هردو خندیدن و دوباره سکوت شد.

دیگه بیشتر از این نتونستم این حجم از وقاحت و بیشرفی رو تحمل کنم و دستگاه رو خاموش کردم.

 

چقدر یه آدم ‌میتونه حروم زاده باشه؟؟!

چرا بعضی از آدما ذره ای شرف و وجدان تو وجودشون ندارن؟!؟!

 

تمام مدتی که داشتیم به حرفای اون دوتا گوش میدادیم، من نگاهم مبهوت به دستگاه بود و نمی‌دونستم آزاد تو چه حالیه.

 

سرم رو بالا آوردم که بیشتر از پیش متعجب شدم.

این چرا اینطوری بود!؟!

 

گوش ها و گردنش به شدت قرمز و متورم شده بود.

رگای پیشونی و گردنش جوری باد کرده بود که حس میکردم هر آن ممکنه بترکن!

 

نگاه اون هم خیره به دستگاه تو دستام بود و متوجه نگاهم نشده بود.

 

به آهستگی صداش زدم، که با تاخیر چند ثانیه ای، بدون حرکت سرش، نگاهش رو بالا آورد و بهم خیره شد.

 

چشماش وحشتناک تر بود!

جوری قرمز شده بود که میتونستم بگم راحت یکی دوتا مویرگ تو چشمش پاره شده.

 

چش بود این پسر!؟

درسته واقعا سخت بود شنیدن این حجم از لجن بودن، اما زیاده روی نمی‌کرد؟!؟

 

 

– آزاد خوبی؟

 

بدون اینکه جوابم رو بده، از جا بلند شد و به سرعت از خونه زد بیرون.

 

 

 

 

 

گذاشتم اول یکم آروم بشه و بعد خودش بیاد دلیل دیوونه بازیاش رو توضیح بده.

 

یکم دیگه هم به صدای ضبط شده گوش دادم، اما چیزی حدود همون مکالمات قبلی بود.

 

انگار قسمت هایی که از دایان حرف زده بودن و به هر طریقی مسخرش کرده بودن، برش خورده و‌ کنار هم جمع آوری شده بود!

 

با بعضی حرف هاشون جوری خونم به جوش‌ میومد که دلم می‌خواست دوباره هردوشون رو از خاک بیرون بکشم و یه بار دیگه بکشمشون!

 

حالا می‌تونستم درک کنم چرا حرف زدن راجع به اون دو نفر اینقدر برای دایان سخت بود!

 

با تمام حفظ ظاهر هاش، انگار هنوز نتونسته بود هضم کنه و حتی با مرگشون هم، هنوز پر از کینه بود!

 

میتونستم بابت خشم و کینه‌اش بهش حق بدم، اما قتل دوتا آدم؟؟

مطمئن نبودم!

 

هرچند گناهکار و خطاکار، اما انسان بودن!

نمیشد با قتلشون مجازاتشون کرد!

 

چند جا هم به پدر سحر و یه سری اسناد خاص اشاره شد که دقیق نفهمیدم راجع به چی صحبت می‌کنن.

 

وقتی تموم شد دستگاه رو کنار گذاشته و اون برگه هارو برداشتم.

 

تا برگه اول رو باز کردم.

نقشه یه خونه بود که احتمال دادم خونه ویلایی دایان باشه!

 

دور یه اتاق خط کشیده بود که احتمالا محل آتش سوزی رو نشون میداد.

 

برگه های بعدی هم راجع به آناتومی بدن و مدل های مختلف سوختگی و گاز های سمی و خطرناک بود.

 

کنار بعضی از نوشته ها گاهی خودش چیزی یادداشت کرده بود و زیر بعضی از مطالب خط کشیده بود.

 

داشتم همینطوری ورق میزدم و سرسری می‌خوندم.

تیره کمرم میلرزید و قلبم هر لحظه مچاله تر میشد!

 

دیگه به یقین کامل رسیده بودم که آتش سوزی کار دایان بوده، اما حالا باید چیکار می‌کردم؟!

 

کار درست دقیقا چی بود؟!

به فریاد قلبم گوش میدادم یا مغزم؟!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
4 ماه قبل

بیچاره چی کشیده دایان که مجبور شده این کاروبکنه
البته اگه خودش این کارو کرده باشه

camellia
camellia
4 ماه قبل

کار بسیار درستی انجام داده,اگر که کار دایان بوده.

رهگذر
رهگذر
4 ماه قبل

اگه بگم من بودم همون کار رو میکردم میگین حرکتم دور از انسانیت بوده؟

P:z
P:z
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

راست میگی نداییی
قربون مامان با درکممم

رهگذر
رهگذر
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

دقیقا

Aylin
Aylin
4 ماه قبل

کاملا به دایان حق میدم چون اون دو لایق مردن بودن😳

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x