رمان دهار پارت ۲۳

4.5
(2)

پس از کشمکش های طولانی ارغوان آرایشگر را راضی کرد روسری اش را به او بدهد، روسری‌ کوچک حریر که با گل‌های همرنگ بالاتنه‌ی لباس کار شده بود، زیبا بود اما به زور نصف موهایش را می‌پوشاند، همین هم برایش غنیمت بود، آرایشگر به شرطی اجازه داده بود روسری سر کند که موهای جلویش را مدل دهد، کمرش درد گرفته بود حدود دو ساعت بود روی صندلی نشسته بود و آرایشگر مشغول آرایش کردنش بود، چشمانش را که گشود خود را نشناخت، چقدر تغییر کرده بود، موهایِ بلندش فر شده بود و موهای جلویش کج در صورتش ریخته بود، سایه‌ی دودی و نقره‌ای چشمانش را زیباتر نشان میداد و لبان قلوه‌ای قرمزش با پوست سفیدش هارمونی خاصی داشت، به صورتش در آینه لبخند کم جانی زد و روسری اش را از آرایشگر گرفت و سرش کرد، با آن روسری کوچک شبیه دخترهای پنج ساله شده بود و چهره اش را بانمک تر نشان میداد، گردنبند و گوشواره ی مرواریدی که فراز در ته جعبه گذاشته بود را پوشید و دستش را از آویزی که به گردنش وصل بود خارج کرد، لباسش را با کمک آرایشگر پوشید و کفشش را به پا کرد، راه رفتن با چنین کفشی برای ارغوان خیلی سخت بود و می‌ترسید وسط آهنگ پایش پیچ بخورد و آبرویش برود، اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند و با احتیاط قدم بردارد، آرایشگر موهای پریشانش را از صورتش کنار زد و وسایلش را جمع کرد.

– خب خانوم خوشگله، کارِ من دیگه تموم.

ارغوان از این همه تغییر حیرت زده شده بود، از اتاق خارج شد و به هال رفت، همگی در هیاهوی آماده کردن میز ها بودند که چشم‌شان به ارغوان افتاد. نرگس رومیزی را بر روی میز پهن کرد و با چشمان مهربانش به ارغوان زل زد.

– چه خوشگل شدی مادر، ماشالله ماشالله چشمم کفِ پات، پریا برو واسش اسپند دود کن چشم نخوره.

پریا با ذوق به سمت ارغوان رفت و طره‌ای از موهای فر شده اش را کشید و رها کرد.

– چه خوشگل شدی توو، خدا شانس بده ببینش تروخدا.

صدای پایی از طبقه‌ی بالا لحظه به لحظه نزدیک تر میشد، فراز از پله ها پایین آمد و نگاهی گذرا به ارغوان کرد.

– نه انگاری آرایشگر کارشو خوب بلد بوده، ظاهرت که خوب شده، اما وای به حالت مراسمو خراب کنی من میدونمو تو.

ارغوان چشمی زیر لب گفت و به سمت گروه ترانه سرا رفت، بقیه هم مشغول کارشان شدند، هوا رفته رفته تاریک میشد، عمارت از تمیزی برق می‌زد و میزها تقریبا چیده شده بودند، فراز نگاهی به سر تا سر خانه انداخت، جای ایراد گرفتن نبود همه چیز عالی پیش رفته بود، به طبقه‌ی بالا رفت تا آماده شود، تا وارد اتاقش شد تلفن همراهش زنگ خورد، نام رامین بر روی آن خودنمایی کرد که سبب شد لبخند کم جانی بر روی لب های فراز نمایان شود، باهرکه بدرفتاری می‌کرد رامین روی سرش جا داشت، تمام عمرش را پای فراز گذاشته بود و همیشه مراقبش بود که به راه کج نرود، برعکس بهادر که همیشه سعی داشت او را به سمت کارهای خلاف بکشاند و کسی مثل خودش پرورش دهد. تلفن را وصل کرد.

– به به سلام آقا رامین، خوبی؟

فرد پشت خط سرفه ای کرد.

– سلام فراز خان، به خوبیِ شما، تو چطوری؟ خوش می‌گذره؟

تک‌خنده‌ای کرد.

– خداروشکر، امروز یه مهمونی گرفتم واسه نزدیک شدن به یکی از شرکت های صادرات و واردات، تو چه خبر؟ شمال خوش میگذره؟ یه جای دنج و آروم گیر آوردی ما رو یادت رفته ها.

– خداروشکر بد نیست خوش می‌گذره، فراز جان یک چیزی روی دوشم سنگینی می‌کنه، بهادر قبل از مرگ یه چیزهایی گفته به من که مربوط به توئه و گفته که توی یک زمان مناسب بهت بگم، اما میترسم اونقدری زنده نباشم، الان بهترین فرصته، همه چیز رو راجع به پدر و مادرت و اینکه واسه چی خریدت همه گفته. نمیخوام مدیون از دنیا برم باید برات همه چیز رو بگم.

رامین خبر نداشت فراز چه بلایی سر مادرش آورده وگرنه جلویش را می‌گرفت، قبل از اینکه برود هم به او گفته بود که کاری به کار آن زن نداشته باشد اما کو گوشِ شنوا، فراز اخم هایش در هم رفت، شاید با فهمیدن حقیقت می‌فهمید اکنون پدرش کجاست و او را پیدا می‌کرد. سریع جواب داد:

– حتماً، مشتاقم بدونم اون حقیقتی که بهادر یک عمر ازم مخی کرد چیه. فردا میفرستم دنبالت بیان و بیارنت عمارت.

رامین نفس عمیقی کشید، انگار بار سنگینی از روی دوشش پایین گذاشته باشند.

– نمیخواد پسر، خودم بلیط هواپیما گرفتم، فردا غروب میرسم فرودگاه، ساعت ۵ بیا دنبالم.

فراز پرده‌ی اتاق را کشید، اکثر مهمان ها آمده بودند! باید سریع آماده میشد.

– چشم، مراقب خودتون باشید، به سلامت برسید، خدانگهدار.

تلفنش را قطع کرد و سریع به حمام رفت، لحظه‌ای بعد از حمام خارج شد و کت و شلوار مشکی رنگش را پوشید، موهایش را با سشوار خشک کرد و حالت داد، کفش های گرانقیمت چرمش را پوشید و از اتاق خارج شد، پایینِ پله ها چه داشت میدید؟ همان دختری که یک سال قبل دلش را لرزانده بود، همان چشمان میشی رنگِ زیبا! دلش برای دخترک تنگ شده بود، اولین باری که دختر را دیده بود بدجور به دلش نشسته بود دقیقاً با زمانی مصادف شد که فهمیده بود پدر و مادرش او را فروخته اند و با خود عهد کرد که تا زمانی که انتقام بدبختی هایش را از آن دو نگرفته از دخترک خواستگاری نکند و کسی را در این میان با اخلاق بد و فکر درگیرش آزار ندهد، می‌خواست بعد از فهمیدن حقیقت و گرفتن انتقام از دختر خواستگاری کند اما ترس اینکه آن دختر سهم کَسِ دیگری شود همیشه نگرانش می‌کرد، دختر به همراه پدر و برادرش که همکار فراز بودند به مهمانی آمده بود. فراز سریع از پله ها پایین رفت و خوشامدگویی کرد. نگاهی به دختر انداخت و لبخندی بر لب نشاند.

– سلام خانومِ اشراق، افتخار دادید تشریف آوردید. خوش آمدید بفرمایید.

با پدر و برادرش هم دست داد، با برادرش دوستان تقریباً صمیمی محسوب میشدند. نگاهش دوباره به دختر افتاد که بر روی مبل های سلطنتی هال نشست، زیبا شده بود، با آن لباس دوتکه‌ی سرمه‌ای_ استخوانی زیادی در چشم بود، شال سرمه ای رنگش را مدل زیبایی بسته بود، برادرش صدایش زد.

– طرلان، بابا کارِت داره آبجی.

از جا برخواست و لباسش را مرتب کرد و به سمت پدرش که با یکی از مهندسین صحبت میکرد رفت. فراز با صدای بیژن به خود آمد.

– قربان، مهندس آزادنیا اومدن!

مدیریت همان شرکتی که میخواست خود را به آنها نزدیک کند، سر و وضعش را مرتب کرد و به سمت مهندس رفت، پس از استقبالی گرم آنها را دعوت به نشستن کرد، به میز نگاهی انداخت، انواع دسر و شیرینی و میوه بررویش چیده شده بود، دردل خدا را شکر کرد که خدمتکاران آبرویش را نبرده اند و سربلندش کردند. مشغول صحبت های کاری شد و توانست نظر مهندس آزادنیا را جلب کند و فردای آن روز قراردادی تنظیم کنند. به افتخارِ این اتفاقِ مبارک فراز حالش بهتر شده بود، به ارغوان اشاره کرد، ارغوان سلانه سلانه با آن کفش های پاشنه بلندش به جایگاهش رفت، گروه ترانه سرا شروع به نواختن کرد، ارغوان میکروفون را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد، همان آهنگی که بارها با استاد تمرین کرده بود را خواند، میانه‌ی خوبی با این آهنگ داشت، به یاد مادرش افتاد. کاش کنارش بود و نغمه ی خوشَش را می‌شنید، دلش گرفت اما تغییری در حالتش ایجاد نکرد و به خواندن ادامه داد، برق رضایت را در چشمانِ فراز میدید، با اینکه برای کلاب امنیتش را تضمین کرده بود باز هم می‌ترسید، با تمام شدن آهنگ کمی خودش را به نشانه‌ی احترام خم کرد، همه تشویق کردند و او از جایگاهش پایین آمد. فراز ناخوداگاه نگاهش را به طرلان داد، درکمال تعجب او هم به فراز نگاه می‌کرد اما چشم دزدید و خود را مشغول صحبت با برادرش نشان داد. باید سر فرصت بعد از شنیدن حرف‌های رامین کاری می‌کرد! اینطور فایده نداشت ممکن بود طرلان را از دست بدهد…

 

********

زمان گذشته(بیست و هشت سال قبل)

 

 

جمیله نفس راحتی کشید، کارهای طلاق دخترش را انجام داده بود، اما خبری از سهراب گم شده نبود و همین قلبش را به درد می‌آورد، دکتر هرروز برای چکاب صبا می‌آمد، کم کم حال صبا رو به بهبود میرفت و دکتر قصد داشت خواسته اش را مطرح کند، بعد از معاینه‌ی صبا سر به زیر انداخت و وارد آشپزخانه شد، جمیله خانم مشغول شستن ظرف ها بود. آرام چند ضربه به در زد و جمیله را صدا کرد، جمیله رو برگرداند.

– جانم پسرم، کاری داشتی؟

کمی این دست و آن دست کرد.

– راستش خانم هدایتی، قصد دارم دخترخانومتون رو خواستگاری کنم، اگر امکانش هست فردا با خانواده خدمت برسیم.

جمیله دستانش را با پیشبند خشک کرد، نمیدانست چه بگوید، باید با صبا حرف میزد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون
نیوشاخاتوون
8 ماه قبل

درود*
مرسی؛ممنون از همه دوستاان•• نویسنده عزیز و مدیرسایت؛ و ادمینهای گل و خواننده های رمان ••••••• 💓💞💕😇😘👏🌺
لطفن ادامه داستان،رمانها رو (قسمت) پارتگذاری کنید
همین رمان؛دهار•حوراا• آواکادوو

lolo
lolo
8 ماه قبل

نویسنده در اینی که قلمت به نقصه شکی نیست. ولی من هم با حرف نیوشا خانم و لیلی جان موافق هستم..
تو همه رمانا که خوندیم یه مرد خلافکار(که البته مال شما این نیست☺️) ۳۰ ساله عاشق یه دختر ۱۸ ساله که خدمتکار خونشه میشه .. من دلم میخواد رمانت متفاوت باشه مثلا یه مرد ۳۹ یا ۴۰ ساله باشه و فراز با همون طرلان ازدواج کنه نه اینکه یهویی عاشق ارغوان بشه و با اون ازدواج کنه …..تا اینجا که عالی پیش رفتی امیدوارم بقیش هم توپ باشه☺️

مَسی
مَسی
8 ماه قبل

یکی دوجا نویسنده اشاره کرد انگار فراز مریضی چیزی داره اگه نویسنده بگه دقیقا مریضیش چیه و بیشتر بهش بپرداز خیلی عالی نمیدونم چرا من خیلی دوست دارم اینطور

نیوشا
نیوشا
8 ماه قبل

قسمتهای قبل گفتیم
(نویسنده عزیز) خواهشن👏🙏 اینکارو نکن دیگه الان تو بیشتر داستان:رمانا آقایون مردهای جوان ۳۰سال(یانزدیک به۳۰) عاشق دختربچه های۱۴تا۱۶سال میشن🤒🤕😳😵😨😱 حالا با عنوانهای مختلف از اُستادورئیس بگیر تا اربابها/خانزاده و•••••••••••••• (اگر اینجا هم بیاد دیگه میش خود خوده تکرار و کلیشه)

حالا البته شکر🙏👏 اینجا کم کم داره کلیشه ها شکسته میشه💓💞💕😇😘

مَسی
مَسی
پاسخ به  نیوشا
8 ماه قبل

آره واقعا ولی فراز بمیرم الهی انم خوبیه ذاتش خوب اگه فراز کمک کن این اخلاق گندش بزار کنار

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  مَسی
8 ماه قبل

دقیقن دوست عزیز•• 💓😘

لیلی
لیلی
پاسخ به  مَسی
8 ماه قبل

منم موافقم، در حق فراز دوست خوبی باشه و بهش کمک کنه به خودش بیاد

لیلی
لیلی
8 ماه قبل

چقدر من ارغوان و دوست دارم ولی واقعا نمیدونم چرا دوست ندارم عاشق فراز بشه🥲 دوست دارم یه مرد مهربون و خوش اخلاق و بانزاکت پیدا کنه مثل آقای دکتر شوهر صبا

نیوشا
نیوشا
پاسخ به  لیلی
8 ماه قبل

آره من هم 💓💕💞

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x