رمان دهار پارت۲۹

3
(1)

 

رنگ کیانمهر به ثانیه نکشیده پرید، فکش می‌لرزید شکمش درد بدی داشت، این دیگر نقشه نبود به معنای واقعی داشت قالب تهی می‌کرد، فراز فریاد کشید:

– بگو چرا اومدی اینجا عوضی، کار پدرت بوده آره؟! اگر تا یه لحظه دیگه نگی قضیه از چی قراره یه گلوله حرومت می‌کنم

فراز را می‌شناخت میدانست حرفی را بیهوده نمیزند، پس قطعا اگر تا لحظه‌ای دیگر حرف نمیزد باید جنازه‌اش را از آنجا جمع می‌کردند، اسلحه‌اش را هم کوروش همراه موبایلش گرفته بود، شانسی برای مقابله نداشت الان وقت بازی نبود! باید برای نجات خودش لب گشود.

– همش نقشه ی پدرم بود، گفت اینطوری می‌تونیم زمینت بزنیم! من نمی‌خواستم بیام سمت تو، حوصله‌ی درد سر نداشتم اما پدرم مجبورم کرد. گفت از رفتارت فهمیده خانوم اشراق رو دوست داری، من یکی دیگه رو دوست دارم و عاشق خانوم اشراق نیستم! فقط مجبور شدم اینطوری رفتار کنم.

فراز اسلحه‌اش را با تمام توان به سر پسر مهندس کیانمهر کوبید، سرش از شدت ضربه به دیوار پشت سرش برخورد کرد، آخی گفت و درد در سرش پیچید، لحظه‌ای بعد مایع گرم و لزجی از سرش روان شد، دستش را بر روی سرش نهاد و با دیدن خون چشمانش سیاهی رفت، چشم که گشود کوروش لیوان آب قند را به لبش چسبانده بود و در دهانش می‌ریخت تا به هوش بیاید، چشمانش را انگار هاله‌ای پوشانده بود، هیچ چیز به وضوح دیده نمیشد، چند بار پلک زد. حال کمی همه چیز را واضح تر میدید، فراز با همان پوزخندش جلویش ایستاده بود، با لحنی سرشار از تمسخر گفت:

– برو همه ی اینا رو واسه پدر خرفتِت تعریف کن، پیاز داغش رو هم زیاد کن. از طرف من بهش بگو پا روی دم من نزاره که پاهاشو قلم میکنم! بهش بگو به نفعشه سمت من نیاد وگرنه از روی زمین محوش می‌کنم. ببینم سمت خانواده‌ی اشراق رفته که دیگه بدتر؛ منظورمو می‌فهمی که…

پسر کیانمهر با درد سر تکان داد. فراز به کوروش اشاره کرد و با هم از انباری خارج شدند تا کیانمهر حرف‌هایشان را نشنود.

– کوروش اینو جمعش کن ببر بنداز دم در خونه ی کیانمهر، زنگ در خونه رو بزن و خودت برو. بعدش برو به اون زن سر بزن ببین اوضاعش چطوره، از دکتر ساسان هم وضعیت اون زن رو بپرس فردا بهم خبر بده ازش.

کوروش سری تکان داد و چشمی زیر لب گفت و وارد انبار شد، فراز دلش خنک شده بود، قدمی به سوی درب ورودی گذاشت و داخل شد، همگی داشتند سالن را جمع و جور و تمیز می‌کردند، گوشه‌ای ارغوان را دید که مشغول کار بود، او که گفته بود ارغوان کاری نکند، حال که می‌خواست خودش خسته شود مانعش نمیشد، با بیحالی وسط سالن ایستاد و دست زد، همه ی خدمتکاران روبه رویش صف کشیدند.

– خب، همه چیز خوب پیش رفت. آبروم رو حفظ کردید این ماه پاداشِ خوبی دارید، الان هم نمیخواد جمع کنید سر و صدا میشه من میخوام بخوابم بد خواب میشم. اما صبح زود مشغول تمیزکاری بشید، برای ناهار نیستم اما شام تدارک مفصلی ببینید، رامین غروب میاد!

اکثر خدمتکاران که رامین را می‌شناختند خوشحال شدند، هروقت نامش را می‌شنیدند به یاد مهربانی هایش می‌افتادند. فراز نگاهی به یلدا انداخت، مغموم کنجی ایستاده بود. میدانست مادر این دختر مریض است، از همان اولش هم نمی‌خواست حقوقش را نصف کند، داروهای مادرش خیلی گران بود.

– یلدا، کارِت خوب بود. این ماه حقوقت رو کامل با پاداش می‌گیری، دفعه‌ی دیگه حواس پرتی نبینم ازت.

چشمان یلدا درخشیدند، چشمی زیر لب گفت و سر تکان داد.

به ارغوان نگاه انداخت، خستگی از چشمانش می‌بارید.

– ارغوان کارِ تو هم خیلی خوب بود، فردا صبح یادم بنداز پاداشت رو بدم و راجع به کارِت حرف بزنیم.

ارغوان لبخند کم جانی زد و تشکر کرد. فراز فشار زیادی تحمل کرده بود، بیش از این جانش نمی‌کشید بایستد، پلکش بر چشمانش سنگینی می‌کردند.

– همگی برن بخوابن، سر و صدا نشنوم! فردا کارها رو انجام بدید.

خود به طبقه‌ی بالا رفت و به محض اینکه سرش را بر بالش گذاشت در خلسه‌ی عمیقی فرو رفت، خدمتکاران همگی به اتاق خدمتکارها رفتند. پریا که انگار پس از آن همه کار کردن هنوز هم خسته نبود پشت چشمی نازک کرد.

– این رئیسِ ما امروز مهربون شده بود، نکنه سرش به جایی خورده؟

نرگس باز هم از دست این دختر اعجوبه حرص خورد.

– پریا نگو، گوشِش تیزه میشنوه بدبختمون می‌کنی ها، کارِمون خوب بوده مهربون شده.

پریا کلافه پوفی کشید و خود را در جایش انداخت، باقیِ خدمتکاران هم بر روی تخت هایشان خوابیدند.

صبح زودتر از آنچه فکرش را می‌کردند فرا رسید، همگی به جنب و جوش افتادند و مشغول تمیزکاری شدند. فراز اماده و مهیا از پله ها پایین آمد، میز صبحانه‌ی مفصلی برایش چیده بودند، پس از خوردن صبحانه از جا بلند شد، ارغوان برای جمع کردن میز آمده بود، خجالت می‌کشید درمورد پاداشش حرفی بزند، سبد نان را به دست گرفت ، فراز گویی خود به یاد آورده بود. با بی‌حوصلگی از جا برخواست و همان‌طور که تلفن همراهش را چک می‌کرد گفت:

– راستی ارغوان، پاداشِت رو گذاشتم روی میزمطالعه‌ توی اتاق کتابخونه، سپردم کسی نره اونجا ظهر خودت بری تمیزش کنی پاداشِت رو هم برداری.

فراز منتظر بود ارغوان پاسخی بگوید، اما ارغوان تنها سری تکان داده بود. فراز کم کم داشت کلافه میشد.

– مگه زبون نداری حرفمو تایید کنی که سرتو مثل حیوون تکون میدی؟

ارغوان ترسیده پاسخ گفت:

– ببخشید معذرت میخوام، منتظر ادامه‌ی صحبت‌تون بودم.

فراز تلفنش را خاموش کرد.

– همونطور که گفتم امنیتت رو تضمین می‌کنم و تو هم توی کلاب آهنگ میخونی، مزدت رو هم میگیری

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
مدیر
5 ماه قبل

سلام اسما جان توی تل بهت پیام دادم ،،چک کن

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

درود*
با اون زحمتی که آرایشگرکشید احتمالن گیریم خاص ( یعنی از سن خودش بزرگتر نشون بده از حالت بچگی دراومد) 😐
و لباسهای مجلسی و جواهراتی که فرازخان برای ارمغان گرفته بود حتمن تو اون مهمونی اشراف به قول شیرین بانو ضیافت* یک پسر مردجوونی هم عاشق این دختر میشه••
اما کاش این بچه یکم بی زبونی رو کنار میذاشت وقتی فرازخان(به قول بچه های امروزه تو مود خوبش بود) حالش خوب بود خوشحال بود بهش میگفت اجازه درسخوندن و ادامه تحصیل بهش بده•••••

lolo
lolo
5 ماه قبل

نمیدونم چرا احساس میکنم داره مثل بقیه رمانا میشع؟؟🥺🥲

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x