6 دیدگاه

رمان آتش شیطان پارت 118

4.3
(4)

🔥🔥🔥♥️♥️♥️🔥🔥🔥♥️♥️♥️

 

 

#آتش شیطان 😈

 

 

 

– اطلاعات من مطمئنه جناب محب، شما بیشتر نگران ورودمون به خونه و دسترسی به اون اطلاعات باش!

 

– من اندازه موهای سرم تو اون خونه رفت و آمد داشتم، بیشترین چیزی که بخوام بدونم راه های ورود و خروج اون عمارت بزرگه!

 

– خوبه، منم جای اطلاعات رو میدونم.

تو میتونی واردمون کنی و منم به اطلاعات برسونمت!

 

نگاهی بینشون رد و بدل کردم.

قشنگ برای خودشون برنامه ریزی کرده و تقسیم وظایف کردن، پس من چی؟!؟

 

گلویی صاف کرده و گفتم:

 

– آقایون مثل اینکه یه چیزی رو یادتون رفت؟

 

دایان اخم کم رنگی کرد و پرسید:

 

– چی رو؟؟

 

– منو!

منو فراموش کردین انگار.

فکر کنم قرار بود سه تایی باهم باشیم تو این کار!

 

اخم دایان غلیظ تر شد.

بعد از خاموش کردن سیگارش جواب داد:

 

– نه تابش!

کار ریسکی و خطرناکیه، بهتر خودمون دوتا بریم و خیلی زودم برگردیم.

 

– منم نمی‌گم بریم اونجا کمپ بزنیم!

تو همین مسیر سریعتون، میخوام منم همراه باشم!

 

دوئل نگاهمون شروع شده بود و هیچ‌کدوم قصد کوتاه اومدن نداشتیم.

 

این بین آزاد هم سکوت کرده و گویی منتظر برنده نهایی ما بود!

 

 

 

 

 

 

 

بدون اینکه کم بیارم چندی به عمق چشماش خیره موندم.

 

انگار بالاخره اون کم اورد که پوف کلافه ای کشید و گفت:

 

– باشه حالا بعدا راجع بهش حرف میز‌نیم.

الانم اگه دیگه کاری نمونده، زودتر بزنیم بیرون!

 

آزاد تایید کرد و گفت:

 

– پس اطلاعات بهترین زمان ورودمون با شما!

 

دایان هم سری به تایید تکون داد و از جا بلند شد و بعد از حساب کردن میز که سرش کمی با آزاد بحث کردن، به بیرون هدایتمون کرد.

 

 

” زمان حال ”

 

پس احتمالا این اطلاعات رو برای آزاد هم فرستاده بود.

 

وقتی نگاهم به ساعت افتاد، وسایل رو جمع کرده و با برداشتن پوشه ای که دایان برام فرستاده بود، از دفترم خارج شدم.

 

داشتم در رو قفل می‌کردم که با صدای رستمی به عقب برگشتم.

 

– خسته نباشی تابش جون، تشریف می‌بری؟!

 

– آره عزیزم کارم تموم شده دیگه!

 

قدمی بهم نزدیک شد و با شیطنت گفت:

 

– میگم این آقایی که با پارتی بازی اومد تو، آشنا بود؟!

 

می‌دونستم از این سوالاش می‌خواست به کجا برسه، با اینحال خودم رو وارد بازیش کردم.

 

– آره عزیزم، آشنا بود!

 

– آها!

مثلا از همون آشنا هایی که ممکنه گل بفرسته و بره تو لیست؟!؟

 

– نخیر دختر خوب!

تو واقعا صولت رو یادت نیست؟!

 

قیافش از حالت شیطنت خارج شده و به گیجی و گنگی، تبدیل شد.

 

– مگه باید یادم باشه؟!

 

#پارت271

 

 

 

 

 

 

-مگه باید یادم باشه؟!

 

– آره؛ چند جلسه با آقای محب اومده بود اینجا!

 

تحیر رو میشد تو نگاهش دید:

 

– واقعا؟!؟

 

– آره، دست راسته آقای محبه!

 

– آها پس همونه!

والا ماشالا آقای محب اینقدر جاذبه داره که آدم همه هوش و حواسش فقط اونجاست!

 

ناخداگاه خندم گرفت.

کاملا حق باهاش بود!

 

دایان از همه نظر پر از جاذبه بود، جوری که واقعا سخت بود که در حضورش، به چیز دیگه توجه کرد!

 

به رستمی تعارف زدم تا یه مسیری برسونمش، اما رد کرد و گفت که داداشش میاد دنبالش.

 

بعد از خداحافظی کردن باهاش، از شرکت خارج شدم.

سوار ماشین شده و بعد از گرفتن قهوه، به سمت خونه روندم.

 

پنی رو از خانوم جلالی تحویل گرفته و تا رسیدن به خونه، کلی تو بغلم چلوندمش.

 

بچم اینقدر دلتنگ شده بود که همش خودش رو بهم می‌مالید و صورتم رو لیس میزد.

 

با باز شدن در، خودش رو به سمت پایین انداخت و بدو بدو سراغ اسباب بازی‌هاش رفت.

 

منم فقط شال رو سرم رو برداشتم و با همون لباس های بیرونم، پشت میز نهار خوری جاگیر شدم.

 

با زدن عینکم، یه دور دیگه اطلاعاتی که دایان فرستاده بود رو خوندم.

 

زیر بعضی موارد مهم ترش خط کشیده و گوشه کنار برگه ها، یادداشت هایی نوشتم.

 

بعضی جاهاش واقعا برام مبهم بود و سوال پیش میومد، اما برای پرسیدنش از دایان مطمئن نبودم!

 

نمی‌خواستم فکر کنه که بهونه جدیدی برای ارتباط برقرار کردن باهاش، پیدا کردم!

 

تو همین افکار بودم که با به صدا در اومدن گوشیم، از جا پریدم.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1648622752 R8eH6 scaled

دانلود رمان هذیون به صورت pdf کامل از فاطمه سآد 3 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     آرنجم رو به زمین تکیه دادم و به سختی نیم‌خیز شدم تا بتونم بشینم. یقه‌ام رو تو مشتم گرفتم و در حالی که نفس نفس می‌زدم؛ سرم به دیوار تکیه دادم. ساق دستم درد می‌کرد و رد ناخون، قرمز و خط خطی‌اش کرده…

دانلود رمان لمس تنهایی ماه به صورت pdf کامل از منا امین سرشت 1 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   همیشه آدم‌ها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همه‌ی چهره‌هایی که می‌بینیم، آدم‌هایی هستن که نمی‌شه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهایی‌هاشون نفوذ کرد تا…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۰۳۰۱۹۸

دانلود رمان دردم pdf از سرو روحی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         در مورد دختری به نام نیاز می باشد که دانشجوی رشته ی معماری است که سختی های زیادیو برای رسیدن به عشقش می کشه اما این عشق دوام زیادی ندارد محمد کسری همسر نیاز که مردی شکاک است مدام در جستجوی…
IMG 20240529 155741 508 scaled

دانلود رمان لیلی به صورت pdf کامل از آذر _ ع 4 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   من لیلی‌ام… دختر 16 ساله‌ای که تنها هنرم جیب بریه، بخاطر عمل قلب مادربزرگم  مجبور شدم برای مردی که نمیشناختم با لقاح مصنوعی بچه بیارم ولی اون حتی اجازه نداد بچم رو ببینم. همه این خفت هارو تحمل کردم غافل از اینکه سرنوشت چیزی دیگه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۳۵۰۰۹۵

دانلود رمان طعم جنون pdf از مریم روح پرور 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     نیاز دختر شرو شیطونیه که مدرک هتل داری خونده تا وقتی کار براش پیدا بشه تفریحی جیب بری میکنه اما کیف و به صاحباشون برمیگردونه ( دیوانس) ازطریق یه دوست کار پیدا میکنه تو هتل تهران سر یه اتفاقاتی میشه مدیراجرایی هتل دستشه…
photo 2020 01 18 21 23 452

رمان آبادیس 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان آبادیس خلاصه : ارنواز به وصیت پدرش و برای تکمیل. پایان نامه ش پا در روستایی تاریخی میذاره که مسیر زندگیش رو کاملا عوض میکنه. همون شب اول اقامتش توسط آبادیسِ شکارچی که قاتلی بی رحمه و اسمش رعشه به تن دشمن هاش میندازه ربوده میشه و…
IMG 20240606 190612 646

دانلود رمان سیطره ستارگان به صورت pdf کامل از فاطمه حداد 5 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان :   نور چشمامو زد و پلکهام به هم خورد.اخ!!!از درد دوباره چشمامو بستم. لعنت به هر چی شب بیداریه بالخره یه روز در اثر این شب بیداری ها کور میشم. صدای مامانم توی گوشم پیچید – پسرم تو بالخره یه روز کور…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
P:z
P:z
7 ماه قبل

پارت ها داره آب میره ها ندا خانم؟؟😂😂😂
ولی مرسی که هر روز پارت میذاری مهربونن❤
خبر نداری چرا دیگه ماه و ماهی رو ستی پارت نمیذاره؟

Asman Abi
Asman Abi
7 ماه قبل

ندا جونی میشه امروز یه پارت اضافه بهمون بدی؟🥲
خیلی دوست دارم بدونم از کدومشون پیام اومده😭😅😍

Asman Abi
Asman Abi
پاسخ به  neda
7 ماه قبل

وااای بخدا که عشقی❤😍😭

خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

دستت درد نکنه ندا بانو😍😘❤

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x